جاودانگان🕊️
Ir al canal en Telegram
میدانید زندهترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهاییست که در مبارزه میگذراند. و خب دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آنکه ما خسته نشدهایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. -شهیدآوینی اینجا قراره بیشتر شهدا رو بشناسیم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
210
Suscriptores
Sin datos24 horas
-67 días
-430 días
Archivo de publicaciones
210
یه عادت خوب داشت. هر شب موقع اذان، قبل از اینکه چای پخش کنیم، میرفت خونه نماز بخونه. یه بار بهش گفتم: «بمون، اول چایها رو پخش کنیم، بعد برو نماز.»
گفت: «امام حسین برای نماز شهید شد. ما که اسم امام حسین رو میاریم، چطور نماز رو سبک بشماریم؟»
از همون موقع همهمون عادت کردیم اول نماز بخونیم، بعد برگردیم سرِ ایستگاه و چای پخش کنیم.
خیلی برای ایستگاه صلواتی محلمون زحمت کشید.
210
شهید طه عزیزیخواه رو از بچگی میشناختم. متولد ۱۳۸۲ بود. ما از ۸ سالگی با هم دوست بودیم و بچه محل بودیم، از سال ۹۴ با بچههای محل یه ایستگاه صلواتی راه انداختیم که هر سال دهه اول محرم و بعضی وقتها هم توی ایام فاطمیه و اعیاد برپا میشد. خدا رو شکر تا همین امسال، حتی بعد از جنگ ۱۲ روزه هم ایستگاهمون سرِ جاش بود.
شب آخر که داشتیم ایستگاه رو جمع میکردیم، حرف جالبی بین بچهها پیش اومد. بیشترمون توی بسیج هم فعالیت داشتیم. یکی گفت حالا که بعد از این همه سال که از دفاع مقدس گذشته دوباره باب شهادت باز شده، دعا کنیم شهید بشیم.
هر کدوم بچهها میگفت من زودتر از بقیه شهید میشم، در آخر طه با لبخند گفت: «من از همهتون زودتر شهید میشم، اگر شهید شدم عکس منو بزنید روی ایستگاه صلواتی.»
هیچکدوم فکر نمیکردیم چند ماه بعد این حرفش واقعیت پیدا کنه.
210
دوست شهید طه عزیزیخواه که در حادثه آتش سوزی مسجد پاکدشت حضور داشت درباره شهید این گونه روایت میکند:
210
شهید علیاکبر زارعی و شهید طه عزیزیخواه دو جوان پاکدشتی بودند که ۱۸ دی ماه در حمله به مسجد سیدالشهدا پاکدشت هنگام نجات نمازگزاران در مسجد گرفتار شدند و به شهادت رسیدند.
210
این روایت سینا صفدری، بازمانده آتشسوزی مسجد سیدالشهدا پاکدشت است.
این مسجد در ۱۸ دیماه توسط اغتشاشگران به آتش کشیده شد.
210
اون شب سه نفر داخل مسجد شعله ور در آتش گرفتار شدیم؛ دو نفر از بچهها شهید شدن و فقط من زنده موندم.
210
خانمها تونستن خارج بشن، ولی من و دو نفر دیگه که آخر صف بودیم، دیگه از شدت دود و خفگی نتونستیم راه بریم. هر کدوم یه گوشه افتادیم. فاصله ما با هم یکی دو متر بود و هر کدوم یک گوشه از مسجد افتادیم.
من توی راهپله افتاده بودم که سقفش آجری بود، اما بالای سر اون دو نفر سقف یونولیتی بود. یونولیتهای شعلهور ریخت روی سرشون. اونا هم از دود خفه شدن، هم توی آتش سوختن.
دیگه چیزی نفهمیدم. وقتی آتشنشانی رسید ما رو بردن بیمارستان، اما حتی اونجا هم دوباره به بیمارستان حمله کردن.
وقتی به هوش اومدم، فقط میشنیدم که درباره سوختگی شدید چند نفر حرف میزنن. تو دلم دعا میکردم که دوستام نباشن...
