es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

The Fate of Frankenstein

The Fate of Frankenstein

Ir al canal en Telegram

The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
231
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
شب‌های پاییز در کارگاه چانیول همیشه بوی فرمالین و خون خشک‌شده می‌داد. دیوارها پر بود از حیوانات منجمد در حالت‌های ابدی: گرگ‌هایی با پوزه‌های باز، جغدهایی که انگار هنوز نفس می‌کشیدند، و آهوهایی که چشم‌های شیشه‌ای‌شان به تاریکی خیره مانده بود. چانیول عاشق این لحظه بود؛ لحظه‌ای که زندگی از جسم خارج می‌شد و او دوباره آن را، به شکل کامل‌تر و ابدی‌تر، به آن برمی‌گرداند. آن شب، یک آهوی نر بزرگ روی میز کارش خوابیده بود. هنوز گرم بود. خون از گلوی بریده‌اش روی سنگ مرمر سفید چکه می‌کرد و مثل جوهر سیاه پخش می‌شد. چانیول دستکش‌های لاستیکی‌اش را پوشید، چاقوی تیز را برداشت و با دقتی که به وسواس نزدیک بود، پوست را از گوشت جدا کرد. انگشتان بلند و قوی‌اش زیر پوست می‌لغزید، عضلات را حس می‌کرد، استخوان‌ها را لمس می‌کرد. هر برش برایش مثل نوازش بود. او زمزمه می‌کرد: «زیبایی‌ات کامل نبود… حالا کامل می‌شود.» پوست آهو را با دقت از بدن جدا کرد، گوشت را تراشید، استخوان‌ها را تمیز کرد و اسکلت را با سیم‌های فلزی محکم کرد. چشم‌های شیشه‌ای قهوه‌ای را جای چشم‌های واقعی گذاشت. وقتی کار تمام شد، آهو ایستاده بود؛ سرش کمی کج، گوش‌ها برافراشته، انگار هنوز صدای باد را می‌شنید. چانیول دستش را روی گردن نرم و سرد پوست کشید و لبخند زد. لذتی عمیق و تاریک در پایین شکمش پیچید. در را باز کرد تا هوای تازه وارد شود. و آن‌جا بود که بکهیون ایستاده بود. بکهیون، با آن موهای بلوند و چشمان گربه‌ای‌اش، فقط یک پالتو بلند مشکی پوشیده بود. زیر پالتو هیچی نبود. باد پاییزی پوست سفید و نرم شکمش را نوازش می‌کرد. او لبخند زد؛ همان لبخند خطرناک و معصوم که همیشه چانیول را دیوانه می‌کرد. «دیر اومدم؟» صدایش مثل عسل تلخ بود. چانیول دستکش‌های خون‌آلودش را درآورد. قلبش تند می‌زد. بوی فرمالین و خون تازه هنوز در هوا بود، اما حالا بوی پوست بکهیون هم مخلوط شده بود؛ بوی وانیل و سیگار و چیزی گرم‌تر. «تو نباید اینجا باشی.» بکهیون وارد شد و در را پشت سرش بست. پالتو را از شانه‌هایش لغزاند و روی زمین انداخت. بدنش برهنه در نور زرد لامپ کارگاه می‌درخشید. سینه‌اش صاف و نرم، کمر باریک، و بین ران‌هایش نیمه‌سفت شده بود. او به سمت میز رفت و انگشتانش را روی پوست آهوی تاکسیدرمی‌شده کشید. «قشنگه… ولی هنوز زنده‌ست توی چشماش. تو اینو دوست داری، نه؟ لحظه‌ای که دیگه نفس نمی‌کشه اما هنوز قشنگه.» چانیول نزدیک شد. دست‌های بزرگش دور کمر بکهیون حلقه شد و او را محکم به سینه‌اش چسباند. لب‌هایش نزدیک گوش بک‌هیون رفت: «تو زنده‌ای. و این مشکل منه.» بکهیون خندید، صدایش لرزید وقتی دندان‌های چانیول پوست گردنش را گاز گرفت. خون کمی بیرون زد. چانیول زبانش را روی زخم کشید و طعم آهن را چشید. دستش پایین رفت، انگشتانش دور آلت نیمه‌سفت بک‌هیون حلقه شد و محکم فشار داد. «می‌خوام تو رو هم مثل اون آهو نگه دارم. برای همیشه. توی کلکسیونم. با چشم‌های شیشه‌ای که فقط به من نگاه کنن. با پوستی که دیگه پیر نشه. با بدنی که فقط مال من باشه.» بکهیون ناله کرد و خودش را به دست چانیول فشرد. «تاکسیدرمیم کن.» چانیول او را روی میز کار پرت کرد، کنار آهوی مرده. خون خشک‌شده روی سنگ مرمر زیر کمر بکهیون پخش شد. چانیول شلوارش را پایین کشید و بدون هیچ مقدمه‌ای، با یک حرکت خشن داخلش فرو رفت. بکهیون فریاد زد؛ ترکیبی از درد و لذت. چانیول دست‌هایش را دور گلوی بکهیون حلقه کرد، زمزمه کرد: «می‌خوام وقتی آخرین نفست رو می‌کشی، داخلت باشم. می‌خوام قلبت زیر دستام متوقف بشه. بعد پوستت رو جدا می‌کنم… آروم… آروم… و تو رو برای همیشه این‌جا نگه می‌دارم. روی این میز. کنار آهو. مال من.» بکهیون با چشمان اشک‌آلود خندید و پاهایش را دور کمر چانیول حلقه کرد. «پس بکش… ولی قبلش بیشتر بهم بده. سخت‌تر. کثیف‌تر.» چانیول سرعتش را بیشتر کرد. هر ضربه میز را به لرزه درمی‌آورد. دستش روی سینه بکهیون فشار آورد تا نفسش را بند بیاورد. صورت بکهیون قرمز شد، رگ‌های گردنش برآمده. چانیول خم شد و لب‌هایش را روی لب‌های باز بک‌هیون گذاشت و نفس آخرین را از ریه‌هایش مکید. در همان لحظه که بکهیون به اوج رسید و بدنش تشنج کرد، چانیول هم داخلش رها شد؛ گرم و عمیق. برای چند ثانیه سکوت مطلق بود. فقط صدای چکه‌چکه‌ی خون از میز به زمین. چانیول بلند شد. هنوز داخل بکهیون بود. انگشتانش را روی گردن او کشید و نبض ضعیف را حس کرد. لبخند زد. «هنوز زنده‌ای خوبه. هنوز وقت داریم.» چاقو را برداشت. تیغه‌ی سرد را روی پوست سفید شکم بکهیون کشید؛ فقط یک خط نازک قرمز. بکهیون ناله کرد، اما پاهایش را محکم‌تر دور چانیول حلقه کرد. «بیشتر…» چانیول چاقو را کنار گذاشت و دوباره شروع کرد به حرکت کردن داخل او. این بار آهسته‌تر، عمیق‌تر، در حالی که با انگشتان خون‌آلودش موهای بلوند بک‌هیون را نوازش می‌کرد. «من تو رو تاکسیدرمی می‌کنم، بکهیون.

