زثولیت
Ir al canal en Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
220
Suscriptores
+224 horas
+17 días
+530 días
Archivo de publicaciones
220
گاهی بسیار به احوالاتی که نسبت به او دارم غبطه میخورم و ابرازش هم میکنم. نمیدانم که اگر بدانی تو در فردی تمثال همه چیز هستی چه احساسی دارد، اما ایکاش شخصی را مانند خود در زندگیام داشتم؛ شاید در آن صورت دلیلی برای زندگی یافت میشد.
#زث.
220
چه بسا که دستهای بالای دست، از دستهای او زیباتر باشند، این زیبایی را چه سود تا آن هنگام که به چشم دیدم حتی در مقیاس جمعی که در آن بودیم، او همچنان برای من زیباترین بود!
#زث.
220
تا به این لحظه گمان میکردم این زندگی یک پایهاش لنگ میزد و حالا انگار چهارپایهٔ زندگیام کلاً شکسته.
در زیر آوار زندگیام، کمرم هم دارد میشکند و در این وانفسا، او هم مدام یک قدم از من دور میشود. خب بیا و بمان، بگذار حداقل به یک چیز دلخوش باشم.
#زث.
220
هیچکس نمیفهمد که در خانه چه عنکبوتهایی خانه دارند و چه مگسهایی از مدفوع ما میخورند و چه موشهایی در دیوار اند که گوش تیز میکنند بر قصد آشوب ما و چند گرگ در خانه، لباس میش پوشیدهاند و شیر مارا دوشیدهاند و گربه نوشیده است و برای مار های در آستینمان دم تکان میدهد و مار ها بر طومار رنجهایمان از سر لجاجت زهر میپاشند و موریانههایی که رنجهای مارا سلولز دیده بودند را زهراگین میکنند. در این میان سگ اعصاب پدرسگها هم پاچهٔ مارا میگیرد و صدای الاغها گوش کر میکند. اینجا خانه است یا آمازون؟
#زث.
220
مدتی پیش، مادرم گریه میکرد و میپرسید چرا میگویند افسردهای؟ ما که چیزی برای تو کم نذاشتهایم. چی حالت را بد میکند؟
آخ مادر، کاش میفهمیدی هنگامی که احوالت مدام با بدی همخواب شود و از زنای خود ولدی دیگر بزاید و تو بمانی و ولدزناهایی که مدام میزایند و ثمرش همین است که باز تو بمانی مغروق غمت و مغموم قعرت؛ چنان سنگین میشوی که اگر یک دریا در روانت، هنوز روان باشد، در همان هم غرق خواهی شد.
روان شدن، روانی سبک و دست و بالی سالم میخواهد. فرضاً من شناگر ماهری باشم، تا زمانی که دست و بالم را بستهاید و دست بسته گیرم آوردهاید و روانم را خط میکشید و اگر شکایت کنم، شاکی میشوید که چرا دست برنمیدارم، چطور روان شوم و همه چیز را روال کنم؟
#زث.
220
جوانتر که بودم، اگر صورتت کمی اخم داشت و به با اخمت به من میگفتی که بالای چشمت ابروست، در روالترین حالت، کمی پرخاش میکردم، اگر شایسته بود فحاشی هم همینطور. بعد همه چیز با یک لیوان آب فراموش میشد. الان همه چیز وارونه شده، همه به من اخم میکنند.
حتی دیگر رمقی نمانده برای آنکه بخواهم اخم کنم تا دیگران تخم کنند.
این روز ها من هیچ، من نگاه.
یعنی گایی که میگفتند اینجاست؟
یا نکند بدتر از این هم خواهد شد؟
#زث.
220
جوانتر که بودم، شاید آن هنگام که حافظهٔ روانم هنوز این چنین پر نشده بود، برای هر مجادله و مصالحهای رمق داشتم. خندهام میگیرد که الان دیگر حتی همین چند سطر کلمه را هم به زور ردیف میکنم. کارم به کجا کشیده نمیدانم.
اندراحوالات؟#زث.
