es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

Ir al canal en Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
231
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
‍ چانیول مدت‌ها بود فهمیده بود بکهیون نیامده نجاتش بدهد. آمده بود نابودش کند؛ نه با خشونتِ آشکار، نه با فریاد، بلکه با همان نزدیکیِ سمی‌ای که آرام‌آرام ریه‌ها را از هوا خالی می‌کند. بکهیون همیشه بیش از حد نزدیک می‌ایستاد؛ آن‌قدر که چانیول مجبور می‌شد نفس‌کشیدنش را با نفس او هماهنگ کند، انگار حتی اکسیژن هم دیگر مال خودش نبود. بکهیون با صدایی آرام، اما حساب‌شده، می‌گفت: «دوست دارم وقتی درد می‌کشی نگاهم کنی؛ چون آن‌وقت واقعی می‌شی.» و چانیول از این‌که این جمله را می‌فهمید، از این‌که چیزی درونش به آن جواب مثبت می‌داد، متنفر بود. بااین‌حال، نمی‌توانست عقب بکشد. هر بار که سعی می‌کرد فاصله بگیرد، بکهیون لبخند می‌زد و می‌گفت: «فرار نکن. تو بدون من دوام نمیاری.» وحشتناک‌ترین بخش ماجرا این بود که راست می‌گفت. این رابطه شبیه عشق نبود؛ شبیه اعتراف زیر شکنجه بود. هر لمس، یک تهدید خاموش؛ هر نگاه، یادآوریِ این‌که «تو مال منی، حتی اگر از هم بپاشی.» چانیول شب‌ها کنار بکهیون دراز می‌کشید و حس می‌کرد زنده‌بودنش اشتباهی طولانی‌ست که فقط با حضور او قابل تحمل است. بکهیون گاهی آرام در گوشش زمزمه می‌کرد: «من نمی‌خوام نجاتت بدم. می‌خوام شاهد تموم‌شدنت باشم.» و چانیول چشم‌هایش را می‌بست، چون بخش بیمار و تاریکی از وجودش دقیقاً همین را می‌خواست؛ می‌خواست کسی باشد که سقوطش را تماشا کند، لمسش کند، صاحبش باشد. تاریکی اطرافشان فقط نبودِ نور نبود؛ موجودی زنده بود که فشار می‌آورد، که دور قفسه‌ی سینه جمع می‌شد و یادشان می‌داد عشق می‌تواند مثل طناب باشد، مثل زخم باز، مثل اعتیادی که هر بار می‌دانی می‌کُشدت، اما باز هم داوطلبانه دستت را جلو می‌بری. و وقتی بکهیون گفت: «اگه قراره ذره‌ذره محو بشی، بذار من کسی باشم که آخرین نفس‌هاتو می‌شمره»، چانیول دیگر مقاومت نکرد. چون بعضی آدم‌ها دنبال خوشبختی نیستند؛ دنبال کسی‌اند که حاضر باشد با آن‌ها تا تهِ تاریکی بیاید و آن‌جا، با آگاهی کامل، فشار را بیشتر کند تا هیچ راه برگشتی باقی نماند.

HIM - Dont Fear The Reaper.mp314.78 MB

هوای صومعه سرد نبود؛ بی‌جان بود. چانیول کنار پنجره ایستاده بود. پشت به بکهیون. نه فرار می‌کرد، نه منتظر بود. بکهیون بعد از چند ثانیه گفت: «همیشه وقتی پشتت به منه، بیشتر حس می‌کنم می‌شناسمت.» چانیول جواب نداد. بعد آرام گفت: «چون فکر می‌کنی وقتی نگاهم رو نمی‌بینی، کنترلم کمتره.» بکهیون لبخند نزد. فقط گفت: «نه. چون اون‌وقتا خودتی.» چانیول برگشت. نگاهش ثابت بود، نه دفاعی. «خودم؟» مکث کرد. «خودِ من کسیه که انتخاب می‌کنه درد کجا بمونه.» بکهیون نگاهش افتاد روی گردن، روی پوست پنهان. آرام‌تر گفت: «و من کسی‌ام که می‌فهمه چرا نمی‌ذاری بره.» چانیول نزدیک‌تر آمد. فاصله‌ای که نه صمیمی بود، نه امن. «تو فکر می‌کنی این ردها برای توئه.» صداش پایین بود. «ولی برای من‌ان. برای این‌که یادم نره چی رو می‌خوام.» بکهیون نفس عمیقی کشید. «و چیزی که می‌خوای منم؟» چانیول لحظه‌ای نگاهش کرد. طوری که انگار جواب ساده نیست. «نه.» بعد ادامه داد: «تو نتیجه‌ای.نه دلیل.» این جمله بینشان ماند. بکهیون گفت: «پس چرا هر بار که می‌بینمشون، حس می‌کنم به من اجازه دادی نزدیک‌تر بیام؟» چانیول آرام گفت: «چون تو بلدی فاصله رو حفظ کنی. و این از لمس، خطرناک‌تره.» سکوت. طولانی. بکهیون بالاخره گفت: «من از زخم‌ها لذت می‌برم، چانیول. نه به‌خاطر دردشون به‌خاطر این‌که نشون می‌دن تو عقب نکشیدی.» چانیول نگاهش را پایین نیاورد. «و من از این‌که می‌دونی عقب نکشیدن من به معنای تسلیم نیست، خوشم میاد.» چشم در چشم. بکهیون آرام گفت: «تو پرستش می‌خوای یا دیده‌شدن؟» چانیول بدون مکث جواب داد: «من دیده می‌شم. پرستش چیزی‌ هست که تو باهاش کنار میای.» بکهیون نفسش را حبس کرد، صداش نرم شد: «و اگر یه روز پرستش نکنم؟» چانیول لبخند کمرنگی زد، سرد، مسلط: «پرستش تو، انتخاب تو نیست تو بدون اینکه بخوای، مجبور به آنی.» بکهیون پلک زد، فهمید که حتی تهدیدش هم زیر سلطه چانیول نیست. سکوتشان عمیق‌تر شد، مثل شب که هیچ کس اجازه نمی‌دهد هیچ صدایی فراتر از خود را بشنود. چانیول قدمی برداشت، نزدیک‌تر. «پرستش، فقط نگاه نیست. تو هر بار که نگاه می‌کنی، تسلیم می‌شی و این چیزی‌ه که من می‌خواهم.» بکهیون لبخند زد، آرام، خشن، شیفته. چانیول کنترل را در دست داشت، اما بکهیون می‌دانست که این پرستش، بازی‌ای دوطرفه است؛ پر از وسواس، دارک، و کشش خطرناک. شب ادامه پیدا کرد. نه با لمس، نه با وعده. فقط با مکالمه‌ای که قدرت، پرستش و وسواس را در خود داشت؛ و هر دو می‌دانستند که هیچ چیز نمی‌تواند آن را از هم بپاشد، حتی اگر بخواهند.