photo content
+4

Muse - Psycho.mp312.18 MB

«پس بکش. ولی قبلش… بیشتر.» چانیول دستش را برد جلو و گلوی بکهیون را دوباره فشرد، در حالی که با دست دیگرش آلت بکهیون را می‌مالید. ریتمشان وحشی‌تر شد. صدای برخورد پوست به پوست، صدای زنجیر، و نفس‌های خش‌دار هر دو فضای خانه را پر کرده بود. وقتی بکهیون نزدیک شد، چانیول فشار را روی گلویش بیشتر کرد و همزمان داخلش را محکم‌تر گرفت. «الان. همین الان. فقط برای من.» بکهیون با یک ناله‌ی خفه و طولانی آمد، بدنش منقبض شد و چانیول را هم با خودش کشاند. چانیول چند ضربه‌ی آخر را زد و داخل بکهیون خالی شد، در حالی که دندان‌هایش را روی شانه‌ی او فرو کرده بود تا جای دندان تازه‌ای بماند. مدتی فقط نفس می‌کشیدند. چانیول هنوز داخل بکهیون بود. قلاده هنوز دور گردنش. زنجیر هنوز به مچ چانیول بسته. چانیول آهسته پارچه‌ی سیاه را کامل از دهان بکهیون باز کرد و لب‌های خیس و متورم او را بوسید؛ بوسه‌ای عمیق و خون‌آلود از جایی که خودش گاز گرفته بود. بکهیون با صدایی گرفته و راضی گفت: «سالگرد بعدی… می‌خوای باز هم همین شکلی جشن بگیریم؟» چانیول لبخند زد، پیشانی‌اش را به پیشانی بکهیون چسباند و زنجیر را کمی شل کرد. «نه. سالگرد بعدی… تو منو می‌بندی.» و بکهیون خندید. خنده‌ای که هنوز بوی خون می‌داد.

