پناهِ بیپناهྀི
Ir al canal en Telegram
«بیپناه بودم؛ تا رسیدی و بیآنکه قولی بدهی، شبیه پناه شدی.» برای شنیدنتون @Panah_e_tobot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
298
Suscriptores
+224 horas
+47 días
+3130 días
Archivo de publicaciones
به تعداد آدمها زبان وجود داره، هرکسی به زبان خودش حرف میزنه. برای همینه که آدمها بد میفهمن، بد ترجمه میکنن و همدیگر رو میرنجونن.
دیالوگ
هیچچیز، هیچ وقت در هیچ کجای جهان
سر جایی که باید نیست؛ اسم هایی را در لیست های خداحافظی دیدیم که هنوز به حد کافی سلام نکرده بودند و اسم هایی را در صفحه بیزاری، که هنوز عاشقشان بودیم.
رویا شاهحسینزاده
زندگی برای من قشنگه خیلی چیزهای دیگه توش هست که من دلم میخواد ببینم. میخوام بمونم ببینم ظلم تا چه حد پیش میره، میخوام بمونم و ببینم آدم تا چه اندازه قوهی ستم کشیدن داره، میخوام بمونم و تمام رنگهای رنگین کمون دروغ رو ببینم، میخوام بمونم و بنویسم، میخوام مردم رو بشناسم. تو خیال میکنی شناختن آدمهای خوب و بد خودش کم کیف داره؟
صادق چوبک
گفت: دنیا پوچ و بیارزش است، هیچ ارزشی ندارد. گفتم: حرفهای خوب بزن، دنیا بیارزش نیست، فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.
عباس معروفی
تو را حق میدهم، ای غم که دست از من نمیداری
که با کمتر کسی اینسان دل غمپروری دیدی
سیمین بهبهانی
ای که با سلسلهٔ زلف دراز آمدهای فرصتت باد که دیوانهنواز آمدهای ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون به پرسیدن ارباب نیاز آمدهای پیش بالای تو میرم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازندهٔ ناز آمدهای آب و آتش به هم آمیختهای از لب لعل چشم بد دور که بس شَعبدهباز آمدهای آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشتهٔ غمزهٔ خود را به نماز آمدهای زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آشفته به خلوتگه راز آمدهای گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلودهست مگر از مذهب این طایفه باز آمدهایحافظ
وقتی رفت، آن شب نتوانستم بخوابم. نه این که دیوانه شده باشم که خیالش را توی ذهنم راه ببرم، نه. حس میکردم خیالش هم از من فرار میکند. همه چیز از من میگریخت، حتی وسایل خانه از پنجرهها بیرون میدویدند دیوارها دور میشدند و من و خیال او تنها مانده بودیم.
عباس معروفی