photo content
+4

شب، در صومعه زنده بود. نه به معنای حیات، بلکه مثل یک موجود پیر و بدخواه که نفس می‌کشید و نگاه می‌کرد. دیوارها شاهد بودند، کف سرد می‌دانست، و صلیب‌ها فقط تماشا می‌کردند. چانیول همیشه فکر می‌کرد خدا در سکوت حضور دارد، اما مدتی بود که شک داشت؛ شاید این سکوت، بی‌تفاوتی بود. او زانو زده بود. نه برای دعا، نه برای بخشش. فقط برای این‌که وزن گناهش را روی استخوان‌هایش حس کند. لباس راهبه‌گی‌اش مرتب بود، بی‌نقص، مثل یک دروغ خوب تمرین‌شده. اما زیر آن، بدنش داستان دیگری داشت. خط‌هایی که زمان آن‌ها را کهنه کرده بود، اما هرگز پاکشان نکرده بود. زخم‌ها دیگر فقط روی پوست نبودند؛ در ذهنش ریشه دوانده بودند. چانیول باور داشت که بدنش دشمن روحش است. و عشق… بدترین خیانت بدن. هر بار که تصویر بکهیون ناخواسته وارد ذهنش می‌شد، چیزی در درونش فرو می‌ریخت. صدایش، نگاهش، حتی طرز ایستادنش. مردی که هیچ شباهتی به قدیسان نداشت و با این حال، بیشتر از هر دعا، در او نفوذ کرده بود. چانیول از خودش می‌ترسید. از این‌که چرا درد را می‌پذیرد، اما نبودِ بکهیون را نه. شلاق را با احترام برمی‌داشت؛ مثل یک ابزار مقدس. نه از روی خشم، بلکه با ایمان. درد برایش راهی بود برای بازگشت، برای کنترل، برای یادآوری این‌که هنوز سزاوار رنج است. ردها می‌ماندند، چون باید می‌ماندند. چون گناه، حافظه دارد. و در همان زمان، آن‌سوی دیوارهای مقدس، بکهیون به تاریکی تکیه داده بود. موهای سیلورش زیر نور کم‌رنگ چراغ خیابان، شبیه تیغ به نظر می‌رسید. سیگارش نیم‌سوخته بود، دود آرام بالا می‌رفت و با شب یکی می‌شد. بکهیون مردی نبود که منتظر اجازه بماند. او بلد بود چیزهایی را بخواهد که نباید. صومعه برایش مثل یک قفس شیشه‌ای بود؛ می‌توانست داخلش را ببیند، اما لمس کردنش ممنوع بود. و درست همین ممنوعیت، علاقه‌اش را بیمارتر کرده بود. او چانیول را نه به‌عنوان یک راهبه، بلکه به‌عنوان یک تناقض می‌خواست. زنی که خود را برای احساسش مجازات می‌کرد، زنی که درد را انتخاب می‌کرد تا از خواستن فرار کند. این خودویرانگری، برای بکهیون آشنا بود. او هم با خودش مهربان نبود، فقط شکلش فرق می‌کرد. وقتی فهمید رد شلاق روی تن چانیول هست، چیزی در سینه‌اش پیچ خورد. نه حسادت، نه خشم. مالکیت. این‌که چانیول درد می‌کشد، آن هم به خاطر عشقی که به او مربوط است، ذهنش را آلوده‌تر کرد. او نمی‌خواست جای درد را بگیرد. او می‌خواست منبعش باشد. دیدارهایشان کوتاه بود، پنهانی، پر از سکوت‌هایی که از هر حرفی سنگین‌تر بود. بکهیون سیگار می‌کشید و چانیول نگاهش را می‌دزدید، انگار نگاه کردن هم گناهی تازه می‌ساخت. اما بدنش دروغ نمی‌گفت. لرزش دست‌ها، مکث نفس‌ها، همه چیز او را لو می‌داد. بکهیون می‌دانست که این عشق سالم نیست. و دقیقاً به همین دلیل، واقعی به نظر می‌رسید. چانیول شب‌ها بیشتر از قبل شلاق می‌زد. نه چون بکهیون نزدیک‌تر شده بود؛ بلکه چون دور شدن از او غیرممکن‌تر می‌شد. او بین دو ترس گیر کرده بود: ترس از خدا، و ترس از این‌که اگر بکهیون را از دست بدهد، دیگر هیچ‌چیز درونش نلرزد. ایمانش ترک برداشته بود. نه با یک ضربه، بلکه آرام، مثل پوسیدگی. دعاها دیگر طعم نداشتند. خدا ساکت‌تر از همیشه بود. اما بکهیون او واقعی بود. دودش، صدایش، نگاه سنگینش. عشق‌شان شبیه نجات نبود. شبیه سقوطی آرام بود که هر دو با آگاهی به سمتش قدم برمی‌داشتند. چانیول قدیسه نبود. بکهیون منجی نبود. و شاید این تنها حقیقتی بود که هر دو می‌توانستند به آن ایمان بیاورند.

