es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

زثولیت

زثولیت

Ir al canal en Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
-124 horas
+27 días
+730 días
Archivo de publicaciones
تعلل نکن. اگر می‌خوای فردا مرا بکشی، همین الان کلکم‌ را بکن. من از تو، خسته‌ترم.

خودت بگو. می‌خوای جز کدام غمم باشی؟

او غم چندم بود؟

⁰⁰ ⁰⁰

آبی عزیز.‌ به گمانم شماهم زمانی که نگاهی به پشت‌سرت می‌اندازی باورت نمی‌شود که تا کنون تو چطور زنده مانده‌ای. راستش را بخواهی من هم از این نگاه‌ها را زیاد به پشت‌سرم می‌اندازم. اکثر اوقات هم باورم نمی‌شود که زنده مانده‌ام. پشت‌سرم مملو از جنازه‌ است و من بعد از هر نگاه، طنابِ قلب‌های تمام جنازه‌ها را به گردنم می‌آویزم‌ و خودم را دار می‌زنم. روز‌ها در گوشهٔ اوقاتم می‌نشستم.‌ من بودم غم‌هایم و زانوهایی‌ که در آغوش می‌گرفتم. نمی‌دانم چندباری مرده‌ام، شمارش‌ از دستم در رفته‌ است. اما فکر کنم هرکس دیگری جای من بود، تاب نمی‌آورد.‌ یا درد او را می‌کشت یا او درد را. اما من از این دو حالت مستثني بودم. من خودم، خودم را کشتم و بعد خودم را وادار کردم که با درد و غم و رنج‌هایم بر مزار خودم زار بزنم. بین خودمان بماند، من هربار که می‌خواهم سری به مزارم بزنم، در بین راه هرکسی را که ذره‌ای لبخند تحویلم دهد را هم کنار خود دفن می‌کنم. در مخیلهٔ هیچکس نمی‌گنجد که من در قبر خود چند قبرستان دارم. آبیِ‌خاکستر‌ گرفته، وقتی به شما از دور نگاه می‌کنم، پنداشت می‌کنم که شما ققنوسی آبی بوده‌اید‌ که هربار دردها شمارا سوزاندند و از خاکستر شما، آبیِ خاکستری دیگری زاده شد. حتم دارم که ما هر دو، تیکه‌ای از خود را میان خاکستر‌های آتش‌گرفتهٔ خود جا گذاشته‌ایم و حالا در به در دنبال نیمهٔ خود می‌گردیم و غافلیم از اینکه، همانی که مارا آتش زد، خاکستر مارا هم هوا کرده بود. من نمی‌‌دانم که تو در چه آتشی خاکستر شدی، اما من با آتشم آشنا ام. زمانی که در آتش نبودنش‌ می‌سوختم و طاقت ابرازی نبود، بعد از آنکه شعله‌هایم آرام گرفت، یک آتش دیگر خاکستر‌هایم را هم آتش زد. من در آتش کسانی سوختم که اگر دامن آن‌ها را می‌گرفت، تمنا می‌کردم که ای‌کاش خدا آتش‌شان‌ را گلستان کند.‌ من برای کسانی گلستان می‌خواستم که گلبرگ‌های قلبم را هم یکی یکی آتش زدند و به دور شعله‌هایم رقص کردند و خندیدند. کاش شعله‌های تو‌ مانند من نباشد آبی.‌ کاش شعله‌های من برای هیچکس آشنا نباشد. من انقدر سوخته‌ام‌ که با خود می‌گویم ای‌کاش تمام آتش‌ها در جان من بود تا همین خاکستر‌های باقی‌مانده‌ام را هم خاک‌ تر می‌کرد.‌شاید اگر خاک می‌شدم، کمی آرام می‌گرفتم. (آدم اگر در بستر آتش است، کاش کاملاً خاکستر شود. به جای آنکه ذره ذره بسوزد) این را از من بشنو : من نیاز داشتم کسی باشد تا برایم بگوید، آرام بگیر و بر مزارت‌ آرام‌تر شیون‌ بزن. به نسیم گوش بسپار. شاید نسیم کمی غبار از دست رفته‌ات را برایت آورد.‌ اما‌ تو مانند من فرسوده نشو. بگذار برایت بگویم که آرام بگیر. نسیم توهم از راه خواهد رسید.

