Cerulean ✨
Ir al canal en Telegram
Tiny discoveries, quiet days, and the journey to becoming a doctor 🩵🌷☕️🫧📖
Mostrar más379
Suscriptores
-224 horas
+97 días
+4130 días
Archivo de publicaciones
379
" بخش ۱۲ "
کار کردن با همه لذتها و تجربههای جدیدش باز جای خالی چیزی رو درون من پر نکرد؛ آرزوی همیشگیم!
با اینکه تجربه مستقل بودن خیلی لذتبخش و شیرینه ولی برای من کافی نبود.
از یه جایی به بعد هر روزی که میرفتم محل کارم این حس رو داشتم که جای من اینجا نیست و بار این احساس هی سنگینتر میشد.
این تحمل تا بهمن ماه بیشتر دوام نیاورد و من اواخر بهمن تصمیم گرفتم از کارم استعفا بدم و مجدد برای کنکور بخونم!
با اینکه خانواده مخالف این تصمیم بودن، بخاطر اینکه خواست من بود، پذیرفتن و من تا آخر اسفند رفتم سر کار و بعدش استعفا دادم.
از تیر ماه که کنکور دادهبودم تا اسفند که مجدد تصمیم بگیرم کامل از فضای درس دور بودم ولی چون برای کنکور ۴۰۲ کامل خوندهبودم خیالم از پایه درسیم راحت بود.
از هفته اول عید شروع کردم به مرور درسا و آزمونهای جامع دادن.
بهار ۴۰۳ ترمیم معدل هم ثبتنام کردم و از اوایل اردیبهشت شروع کردم در کنار مطالعه کنکور، برای امتحان نهایی هم خوندم.
طبیعتا خرداد بیشتر وقتم میرفت به امتحانات نهایی ولی آزمونهای جمعبندیم رو هم حل میکردم و هر چند کم ولی نذاشتم تستهام به صفر برسه.
بعد از امتحانات نهایی هم که فقط مشغول جمعبندی بودم تا کنکور.
خدا رو شکر روز کنکور هم به خوبی سپری شد و تابستون منتظر نتیجهها بودم.
379
" بخش ۱۱ "
گذشت و وقت اومدن نتیجهها شد.
تراز کنکور و سوابق تحصیلی که اومد انگار یه سطل آب یخ ریختهبودن روی سر من.
اصلا باورم نمیشد دارم چی میبینم😭
تراز سوابق تحصیلی تقریبا ۲۰۰۰ تا کمتر از تراز کنکور بود و خوب دوباره برگشتهبودم سر خونه اولم، عملا هیچی به هیچی!
کلی رفتم سازمان سنجش و آموزش و پرورش و پرسوجو کردم تا فهمیدم که بله، روش محاسبه تراز سوابق تحصیلی به این صورته که به ازای هر سالی که از سال نهایی میگذره نمره تراز کمتر میشه و خوب منی که نظام قدیم بودم هم حداقل تراز ممکن بهم تعلق گرفتهبود.
تو این برهه با خودم فکر میکردم که یه آدم چند بار میتونه شکست بخوره و دووم بیاره؟ چند بار میتونه همه انرژیش رو بذاره و نرسه به چیزی که میخواسته؟
اینقدر این اتفاق برام سنگین و غیرقابل تحمل بود که عملا تصمیم گرفتم که انتخابرشته نکنم و بیخیال هر چیزی که تا الان براش تلاش کردم بشم و برم سر کار...
از شهریور شروع کردم به کار کردن.
اوایل شروع به کارم حس میکردم تو کمام😞
برای هیچی ذوق نداشتم...
همش فکر میکردم که اگر رویامو داشتم زندگیم چطور بود، هنوز باورم نشده بود همه چی تموم شده...
کار کردن برای من شدهبود مجالی که بتونم زخمایی که به تنم بود رو ترمیم کنم و دوباره شروع کنم به فکر کردن و برنامهریزی برای آیندهای سرشار از ابهام...
379
" بخش ۱۰ "
مجدد از دی ماه شروع کردم به ادامه دادن مسیرم.
هر بار به این فکر میکردم که اگر اینبار هم نشه من چیکار کنم!
اصلا من از پس درست انجام دادن هیچ کاری برمیام؟!
اینقدر خودم رو با همسنام مقایسه میکردم که فکر میکردم چقدر از اونا عقبم؛ چقدر اونا تو زندگیشون پیشرفت کردن و من فقط در جا زدم...
درحالیکه این درست نبود. من داشتم پایههای مسیر جدیدم رو میچیدم و در حال تغییر دادن مسیرم بودم.