photo content
+4

بکهیون امشب دوباره صحنه ازم می‌ترسه. نورها رو صورتم می‌بارن ولی من انگار وجود ندارم، قاعدتاً باید داغ باشم ولی سردم، مثل سازه‌ خاموش وسط یک جشن خاکستر. تماشاگرها فریاد می‌زنن، اسممو می‌خوان، اما من توی سکوتی گیر کردم که فقط تو ساخته بودی. سکوتی که لبه‌هاش تیزه، به روح می‌بره، به استخون. من روی صحنه می‌لرزم، نه از هیجان از نبودنت. از اینکه می‌دونم هر نت بعدی یه قدمه سمت سقوطی که کسی جز من نمی‌شنوه.» «بکهیون، می‌دونی چه مضحکه؟ همه فکر می‌کنن اوج گرفتم. می‌گن صدام جادوئه، می‌گن نورام بی‌پایانن… اما من تو اتاق‌ پشت صحنه روی زمین فرو می‌ریزم، جایی که نورها تموم می‌شن و فقط صدای شکستن نفس می‌مونه.» «تو رفتی و من موندم بین فریادها که هیچ‌کدوم، هیچ‌کدوم به اندازه یک زمزمه‌ی تو گرم نبود. این جمعیت نجاتم نمی‌ده، فقط سقوطمو تماشا می‌کنه.» گیتارم رو کوک می‌کنم، اما انگشت‌هام می‌لرزن، هر سیم به‌جای موسیقی، صدای فروپاشی‌مو برمی‌گردونه. انگار دارم با روح خودم می‌جنگم، روی پُل بین جنون و ادامه‌ دادن. و هر دفعه که نت می‌زنم، یک تکه ازم می‌ریزه پایین… آهسته، بی‌صدا، تاریک. «برگرد؟ نه حتی برگشتن تو هم شاید دیر باشه. فقط اگه یک شب توی باد صدای گیتار خاموشی شنیدی، بدون که اون منم نه برای اجرا، نه برای شهرت برای اینکه آخرین بار اسم تو رو تو تاریکی نگه دارم. من هنوز روی صحنه می‌سوزم، اما نه نور می‌دم سایه می‌سازم. و هر سایه، شکل توئه.»