برای او که حتماً می‌خواند و به خودش می‌گیرد.
| برای اینکه بخواهی گلاریتا را درون خودت غرق کنی کمی دیر است پیرمرد. زیرا او دور از چشم غریق نجاتش‌ جان داده بود. گلاریتا حتی در لحظات آخر هم حتم داشت که تیکه‌ای از او، تا ابد درون او باقی خواهد ماند و برایش دور از انتظار نبود که روزی به بهانهٔ آنکه تیکه‌ای که درونت جا گذاشته را پس بگیرد، برگردد.| تو هیچ‌کجا کسی را مانند من پیدا نخواهی کرد که این‌گونه شیفتهٔ تو باشد و جدای از میل باطنی‌اش، بدی‌هایت را هم ببوسد، از گستاخی‌هایت چشم‌پوشی کند و بگذارد منی‌ را که سال‌ها برای زاده شدنش، خود را کشته بود را یک شبه خراب کنی. من به اندازه کافی درونت نشانه گذاشته‌ام که با آن بتوانی مدتی سرت را گرم کنی. به اندیشه‌ها و مرد بودن قلابی‌ام بخندی و دم نزنی‌. و بله. من هم به اندازه خودم ژرف بودم، انقدر که تو تا ابد در یادت خواهد ماند کسی که چشم تورا به تویی که در دنیای بعد خواهد دید، باز کرد که بود. تو فراموش نخواهی کرد که روزی برای رسیدن به منفعت خودت، در برابر من مهر خرج می‌کردی و این مهر‌هایت برای من طوری بدل می‌شد که انگار نعلی بود که به دست و پاهایم می‌زدند و من چهاردست و پا، بارکش نفع‌های تو می‌شدم و انقدر به دنبالت راه می‌آمدم تا بفهمم با فلسفه‌چینی‌هایت می‌خواهی کدام تکه از مرا از من جدا کنی. (اگر من گفتم که خوش دارم در شب‌های صدقرن‌ بعد از زندگی‌ام هم تو باشی، لطفاً به خودت نگیر.) تملق؟ تملق‌ برای چه تلخک؟ اینجا چیزی نبود به جز واقعیت. تو خدا بودی، مگر نمی‌گویند خدا بی‌مانند است؟ تو که مانند نداشتی، داشتی؟ هر کس خدا می‌خواست، تنها ماند و هر کس خدایی را ساخت، شکست. من هم برای تو شکستم و بعد برای آنکه نکند قلبت را خرده‌های من زخم کند، غم‌دار شدم. |چراغ عزیزمن. گلاریتا تورا سیاه یافت، اما نورت سیاه نبود. او را روشن کرد و به ندایی که کنار گوشش زمزمه‌ کردی دل سپرد. | خدا که شریک ندارد، اما انگار ما شریک‌های همدیگر بودیم. زیرا هم من او بودم و هم او من. بین خودمان بماند، من هنوز بی‌تجربه‌تر از آنی‌ هستم که در مخیله‌ات می‌گنجد. نه تلخی شراب را چشیده‌ام و نه دریا دیده‌ام. اما تو تو در یک‌ شب‌، مرا با تلخی‌ات مست‌ کردی و من انقدر شیفتهٔ تو شده بودم که فکر می‌کردم تو مرا با یک زهرشیرین مست‌کرده‌ای و در نهایت، مست و مدهوش دریا را نشانم دادی. من حتی اگر تورا فراموش کنم، روزی که دریا را ببینم، انعکاس نبود تو مرا وادار خواهد کرد که با خود بگویم، چه مرگی خوش‌تر از جان‌دادن میان آب؟ اما باز به خودت نگیر. من حتی زمانی که خود را غرق کنم هم با امید خواهد بود که شاید تو هنوز غریق‌نجات من باشی. در قول‌ سایه: تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم، به تو بر می‌خورم اما آن‌سان شده‌ام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام، جای تو خالی است فردا که می‌آیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همهٔ بودن ما جز هوسی نیست.