تا عید هم طبق برنامه قلمچی پیش رفتم و چون عید میخواستم درس بخونم و طبیعتا دید و بازدید عید سر و صدا داشت، تمرکز بهم میریخت و از طرفی چون به هیچکس نگفتهبودم که دارم برای کنکور میخونم، تصمیم گرفتم برم پانسیون.
از صبح تا حدود ساعت ۷ میرفتم پانسیون و درس میخوندم و میومدم خونه دیگه خیالم راحت بود.
موج دوم خستگیم از بعد عید داشت کمکم شروع میشد و طبیعتا مقداری ساعت مطالعه و تمرکزم هم کم شدهبود.
انگار که نفس کم آوردهباشم هم میترسیدم از مسیر عقب بمونم و نتونم برسم هم انرژی نداشتم و داشتم به سختی ادامه میدادم.
بعد چند روز کم خوندن و با سرعت کم پیش رفتن مجدد انرژی گرفتم.
برای دوران جمعبندی تصمیم گرفتم فقط یک کلاس جمعبندی زیست ثبتنام کنم که واقعا خوب بود و خیلی راضیم از تصمیمی که گرفتم.
دوران جمعبندی هم طبق برنامه طی شد و رسیدم به کنکور.
روز کنکور هم با آمادگی رفتم سر جلسه و خوب هر چی در توانم بود رو گذاشتم.
بعد از جلسه هم که فامیلمون اومد خونمون و درباره نتیجه و این چیزها صحبت کردیم. اون تنها کسی بود که بهش گفتهبودم و خیالم راحت بود به هیچکس نمیگه.
بعد کنکور هم که تا نتیجه بیاد به استراحت کردن گذشت و انتظار اینکه بلخره به هدفم میرسم یا نه.
379
" بخش ۹ "
شروع هر کاری به نظرم سختترین بخش کاره.
تا بیای به مدل و برنامه جدید عادت کنی و با آزمون و خطا اصلاحش کنی زمان و انرژی زیادی ازت گرفتهمیشه.
این سختی برای من بیشتر بود چون همش پس ذهنم این بود که من یکبار اونهمه تلاش کردم و نشد؛ اگر این بار هم نشه چی؟!😢
سال ۱۴۰۱ هم اوضاع رو به راه نبود و خوب اینکه تو اون زمان بخوام رو مسیر خودم تمرکز کنم سخت بود.
با خودم میگفتم بذار حداقل برای چیزی که فکر میکنم میتونم موثر باشم انرژی بذارم که بعدا با دستاوردش آدم مفیدی بشم.
ادامه دادم و خوب تا آخر پائیز اوضاع رو به راه بود. داشتم درس میخونم، روی مدیریت آزمونم کار میکردم، روی کم کردن بیدقتیهام کار میکردم و سیر نتایج آزمونهام هم صعودی بود.
با شروع دی و داغ شدن بحث کنکور استرس من بیشتر شد و اولین موج خستگیم هم داشت شروع میشد.
این بین هم میرفتم درصدا و مصاحبههای نفرات برتر کنکور رو میخوندم.
اولین آزمونی که دی ماه دادم یجورایی جمعبندی چیزهایی بود که تا الان خوندهبودم و آمادگی برای کنکور دی.
منی که کلی تمرین کردهبودم یهو سر آزمون انگار مغزم قفل شد و استرس زیادی گرفتم و آزمون رو به بدترین شکل ممکن دادم و اومدم بیرون😬
اومدم خونه و مادرم پرسید چطور بود؟!
انگار که یهو همه غمهای عالم ریخت رو سرم!
زدم زیر گریه و زار زدم و گفتم دیگه نمیخوام برا کنکور بخونم!
من از پس کنکور برنمیام...
رتبه ۱ پارسال تو دی فلان کارو میکرده اینقدر درس خوندهبوده بعد من از پس ۴ تا دونه درس برنمیام🤦🏻♀
بعد از اینکه مقدار زیادی گریه کردم و آروم شدم مادرم گفت تو چیکار به رتبه ۱ داری. تو راه خودتو داری میری دیگه، تازه دنیا به آخر نرسیده تا تیر کلییی وقت داری هنوز.
خلاصه که گذشت و چند روزی استراحت کردم.
رفتم کنکور دی ماه رو هم فارغ از نتیجه و صرفا برای کسب تجربه شرکت کردم.
و باز شروع کردم منظم و طبیعتا با کلی آزمون و خطا درس خوندن.
این اتفاق باعث شد که تلنگر خوردم و دیگه سمت خوندن اخبار رتبه برترها و تخمین رتبه نرفتم چون مقایسهای که ناخودآگاه داشتم باعث میشد که حتی درسامم نتونم با تمرکز بخونم.