Frankstein Audio Book.mp353.45 MB

Mozart_Requiem_in_D_Minor,_K_626_3_Sequentia_VI_Lacrimosa.m4a3.93 MB

باد بارانی از لابه‌لای پنجره‌های شکسته‌ی کلیسا می‌وزید و پرده‌های پوسیده را تکان می‌داد. بکهیون هنوز به دیوار چسبیده بود، نفس‌هایش کوتاه، ضربدیلش بی‌نظم. و چانیول، درست روبه‌رویش ایستاده بود نه لمس، نه خشونت، فقط حضورِ سنگینی که مثل طنابی نامرئی دور گلوی بکهیون پیچیده بود. چانیول سرش را کمی کج کرد. نگاهش عوض شد؛ نه عاشق، نه مالک چیزی «قدیمی‌تر» پشت مردمک‌هاش زنده شد. چیزی که انگار سال‌ها دفن بوده. «می‌خوای بدونی چرا این‌جوریم؟» صدایش آرام بود، اما بار وحشت‌آور کنارش سنگین‌تر از هر فریادی. بکهیون به سختی گفت: «نه… نمی‌خوام…» چانیول لبخند زد؛ آن لبخند سردی که انگار از درون نمی‌آمد، از گذشته می‌آمد. «ولی لازمه. چون اگه ندونی هیچ‌وقت نمی‌فهمی چرا نمی‌تونی ازم فرار کنی.» قدم دیگری جلو نگذاشت اما بکهیون حس کرد دنیا نزدیک‌تر شد. چانیول آهسته روی نیمکت شکستۀ کنار محراب نشست، مثل کسی که بالاخره آماده است گور قدیمی‌اش را باز کند. «بچه که بودم، همیشه می‌گفتن من زیادی آرومم. زیادی ساکت. زیادی فهمنده.» با انگشتش روی خط ترکِ چوب کشید. «اما کسی نمی‌فهمید من اصلاً نمی‌تونستم صداها رو خاموش کنم. صدای آدم‌ها وقتی دروغ می‌گفتن. وقتی می‌ترسیدن. وقتی حسود بودن. وقتی نقاب می‌زدن.» نگاهش به بکهیون افتاد، مستقیم، عمیق، بی‌پناه. «همه چیزو می‌دیدم. همه چیزو می‌شنیدم. همه چیزو حس می‌کردم. و این آدم رو خراب می‌کنه.» بکهیون زمزمه کرد: «این دلیل نمیشه» چانیول قطعش کرد نه با خشم، با حقیقت. «نه دلیل نیست. اما شروعشه.» سکوتی کوتاه. باد، شعاع فانوس را می‌رقصاند. «وقتی وارد کلیسا شدم خیال کردم شاید خدا بتونه صداها رو قطع کنه.» خندید تلخ، بی‌حس. «ولی خدا فقط تماشا کرد. یا شاید اصلاً نبود.» چانیول نگاهش را به جایی نامعلوم در تاریکی دوخت. انگار چیزی را می‌دید که سال‌ها پیش اتفاق افتاده. «بعد فهمیدم یه چیز هست که صداها رو خاموش می‌کنه. ترس.» مکث. «ترسِ واقعی. ترسِ عمیق. ترسی که ریشه می‌کنه.» بکهیون لرزید. «چانیول…» «نمی‌خوای ادامه بدم؟» لبخندش کم‌رنگ شد. «اما این بخش مهمشه، شکارچی.» چانیول از جا بلند شد، آهسته، و به سمت پنجره‌ی نیمه‌شکسته رفت. باران به پشت شنلش می‌خورد، اما انگار سردش نبود. «من آدما رو نمی‌کشتم چون ازشون متنفر بودم.» سرش را کمی چرخاند، فقط اندازه‌ای که یک چشمش بکهیون را نگاه کند چشمی که برق جنون در آن مثل خط نقره‌ای لرزید. «اونا رو خاموش می‌کردم چون وقتی می‌ترسیدن، بالاخره واقعی می‌شدن. برای اولین بار. بی‌نقاب. بی‌دروغ.» به سمت بکهیون برگشت؛ آرام، مثل کسی که از دیدن رؤیایی قدیمی بیدار شده. «تا اینکه تو رو دیدم.» بکهیون عقب‌تر رفت، اما دیوار راه نداشت. «تو با همه فرق داشتی.» چانیول قدم بلند دیگری برداشت. «تو وقتی می‌خندی، هیچ دروغی پشتش نیست. وقتی عصبانی می‌شی، واقعاً عصبانی‌ای. وقتی می‌ترسی.» نفسش مکث کرد نه از هیجان، از احساس. برای اولین بار، صدایش لرزید. «تو زیباترین ترسی هستی که دیدم.» بکهیون محکم گفت: «من اسباب‌بازی ترس‌های تو نیستم!» چانیول آهسته و بی‌رحمانه نزدیک شد نه برای لمس، برای حذف فاصله. «تو اسباب‌بازی نیستی.» صدایش پایین، آرام، مرگ‌آلود. «تو تنها موجودی هستی که صداها رو خاموش می‌کنه بدون ترسوندن. بدون فریاد. بدون اجبار.» بکهیون بریده‌بریده گفت: «پس چرا آدمایی که به من نزدیک شدن؟» چانیول این‌بار نگاهش را پایین آورد. سایه افتاد روی چهره‌اش. وقتی دوباره سرش را بلند کرد، آن برقِ تاریک‌تر برگشته بود. «چون من نمی‌خواستم هیچ‌کس، هیچ‌کس اون بخش ازت رو ببینه که من می‌بینم. اون بخش بی‌نقاب. اون بخش واقعی.» نفسش آرام شد، لحنش آرام‌تراما کیفیت صداش وحشتناک‌تر. «تو نمی‌فهمی، بکهیون. تو تنها آدمی هستی که نمی‌ترسه از جلوی چشمام رد شه.» بکهیون با صدایی لرزان گفت: «و این باعث شده فکر کنی مال توام؟» چانیول آهسته نزدیک شد تا جایی که بکهیون مجبور شد نفسش را نگه دارد. فقط یک زمزمه: «نه. این باعث شده بدونم تو کسی هستی که باید حفاظت شه.» لرزش واقعی بکهیون شروع شد؛ نه از ترسِ مرگ از ترسِ بودن کنار کسی که قتل را «حفاظت» می‌دانست. چانیول آرام، با جنون مقدسی در صدا، ادامه داد: «من آدم‌ها رو نمی‌کشم چون ازت می‌گذرن. من آدم‌ها رو خاموش می‌کنم چون نمی‌خوام دنیا بفهمه تو چقدر واقعی‌ای. تو مال هیچ‌کس نیستی. ولی حقیقتش؟» یک قدم دیگر. چشمانش دقیقاً روبه‌روی بکهیون. «دنیا لایق تو نیست. فقط منم که صداها رو کنار تو نمی‌شنوم.» کلیسا، در یک لحظه، کوچک شد. هوا سنگین‌تر. سایه‌ها عمیق‌تر. و بکهیون بالاخره حس کرد: این مرد این خادم کلیسا این سایهٔ بی‌سایه نه عاشق بود، نه دیوانه، نه قاتل. او چیزی بود که عشق را تبدیل به زندان می‌کرد و زندان را تبدیل به نجات.