من نیاز به آینه‌ای داشتم که جواب "نمی‌دانم"‌هایم را بدهد. زیرا می‌دانستم اگر خود، رو به روی آینه‌ای که برای خودم بود، بایستم، در جواب تو کیستی همانی را خواهم گفت که باب میلم‌ باشد. شاید بگویی تو از دیدن حقیقت وجودی‌ات وحشت داری اما نه. اگر وحشت مرا از چیزی می‌راند، یقیناً زودتر از این‌ها از تو رانده شده بودم. غریبه‌های زیادی درونم بودند. شاید من نیاز داشتم که اول کسی مرا با خودم آشنا می‌کرد تا آن‌گاه بدانم که خودشناسی چیست. تو از من، چیستی خودم را می‌خواستی درصورتی که من ابتدا باید درک می‌کردم که منشأ چیستی‌های درونم چیست. من مملو از ابهاماتی‌ هستم که هیچکس قادر به درک آن نیست. اما عزیزمن، شاید بخواهی بدانی که اگر جلوی آینه بایستم از خود چه خواهم پرسید؟ به گمانت، منی که عطش فتح کردن تمامم را فتح کرده به مختصر سوال چیستی، راضی خواهم شد؟ راست می‌گفتی، جدایی های حقیقی، خداحافظی نمی‌خواهند. اما من همیشه پنداشت می‌کردم جدایی بدون خداحافظی حقیقتاً یک وصالی خواهد داشت. این پنداشت به این دلیل بود که من فکر می‌کردم بعد از من باید خدایی حافظ تو باشد. [از آنکه صریحاً تورا با لقب تلخت صدا کنم، ابا دارم زیرا نمی‌خواهم که اگر بر فرض محال این را خواندی به خودت بگیری و برگردی تا باز به من توهین کنی پس به یک عزیزم خشک و خالی و تا حدی اغراق‌آمیز کفایت می‌کنم.] عزیزم، از سمت من خدایی حافظ تو نیست. تو که خودت ادعای خدایی داشتی، حافظ خودت باش. من نیز با من‌ها و چیستی‌هایم درگیرم و هرازگاهی از خودم می‌پرسم، تو چیستی که هیچ چیز تورا نمی‌خواهد؟ راستش من همیشه می‌خواستم مرا همانطوری که هستم بخواهند. من به اندازه کافی هر لحظه برای بهتر بودنم در تلاشم، رمقی برایم نمی‌ماند که کسی بخواهد مرا خراب کند و از صفر بسازد. اصلاً ترس اینکه نکند کسی مرا خراب کند و خراب رهایم کند به من مجال این را نمی‌دهد که خودم را آنطور که باید، دست کسی بسپارم. یادت هست؟ من حدوداً سه باری به شما گفتم که ای‌کاش شما آدم درستی باشید. دلیلش این بود که من به گمانم کمی خرافاتی شده بودم. قبل از اینکه بیایی فال گرفتم و در فالم فاصله و یک آدم بد آمده بود. من تا آخرین لحظه تمنا می‌کردم که ای‌کاش تو آدم بد فال من نباشی. منتهی مشکل تو این بود که میانه نداشتی. خوبی‌ات بسیار خوب بود و بدی‌ات بسیار بد و منِ بیچاره باید سعی می‌کردم خودم را میان این دو نگه دارم و نه دل به خوبی‌ات بسپارم و نه برای بدی‌هایت دل خون کنم. می‌دانم اگر تا شب بنویسم، تمامی نخواهد داشت. پس به اجبار کلماتم را خفه می‌کنم.
اوی عزیز، همانی که قسمتی از من بودی، بابت حضور ژرفت‌ ممنونم. به سلامت.