379
" بخش ۸ "
پذیرش اینکه من یک آدم شکستخوردهام سخت و زمانبر بود.
انگار همه فکرا و آرزوهایی که برای آینده داشتم تو یه سیاره دیگه بود و من فقط میتونستم از دور تماشا کنم😢
تو همین حین خبر قبولی کنکور یکی از بستگانم رو شنیدم. او هم بعد چندین سال برگشتهبود و مجددا کنکور دادهبود و قبول شدهبود.
وقتی باهاش صحبت کردم بهم گفت تو از ترس کنکور سراسری مسیری رو رفتی که خیلی سختتره، در حالی که مطمئن باش برای کنکور تلاش کنی به نتیجه میرسی.
اونوقت بود که دوباره آرزوم تو ذهنم پررنگ شد🥹
درباره حذف عمومیها و اثر سوابق تحصیلی بهم گفت. برای اینکه مطمئن شم رفتم اداره آموزش و پرورش منطقه و از مسئول دایره امتحانا پرسیدم که من سال ۹۴ نهایی دادم و معدل نهاییم ۱۹.۵ شده، نیازه مجدد ترمیم نمره کنم؟
اون هم گفت نه نیاز نیست. با خنده گفت معدل ۱۹.۵ رو میخوای ترمیم کنی چند بشه😅
و این شد که با خیال راحت از این بابت، کتابای فامیلمون رو گرفتم، آزمون قلمچی ثبتنام کردم و شروع کردم براساس اون برنامه ریختم و درس خوندم.
اوایل برام خیلی سخت بود که با مدل جدید درسا رو بخونم و اولین آزمون قلمچی هم که دادم ترازش شد ۵۱۰۰😶🌫
قطعا با چیزی که میخواستم فاصله زیاد بود ولی فقط به نتیجه فکر میکردم و ادامه میدادم.
379
" بخش ۷ "
پائیز ۹۹ تا خودم رو جمع و جور کنم و درس رو مجدد شروع کنم خیلی طول کشید.
از طرفی برای خوندن اینهمه درس، آزمون و خطای زیادی کردم...
خیلی وقتا حس کردم که من نمیتونم از پس این درسها بربیام...
خیلی وقتا دلسرد شدم و بیانگیزه...
و خوب همونطور که انتظار داشتم سال اول (سال ۱۴۰۰) قبول نشدم و یه بازهای رو استراحت کردم و مجدد شروع کردم به خوندن.
تازه داشتم منظم میشدم که اوایل پائیز ۱۴۰۰ کل خانواده کرونا گرفتیم و ۳ هفته کامل درگیر بودیم🤦🏻♀🫠
خدا رو شکر همگی بهبود پیدا کردیم و من از بعد این ماجرا شروع کردم رفتم کتابخونه.
تقریبا تا فروردین ماه من هر روز از صبح تا شب میرفتم کتابخونه و کلی برای اینسری درس خوندم.
همه درسام رو تا حد زیادی خوندهبودم و داشتم طبق برنامهریزیم پیش میرفتم.
بعد از عید هم از اواسط بهار دیگه کتابخونه نرفتم و تو خونه مطالعه میکردم.
رسید روز آزمون و من رفتم سر جلسه.
بعدش که اومدم خونه از روی پاسخنامه جوابام رو چک کردم و دیدم که درصدای خوبی دارم پس امیدوار بودم به نتیجه.
اما
اما
اما
روزی که نتیجهها اومد دیدم قبول نشدم🥲
اونروز انگار دنیا رو سر من خراب شد💔
من اون شب رو تا صبح گریه کردم و اینقدر فکر کردم که منکه اینهمه تلاش کردهبودم، منکه اینهمه زحمت کشیدهبودم...
ولی خوب از اول دنیا کسی تضمین نداده که زندگی بر وفق مراد ما پیش بره...
379
" بخش ۶ "
با اینکه دوران کارشناسی رو پیوسته و مفید درس خوندم و سعی کردم به چشم خریدار بهش نگاه کنم، اما باز دلم راضی نمیشد و همیشه حس میکردم یه چیزی کمه.
سال آخر مخصوصا دیگه فکرم بیشتر درگیر شد و تصمیم گرفتم بلخره یه کاریش بکنم.
نشستم و گزینههای پیشِ روم رو نوشتم. اینقدر از کنکور و فشاری که بهم وارد کردهبود حالم بد بود و ازش میترسیدم که تصمیم گرفتم آزمون "لیسانس به پزشکی" شرکت کنم ولی کنکور نه.
