The Fate of Frankenstein
Ir al canal en Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
232
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
گاهی زندگی، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، چیزهایی را از ما میگیرد؛ آدمهایی که دوستشان داشتیم، روزهایی که فکر میکردیم قرار است همیشه ادامه داشته باشند، و حتی بخشهایی از خودمان که زمانی تصور میکردیم جداییناپذیرند.
مدتی میگذرد و خیال میکنی چیزی درونت برای همیشه خاموش شده است. اما زندگی همیشه پایان را همانجایی که تو میبینی، تمام نمیکند. بعضی چیزها باید بروند تا جایی برای چیزهای تازه باز شود. آدمهای تازه، روزهای آرامتر، نگاه عمیقتر و حتی نسخهای از خودت که هنوز فرصت شناختنش را نداشتی. و بعد، یک روز، میان یک صبح معمولی، یک فنجان قهوه، عبور نور از پنجره یا سکوتی طولانی، متوجه میشوی که بخشی از خودت برگشته است؛ نه همان آدم قبلی، بلکه کسی آرامتر، آگاهتر و محکمتر. شاید تمام شدن بعضی فصلها برای از دست دادن نبود؛ برای این بود که یاد بگیری دوباره خودت را پیدا کنی.
Repost from N/a
+4
8 September | Rebirth
Some things leave, only to make room for the parts of you that were waiting to return.
Repost from N/a
+4
𝀚ֹ ❨ 𝐒𝗈𝖫ə𝗆𝗇 🃏 𝀚ֹ
Repost from N/a
بعضی شبها دلتنگی آنقدر دور گلویم میپیچه که نفس کشیدن شبیه تقلا برای زنده موندن می شود. انگار دستی نامرئی از درونم بالا می آید و راه هر نفسم را میبندد؛ و من میمانم با عذابی که هیچکس نمیبینتش. تو رفتی، اما رفتنت پایان نبود؛ آغازِ یک فرسودگیِ طولانی بود. از آن روز، حافظهام تبدیل شد به زندانی که درش قفل ندارد. هر بار اسمت از جایی رد میشه، دیوارهایش دوباره بالا میآیند و من میان چهرهای که دوست داشتم و نبودنش، تکهتکه میشم. هنوز صدایت را یادم است. هنوز طرز نگاه کردنت را به خاطر دارم و آن آرامشی که فقط کنار تو داشتم. و چه عذاب عجیبیست وقتی آدم دقیقاً میداند چه گرمایی را از دست داده و هیچ راهی برای برگشتن به آن ندارد. گاهی فکر میکنم قلبم دیگر قلب نیست؛ یک اتاق سوختهست که بوی دودش هیچوقت از دیوارها نرفته. تو یک روز خانه بودی. حالا خاطرهی خانهای هستی که کلیدش هنوز دست من است و درش برای همیشه بستهست. پاییز که میرسد، همهچیز دوباره درد میگیرد. باد از میان برگهای خشک رد میشود و من حس میکنم بخشی از خودم هم همراهشان روی زمین کشیده میشود. عجیب اینجاست که دیگر منتظرت نیستم. فقط هنوز عزادارم. عزادارِ تو، عزادارِ خودم، عزادارِ آیندهای که هرگز فرصت نکرد به دنیا بیاید. و شاید تلخترین قسمت همین باشه؛ اینکه آدم میتواند از کسی عبور کند، اما عذابی که رفتنش در جانش گذاشته، سالها بعد هم از کنارش عبور نکند. من ادامه دادم. اما یک جای عمیق درونم هنوز زیر آوارِ همان روز مانده. و هر شب، وقتی همهچیز ساکت میشود، از زیر آن آوار صدای قلبی به گوش می رسد که هنوز بلد نیست چطور برای مردهی خودش سوگواری کند.– مینهو، در میان خاکستر خاطرات
Repost from N/a
شهر، ساعت ۲:۵۱ بعدازظهر بکهیون روی زمین اتاق نشسته بود. یک لیوان شیر کنار دستش بود و سیگاری که بین انگشتهایش میسوخت، حالا به فیلتر رسیده بود. دود آخرش آرام دور صورتش میپیچید و بعد توی نور کمرنگ اتاق گم میشد. روی میز، یک چاقوی جیبی قدیمی و روبان قرمز کهنهای افتاده بود. روبان زمانی رنگ سرخ براقی داشت، اما حالا خاک گرفته و نخهای لبهاش از هم باز شده بود. این همان روبانی بود که سالها پیش، وقتی خودش و چانیول بچه بودند، از موهای بکهیون باز شده بود. چانیول همان روز آن را از روی زمین برداشته و گفته بود: «گمش کردی، الان برای منه تا وقتی بزرگ شدی و موهات بلند تر شد.» هیچوقت پسش نداده بود. بکهیون خودش چند سال بعد روبان را دوباره بین وسایل قدیمی چانیول پیدا کرده بود و از اون روز، همیشه پیش خودش نگهش میداشت. گوشیاش روی زمین ویبره رفت. چانیول بود «کجایی؟» بکهیون جواب نداد. نگاهش را از صفحهی گوشی گرفت و به آینه روبهرو خیره شد. رد رژلب روی شیشه هنوز تازه به نظر میرسید؛ انگار کسی همین چند دقیقه پیش آینه را بوسیده بود. صدای موسیقی از گرامافون قدیمی گوشهی اتاق بلند بود و خشخش صفحه، آهنگ را غمگینتر میکرد. بکهیون از جاش بلند شد. شلوار جینش را پوشید؛ همون شلواری که روی جیب پشتش تصویر یه خرس کوچولوی روباندار دوخته شده بود. بعد یه کراپتاپ سفید پوشید، گردنبند نقرهای همیشگیاش را دور گردنش انداخت و چند انگشتر ظریف را توی انگشتهایش جا داد. موهایش را مرتب کرد و با روبان بیرنگی موهاش رو بست. اشک گوشهی چشمش را با نوک ناخنهای مرتبش پاک کرد. وقتی دستش را پایین آورد، بریدگی باریک روی انگشتش دوباره خودش را نشان داد؛ زخمی که احتمالاً موقع پوست کندن سیب سرخ ایجاد شده بود. قطرهای خون از نوک انگشتش پایین اومده بود و همون شکلی خشک شده بود. بدون اینکه پاکش کند دستش رو داخل دهانش برد و مکید. لیوان شیر همانطور دستنخورده روی زمین ماند، بکهیون در را بست و از خانه بیرون رفت. هوای آخر تابستان هنوز گرم بود، اما باد خنکی بین ساختمانها میپیچید. قرارشان کنار ایستگاه قطار قدیمی شهر بود؛ جایی که سالها پیش، بعد از مدرسه، ساعتها روی نیمکتهای زنگزدهاش مینشستند و قطارها را تماشا میکردند. بکهیون زودتر رسیده بود. روی یکی از نیمکتها نشست و گوشیاش را بیرون آورد. ساعت را نگاه کرد. پیامهای چانیول را بالا و پایین کرد و بالاخره نوشت: -«منتظرتم.» پیام ارسال شد. چند ثانیه بعد، تیک دوم هم خورد. بکهیون گوشی را خاموش نکرد؛ فقط بین انگشتهایش چرخاند و نگاهش را به اطراف انداخت. انگشت اشاره بریده شدش رو بین دندون هاش نگهداشته بود تا از سوزش زخم بازش لذت ببره. صدای قدمهایی از پشت سرش آمد. اول فقط صدای برخورد کفشها با سنگفرش بود. بعد سایهای بلند روی زمین افتاد. بکهیون برگشت. چانیول بود. قد بلندش از همان فاصله هم بین آدمهای ایستگاه پیدا بود. کت چرمی مشکی روی شانههایش افتاده بود، زیرش تیشرت سفید سادهای پوشیده بود که یقهاش کمی باز مانده بود. شلوار جین تیره و بوتهای مشکی، استایلش را کامل میکرد. موهای مشکیاش کمی بههمریخته بود؛ انگار باد تمام راه با آن بازی کرده باشد. از دور هم چشم ازش برداشتن سخت بود. چانیول لبخند کوتاهی زد. «خیلی وقته رسیدی؟» بکهیون گوشی را داخل جیبش گذاشت. «نه.» چانیول چند قدم دیگر نزدیک شد و کنار نیمکت ایستاد. نگاهش برای لحظهای روی صورت بکهیون موند. «باز شیر نخوردی، نه؟» بکهیون با تعجب نگاهش کرد. «از کجا فهمیدی؟» چانیول شانه بالا انداخت و خندید. «تو هیچوقت قبل از بیرون اومدن شیرت رو نمیخوری.» بکهیون چیزی نگفت و بعد بدون هیچ حرف دیگه ای دست چانیول رو گرفت و باهم سمت تونل متروکه رفتن. جایی که زمانی بچه بودن و صدای خنده های احمقانشون میپیچید.
Repost from ˗`ˏ ៩✗០𝐒mіℓᥱ ☽̶☾
عجب کص پسری !! عرق کرده استینا رو داده بالا . سر تا پا لیسیدنی . هیچکس نمیتونه نجاتم بده