sticker.webp0.01 KB

از کلماتم متأسفم. عفو مرا بپذیرید. آخر من به شما قول داده بودم که غم ننویسم. اما به گمانم جوهر این قلم، غم بوده و هست. احساس می‌کردم غمِ قلمم یک موهبت بود اما هرچه که می‌گذرد بیشتر عذابم می‌دهد.‌ متأسفم آرث که مراقبت‌ نبودم، از الان به بعد بخشی از تو را وجود چند روزهٔ او، تلخ کرد.‌ بابت هدر رفتن دوباره، از تمام من‌هایم عذرمی‌خواهم. نکتهٔ مشترک‌همه شما این است که هر من، به اندازه خود کمی ژن احمق بودن را به اِرث برده. چه می‌شود کرد؟ همین هست که هست.‌ کاری از دستم ساخته نیست؛ زیرا خسته‌ام. فعلاً انگشت وسطم جواب تمام هست و نیست‌هایم باشد تا ببینم بعداً می‌توانم با غم‌های منزجر‌کننده‌ام‌ چه‌ کنم. با خود می‌گفتم آدم است دیگر.‌ آه و دم. اگر فقط آه و افسوس بکشد و بنویسد که قلمش دق می‌کند. گاهی باید دمی بگیرد و بنویسد. این جمله برای خودم صدق نمی‌کند. باشد برای شما. من قلمم دق می‌کرد، ولی انقدر احمق بودم که فکر می‌کردم کلمات از من فراری‌اند.‌
متأسف.
| و در نهایت، برای شما هم متأسفم. متأسفم که تمام این چرک‌متن‌هارا خواندی و با خود گفتی، زث چطور می‌تواند انقدر خوب کلمات را کنار هم بچیند؟ درصورتی که این‌ها خزعبلی‌ بیش نبود! | #زث.

sticker.webp0.00 KB

آرث، ثمرهٔ جنگ‌های درونی‌ام، تا به این لحظه این بود که از دولت تو، نه دلی ماند و نه دینی. نه عشقی ماند و نه عاشقی. اینجا هیچ چیز نمانده به جز ویرانه‌هایی که ویران‌تر شده‌اند. تو هیچ سودی نداشتی، فقط تکه‌هایم را پاره‌تر کردی و رفتی. و‌ باز توقع داری که ببخشمت و به توهم یک مجرم تبرئه شده، خوشی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|سرخوش برای توهمات.| #زث.

sticker.webp0.00 KB

تو خسته‌‌تر از آن بودی که در دنیایت، کسی را شریک کنی. تو فقط می‌خواستی به هر بهانه‌ای همه را دنبالت خودت به راه بیندازی تا برایت کف بزنند. -حتی به غلط- اما می‌دانی، لحظات آخری که می‌خواستم خودم را از بند وجودت رها کنم، تمنایم‌ چه بود؟ با خود می‌گفتم عزیز تلخم، بعد از من دست از تفکر بر ندار، برگشتنت‌ به دنیا روحم را آزار خواهد داد.
به گمانم یک آرث‌ دیگر، باز تکه‌ای از مرا رُبود.
|نمی‌دانم فقط می‌دانم تا آخرین‌ لحظه، آرث‌های درنده زث را تکه‌پاره کرده بودند.کاش زنده بماند.| #زث.