شب بارانی دیگری بود. بوی خون تازه هنوز از لباس‌های چانیول بلند می‌شد. بکهیون روی مبل چرمی سیاه نشسته بود، انگشت‌های خون‌آلودش را آهسته می‌لیسید و با نگاه تیز و تاریکش، چانیول را دنبال می‌کرد که داشت چاقوی نقره‌ای را تمیز می‌کرد. چانیول بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: «امشب نوبت توئه.» بکهیون لبخند زد. لبخندی که همیشه قبل از بازی‌های کثیفشان می‌زد. «چی می‌خوای ازم؟» چانیول چاقو را گذاشت و آمد جلو. زانو زد بین پاهای بکهیون، دستکش چرمی‌اش را درآورد و انگشت‌های سرد و زبرش را روی ران بکهیون کشید، درست جایی که هنوز رد خون خشک‌شده‌ی قربانی قبلی باقی مانده بود. «می‌خوام ببینمت وقتی نمی‌تونی حرف بزنی.» بکهیون ابرو بالا انداخت، اما قبل از اینکه جوابی بدهد، چانیول دستش را برد توی جیب و یک قلاده‌ی چرمی سیاه با حلقه‌ی فلزی بیرون آورد. قلاده‌ای که خودشان با هم برای «موقعیت‌های خاص» ساخته بودند. رویش با حروف ریز حک شده بود: مال من. چانیول قلاده را دور گردن بکهیون بست، محکم، تا جایی که بکهیون مجبور شد کمی سرش را بالا بگیرد تا نفس بکشد. بعد زنجیر کوتاهی را به حلقه وصل کرد و سر دیگرش را دور مچ خودش پیچاند. «امشب فقط مال منی. حتی صدات.» بکهیون خندید، صدایی خشن و کم‌عمق. «پس ببندم دهنمو؟ یا تو می‌بندی؟» چانیول جواب نداد. فقط از روی میز کنار مبل، یک تکه پارچه‌ی سیاه ابریشمی برداشت که هنوز بوی عطر و خون کهنه می‌داد. آن را محکم دور دهان بکهیون بست، گره زد پشت سرش، و بعد انگشت شستش را روی لب پایین بکهیون فشار داد، انگار می‌خواست حس کند چقدر پارچه محکم است. «حالا فقط با چشمات حرف بزن.» چانیول دست بکهیون را بالا برد و با همان زنجیر قلاده، مچ‌هایش را به پشتی مبل بست. بکهیون کاملاً باز و در دسترس بود؛ نیمه‌لخت، با شلوار جین باز و پیراهنی که دکمه‌هایش از هم پاره شده بود. چانیول زانو زد دوباره، این بار پایین‌تر، و با دندان دکمه‌ی شلوار بکهیون را باز کرد. دهانش را گذاشت روی پوست گرم پایین شکم بکهیون. بکهیون از پشت پارچه ناله کرد؛ صدایی خفه و عصبانی که فقط چانیول می‌توانست معنایش را بفهمد. چانیول سرش را بلند کرد، «می‌دونی چی بیشتر از همه دوست دارم؟» زمزمه کرد، در حالی که دو انگشت وسطش را آهسته داخل بکهیون فرو می‌کرد، بدون هیچ مقدمه‌ای، فقط با کمی بزاق خودش. «اینکه حتی وقتی این شکلی بستی، هنوز سعی می‌کنی کنترل کنی. هنوز می‌خوای بهم دستور بدی.» انگشت‌هایش را خم کرد، دقیق روی همان نقطه‌ای که بکهیون را دیوانه می‌کرد. بکهیون کمرش را از روی مبل بلند کرد، زنجیر قلاده کشیده شد و صدای خش خش فلز آمد. چانیول با دست آزادش گلوی بکهیون را فشار داد، درست بالای قلاده، و فشار را بیشتر کرد تا بکهیون مجبور شود سرش را عقب بیندازد. «نفس بکش از بینی. آروم.» بکهیون چشم‌هایش را بست، اما چانیول اجازه‌اش نداد. با صدای خشن گفت: «نگاه کن بهم.» چشم‌های بکهیون باز شد. مردمک‌هایش گشاد شده بودند، سیاه و خیس. چانیول انگشت‌هایش را عمیق‌تر کرد، سریع‌تر، در حالی که با دست دیگرش آلت بکهیون را محکم گرفته بود و با ریتمی بی‌رحم بالا و پایین می‌کرد. بکهیون از پشت پارچه ناله‌های خفه و شکسته بیرون می‌داد. بدنش می‌لرزید. چانیول خم شد و دندان‌هایش را روی پوست داخلی ران بکهیون فشار داد، آن‌قدر سخت که جای دندان ماند و کمی خون آمد. زبانش را کشید روی خون تازه و بعد همان خون را مالید روی نوک آلت بکهیون. «ببین. حتی خونت هم مال منه.» چانیول ناگهان انگشت‌هایش را بیرون کشید. بکهیون با ناامیدی کمرش را جلو آورد، اما چانیول اجازه نداد. ایستاد، شلوار خودش را پایین کشید و آلت سخت و داغش را روی لب پایین بکهیون مالید، درست روی پارچه‌ی خیس‌شده از بزاق. «می‌خوای؟» بکهیون سرش را تکان داد، چشم‌هایش التماس‌آمیز و در عین حال خطرناک. چانیول پارچه را پایین کشید، فقط به اندازه‌ای که دهان بکهیون آزاد شود، و بدون معطلی خودش را داخل دهان گرم و خیس او فرو کرد. بکهیون خفه شد، اما عقب نکشید. چانیول دستش را گذاشت پشت سر بکهیون و شروع کرد به حرکت دادن باسنش، عمیق، بی‌رحم، در حالی که زنجیر قلاده را محکم کشیده بود تا بکهیون مجبور باشد سرش را بالا نگه دارد. «خوب بگیر. همه‌ش مال توئه.» اشک از گوشه‌ی چشم بکهیون سرازیر شد، اما نگاهش هنوز همان نگاه قبلی بود؛ عاشقانه، بیمار، و کاملاً تسلیم. چانیول چند لحظه دیگر ادامه داد، بعد بیرون کشید و بکهیون را از مبل بلند کرد، او را روی شکم روی مبل انداخت و از پشت واردش شد. یک حرکت عمیق و سخت که بکهیون را به جلو هل داد و زنجیر قلاده دوباره کشیده شد. چانیول روی کمر بکهیون خم شد، لب‌هایش را گذاشت روی گوش او و در حالی که با ضربه‌های سنگین و منظم داخلش می‌رفت، زمزمه کرد: «اگه یه روز بخوام بکشمت… همین شکلی می‌کشم. وقتی هنوز داخلتم. وقتی هنوز مال منی.» بکهیون خندید؛ خنده‌ای خفه و لرزان.