مسیری که واسه خودم ترسیم کردهبودم این بود که یا ارشد مامایی بدم و یا آزمون لیسانس به پزشکی. نشستم و مزایا و معایب هر مسیر رو نوشتم و حتی با چندتا از استادای خوبمون هم مشورت کردم.
در نهایت تصمیم گرفتم که "آزمون لیسانس به پزشکی" رو شرکت کنم.
داشتم میرفتم دنبال منابع که کرونا اومد و همه چیز بهم ریخت...
وقتی که کرونا اومد من ترم آخر مامایی بودم. اوایل که تا قطعی بشه ما کماکان بیمارستان بودیم ولی بهار رو مثل همه تعطیل بودیم. چون شیفتای اون ترم کارآموزی نبود و کارورزی بود، تیر و مرداد رو پیوسته بیمارستان بودم و اصلا وقتی برای درس خوندن نداشتم.
خلاصه که بعد از گذروندن ترم ۸ و فارغالتحصیل شدن تو شهوریور ۱۳۹۹، باید مجدد برنامهریزی میکردم و درس میخوندم چون ۳ ماهِ قبلش کامل درگیر کارهای دانشجویی بودم.
379
" بخش ۵ "
بعد از اومدن رتبهها حالم خیلی بد بود.
از یه طرف باید میپذیرفتم که به آرزوم نرسیدم.
از یه طرف باید حرفهای بقیه رو تحمل میکردم؛ پس کو اینهمه درس میخوندی😶🌫
به هر صورت و هر حالتی بود انتخاب رشته کردم. میدونستم که انتخابهام محدوده چون نمیخواستم شهر دیگه هم برم. سال کنکور هم اینقدر بهم سخت گذشت که با خودم میگفتم بمیرم نمیمونم دوباره کنکور بدم.
پس بین همون انتخابای محدودم، مامایی دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم.
چند ماه اول که میرفتم دانشگاه اینقد حالم بد بود که وقتی میومدم خونه میشستم کلی گریه میکردم...
بعدش گفتم اشکال نداره همینجا که هستی تمام تلاشت رو بکن شاید خوشت اومد.
من توی دوران کارشناسی واقعا درس خوندم و فاینال کارشناسیم رو با نمره ۱۹ (رتبه ۲) گذروندم و فارغالتحصیل شدم.
با این حال همیشه یه حسرتی باهام بود که منکه اینهمه درس میخونم کاش الان داشتم برای پزشکی میخوندم😞💔
هی با خودم گفتم نه درست میشه ولی نشد...
این حسرت هر بار بزرگتر میشد و من فکر میکردم ینی باید تا آخر عمرم با این حسرتی که هر روز داره بزرگتر میشه زندگی کنم؟!
379
" بخش ۴ "
سال کنکور برنامه مطالعاتی مدرسه از تابستون شروع شد.
تابستون مباحث دهم بسته شد و اولین آزمون قلمچی که تو پائیز دادم ترازم شد ۷۱۰۰.
من هم خوشحال و خندان همینطور به درس خوندن ادامه دادم و هر بار که میرفتم پیش مشاورم میگفت عالیه همینطوری ادامه بده...
در صورتی که عالی نبود، اشتباه بود!
اینقدر سنگین و پر فشار درس خوندم که دیگه از عید به بعد بریدم و کاملا بیانرژی شدم.
از طرفی نمیتونستم مثل قبل ساعت مطالعه بالا داشتهباشم و این از نظر بقیه افت بود و باعث شد استرسم بیشتر بشه.
کمکم فرسودگی و استرس زیاد علائم جسمی رو هم ایجاد کرد و من معده دردهای ناشی از استرس پیدا کردم.
اینقدر این سیکل معیوب ادامه داشت که من کاملا ناامید رسیدم به کنکور و اینطوری بودم که دیگه هیچ امیدی نیست😞
رفتم سر کنکور و بعدش نتیجهها اومد:
رتبه ۱۸۰۰ منطقه ۱
برای منی که اونقدر درس خونده بودم این اولین شکست بزرگ زندگیم بود💔
درد خودم یک درد بود، درد حرفهای دیگران هزار درد.
379
" بخش ۳ "
سال اول مثل اکثر بچهها معدلم افت کرد.
هم بخاطر اینکه پایه عوض شدهبود و درسا سختتر شدهبود، هم بخاطر اینکه سطح مدرسه بالاتر بود.
من تلاشم رو کردم و خوب درکنارش استرس هم داشتم چون همیشه معدلم بالا بود و حالا افت کردهبود.
به مرور این وضعیت درست شد و خوب من سال سوم که نهایی دادم معدلم شد ۱۹.۵.
