زثولیت
Ir al canal en Telegram
Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. Your name isn't written here but you're all over it.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
214
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+5030 días
Archivo de publicaciones
214
من همچنان در ذهنم زیاد با او صحبت میکنم. چندروز پیش به گفت که زثولیت را کمی شلوغ میکنم. مثلاً لازم نیست که هر روز اینجا باشم. بله مثل همیشه حق با او بود؛ اما گفتم به من حق بده، من از شما کمی جوانترم.
214
کمتر کسی میل و حوصلهٔ خوندن متنهای این چنینی رو داره. این متن عمداً تا این اندازه بلند بالاست و حتم دارم خیلیها نمیخوننش و این حقاً مایهٔ مباهات منه.
ولی راستشو بخواین، از این حجم از شیرهای این متن، گرخیدم!
من چه بلایی سر کلمات میارم و شماها چتونه رسماً؟ عجیب غریبه اینجا.
(کلهام گرخیده(ایموجی های تعجبآلود))
214
در یکی از فریاد هایم گفتم: او حتی نمیتواند به پای حرفهایش بایستد، توقع دارید پارگی لبم را گردن بگیرد؟ گفت میکشمت و نکشت، اگر مرد بود حداقل یک بار به پای حرفهایش میماند.
من باید در قدم بیست و هفتم کشته میشدم. افسوس که معجزه در زنده ماندن است و قبل از آن کهیر پوستت را سرخ کند، گونههایت سرخ میشود.
طویلی این متن، از روی مخاطب راندن است. (اندیشهای در خصوص خاصیت متنهایم داشتم که چندان هرز نرفته اما از آن جا که من مرید خود نیستم و لزومی برای بیان آن پیدا نمیکنم، از بیان آن صرف نظر میکنم)
حدود سه پاراگراف از این متن، در طی نوشتار، حذف شده است و یکسری از جملات بنا به دلایلی که ممکن است در جملهٔ بعدی متوجه شوید، از نوشتن آن پرهیز شده.
در پایان باید گفت:
این متن جزء معدود نوشتههاییست که در آن هیچ اشارهای به او نشده و همین عدم اشاره خود بیانگر علامات سؤال و تعجب زیادیست!
#زث
214
چیست این میل به نوشتن؟ هر چه که بود هرز رفت، دلم به حال آن اندیشهام میسوزد که این چنین در تجاوز روزگار من، هرزه شد. در طبیعت کلمات من، این متون آشفته که مرا مدام به یاد آن مرد زیرزمینی و آن نویسندهٔ روسی میاندازد، چیزی نیست به جز علفهای هرز میان هزاران نهال. میخواستم در این کلمهگاه ذهنی، درختی داشته باشم با سایهای فراخ که جماعتی به تنهاش تکیه دهند و از سایهاش حظ کنند. اما ناگهان همه چیز، خوی حیوانی میگیرد و به پای تمام بذرها و نهال هایم میشاشد. سمّی که دیگران را هلاک میکند، برای ما تقویت کننده است اما همه میگویند: برای من زود است.
دیر شده است و من همچنان در خانه نشستهام، زنجیری به دور تنم تنیده، یک سر زنجیر به دست من است و مابقی زنجیر را به دست ساکنان دوایر ذهنم دادهاند(در باب این زنجیرها، چیزی را دیدهام که امید است بعدها نهالی شود، اگر بشود، اینجا خواهم کاشت)
من دیر آمدهام و همچنان هم دیرم شده است، آنها پانزده سال کنار هم خوابیدند تا من به عمل آمدم، شنیدهام این روزها میشود اسپرم را فریز کرد، مایی که با این همه مشقت آمدیم، وضعیتمان این شد، این هایی که قندیل بستهاند کاش خوشبخت باشند.
دیر است، حتی برای نوشتن هم دیر است، هرس کن این علفهای هرز را، به انسجام برس، کسی چه میداند جریانهای سیال چیست؟
قدمهایم را از آشپرخانه تا اتاقم شمردم، قدم بیستم را چهار بار شمردم، آخر در آنجا ایستادم و سه بار نعره کشیدم. در قدم سی و سوم به دیوار رسیدم. دقیقا یک هفتهٔ پیش. هفت روز صدای خود را نشنیدم، چهرهٔ آدمیزادی را ندیدم، اما خرسند و راضی بودم، آنجا بود که فهمیدم تنهایی چه صدایی دارد، با خود گفتم اگر بمیری هم همین صدا را میکند. اما میبینید که، همچنان نمردم. منتها تمام این دوام آوردن ها، از گور آن حالت بقا بلند شد.