باران آن شب بوی خون و خاک خیس می‌داد. چانیول همیشه می‌گفت آدم‌ها قبل از مردن، شبیه خانه‌های متروکه می‌شوند؛ کافی است درِ سینه‌شان را باز کنی تا ببینی سال‌هاست کسی در آن زندگی نکرده است. او قاتلی بود که قربانی‌هایش را شکار نمی‌کرد؛ انتخابشان می‌کرد. مثل انتخاب یک گل برای خشک کردن میان صفحات کتاب. هیچ‌وقت عجله نداشت. ماه‌ها آن‌ها را زیر نظر می‌گرفت، عادت‌هایشان را حفظ می‌کرد و وقتی می‌کشتشان، انگار آخرین نقطه را بر پایان یک رمان می‌گذاشت. بکهیون اما فرق داشت. او عاشق لحظه‌ی مرگ بود. عاشق آن چند ثانیه‌ای که ترس، مردمک چشم آدم‌ها را می‌بلعید. قاتلی بود که قربانی‌هایش را به آثار هنری تبدیل می‌کرد. از استخوان‌های انگشتانشان زیورآلات می‌ساخت و از نامه‌های عاشقانه‌شان دفترچه‌های دست‌دوز. برای بکهیون، مرگ زیباترین شکل جاودانگی بود. آن‌ها اولین بار در مراسم خاکسپاری یک قربانی مشترک یکدیگر را دیدند. چانیول برای اطمینان از دفن شدن جنازه آمده بود و بکهیون برای برداشتن انگشتر طلایی‌ای که فراموش کرده بود از انگشت مقتول دربیاورد. وقتی نگاهشان برای اولین بار به هم افتاد، هیچ‌کدام نپرسیدند: “تو کی هستی؟” چانیول فقط لبخند زد و گفت: “تو هم بوی خون می‌دی.” و بکهیون خندید: “تو بوی وسواس.” رابطه‌ی آن‌ها با یک قتل شروع شد. نه شامی بود و نه قرار عاشقانه‌ای. چانیول دستکش‌های چرمی‌اش را به بکهیون داد و گفت: “می‌خوای با هم بکشیمش؟” و آن شب، کنار هم اولین قتل مشترکشان را انجام دادند. بکهیون فهمید هیچ‌کس مثل چانیول نمی‌تواند این‌قدر آرام گلوی انسانی را ببرد؛ انگار دارد موهای معشوقش را نوازش می‌کند. چانیول هم فهمید هیچ‌کس مثل بکهیون نمی‌تواند هنگام خندیدن، این‌قدر ترسناک به نظر برسد. عشق آن‌ها بیمار بود. وقتی بکهیون دستش هنگام بریدن گوشت زخمی شد، چانیول آن‌قدر دیوانه شد که مردی را فقط به خاطر نگاه کردن به زخم انگشت بکهیون کشت. وقتی زنی در یک کافه شماره‌اش را به چانیول داد، بکهیون سه روز بعد زبان آن زن را در جعبه‌ای مشکی برایش هدیه آورد. روی کارت کوچکی نوشته بود: “تو فقط باید اسم من رو صدا بزنی.” آن‌ها حسادت را با قتل ابراز می‌کردند. بکهیون از دیدن خون روی لباس چانیول متنفر بود، اگر آن خون متعلق به خودش نبود. چانیول از این متنفر بود که بکهیون برای قربانی‌هایش اسم انتخاب می‌کند. یک شب دفترچه‌ی چرمی بکهیون را پیدا کرد؛ دفترچه‌ای پر از نقاشی قربانی‌های قبلی‌اش. چانیول دو روز با او حرف نزد. وقتی بکهیون علت را پرسید، آرام جواب داد: “من باید آخرین شاهکارت باشم.” بکهیون خندید: “تو شاهکار نیستی.” “پس چی‌ام؟” بکهیون لب‌هایش را روی گوش او گذاشت و زمزمه کرد: “بزرگ‌ترین وسواس عمرم.” چانیول خواب مرگ بکهیون را می‌دید و از خواب با گریه بیدار می‌شد. نه به این خاطر که می‌ترسید او را از دست بدهد؛ به این خاطر که نمی‌توانست تصور کند کسی غیر از خودش آخرین کسی باشد که به او دست می‌زند. یک بار از بکهیون پرسید: “اگه یه روز بخوای منو ترک کنی چی؟” بکهیون بدون اینکه سرش را از روی جسد نیمه‌کاره بلند کند، گفت: “تو رو می‌کشم.” “بعدش؟” “بعد خودمو.” چانیول لبخند زد. این رمانتیک‌ترین اعتراف عشقی بود که در زندگی‌اش شنیده بود. خانه‌شان پر از گل‌های خشک‌شده، چاقوهای نقره‌ای و قاب عکس‌های پولاروید قربانی‌های مشترکشان بود. آن‌ها سالگرد آشنایی‌شان را با انتخاب یک قربانی جدید جشن می‌گرفتند. برای دیگران، آن خانه متعلق به دو هیولا بود. اما برای خودشان؟ فقط خانه‌ی دو عاشق. دو قاتل وسواسی که از جهان متنفر بودند و تنها چیزی که می‌توانست آن‌ها را به زانو درآورد، ترس از دست دادن یکدیگر بود. چانیول همیشه می‌گفت: “اگه جهنم وجود داشته باشه، من و تو اونجا هم همسایه‌ایم.” و بکهیون پاسخ می‌داد: “اشتباه می‌کنی، عزیزم. ما جهنم رو با خودمون می‌بریم.” زیباترین چیز درباره‌ی عشق آن‌ها این بود که هیچ‌کدام به دنبال نجات دیگری نبودند. آن‌ها فقط می‌خواستند تا آخرین قطره‌ی خون، هیولای محبوب یکدیگر باقی بمانند.

