es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

زثولیت

زثولیت

Ir al canal en Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
+224 horas
+17 días
+530 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.00 KB

بارها گفته‌ام که هر مصیبتی-حتی رویارویی‌ با خود اهریمن-مرا قوی‌تر می‌کند. ولی نمی‌دانم می‌توانم این گند را هم به طلا بدل کنم یا نه...باید دید! [ نامهٔ فریدریش‌نیچه به پتر گاست. چهارم دسامبر ۱۸‌۸‌۲ ]

sticker.webp0.00 KB

زندگی سرشار از رنج.

در چنین موقعيتي که بیشتر روزهای انسان با عذاب توأم باشد و تنها چند روز در سال، احساس سلامت کند، زندگی سرشار از رنج است و بستر مناسبی برای نا امیدی از زندگی پدید می‌آید. [وقتی‌نیچه‌گریست. اروین‌یالوم.]

و در حقیقت زث مرده بود یا آرث؟ از احوالات‌ آرث بی‌خبرم اما مطمئنم زث در جای دیگری زنده شده بود و حال باید کدام‌یک از حالهٔ ابهامی که به دور حیات آن‌ها بود، بیرون می‌آمدند؟

نجاتم بده (1).mp33.86 MB

خودکشی.mp33.88 MB

خودمو دار میزنم (2).m4a2.62 MB

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
و جانم به قربانت، دیگر چه اهمیتی دارد که آیا تو مرا دوست داری یا نه؟ تو انقدر در پیش چشم‌های من خوبی که گمان می‌کنم خدا دوستم دارد. #زث.

Repost from N/a
بسیار از حراج خود واهمه داشتم، عاقبت تقدیر لجباز شد و مرا به تاراج برد.‌ #زث.

زمانی چنان به یکدیگر نزدیک بودیم که به نظر می‌رسید هیچ چیز نمی‌تواند راه بر دوستی و برادری میان ما ببندد. تنها پل کوچکی مارا از هم جدا می‌ساخت. درست زمانی که می‌خواستی از آن عبور کنی، از تو پرسیدم: آیا می‌خواهی از پل بگذری و به سوی من بیایی؟ در همان لحظه، دیگر نمی‌خواستی قدم برداری و وقتی دوباره از تو پرسیدم، سکوت کردی. از آن زمان، کوه‌ها و رود‌های سیل‌آسا و هر آن‌چه جدایی می‌افکند و بیگانه می‌سازد، میان ما فاصله انداخت و حتی اگر می‌خواستیم به یکدیگر بپیوندیم، دیگر نمی‌توانستیم. ولی حال که به آن پل کوچک می‌اندیشی، کلمات قاصر است و تو در عجب می‌مانی و زار می‌گریی‌. [وقتی‌نیچه‌گریست. اروین‌دیالوم. ص۱۴۶‌-‌‌۱۴۵]

sticker.webp0.00 KB

آخرین باری احوالاتی مشابه حال اکنونم داشتم بر‌می‌گردد به سیصد روز پیش. هنگامی که او نبود و من به جز غم‌هایم هیچ چیز دیگری نداشتم و نفسی هم که بالاجبار می‌آمد و می‌رفت، از فرط اندوه از من می‌گریخت. من تهی بودم و او آمد و مرا پر کرد. او کجاست؟ پیمانه‌ها شکسته و پیمان‌ها کور شده‌اند. رضایت‌ها کم و رضا ها کر شده‌اند. دیگر حتی جانی برای حفظ بقا هم نمانده، اویی که نباید می‌رفت، رفته و «جانی که باید برود سفت به ما چسبیده‌». انگار جان هم بابت ماندنش بر سرم منت می‌گذارد. همه لنگ منت‌‌اند و از من ممنونت می‌خواهند. بقا را باید بگا حواله کرد. هنگامی که غذای روح نیست، جسم غذا می‌خواهد چه کار؟ حضور بی‌فایده را مرگ نمی‌درد چرا؟ [نوزدهم اردیبهشت ۴۰۵] #زث.

می‌گفت تو هنگامی آمدی که من اسمم را از روی کاغذ می‌خواندم و هنوز هم نمی‌دانم روز‌هایم چطور می‌گذرد. برایم عجیب بود و با خود می‌گفتم مگر می‌شود این چنین هم مغموم شد؟ فعل‌حال چنان در غم، مغروقم که اگر اسمم را بپرسند نمی‌دانم چه بگویم و حتی غذایی که دیروز به سختی فرو داده‌ام را به یاد ندارم و به گمانم یا همه چیز خواب بوده یا اگر نبوده چیزی جز حاله‌ای از ابهام نیست. با این اوصاف به این فکر می‌کنم این چندماه را چطور دوام آوردم و هنوز هیچ‌چیز نیستم و همه چیز اوست. #زث.

sticker.webp0.01 KB

نمیدونم چی بگم، علی‌ای‌حال سلام.

.

...