es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

زثولیت

زثولیت

Ir al canal en Telegram

Communication : @Zer0etun1bot Every page tells of Zeth. Yet every line points to Him; a man shaping himself toward Him and writing what he finds along the way. ‌Your name isn't written here but you're all over it.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
+124 horas
+27 días
+730 días
Archivo de publicaciones
اَه.

‌ در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند ‌
[به پاس بزرگداشت حضرت لسان‌الغیب.]
.
+خواجه شمس‌الدین محمد بن بهاءالدین محمد حافظ شیرازی. |تفأل نطلبیده؛ اما مطلوب. | #حافظ.

sticker.webp0.00 KB

گاهی اوقات حس می‌کنم در مرز اشباعم‌ و اگر جایی لبریز نشم، یحتمل دقایق بعدی با مرگ مغایرتی‌ نداره.

زث در ساعت ۹:۴۲ دقیقهٔ شب. - یحتمل اگر توانایی‌اش را داشتم، کاری را در حق متلاشی‌کردن خودم دریغ نمی‌کردم.
[در بستر شر افکار/دوم اکتبر.]
#زث.

.

+هیجان و برونگرایی‌ مفرط.

قیام کنید.

انا لالتلخ‌وش و انا الیه راجعون

تو شمس منی من، خورشید پرستم.

اگر روزی، فردی قلم برداشت و جوهری بر زندگی‌نامهٔ من کشید، در فصل تولدم بنویسد: «ناگهان آفتاب عشق و شمس حقیقت پرتویی بر آن جان پاک افکند و چنان تافته و تابناک ساخت که چشم‌ها از نور او خیره گردید و روز کوران محبوب که از ادراک آن هیکل نورانی عاجز بودند و از نهاد تیره خود به انکار برخاستند و آفتاب جان افروز را از خیرگی چشم شب تاریک پنداشتند‌، آن آفتاب تیرگی سوز که این گوهر شب‌افروز را مستغرق نور و از دیدهٔ محجوبان مستور‌ کرد و آن طوفان عظیم که این اقیانوس آرام را متلاطم و موج خیز گردانید و کشتی اندیشه را از آسیب آن به گرداب حیرت افکند، سرّ مبهم و سرفصل تاریخ زندگانی(او)، شمسِ خویشش بود.
[اقتباس از شرح حال مولانا جلال‌الدین در باب ظهور شمس؛ نوشتهٔ استاد فقید بدیع الزمان فروزانفر.]
/هفتم مهر ماه. روز بزرگداشت شمس‌تبریزی گرامی.

sticker.webp0.00 KB

The Sorrow Will Never Die Peace of Spirit (1).m4a4.41 MB

درگیر چندکلمه پیرامون صدا های ف و ق هستم. (فقدان. فراق. فراقت.) از ف تا قاف و‌ از قاف تا ف. از ف نام سه جلدم تا قاف فراقم‌ در رنج است و از ف آغاز فراقم‌ تا قاف پایان فراقم‌ در اشک. از ف نام و فقدانم‌ تا نون و نان هوایی که انگار لنگ است، از عطش فراقت‌ لبریزم. از الف تا ی و از تلخ تا وَش از تو پرم و لبریز نمی‌شوم. من خود را چطور از منی که تماماً توست دریغ کنم که جبر طبیعت دامن مرا نگیرد؟ انقدر این جبر مرا به وحشت انداخته است که بعد از گذشت حدوداً ده روز به تازگی جرأت یافته‌ام که تفکرم را کمی پیرامونش‌ بچرخانم‌. می‌دانی آن چنان که تو از الف ابتدا تا ی منتهی استثنای من و مستثنی‌ از همه چیز بودی، حال نیز باید باشی. از چه تورا در یقهٔ زندگی‌ام دریغ کنم که تو تافتهٔ جدا بافتهٔ بافته‌های یقه‌ام هستی. تار و پود تو از تافتهٔ جدا بافتهٔ من جدا می‌شود. تو از پود زیرین‌ جدا می‌شوی و من تار تو را به پود بالایی گره‌ می‌زنم و هربار تکرار مکررات می‌کنم. جالب است که گاهی خود را از هم می‌شکافم‌ و یقه میدرم و خود را از یقه‌ام دریغ می‌کنم و آنجاست که تو تارهایم‌ را به پودهایت گره می‌زنی و از من یک تافتهٔ جدا بافته و به نوعی یک تافتهٔ او بافته می‌بافی. من از شکافتن ملول بودم و از نشکفتن از گل تو، ملال. تو می‌آمدی و در من می‌شکفتی و شکافته‌هایم را می‌بافتی. چطور چشمم را به رفتارت ناخوش کنم وقتی عملت این است؟ به من می‌گفتی که درکت از پارگی باید این باشد که با همه باید دوخت و با تو باید برید؟ جان من، ما رگ جان ببریدیم‌ و به جانت دوختیم. از چه دریغت کنم؟ من در یقه‌ام از بریده‌هایت تافتهٔ من بافته می‌دوزم. به یاد دارم که یک روز، در دنیای کلمه‌ام در کویی که آن را «پیرامون او» نامیده‌ام نوشتم که اگر تمام شدیم، از نو با من آغاز شو. حال اضافه می‌کنم که اگر از من بریدی، نشانم بده تا از بریده هایت برای خویش لباس نو بدوزم.
/بیست و هفتم سپتامبر ۲۰۲۵.
[الفبای‌ من.] این کلمات تا به این لحظه، باب میل است. #زث.

sticker.webp0.00 KB

نورم تمام شده، طاقتم طاق و غمم کهنه شده و در گوشهٔ اتاقم در حال پوسیدنم‌. هلاهل اینطور جگرم را نمی‌سوزاند و درد بی‌درمان این چنین مرا دچار نمی‌کرد.
[سینه خواهم شرحه شرحه از فراق/ تا بگویم شرح درد اشتیاق. مولانا.]
#زث.

sticker.webp0.00 KB

بسیار خواسته‌ام که کمی بیشتر خود را ببینم. به یاد دارم که روزی وقتی غرق در گفته‌های او بودم، شخصی گفت: خب این کلامت که تماماً او شد. از خودت بگو. به گمانم خبر نداشت که من هم خود او هستم. چطور بگویم که به معنای واقعی کلمه، کار از کار گذشته است و من تمام سدهای خودم را دریده‌ام تا اوی او شوم؟
[ هرچه بر گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن، آینهٔ ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان.-سایه- ]
#زث.

sticker.webp0.00 KB

شاید تا کنون نامطلوب‌ترین گمانهٔ‌ زندگی من در باب تو این باشد که گمان می‌کردم تو تنها کسی هستی که می‌توانی مرا در جسمم ساکن کنی. یا به نوعی دیگر فکر می‌کردم تو از پس غریزه و میل ذاتی چندین و چندسالهٔ من برخواهی آمد. منتها تا به این لحظه تنها سود تو در این معقوله این بود که در این چند دمی که گاهاً بالاجبار در تنم ساکن شدم، به من فهماندی که چقدر برای این تن نیستم و این تن را کنار تو و همچنین کنار خودم نمی‌خواهم.‌ اگر حقیقت را بخواهی باید بگویم که بیشتر از قبل به این باور رسیده‌ام که در بند جسم نیستم. و یقیناً تو این مورد را خوب درک می‌کنی.
/بیست و هفتم سپتامبر و پنجم مهرِ پاییز.
[گوشه‌ای از کلمات دفتری زث.] #زث.