photo content
+4

c2dbbc8a.mp31.51 MB

photo content
+4

بکهیون مدت‌ها بود که دیگر روزها را نمی‌شمرد. برای او، زمان از روزی که درهای آن خانه پشت سرش بسته شد، معنای خودش را از دست داده بود. دیگر مهم نبود امروز دوشنبه است یا جمعه؛ مهم نبود بیرون باران می‌بارد یا برف. دنیای او تنها به یک نفر ختم می‌شد. پارک چانیول. مردی که عاشقش بود، به او وسواس داشت و به طرز بیمارگونه‌ای باور داشت که بکهیون زیباتر از آن است که جهان حق دیدنش را داشته باشد. روی دیوارهای خانه، هیچ عکسی جز عکس‌های بکهیون وجود نداشت. کتابخانه، موسیقی‌ها، گل‌ها و حتی رنگ پرده‌ها مطابق سلیقه او انتخاب شده بودند. چانیول زمانی به او گفته بود: «من حسود نیستم، بکهیون.» «پس چی هستی؟» «من حریصم.» و بکهیون آن روز تازه فهمیده بود که میان این دو کلمه، فاصله‌ای عمیق وجود دارد. «می‌دونی ترسناک‌ترین چیزی که درباره من وجود داره چیه؟» بکهیون سرش را روی پای چانیول گذاشت. «چیه؟» «اینکه اگه یه روز خدا بهم بگه باید بین داشتن تمام دنیا یا داشتن تو یکی رو انتخاب کنم، حتی یه ثانیه هم فکر نمی‌کنم.» «و دنیا رو انتخاب نمی‌کنی؟» چانیول خندید. «برای من تو همون دنیایی.» هیچ‌کس آدرس خانه آن‌ها را نمی‌دانست. تلفن‌هایشان مدت‌ها بود خاموش شده بودند و تنها پنجره‌ای که به بیرون باز می‌شد، منظره جنگلی تاریک و بی‌انتها را نشان می‌داد. گاهی بکهیون کنار پنجره می‌ایستاد و به نورهای دوردست شهر نگاه می‌کرد. «دلت براش تنگ شده؟» بکهیون برگشت و به چشمان تاریک چانیول خیره شد. «برای چی؟» «برای بیرون.» لبخند محوی روی لب‌هایش نشست. «بیرون تو رو نداره.» و این جواب، لبخند آرامی روی صورت چانیول نشاند. او سال‌ها بود که از این می‌ترسید بکهیون روزی از او خسته شود، اما نمی‌دانست که بکهیون هم مدت‌هاست به همان بیماری مبتلا شده است. وابستگی. یک شب، چانیول از خواب پرید. سمت دیگر تخت خالی بود. قلبش برای چند ثانیه از حرکت ایستاد. تمام بدنش به لرزه افتاده بود. صدها فکر وحشتناک در ذهنش می‌چرخیدند. رفته بود؟ ترکش کرده بود؟ در را باز کرده بود؟ تقریباً با عجله از اتاق خارج شد تا اینکه بکهیون را در آشپزخانه دید. با موهای نامرتب و لباسی که از روی شانه‌اش افتاده بود، مشغول آماده کردن قهوه بود. «بکهیون!» صدایش آن‌قدر لرزان بود که باعث شد بکهیون با تعجب نگاهش کند. «چی شده؟» چانیول چند قدم به سمتش رفت و بدون هیچ حرفی او را در آغوش گرفت. «هیچ‌وقت این کارو نکن.» «کدوم کار؟» «اینکه بدون اینکه کنارم باشی بیدار بشم.» بکهیون آرام خندید. «فکر کردی فرار کردم؟» «هر شب بهش فکر می‌کنم.» برای اولین بار، بکهیون ترس را در صدایش شنید. «چانیول…» «تو نمی‌دونی اگه یه روز نباشی من چی می‌شم.» و حقیقت این بود که خودش هم نمی‌دانست. «اگه یه روز درها رو باز کنم چی؟» بکهیون کتابش را بست و نگاهش کرد. «برای چی باید این کارو بکنی؟» «فقط فرض کن.» «خب؟» «می‌ری؟» بکهیون چند ثانیه سکوت کرد. سپس آرام از جایش بلند شد، کلید خانه را از روی میز برداشت و در دستان چانیول گذاشت. «از روز اول، زندانی این خونه من نبودم.» «تو بودی.» چانیول با تعجب به او نگاه کرد. «تو بیشتر از من به این زندگی احتیاج داری.» بکهیون لبخند تلخی زد و ادامه داد: «و یه راز دیگه هم هست.» «چی؟» «منم نمی‌خوام کسی تو رو ببینه.» برای اولین بار، سکوت میان آن‌ها سنگین شد. «چی گفتی؟» «هر وقت می‌بینم بقیه بهت نگاه می‌کنن ازشون متنفر می‌شم. هر وقت دیر به خونه برمی‌گردی خوابم نمی‌بره. فکر می‌کنی فقط تو بیماری؟» و چانیول تازه آن شب فهمید که هیولایی که ساخته، خودش او را بلعیده است. بکهیون هم به اندازه او بیمار بود. نیمه‌های شب، هنگامی که باران آرام به شیشه‌ها می‌خورد، بکهیون میان آغوش او زمزمه کرد: «چانیول؟» «هوم؟» «اگه یه روز من ازت بخوام همه درها رو برای همیشه قفل کنی، این کارو می‌کنی؟» «بدون فکر.» «و اگه بگم هیچ‌وقت نمی‌خوام کسی جز تو منو ببینه؟» «اون موقع فکر می‌کنم خدا بالاخره دعاهامو شنیده.» بکهیون لبخند زد و چشمانش را بست. شاید عشق آن‌ها سالم نبود. شاید باید از آن می‌ترسیدند. اما ترسناک‌ترین حقیقت این بود که اگر روزی تمام قفل‌های آن خانه شکسته می‌شدند و تمام درهایش به روی جهان باز بودند، نه چانیول قدمی به بیرون می‌گذاشت و نه بکهیون. زیرا مدت‌ها بود که آن‌ها زندان خود را انتخاب کرده بودند. و نام آن زندان، عشق بود.

