"ناگفته هایی به رنگ آبی "
Ir al canal en Telegram
✨️https://t.me/+PgWm9S-j4LxlZWY0
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 671
Suscriptores
-124 horas
+47 días
+430 días
Archivo de publicaciones
با مامانم نشسته بودیم مسابقه چای خوردن برگزار کردیم
مثلا باید چایی نخورم زیاد
Repost from .
﹨ناگفتههایی به رنگ آبی
خیلی چیزا رو بیشتر از چیزی که نشون میدی میفهمی و ذهنت مدام در حال اسکن کردن آدما و اتفاقاته. لحنشون، رفتارشون، جزئیات و چیزهایی که گفتن یا نگفتن. برای همین وقتی یکی میگه با دیدن چیزی یادت افتاده یا چیزی رو که قبلا گفتی یادش میمونه برات این معنی رو داره که "من توی ذهنش بودم". خودت هم همین کارو با آدمای مهم زندگیت میکنی. جزئیاتشون رو یادت میمونه، انگار از آدما توی ذهنت یه پرونده کامل داری. اما در مقابل، خودت رو خیلی کمتر در دسترس قرار میدی. یه نقاب آشنا روی صورتته و حتی ممکنه اونقدر طولانی ازش استفاده کرده باشی که دیگه خودت هم ندونی پشتش دقیقا چه خبره. بقیه آرومتر و بیخیالتر از چیزی میبیننت که واقعا هستی. مشکل اصلیت شاید رها کردن باشه. ذهنت همیشه احتمال "برگشتن" رو نگه میداره. چون اگه رها کنی و واقعا برنگرده، باید با فقدانش روبهرو بشی. پس ترجیح میدی نگه داری، تحلیل کنی، سکوت کنی و حتی گاهی با همین اورثینک همهچیز رو خراب کنی، ولی هنوز یه نخ باریک از "شاید" برات باقی بمونه. برای همین آدمایی که عمیقا ناراحتت کردن رو هم راحت نمیبخشی. کینهای نیستی، اما آسیب رو فراموش نمیکنی. انگار وقتی کسی از یک مرز عمیق رد میشه، ذهنت دیگه اجازه نمیده به سادگی به حالت قبل برگردی. و شب ها هم دقیقا همون تایمیه که تمام چیزهایی که روز با نقابت نگه داشتی برمیگردن. شروع میکنی به فکر کردن، مرور کردن و سناریوهایی مثل اگه... و در نهایت حتی خواب و آرامشت هم قربانی همین چرخه میشن. دلت میخواد کسی پشت نقابت رو ببینه، ولی همزمان خیلی چیزا رو عمدا طوری پنهان میکنی که کسی نتونه بهشون دسترسی پیدا کنه.
Repost from N/a
Most of the time it doesn't matter where you go, it's the people you go there with.