sticker.webp0.00 KB

من حاضر بودم برای تو همانی باشم که می‌خواهی آرث. این ذات من بود. از همان ابتدا سرشتم را با همین ذات شکل‌داده‌اند. گِلی خام بودم، خدایم در من دمید و من شدم همانی که او می‌خواست. مرا ببین آرث... من که مدت‌هاست بعد تو کافرم. تو خدای منی، من حاضر بودم برای تو سجده کنم فقط به این بهانه که تو انقدر خود‌پسند بودی که خودت را لایق سجود می‌دانستی. من هیچ ابایی نداشتم که از خود بگذرم تا به تو برسم، منی که خودم در برابر خودم ساجده‌ای مغرور بودم، می‌خواستم پیشانی‌ام جای مهر سجدهٔ تو را بگیرد. آرث بی‌رحم و دل‌آزارم، وای بر من که چقدر کافرم. از خود که هیچ، من گاهی از خدا می‌گذرم تا به تو برسم. دیگر باید چه می‌کردم تا مرا بخواهی؟ زیر زانو‌هایم سبز شده‌اند، زانو زدن بس نیست؟ به گمانم باز می‌خواهی بمیرم؟ روزگارم با چه وصله‌ای مرا به تو وصل کرد که هیچ‌جوره از تو منفصل نمی‌شوم؟ انگار از همان روز اول این تو بودی که در من دمیدی‌. دریغا. آرث نکند خدا تو باشی؟ ‌
انگار تو هم با من سر جنگ داری و هم با خدای من.
|سردرگم میان چیستی تو.| #زث.

sticker.webp0.00 KB

من از عشق می‌ترسیدم. هرچند پنداشت می‌کردم که این سست‌احساس با یک دوش‌آب سرد، از سرم خواهد پرید اما چه می‌شود کرد؟ روزگار من همین است دیگر. گاهی باید ملعبهٔ دست این احساسات مضحکه‌باز شد. |
انگار هنوز نترس نشده‌ام.
|خزعبل.| #زث.

sticker.webp0.00 KB

خیر سرمان زث این بار می‌خواست از هر چیزی بنویسد به جز غم. به خودش آمد و دید که نفسش از دیگر تاب نمی‌آورد که کنار غم‌ برود و بیاید. در این کشمکش‌ کافی بود یک نفر بايستد تا من مثل همیشه قربانی باشم. گاهی می‌خواهم بگویم که خسته‌ام، اما بعد یادم می‌آید همه آن سوی گفته‌هایم منتظراند تا همین را بشنوند‌. پشیمان می‌شوم و آن چنان گوش فلک را با ندای سرخوشی‌ام کر می‌کنم که انگار غم را برایم تعریف نکرده‌اند. گاهی می‌خواهم بگویم که بسیار عاشق او هستم و می‌خواهم کمی برایش غم حرام کنم، اما یادم می‌آید که خیلی‌ها، آن سوی معاشقه‌هایم منتظراند که تا به اراجیف و بیچارگی‌ام بخندند. همین می‌شود که باز پشیمان می‌شوم. و در نهایت زمانی که نگفته‌هایم خفه‌ام می‌کنند، می‌نویسم. انقدر می‌نویسم که به خودم می‌آیم و می‌بینم که آن‌سوی کلماتم، غم‌هایم با نگفته‌هایی قلمم‌ با سوز غمم آن‌هارا گفته، باریکه دود می‌کنند و به ریشم می‌خندند. به معنای واقعی کلمه، واقعیت این بود که آن سوی من، هیچ کس نبود. نه دشمنی و نه منتظری. این خودم بودم که با خود دشمنی می‌کردم و به این انتظار نشسته بودم که به عاشقی و حال زارم‌ پوزخند بزنم. اینجا هیچکس نبود، جز کسی به نام من. منی که به نوبه خود، برای خودم همه‌کس بودم.
غم و‌ قلمم بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم‌ معتاد مخدر هم‌ دیگر اند.
زمان: عصرگاه‌ روزی که قلم دق کرده‌اش را بالاجبار زنده کرده بود. |
[6:27. 22 جولای. 31 تیر. 2025.‌ 404.]
#زث.

sticker.webp0.00 KB