es
Feedback
نِدای‌مآه.

نِدای‌مآه.

Ir al canal en Telegram

کلَمآت اُستآدِ دَردِ تیغ هآ هستند ! (کپی کردن از روی متن ها؟راضی نیستم،فور کنی زیباتره عزیزِدل)

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
225
Suscriptores
+424 horas
+27 días
+930 días
Archivo de publicaciones
من تا دم جیبهه میرم تا تهش نمیرم بایراممممم باقالی انگاری دیگه از این به بعد هم فیلمایی مثل اخراجی‌ها،سفر جادویی قراره توشون یه غم پنهان داشته باشه. درگذشت اکبر عبدی و تسلیت میگم:)🖤

..💔..

👌

تبریک میگم...
تبریک میگم...

هیچ وقت آدمایی و که وقتی زیر کولر خوابم و یهو کولر و خاموش میکنن و نمیبخشم.

Repost from منِ واقعی
از ویدیو مسیج خوشم میاد؛ از کسی که ویدیو مسیج میده بیشتر🌝. #احوالات

_
_

انتخاب رشته یکی از سخت ترین تصمیم هایی هستش که وجود داره.

_
_

دسته گل

زیبایی‌یک‌‌خواب.
«تابش نور خورشید که با شدت دست نوازش بر روی پوستم می‌کشد، آن‌جا لذت‌بخش است؛ هر از گاهی نسیم خنکی از سوی روبه‌رو می‌آید. نوای زیبای مردانی که در هر کنار، در حال خواندن نوحه‌ی عشق هستند، به گوش می‌رسد. همان‌طور که راه می‌روم، ناگهان کودکی زخمی را می‌بینم؛ کودکی زیبارو با لبخندی که در گوشه‌اش اشک‌هایش نشسته است. زبانش را نمی‌دانم؛ ولی گویی با چشمانمان با یکدیگر سخن می‌گوییم. عجیب است، گویی او را جایی دیده‌ام. گویی… نمی‌دانم. دستان نرمش را می‌گیرم و او را در آغوش می‌کشم؛ صدای نبضش را می‌شنوم که نگرانی را فریاد می‌زند. با سختی از او سراغ پدر و مادرش را می‌گیرم، گویی نمی‌تواند بشنود و حتی سخن بگوید. او را میان موکب‌ها می‌چرخانم؛ شاید کسی را پیدا کنم که از خون این کودک باشد. چه حس غریبی… ناگهان به پشت سرم نگاه می‌کنم و می‌بینم آری، من هم گم شده‌ام! اما نگران نیستم؛ نمی‌دانم چرا، گویی آن کودک مراقب من بود. همان‌طور که می‌گذریم، کودک شروع به اشاره کردن می‌کند. به روبه‌رو اشاره می‌کند؛ گویی چیزی را آن‌جا می‌بیند. با هم ساعت‌ها پیاده‌روی کردیم تا رسیدیم. ماه بر روی زمین! نمی‌دانم چه بگویم؛ گونه‌هایم خیس شد. گویی باران در چشمان من آمده بود. کودکی که تا آن لحظه نوایش را نشنیده بودم، نامی را گفت که قلب مرا وادار کرد تا از شدت غمی زیبا، از خواب بیدار شوم: حسین.»

هنوز یک نفر در آن مدرسه حاضر است...
هنوز یک نفر در آن مدرسه حاضر است...

00:00

...

انقدری که ترقوه، رگ، ته‌ریش؛، چال لپ و... مد کردین یکمم تعهد و اخلاق و شعور و احترام رو مد کنید.

آقای محمود کریمی سال ۱۴۰۴ وقتی ناراحت بودی که نتونستی دهه اول بری کربلا و ناگهان روبروی آقا ای ایران خدایی و خوندی و اکنون که ما می‌شنویم تازه ترکیب غم و ذوق و تو صداتون می‌بینیم .
غم نرفتن کربلا و ذوق دیدار با آقا

شطرنج هم عجیبه! مهره های سفید و سیاه دشمنان قسم خورده همن ولی بازی‌گردان ها رفیق صمیمین و درحال وقت گذراندن…🫥

...

چقدر حال و احوالم یه جوریه

Repost from N/a
کاش کفشی بین کفش‌های کنار آقا بودم ولی انسان نه.
کاش کفشی بین کفش‌های کنار آقا بودم ولی انسان نه.