هوا داخل کلیسا سنگین شده بود. نه از باران، نه از شب از چیزی در پشت چشم‌های چانیول. بکهیون پشتش به دیوار بود. اما چانیول هیچ لمسی نکرده بود؛ اوجِ سادیسمش همین فاصله‌ی کم، این «نه کاملاً» بود. بکهیون سعی کرد صدایش ثابت بماند: «تو زیادی جلو اومدی. زیادی نزدیک.» چانیول آرام گفت: «نه فقط تو خیلی مدت عقب رفتی.» سکوت. نه آن نوع سکوتی که امن است آن نوع سکوتی که آدم از خودش هم می‌ترسد. بکهیون نگاهش را به سمت زمین انداخت و برای اولین بار متوجه شد کف کلیسا خاک‌هایی هست که با باران گل نشده‌اند. خاک‌هایی مثل رد پا. ردهایی که انگار از بیرون آورده نشده بودند بلکه از داخل. «چانیول این ردها چیه؟» چانیول بی‌هیچ مکثی گفت: «نشونه‌های آدمایی که اومدن اینجا دنبال تو.» بکهیون یخ کرد. یک‌لحظه قلبش سُرید پایین، بعد بالا کوبید. «کیا؟» چانیول لبخند زد. لبخندی معصوم‌نما، اما چیزی پشتش می‌لرزید، لذت اعتراف. «اون پسری که تو بازار باهات حرف زد. اون شکارچی تازه‌کار که پرسید حالت خوبه؟ اون دوتا رهگذری که ازت آدرس خواستن…» بکهیون صدایش شکست: «چـــــانیول» «همه‌شون یه اشتباه مشترک داشتن.» قدم جلو گذاشت آرام، دقیق، مثل چاقوی سردی که پوست ذهن را می‌بُرد. «اونا فکر کردن تو آزادانه می‌چرخی. فکر کردن اجازه دارن بهت لبخند بزنن.» کمی خندید خنده‌ای که هیچ گرمایی نداشت. «ولی تو متعلق به منی.» بکهیون لرزید. نه از سردی از فهم چیزی که نباید می‌فهمید. «به من دست نزده بودن که! فقط فقط حرف زدن.» چانیول زیر گوشش زمزمه کرد: «دقیقاً. کیا بهتر از من می‌فهمن که بعضی لبخندها خطرناک‌تر از هر لمسی‌ان؟» بکهیون به سختی توانست کلمات را بسازد: «تو چی‌کارشون کردی؟» چانیول خیلی ساده، بی‌حس و بی‌پیش‌زمینه گفت: «خاموششون کردم.» هیچ توصیفی نداد. هیچ تصویری نسخت. فقط یک فعل به اندازهٔ کافی وحشتناک، چون با لحن “عادی” گفته شد. بکهیون نفسش بند آمد. روی دیوار عقب رفت، اما دیوار جایی برای فرار نداشت. چانیول نگاهش را پایین آورد، به دست بکهیون. و برای اولین بار، لمس کرد اما نه با خشونت، با مالکیت. «می‌دونی بدترین بخشش چیه؟» صدایش پایین و لرزان از شوق بود. «اونا حتی مهم نبودن. من فقط از نگاه کردنشون به تو خوشم نمی‌اومد.» بکهیون حس کرد کنترلش مثل بخار از دست‌هاش می‌ره. قدرت کلماتش، غرورش، چهره‌ی بی‌تفاوتش همه داشت ترک می‌خورد. «چانیول تو تو نمی‌فهمی این کارا به» چانیول انگشتش را روی لب او گذاشت. نجوا کرد: «تو داری می‌لرزی، بکهیون.» «نه… تو داری» «نه.» چانیول آرام، بدون بالا بردن صدا، جمله را برید. «این لرزش برای اینه که بالاخره فهمیدی من تنها کسی‌ام که می‌تونه بهت نزدیک شه. بقیه؟ نباید حتی بهت فکر می‌کردن.» بکهیون دیگر نمی‌توانست قوی به‌نظر برسد. نمی‌توانست «شکارچی» باشد. نمی‌توانست بازی را برگرداند. برای اولین بار، ترسش دیده شد. چانیول لبخند کوچکی زد لبخندی که مخلوطی از عشق، جنون و مالکیتِ مطلق بود. «بهت قول می‌دم تا وقتی تو مال منی، هیچ‌کس دیگه قرار نیست ازت تعریف کنه.» بکهیون پچ‌پچی کرد: «تو… تو مریضی.» چانیول درحالی‌که صورتش را نزدیک می‌برد، زمزمه کرد: «و تو… دلیل بیماری.» چشم‌هایش را بست و آرام گفت: «مرگ آدم‌ها برام مهم نیست. اما نگاه تو چرا.» کلیسا جوّش خفه شد. باران بیرون سنگین‌تر کوبید. و بکهیون، درست آن لحظه، فهمید: این‌بار او شکار بود. و چانیول سایه‌ای که شکارچی را شکار کرده بود.