۳ سالی که طی کردم جز روزای پر خاطره و خوب زندگیمه ولی امان از سال کنکور🫠
بعد اینهمه سال هنوزم دردناکترین روزای زندگیم سال ۹۴-۹۵ هست که اولین کنکورم رو دادم💔
من چون معلمای مدرسه خوب بودن کلاس کنکور و هیچ چیز جداگانهای ثبتنام نکردم.
بزرگترین اشتباه سال کنکورم این بود که مشاور نگرفتم.
مشاور مدرسه رشته ریاضی خوندهبود و خوب توی راهنمایی کردن رشته تجربی مهارت کافی نداشت.
این شد که من از تابستون خیلی سنگین شروع کردم به خوندن ولی به اسفند که رسیدم دیگه توانی نداشتم و بریدم😢
379
" بخش ۲ "
قبل آزمون اینقدر شنیدهبودم که سخته، خیلی باید درس بخونی، خیلی فشار میارن بهتون و کلی حرف از این قبیل که یوقتایی میترسیدم از اینکه نتونم از پس درسا بربیام.
ولی بعدش به خودم میگفتم من برا اون آزمون اینهمه تلاش نکردم که باز مثل یه مدرسه معمولی درس بخونم که.
خلاصه که رفتم مدرسه و کلی دوست جدید پیدا کردم و کلی تجربه جدید بدست آوردم.
درسته که درسا سنگینتر بود و بیشتر باید درس میخوندم ولی اونطور نبود که بخواد اذیت کنه.
همون مدرسه کمک کرد که با همه سختی بتونم برای کنکور خوب درس بخونم و مامایی دانشگاه تهران قبول شم، درسته همونی نبود که میخواستم ولی نتیجه تلاشم بود.
خیلی وقتا تصور خود آدم خیلی بدتر از واقعیته و وقتی تجربه میکنی میبینی اونقدرا هم ترسناک نبود.
379
" بخش ۱ "
داستان زندگی من از روزی شروع شد که تصمیم گرفتم تیزهوشان قبول شم.
یکم پرسوجو کردم و برام جذاب شد.
یوقتایی میترسیدم از سختبودنش و اینکه خسته بشم ولی آخرش تصمیمم رو گرفتم و از روز دوم عید سال ۱۳۹۱ شروع کردم به خوندن (عید سوم راهنمایی نظام قدیم😁).
۲-۳ تا کتاب از معلم ریاضیم گرفتم و شروع کردم.
میخوندم و هر جا که کمک میخواستم از معلمم سوال میکردم.
منی که نمیدونستم اونموقع کنکور چیه، از کنکور بیشتر براش درس خوندم!
از مدرسه میومدم ناهار میخوردم یک چرت میزدم و میشستم پای درسم تا شب.
۳ ماه کامل کارم فقط شدهبود خوندن برای امتحانی که دوسش داشتم.
تلویزیون نمیدیدم، مهمونی نمیرفتم و حتی ظهرم دیگه زیاد نمیخوابیدم و همه این کارا از روی علاقه و کاملا خودخواسته بود نه از روی اجبار.
یادمه هفته قبل آزمون ۶۹ ساعت براش درس خوندهبودم😬
تیر ماه اومد.
آزمون شرکت کردم
و
قبول شدم🥳
و این شد اولین تجربه من از تلاش کردن🤩
379
به نظرم بهتره اولین مطالبی که میذارم درباره مسیری که اومدم باشه.
اینطوری هم بیشتر من رو میشناسین هم اگر سوالی داشتین میتونیم دربارش حرف بزنیم😊
379
سلام ✋🏻
من زهرام 😁
فارغالتحصیل مامایی دانشگاه تهرانم 🎓🤰🏻👶🏻
در سن ۲۶ سالگی مجدد کنکور شرکت کردم و ورودی مهر ۴۰۳ پزشکی دانشگاه ایرانم 👩🏻⚕🩺
"در حال حاضر دانشجوی سال ۲ هستم"
اسم اینجا cerulean (سِرولیِن) به معنی آبی نیلگونه 🩵
رنگی که نماد آرامش و شفافیته
نقطهای که زندگی به زیبایی جریان داره و تلاطمی نیست.
نه اینکه تلاش و هدفی نباشه ها نه.
اتفاقا تلاش هست هدف هست فقط با خودت جدال و تنش نداری و یجورایی در صلحی✨
اینجا قراره شاهد فرازها و نشیبها، شادیها و غمها و صد البته آموختههای من از زندگیم باشین و هر چیزی که به نظرم مفیده رو مینویسم تا شما هم استفاده کنین 😊📒