بعداً دکترا گفتن ریههام کاملاً سوخته، ولی با دارو و مراقبت بهتر میشه، اما دوستانم علاوه بر خفگی در آتش سوختن.
210
کمکم آتیش و دود همه جای مسجد رو گرفت. از کنار درِ آشپزخونه که نگاه کردیم، دیدیم ورودی مسجد و کتابخونهای که قرآنها و کتابهای دعا اونجا بود، داره توی آتیش میسوزه.
بدتر از همه این بود که همزمان صدای کف زدن، رقصیدن و فحش دادنشون به گوش میرسید. از بیرون هم هنوز آجر میزدن به شیشهها و خردهشیشهها میریخت روی سر و صورتمون.
وقتی مطمئن شدن کسی داخل مسجد نمونده، کمکم رفتن. تصمیم گرفتیم خانمها رو از درِ پشتی خارج کنیم. یک نفر جلو حرکت میکرد، خانمها پشت سرش بودن و ما هم پشت سر اونها راه افتادیم.
فضا اونقدر تاریک بود که جلوی پامون رو نمیدیدیم؛ انگار چشم بسته راه میرفتیم.
210
ما به هوای خانمها رفتیم داخل مسجد.
شیشههای مسجد رو شکستن و خردهشیشهها میریخت روی سر و صورت بچهها. خانمها رو بردیم سمت آشپزخونه، چون از درِ ورودی دورتر بود.
بعد شروع کردن گاز اشکآور زدن داخل مسجد. دیگه نفس کشیدن واقعاً سخت شده بود، داشتیم خفه میشدیم. فقط سعی میکردیم هیچ صدایی ازمون درنیاد که متوجه نشن کجا هستیم.
بعد با خونسردی کامل یه دبه ۲۰ لیتری بنزین آوردن و نصف مسجد رو آتیش زدن. صداشون که میگفتن «فندک بزن» رو میشنیدیم.
210
داشتیم توی مسجد نماز میخوندیم که یکدفعه دیدیم بیرون شلوغ شده. صدای تیراندازی، شعار دادن و داد و فریاد لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
چند تا از خانمها هم داخل مسجد مشغول آماده کردن صبحونه برای دعای ندبه فردا بودن.
اومدیم بیرون، دیدیم حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر جلوی مسجد جمع شدن و دارن به سمت مسجد هجوم میارن. میخواستن در مسجد رو بشکنن، ما حدود ۱۲ نفر بودیم. هر کاری کردیم درِ مسجد رو نگه داریم، نشد. از بالای در آجر و سنگ میریختن رو سرمون، تا اینکه آخرش درِ آهنی مسجد رو از جا کندن.
همین که در شکست، همهشون ریختن داخل. یه عده از بچهها ترسیدن و رفتن سمت پشتبوم یا حیاط همسایه، ولی من و چند نفر دیگه برگشتیم داخل مسجد؛ دلمون نمیاومد خانمهایی که اونجا بودن رو تنها بذاریم.
210
سیدالشهدای ایران، حضرت آیت الله امام خامنهای، فرمودند:
شهید، حقیقت شگفت آوری است. در دوران گذشته، وقتی که یک نمونه از این نمونههای شهدای امروز ما، از تاریخ صدر اسلام انتخاب و معرفی میشد و شرح حال او بیان میگردید، تغییر واضح و شگفت آوری در دلها و جانها به وجود میآورد. بنابراین، حقیقت شهادت حقیقت عظیمی است.
یاد شهیدان نباید در جامعه ی ما از ذهنیتها خارج شود. شهیدان را باید زنده نگه داشت. یاد شهیدان را باید گرامی بدارید و زنده نگه دارید.
یاد شهدا، افتخارات شهدا، عزت شهدا را همه باید نصبالعین خودشان قرار بدهند؛ نگذارید فراموش بشود. شما غفلت کنید، نیروهای انقلاب غفلت کنند، نیروهای مؤمن غفلت کنند، نفوذیهای دشمن از آن طرف وارد میشوند و چیزی هم طلبکار میشوند.
نگذارید غبارهای فراموشی روی این خاطرههای گرامی را بگیرد.
#سید_شهیدان_انقلاب