بارون شروع شده بود. آروم، خطی، مثل سوزنی که پشت گردن رو قلقلک می‌ده. بکهیون پناه برد زیر سقف ترک‌خورده‌ی کلیسای متروکه‌ای که وسط جنگل بود. در چوبی، نیمه‌باز، انگار خودش منتظرش بود. نفسش کمی تند شده بود از خستگی، از سرگردانی، از او. وقتی وارد شد، سکوتی غلیظ روی شانه‌هاش افتاد؛ سکوتی که انگار وزن داشت. صلیب‌های شکسته روی زمین افتاده بود. شمع‌هایی که انگار سال‌هاست خاموش‌اند. همه‌چیز، کمی زیادی مرده به نظر می‌رسید. تا اینکه صدایی از پشت محراب بلند شد: «بالاخره تنها گیرت آوردم.» بکهیون نچرخید. چشم‌هاشو بست. نفس کشید. و فقط گفت: «چقدر منتظر این جمله بودی، چانیول؟» سایه‌ی بلندش آروم از پشت ستون بیرون اومد. بارون پشتش، مثل پرده‌ای خاکستری، صورتش رو نیمه‌محو می‌کرد. «خیلی. خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی.» آهسته قدم برداشت؛ صدای کفش‌هاش روی سنگ خیس، مثل ناقوس کوچکی توی فضای خالی می‌پیچید. «می‌دونی اینکه هر بار می‌رم سمتت، تو عقب می‌ری این برام مثل یه بازی شده.» بکهیون خشمگین برگشت: «من اسباب‌بازی کسی نیستم.» چانیول مکث کرد. لبخند زد. «ولی تو فوق‌العاده خوب بازی می‌کنی.» این لحنش، سادیسمِ پنهانی داشت؛ نه از نوع زخمی کردن از نوع باز کردن گره‌های ذهنِ طرف مقابل بدون اجازه. چانیول نزدیک‌تر شد، دستش رو بی‌صدا گذاشت روی یکی از نیمکت‌های قدیمی کلیسا. چوب، زیر انگشتانش خرد شد نه با زور، با فشار آرام و طولانی. «می‌خوای یه چیز مسخره بگم؟» سرش رو کج کرد. «تو کاری کردی که ایمان من شکل دیگه‌ای بگیره. ایمانم به خدا؟ نه. ایمانم به تو.» بکهیون پوزخند زد: «تو بیمارتر از چیزی هستی که فکر می‌کردم.» «آره.» چانیول با آرامش، بی‌شرمانه، بی‌دفاع گفت: «ولی جذابیتش اینه که تو علتشی.» بکهیون عقب رفت. اما پشت‌سرش دیوار بود. چانیول با دقتِ سادیستی، فاصله‌ی بینشون رو میلی‌متر به میلی‌متر پر کرد. نه برای لمس برای به نفس افتادن. «می‌دونی جالب چیه؟» صدایش پایین آمد، زمزمه‌ای خفه‌کننده. «تو فکر می‌کنی هروقت بخوای، ازم فرار می‌کنی. اما مغزت از مدت‌ها پیش، قبل از اینکه خودت بفهمی، شروع کرده به وفق پیدا کردن با حضور من.» بکهیون فک‌ش رو محکم فشرد: «تو هیچی از من نمی‌فهمی.» چانیول آهسته خندید. خنده‌ای که صداش مثل کشیده شدن تیغ روی شیشه بود بیشتر «حس» داشت تا صدا. «همه‌چی رو می‌فهمم. فهمیدم هر بار تظاهر می‌کنی ازم بیزاری یک‌جای مغزت روشن می‌شه. فهمیدم اون غرور لعنتی‌ت، یه سپره. و فهمیدم.» یک قدم دیگه. فاصله‌شون حالا اندازه‌ی یک تنفس بود. «تو از اینکه کسی بالاخره بتونه ببینت واقعاً ببینت می‌ترسی.» بکهیون نگاهش افتاد. فقط یک لحظه. اما چانیول همون لحظه رو قاپید، مثل شکارچی واقعی. «دیدی؟» زمزمه کرد: «تو از من نمی‌ترسی. تو از خودت وقتی کنار منی، می‌ترسی.» بکهیون صداش شکست: «چانیول بس کن.» «اگه بگی “نه” شاید متوقف شم.» نزدیک‌تر خم شد. «اما تو هیچ‌وقت نمی‌گی نه. تو فقط عقب می‌ری و من فقط دنبال می‌کنم تا وقتی دیگه جایی برای عقب رفتن نمونده.» چانیول دستش را بالا برد، اما لمس نکرد؛ تنها یک سانتی‌متر با صورت بکهیون فاصله داشت. همین نبودنِ لمس همین قدرِ حساب‌شده تر از برخورد واقعی بود. «می‌خوای حقیقت رو بشنوی؟» چانیول آهسته گفت: «تو سال‌هاست تنها شکارچی این جنگلی. اما من تنها سایه‌ای‌ام که شکارچی رو شکار می‌کنه.» باد از شکاف‌های سقف عبور کرد و شمع خاموشی دوباره لرزید بدون اینکه شعله‌ای داشته باشد. آن لحظه، بکهیون فهمید: چانیول نیامده بود «بگیردش». آمده بود نقابش را بردارد قطعه‌قطعه، آرام، با لذت.