photo content
+4

آخرین باری که بکهیون را دید، آسمان خاکستری بود. نه بارانی می‌بارید، نه آفتابی بود. همه‌چیز درست مثل ذهن چانیول، میان دو مرز نامعلوم معلق مانده بود. بکهیون وارد اتاق شد، کیفش را روی زمین گذاشت و بی‌آنکه بنشیند، گفت: «دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.» چانیول چیزی نپرسید. او از مدت‌ها قبل جواب را می‌دانست. «دارم ازت می‌ترسم.» این جمله، از هر فریادی بلندتر بود. چانیول به چهره‌ی بکهیون خیره ماند؛ انگار می‌خواست تک‌تک خطوط صورتش را برای آخرین بار به خاطر بسپارد. لبخند محوی زد؛ لبخندی که هیچ گرمایی نداشت. «من تمام عمرم ذهن آدم‌ها رو مطالعه کردم اما هیچ‌وقت نفهمیدم عشق، گاهی شبیه یک بیماریه که درمانش فقط از بین رفتن میزبانشه.» بکهیون یک قدم عقب رفت. «تو بیمار شدی، استاد.» چانیول آرام سر تکان داد. «می‌دونم.» چند ثانیه سکوت، اتاق را سنگین کرد. بعد با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود، گفت: «اگر نتونم تو رو از ذهنم بیرون کنم ذهنم منو نابود می‌کنه.» بکهیون خواست چیزی بگوید. اما جمله‌اش ناتمام ماند. سکوتی کوتاه نفسی بریده و بعد، همه‌چیز به طرز هولناکی آرام شد. چانیول زانو زد. دستانش می‌لرزیدند. بکهیون را در آغوش گرفت؛ نه با پیروزی، نه با آرامش، بلکه با وحشتی که تازه حقیقت را فهمیده بود. قطره‌های اشک روی صورت بی‌جان بکهیون می‌افتادند و صدایش در اتاق خالی می‌پیچید. «ببخش.» اما هیچ پاسخی نبود. هیچ نگاه آشنایی. هیچ نفسی. فقط سکوت. روزها بعد، وقتی پلیس وارد دفتر شد، چانیول هنوز همان‌جا نشسته بود. کنار پیکر بکهیون. دفترچه‌ی یادداشتش روی میز باز مانده بود و آخرین جمله‌ای که با دست‌خط لرزان نوشته شده بود، این بود: «من او را نکشتم چون از او متنفر بودم. او را کشتم چون ذهن بیمارم باور کرده بود اگر هیچ‌کس نتواند او را داشته باشد، دیگر هیچ‌کس هم او را از من نخواهد گرفت. و همان لحظه فهمیدم این عشق نبود. این پایان انسان بودنم بود.»

بعد از آن شب، چانیول دیگر به ساعت نگاه نمی‌کرد. به دوربین‌های راهرو نگاه می‌کرد. نه برای کنترل ساختمان؛ برای دیدن لحظه‌ای که بکهیون از در ورودی عبور می‌کرد، کیفش را روی شانه جابه‌جا می‌کرد و بی‌آنکه بداند، از کنار ده‌ها چشم می‌گذشت. چانیول از خودش متنفر بود. هر بار که تصویر بکهیون روی مانیتور ظاهر می‌شد، پنجره را می‌بست و زیر لب تکرار می‌کرد: «این فقط یک الگوی رفتاری است‌ فقط یک سوژه‌ی مطالعاتی.» اما ذهنش دیگر به منطق پاسخ نمی‌داد. شب‌ها، دفترش پر از برگه‌هایی بود که روی آن‌ها فقط یک اسم نوشته شده بود. «بیون بکهیون.» بارها آن اسم را خط می‌زد. دوباره می‌نوشت. دوباره خط می‌زد. صبح که می‌شد، کف اتاقش از کاغذهای مچاله‌شده سفید بود. همکارانش متوجه تغییرش شده بودند. کمتر حرف می‌زد. کمتر می‌خوابید. و هر بار که کسی نام بکهیون را به زبان می‌آورد، مردمک چشم‌هایش بی‌اختیار منقبض می‌شد؛ واکنشی آن‌قدر کوتاه که فقط یک روان‌شناس دیگر می‌توانست آن را ببیند. یک روز، بکهیون در راهرو با یکی از پژوهشگران جوان دانشکده ایستاد و چند دقیقه خندید. چانیول از پشت شیشه نگاه می‌کرد. خنده‌ی بکهیون چیزی نبود که او را آزار دهد. این فکر آزارش می‌داد که آن خنده، متعلق به لحظه‌ای بود که او در آن حضور نداشت. تمام بعدازظهر نتوانست روی هیچ پرونده‌ای تمرکز کند. شب، دفترش را قفل کرد و چراغ‌ها را خاموش گذاشت. در تاریکی نشست. انگار اگر اتاق هم تاریک می‌شد، ذهنش آرام می‌گرفت. اما برعکس شد. صدای خنده‌ی بکهیون بارها در ذهنش تکرار شد؛ آن‌قدر واضح که چند بار سرش را بلند کرد تا مطمئن شود واقعاً کسی در اتاق نیست. برای اولین بار در عمرش، به تشخیص‌های خودش شک کرد. شاید تمام این مدت داشت علائم یک بیمار را روی خودش می‌خواند. صبح روز بعد، وقتی بکهیون وارد ساختمان شد، مستقیم به دفتر چانیول آمد. در زد. و بدون مقدمه گفت: «استاد‌ شما چند شبه نخوابیدین؟» چانیول سکوت کرد. «از زیر چشم‌هاتون معلومه.» لحظه‌ای طولانی هیچ‌کدام حرفی نزدند. بعد بکهیون آرام ادامه داد: «روان‌شناس‌ها همیشه فکر می‌کنن اولین نفری هستن که تغییر رفتار دیگران رو می‌بینن.» نگاهش را از چانیول نگرفت. «گاهی فراموش می‌کنن که خودشون هم قابل مطالعه‌ان.» برای نخستین بار، چانیول احساس کرد روی صندلی روبه‌رویش ننشسته است. انگار خودش بیمار بود و بکهیون درمانگری که لایه‌به‌لایه ذهنش را کنار می‌زد. همان شب، چانیول دفتر یادداشتش را باز کرد و فقط یک جمله نوشت: «اگر نتوانم فاصله را حفظ کنم، دیگر او موضوع پژوهش من نیست من موضوع پژوهش او شده‌ام.» وقتی قلم را زمین گذاشت، دستش می‌لرزید. نه از ترس بکهیون. از ترس اینکه دیگر نمی‌توانست تشخیص دهد کدام فکر واقعاً متعلق به خودش است و کدام را وسواس در ذهنش کاشته است.