هفت روز من شد صد و شصت و هشت ساعت و چهارده لیوان چایی و پنج وعده غذای حاضری و یک روز کامل خوابیدن با تفکر به اینکه من گرسنهام، اما همسایه و دوست و آشنا از سفرهٔ پدر من کباب میخورد. من آن شب غذایی به حرامی آن گوشت ندیدم. من بسیار بیپرده صحبت میکنم، شاید بهتر باشد که کمی کلمات کمتر هرزگی کنند.
در آن روزها هیچ چیز در من نبود، تمام بود ها و نبود ها را نواحی تناسلیام گردن میگرفت. خوب بود.
ولی از یک جایی به بعد تمام شد، عمو راست میگفت، این روز ها تمام میشود. آن روزها، روزی تصمیم گرفت تمام شود که مادر التماس کرد تا فقط نگاهش کنم، گفت که برادرم دلش برای من لک زده. او میگفت و همچنان اندامهای از کمر به پایین تایید میکردند. اما نمیدانم چه شد که شیطان مرا از خرش پیاده کرد، غذای مادر را که خوردم، یادم آمد که بیمار شدم.
احساس میکنی که بزرگ شدهای، میگویی باکی نیست، چیزی که مرا نکشد، پی قدرت من است و من در اتاق خود یک شاه مقتدرم. اما این احساس چیزی نیست جز حالت بقا.
آشوب من، در حوالی همان سی و سه قدم رخ داد. کمی بعد به هیپوتالاموس رسید، رشتههای سمپاتیکم را همراه کرد و در نهایت به قشر غدهٔ فوق کلیه رسید و کمی بعد، همه چیز کورتیزول شد.
این کورتیزول، چهار روز دوام آورد. بعد از آن هر چه که مرا در ورطهٔ آشوب، مشوق کرده بود، پوستم را درید، تبدیل به ضایعهٔ پوستی شد و پزشک گفت که من از شدت فشارهای عصبی، کهیر زده ام. هر فریاد آن ها را زیادتر میکرد و باز به من گفتند که برای تو زود است و من همچنان دیرم شده بود. انگار همین دیروز بود که تنم از شر این جدل ها، دست و پایم را از کار میانداخت، حالا او هم ترقی کرده و پوستم را میسوزاند. باز فریاد زدم که من هیچوقت بس نمیکنم، شما مرا مریض کردید، اگر بیشتر ادامه میدادم، صدایم هم کهیر میزد.
میدانید از یک جایی به بعد، همه چیز فراتر از حد معمول سنگین شد، دیگر ادبیات کفاف نمیداد، استعارههای سنگین، صرفاً حقیقترا سنگینتر میکردند، این شد که فقط نوشتم و گاهی همین ها هم مقبول واقع میشوند ولی من همچنان به اندیشههایی فکر میکنم که از دست ذهنم میگریزند، همچنان رشک میبرم به تفکراتی که ذهن افراد دیگری را هم درگیر کرده است. من به جز اندیشیدن، چیز دیگری برای عرض اندام نداشتم.(در امتداد این جمله، اندیشیای داشتم که در علم منطق بررسی کردم، توانستم به ریاضیات نیز متصل کنم، به دنبال مثال نقضی بودم که جوی این اندیشه، هرز رفت و سه روز است که دنبالش میگردم)
احساس میکنم دیر میشود، انگار همه به اندامهای عریضی رسیدهاند و من مدام میگویم یک ساعت دیگر خواهم آمد.
من بالاخره در یک ساعتی خواهم مرد، اما میخواهم تا قبل از آن کمی زندگیام را زیسته باشم.
214
https://t.me/Zethology/13257
من یه بار باهاش اینجوری حرف زدم، ازم معذرت خواست گفت میدونم ناراحتت کردم ببخشید:)
