زثولیت
Ir al canal en Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
+224 horas
+17 días
+530 días
Archivo de publicaciones
219
بارها گفتهام که هر مصیبتی-حتی رویارویی با خود اهریمن-مرا قویتر میکند. ولی نمیدانم میتوانم این گند را هم به طلا بدل کنم یا نه...باید دید!
[ نامهٔ فریدریشنیچه به پتر گاست.
چهارم دسامبر ۱۸۸۲ ]
219
در چنین موقعيتي که بیشتر روزهای انسان با عذاب توأم باشد و تنها چند روز در سال، احساس سلامت کند، زندگی سرشار از رنج است و بستر مناسبی برای نا امیدی از زندگی پدید میآید.
[وقتینیچهگریست. اروینیالوم.]
219
و در حقیقت زث مرده بود یا آرث؟ از احوالات آرث بیخبرم اما مطمئنم زث در جای دیگری زنده شده بود و حال باید کدامیک از حالهٔ ابهامی که به دور حیات آنها بود، بیرون میآمدند؟
219
Repost from N/a
و جانم به قربانت، دیگر چه اهمیتی دارد که آیا تو مرا دوست داری یا نه؟
تو انقدر در پیش چشمهای من خوبی که گمان میکنم خدا دوستم دارد.
#زث.
219
Repost from N/a
بسیار از حراج خود واهمه داشتم، عاقبت تقدیر لجباز شد و مرا به تاراج برد.
#زث.
219
زمانی چنان به یکدیگر نزدیک بودیم که به نظر میرسید هیچ چیز نمیتواند راه بر دوستی و برادری میان ما ببندد. تنها پل کوچکی مارا از هم جدا میساخت. درست زمانی که میخواستی از آن عبور کنی، از تو پرسیدم: آیا میخواهی از پل بگذری و به سوی من بیایی؟ در همان لحظه، دیگر نمیخواستی قدم برداری و وقتی دوباره از تو پرسیدم، سکوت کردی. از آن زمان، کوهها و رودهای سیلآسا و هر آنچه جدایی میافکند و بیگانه میسازد، میان ما فاصله انداخت و حتی اگر میخواستیم به یکدیگر بپیوندیم، دیگر نمیتوانستیم. ولی حال که به آن پل کوچک میاندیشی، کلمات قاصر است و تو در عجب میمانی و زار میگریی.
[وقتینیچهگریست. ارویندیالوم. ص۱۴۶-۱۴۵]
219
آخرین باری احوالاتی مشابه حال اکنونم داشتم برمیگردد به سیصد روز پیش. هنگامی که او نبود و من به جز غمهایم هیچ چیز دیگری نداشتم و نفسی هم که بالاجبار میآمد و میرفت، از فرط اندوه از من میگریخت. من تهی بودم و او آمد و مرا پر کرد. او کجاست؟
پیمانهها شکسته و پیمانها کور شدهاند. رضایتها کم و رضا ها کر شدهاند.
دیگر حتی جانی برای حفظ بقا هم نمانده، اویی که نباید میرفت، رفته و «جانی که باید برود سفت به ما چسبیده». انگار جان هم بابت ماندنش بر سرم منت میگذارد. همه لنگ منتاند و از من ممنونت میخواهند.
بقا را باید بگا حواله کرد. هنگامی که غذای روح نیست، جسم غذا میخواهد چه کار؟
حضور بیفایده را مرگ نمیدرد چرا؟
[نوزدهم اردیبهشت ۴۰۵]
#زث.
219
میگفت تو هنگامی آمدی که من اسمم را از روی کاغذ میخواندم و هنوز هم نمیدانم روزهایم چطور میگذرد. برایم عجیب بود و با خود میگفتم مگر میشود این چنین هم مغموم شد؟
فعلحال چنان در غم، مغروقم که اگر اسمم را بپرسند نمیدانم چه بگویم و حتی غذایی که دیروز به سختی فرو دادهام را به یاد ندارم و به گمانم یا همه چیز خواب بوده یا اگر نبوده چیزی جز حالهای از ابهام نیست. با این اوصاف به این فکر میکنم این چندماه را چطور دوام آوردم و هنوز هیچچیز نیستم و همه چیز اوست.
#زث.