چانیول از همان لحظه‌ای که پرونده‌ی بیون بکهیون روی میزش قرار گرفت، احساس کرد چیزی در ذهنش جابه‌جا شده است. نه اسمش عشق بود. نه علاقه. چیزی بسیار قدیمی‌تر چیزی که شبیه گرسنگی بود. او روان‌شناس جنایی بود؛ مردی که سال‌ها ذهن قاتلان، بیماران و دروغگوها را کالبدشکافی کرده بود، اما هیچ ذهنی به اندازه‌ی بکهیون او را آزار نمی‌داد. بکهیون لبخند می‌زد، اما مردمک چشم‌هایش هرگز با لبخندش هماهنگ نبودند. حرف می‌زد، اما انگار نیمی از جملاتش را عمداً قورت می‌داد تا طرف مقابل مجبور شود ادامه‌شان را حدس بزند. همین کافی بود تا چانیول شب‌ها نتواند بخوابد. ابتدا فقط یادداشت برمی‌داشت. بعد، ساعت‌های حضور بکهیون را حفظ کرد. بعد، بدون اینکه متوجه شود، هر صبح اولین چیزی که چک می‌کرد، این بود که آیا بکهیون امروز وارد ساختمان شده یا نه. او بارها به خودش گفت: «این فقط یک کنجکاوی حرفه‌ای است.» اما دروغ بود. تمام دیوار دفترش پر از تحلیل‌هایی شده بود که فقط یک اسم بالای آن‌ها نوشته شده بود: بیون بکهیون. وقتی همکارش پرسید چرا این‌قدر روی یک نفر تمرکز کرده، چانیول فقط لبخند زد. چون خودش هم جواب را نمی‌دانست. شب‌ها صدای ضبط‌شده‌ی جلسات را دوباره گوش می‌داد. نه برای پیدا کردن نشانه‌های بالینی برای شنیدن نفس کشیدن بکهیون میان جمله‌ها. کم‌کم مرز میان پژوهش و وسواس از بین رفت. او دیگر نمی‌خواست بکهیون را درمان یا تحلیل کند. فقط می‌خواست بداند پشت آخرین لایه‌ی سکوتش چه چیزی پنهان شده است؛ حتی اگر برای فهمیدنش مجبور شود تمام آرامش خودش را از دست بدهد. روزی که در آینه به خودش نگاه کرد، فهمید ماه‌هاست هیچ پرونده‌ی دیگری را جدی نگرفته است. تمام ذهنش فقط یک اتاق داشت. و آن اتاق، تنها یک نام را زمزمه می‌کرد. «بیون بکهیون.» همان لحظه برای اولین بار از خودش ترسید. چون روان‌شناس‌ها خوب می‌دانند که وسواس، وقتی نام کسی را جایگزین نام خودت می‌کند، دیگر بیماریِ طرف مقابل نیست بیماریِ توست.