Ezekyle
+4
Ezekyle

Hozier_Arsonists_Lullabye_as_h.mp34.12 MB

باران آرام می‌بارید. خیابان خالی بود و بوی رنگ تازه با بوی خون کهنه‌ی بیمارستان در هم تنیده بود مثل دو نغمه‌ی ناهماهنگ که با هم شعری را می‌سرایند که هیچ انسانی طاقت شنیدنش را ندارد. چانیول پشت پنجره‌ی آتلیه‌اش ایستاده بود، نوار صوتی قدیمی را روشن کرده بود؛ صدای پیانو، آرام و کش‌دار، مثل نبضی که دارد از تپش می‌افتد. بر بوم سفید روبه‌رویش طرح ناتمامی بود؛ چهره‌ی مردی با چشمانی تار و لبخندی محو. کنار قاب، شیشه‌ی کوچکی از رنگ قرمز بود که از حد عادی، تیره‌تر می‌زد مثل خون خشک‌شده روی تیغ جراحی. در همان لحظه، صدای در. سه ضربه. همیشه سه ضربه. چون بکهیون از نظم وسواسی چانیول خبر داشت. چانیول لبخند زد از آن لبخندهایی که بین دیوانگی و عشق مرز ندارد. در را که باز کرد، بکهیون با کت خیس و چشمان خسته وارد شد. بوی الکل بیمارستان، بوی دست‌هایش بود. بوی نجات و نابودی همزمان. بکهیون گفت: — هنوز بیداری؟ چانیول بی‌آن‌که جواب دهد، دستش را گرفت و کشید وسط آتلیه. نور لامپ زرد روی پوست بکهیون افتاد و آن را شبیه نقاشی‌های ناقص چانیول کرد. — دلم می‌خواست ببینمت قبل از اینکه صبح بشه. — چرا؟ — چون امشب آخرین بومه. بعد از این، دیگه چیزی برای کشیدن ندارم. بکهیون خندید. خنده‌ای خسته، اما آرام. — منم همینو می‌خواستم بگم. آخرین عمله. بعد از این، دیگه دلی نیست که بخوام بازش کنم. لحظه‌ای سکوت. آن دو به هم نگاه کردند. نگاهشان مثل دو تیغ بود که وسط هوا به هم می‌رسد و جرقه می‌زند. عشقشان جرقه‌ای بود در تاریکی که فقط خودش را می‌سوزاند. بکهیون نزدیک‌تر شد، دستش را روی گونه‌ی چانیول گذاشت. — می‌دونی چرا دوستت دارم؟ چون تو نمی‌خوای چیزی رو نجات بدی، فقط می‌خوای ثبتش کنی. چانیول آرام گفت: — و تو… تو همه‌چیز رو نجات می‌دی تا بعد نابودش کنی. هر دو خندیدند، آرام، بی‌صدا، مثل کسانی که می‌دانند هر خنده‌شان شاید آخرین باشد. چانیول رنگ قرمز را برداشت، قلم‌مو را زد و روی بوم کشید. خطی لرزان، شبیه زخم. بکهیون دستش را گرفت. — این خط باید درست وسط قلب باشه. چانیول لب‌هایش را نزدیک گوشش برد: — قلب تو یا قلب من؟ پاسخی نبود. فقط نفس‌هایی کوتاه، تند و لرزان. پنجره از بخار پوشیده شد. در دوردست، صدای آژیر آمبولانس. اما درون آتلیه، همه‌چیز ساکت بود ساکتی پر از ضربان، مثل قلبی که دیگر نمی‌داند برای عشق می‌تپد یا جنون. سحر که رسید، آفتاب از لای پرده‌ها گذشت و افتاد روی بوم. دو چهره‌ی درهم تنیده روی بوم نقش بسته بود یکی با چشمانی باز، دیگری بسته. اما مرز میانشان معلوم نبود. مثل دو روح که در هم ذوب شده باشند، تا ابد. در گوشه‌ی بوم، با خطی کج و لرزان نوشته شده بود: Eternal Pulse of Ruin Baekhyun × Chanyeol و زیرش، رد انگشتانی قرمز نه، رنگ. شاید هم نه.

