Dia's Diary𖦹
Ir al canal en Telegram
Call me DIA⚝ I was born to tell stories, Deianira - ✦ Tell me something: @Deianirawbot
Mostrar másIrán123 753La categoría no está especificada
506
Suscriptores
-324 horas
-107 días
+330 días
Archivo de publicaciones
506
و من خیلی خیلی خوشحال و خرسندم از اینکه خوشت اومده😭💘
امیدوارم این نامه تلنگری باشه برای اینکه بیشتر قدر خودتو در این دنیای پرهیاهو و بی رحم بدونی🤍
506
و من خیلی خیلی خوشحال و خرسندم از اینکه خوشت اومده😭💘
امیدوارم این نامه تلنگری باشه برای اینکه بیشتر قدر خودتو در این دنیای پرهیاهو و بی رحم بدونی🤍
506
واقعاً نمیدونم چطور باید ازت تشکر کنم. چند بار نامهات رو خوندم و هر بار بیشتر از قبل ذوق کردم😭.. فکر نمیکردم کسی اینطور به من چیزی که درونم هست نگاه کرده باشه
بعضی جملههات واقعاً منو متوقف کرد. حس عجیبیه که چیزی که خودت باهاش زندگی میکنی، از نگاه یک آدم دیگه اینقدر زیبا و معنادار دیده بشه.
ممنونم که وقت گذاشتی و این نامه رو نوشتی. واقعاً نمیدونی چند بار لبخند زدم موقع خوندنش و چقدر خوشحالم کردی. 🤍
506
دیا جان،
چه موهبتیست که در این جهانِ شتابزده، کسی باشد که بتواند لحظهها را پیش از آنکه از دستِ زمان بگریزند، در آغوشِ نگاهش نگه دارد. تو گویی با هر بار فشردنِ شاتر، تکهای از گذرِ بیامانِ روزگار را از چنگِ فراموشی میربایی و به آن مجالِ ماندن میدهی؛ لحظههایی که شاید برای چشمِ دیگری هیچ نباشند، در نگاه تو صاحبِ معنا میشوند.
در قابهایت، جهان تنها آن چیزی نیست که دیده میشود؛ چیزی از روحِ لحظه نیز در آنها باقی میماند. گویی پیش از آنکه دوربینت را به سوی منظرهای بگیری، با جانت به آن گوش میسپاری و آنچه را از میانِ سکوتش میشنوی، به تصویر بدل میکنی. شاید به همین خاطر است که بعضی عکسهایت را نمیشود فقط دید؛ باید اندکی در آنها مکث کرد.
برای تو آرزو میکنم جهان آنقدر پهناور باشد که هیچگاه دیوارهایش به انتهای رؤیاهایت نرسند؛ آنقدر دوردست در پیش رویت باشد که همیشه جادهای نرفته، منظرهای ندیده و لحظهای ناشناخته برای کشف کردن باقی بماند. آرزو میکنم افقهایت هر بار که به آنها نزدیک میشوی، اندکی دورتر بروند و زندگی هیچوقت به تو اجازه ندهد خیال کنی تمام زیباییهایش را دیدهای.
و با این همه، کاش همین جهان برایت آنقدر کوچک باشد که خوشبختی در دوردستها سرگردان نماند؛ که هر کجا قدم گذاشتی، در گوشهای از همان جهانِ بیانتها، چیزی برای لبخند زدن منتظرت باشد؛ نوری بر شیشهای، بوی بارانی تازه، آسمانی در آستانهی غروب، یا دستی که بیهیاهو دلت را به ماندن دعوت کند.
امیدوارم سهمِ نگاهت از جهان، بیش از سیاهیهایش، روشنیهای پنهانِ آن باشد؛ و اگر روزی تیرگی راهت را گرفت، هنوز در تو همان چشمهایی باقی مانده باشد که بتوانند از دلِ شب، باریکهای از نور را پیدا کنند و دوباره به آن معنا بدهند.
از قلمِ فآطمه
506
نمیدونم شماهم متوجه اش میشید یا نه ولی این بچه که جلوی دریا ایستاده و داره اون انتها رو نگاه میکنه خیلی شبیه ارن ییگره که دنبال آزادی اون طرف دریا میگشت.