پروفسور پارک چانیول در اولین جلسه‌ی ترم، جمله‌ای گفت که تا آخر سال از ذهن هیچ‌کدام از دانشجوها پاک نشد. «روان‌شناس‌ها دروغگوهای حرفه‌ای نیستند فقط یاد گرفته‌اند چطور حقیقت را از زیر پوست آدم‌ها بیرون بکشند.» سکوتی سنگین کلاس را بلعید. ردیف آخر، بیون بکهیون برای اولین بار سرش را بالا آورد. چشمانشان فقط چند ثانیه به هم گره خورد؛ اما همان چند ثانیه کافی بود تا چیزی نامرئی میانشان شکل بگیرد. نه علاقه. نه عشق. کنجکاوی. و کنجکاوی، خطرناک‌ترین نوع وسواس است. چانیول از استادهایی بود که هیچ‌کس چیزی درباره‌ی زندگی شخصی‌اش نمی‌دانست. دفتر کارش همیشه بوی کتاب‌های قدیمی، قهوه‌ی سردشده و عطر تلخی می‌داد که انگار سال‌ها در دیوارها مانده بود. روی قفسه‌هایش کتاب‌هایی درباره‌ی اختلال شخصیت، روان‌کاوی و پرونده‌های جنایی چیده شده بودند؛ نه برای نمایش، بلکه چون تنها چیزهایی بودند که به آن‌ها اعتماد داشت. او به آدم‌ها علاقه‌ای نداشت. فقط ذهنشان را دوست داشت. بکهیون برخلاف بقیه، هیچ‌وقت جواب‌های درست نمی‌داد. وقتی استاد پرسید: «ترس، اولین بار کِی متولد می‌شود؟» همه از کودکی، غریزه یا تکامل حرف زدند. بکهیون فقط گفت: «وقتی یکی برای اولین بار احساس می‌کند دیده شده.» چانیول لبخند نزد. اما برای نخستین بار، اسم یک دانشجو را در ذهنش نگه داشت. از آن روز، هر ارائه‌ی بکهیون بیشتر شبیه اعتراف بود تا تحقیق. تحلیل‌هایش از بیماران خیالی، بیش از حد واقعی بودند. گزارش‌هایش انگار از ذهن خودش نوشته شده بودند. چانیول بارها تصمیم گرفت او را متوقف کند. اما هر بار، جمله‌ای تازه از دهان بکهیون بیرون می‌آمد که او را وادار می‌کرد دوباره گوش بدهد. کم‌کم جلسات مشاوره‌ی درسی طولانی‌تر شدند. یک ساعت دو ساعت گاهی تا وقتی نگهبان چراغ‌های ساختمان را خاموش می‌کرد. بکهیون سؤال‌های عجیبی می‌پرسید. «اگر درمانگر به مراجعش وابسته بشه چی؟» «اگر دو نفر همزمان همدیگه رو تحلیل کنن، آخرش کی بیمار می‌شه؟» «آدم‌ها عاشق خودِ واقعی هم می‌شن یا فقط نسخه‌ای که تو ذهنشون ساختن؟» چانیول همیشه جواب می‌داد. اما هر جواب، سؤال تازه‌ای میانشان می‌ساخت. شبی که باران شیشه‌های دانشگاه را می‌کوبید، برق برای چند دقیقه قطع شد. تاریکی، دفتر استاد را بلعید. بکهیون آرام گفت: «می‌دونستین روان‌شناس‌ها بیشتر از همه از سکوت می‌ترسن؟» «نه.» «چون سکوت، فرصت فکر کردنه و فکر کردن، جاییه که همه‌چیز خراب می‌شه.» وقتی برق برگشت، چانیول متوجه شد بکهیون تمام این مدت به او نگاه می‌کرده است. نه به صورتش. به چشم‌هایش. انگار منتظر بود پلک بزند. اما چانیول پلک نزد. چند هفته بعد، بکهیون دیگر به کتابخانه نمی‌رفت. به دفتر استاد می‌رفت. دیگر مقاله‌هایش را برای نمره نمی‌نوشت. برای این می‌نوشت که ببیند چانیول زیر کدام جمله مکث می‌کند. دیگر حرف زدن با همکلاسی‌ها برایش اهمیتی نداشت. تمام هفته را فقط برای نود دقیقه کلاس چانیول زندگی می‌کرد. و عجیب‌تر از همه چانیول هم متوجه شده بود که اگر صندلی ردیف آخر خالی باشد، تمرکز تدریسش از هم می‌پاشد. او از این حقیقت متنفر بود. روان‌شناسی که سال‌ها ذهن دیگران را کالبدشکافی کرده بود، حالا نمی‌توانست ذهن خودش را کنترل کند. روزی بکهیون در پایان کلاس گفت: «استاد می‌دونین فرق شما با بقیه چیه؟» «نه.» «بقیه وقتی به آدم نگاه می‌کنن، دنبال جواب می‌گردن. شما وقتی نگاهم می‌کنین، انگار دنبال زخمی می‌گردین که هنوز باز نشده.» برای اولین بار، چانیول نتوانست چیزی بگوید. چون بکهیون درست گفته بود. او دیگر دانشجویش را مطالعه نمی‌کرد. به او فکر می‌کرد. و همین، مرز میان پژوهش و وسواس را از بین می‌برد. آن شب، چانیول تا سپیده‌دم پرونده‌های قدیمی‌اش را ورق زد، مقاله نوشت، قهوه پشت قهوه نوشید و سعی کرد نام «بیون بکهیون» را از ذهنش بیرون بکشد. موفق نشد. صبح، وقتی وارد کلاس شد، اولین کاری که کرد شمردن صندلی‌ها بود. بکهیون هنوز نیامده بود. برای اولین بار در زندگی حرفه‌ای‌اش، احساس کرد اتاق بیش از حد ساکت است. و همان لحظه فهمید بزرگ‌ترین اشتباه یک روان‌شناس این نیست که ذهن دیگری را بخواند. این است که خیال کند از ذهن خودش در امان مانده است.

photo content

Melanie Martinez Mad Hatter.mp37.76 MB