𝘌𝘵𝘦𝘳𝘯𝘢𝘭 𝘗𝘶𝘭𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘙𝘶𝘪𝘯
+4
𝘌𝘵𝘦𝘳𝘯𝘢𝘭 𝘗𝘶𝘭𝘴𝘦 𝘰𝘧 𝘙𝘶𝘪𝘯

01. Angel.mp314.57 MB

هفته‌ها گذشت و زیرزمین بوی گذشته را همچنان با خود داشت. لامپ کم‌نور مثل چشم‌هایی که هر حرکتشان را زیر نظر دارند، در تاریکی چشمک می‌زد. چانیول هر روز آنجا بود، گوشه‌ای، صامت، منتظر، و بکهیون همیشه با نگاهش او را می‌سنجید. نه حرفی لازم بود، نه توضیحی. تنها حضور، تنها تنفس، کافی بود تا برق جنون بینشان بپرد. بکهیون گاهی ساعت‌ها به دیوار نگاه می‌کرد، انگار چیزی را می‌دید که فقط خودش می‌فهمید. و هر بار که چشمانش به چانیول می‌افتاد، قلبش مثل زنگی که در باد می‌لرزد، تند می‌زد. چانیول آرام نزدیک شد، دستش را روی شانه‌ی بکهیون گذاشت. تماسش سبک بود، اما در همان سبک بودنش، فشار، تسلط و میل به مالکیت نهفته بود. ـ «تو باز داری به چیزی فکر می‌کنی که نمی‌خوای بگی.» ـ «شاید…» ـ «می‌دونم.» و همین، کافی بود. سکوتی سنگین، پر از انتظار و وسوسه، زیر سقف کوتاه و دیوارهای خیس از نم، آنها را در بر گرفت. شب‌ها، وقتی خانه خواب بود و هیچ صدایی جز وزش باد از پنجره‌های بالا نمی‌آمد، بکهیون احساس می‌کرد که جهان کوچک و بسته شده و تنها با چانیول نفس می‌کشد. و هر چه بیشتر این وابستگی را می‌چشید، بیشتر میلش به تسلیم و کنترل دوگانه شعله‌ور می‌شد. یک شب، بکهیون دوباره به گوشه‌ی زیرزمین رفت، دست‌هایش را روی دیوار کشید، و زمزمه‌ای کرد که هیچ‌کس نشنید: ـ «تو فقط مال منی… حتی اگر همه دنیا علیه ما باشند.» چانیول پشت سرش ایستاد، نفسش نزدیک گوش بکهیون رسید. ـ «همیشه.» سکوت دوباره بر فضا چیره شد، اما این سکوت دیگر آرام نبود. مثل وزش طوفانی بود که پیش از انفجار می‌آید، و هر حرکت کوچکشان، هر نگاه و هر لمس، مثل جرقه‌ای بود که شعله‌ی جنون را شعله‌ور می‌کرد. در آن زیرزمین تاریک، هیچ چیز عادی نبود، اما همین غیرعادی بودن بود که آنها را زنده نگه می‌داشت. هر روز، هر لحظه، آنها به هم نزدیک‌تر می‌شدند، و هر روز، دنیا برایشان تنگ‌تر و خطرناک‌تر می‌شد. و جنون… جنون همچنان میان آنها می‌رقصید، آرام و بی‌رحم، و هیچ راه فراری نبود.

هوا بوی فلز می‌داد. زیرزمین، فقط با یک لامپ کم‌نور روشن بود. سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند، انگار چیزی زنده در تاریکی حرکت می‌کرد. بکهیون روی صندلی فلزی نشسته بود. کف دستش هنوز رد قرمزی داشت، اما نگاهش آرام بود. انگار از کاری برگشته بود که مدت‌ها انتظارش را می‌کشید. چانیول از پله‌ها پایین آمد، بی‌صدا، مثل کسی که با ترس خودش آشناست. ـ «تموم شد؟» صدایش شکست، اما درونش چیزی شبیه آرامش بود. بکهیون نگاهش کرد. لبخند نزد، فقط گفت: ـ «دیگه کسی بینمون نیست.» چانیول جلو آمد. نور زرد روی چشمانش افتاد. چشمانی که نه قضاوت می‌کردند، نه می‌ترسیدند فقط می‌دیدند. دستش را بالا آورد، نوک انگشتش روی چانه‌ی بکهیون نشست. تماسش سرد بود، اما بکهیون از آن سردی لرزید. ـ «تو این کارو برای من کردی؟» ـ «برای ما.» سکوت افتاد. صدای موتور یخچال از بالا می‌آمد، مثل وزوز خفیفی که به جان دیوار چسبیده بود. چانیول آهسته نفس کشید، بوی نم، زنگ‌زدگی و چیزی دیگر چیزی شیرین و سنگین. نزدیک‌تر شد. حالا نفس‌هایشان یکی شده بود. هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط نگاه. فقط فهمی که بین دو نفر باقی می‌ماند وقتی مرز درست و غلط فرو می‌ریزد. چانیول زمزمه کرد: ـ «تو نمی‌دونی این چقدر خطرناکه.» بکهیون لبخند محوی زد. ـ «می‌دونم. ولی بالاخره یه چیزی پیدا کردیم که واقعیه.» چانیول پلک‌هایش را بست. وقتی دوباره بازشان کرد، در نگاهش چیزی شکسته بود و چیزی کامل. دستش را روی گونه‌ی بکهیون گذاشت. لحظه‌ای طولانی. کوتاه. خطرناک. در زیرزمین، نور لامپ لرزید. و در آن لرزش، انگار تمام جهان برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد.