The Fate of Frankenstein
Ir al canal en Telegram
The world was born dead No cry, no true beginning Just the blind motion of matter in a purposeless void. I was the first breath that mistook itself for life and that mistake was the beginning of the tragedy. https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
232
Suscriptores
-124 horas
-27 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
Repost from 𝛎𝖾𝗅𝛎𝖾𝝉 𝛔𝗂𝗇
جایی میان وظیفه و عشق، من اونو از دست دادم؛ نه چون دیگه دوستم نداشت، بلکه چون مجبور بود بین من و سرزمینش یکی رو انتخاب کنه. شب آخر، حلقهش رو توی دستم گذاشت و گفت: «وقتی برگشتم، دیگه هیچچیزی نمیتونه ازت جدام کنه.» من لبخند زدم؛ اونقدر عاشقش بودم که نترسیدنم رو باور کرد. صبح، با یونیفرمش رفت و بوی عطرش توی اتاق جا موند. روزها گذشتن و من هنوز برای دو نفر قهوه درست میکردم. تا اینکه یه شب، ساعت ۳:۰۲، پیامی ازش رسید: «ببخش که نتونستم خونهت باشم.» بعد از اون، دیگه هیچ پیامی نیومد. گفتن قهرمان بود؛ من فقط مردی رو میخواستم که قول داده بود برگرده. حلقه هنوز توی دستمه و جای انگشتهاش هنوز توی دستهام زندهست. اون به وظیفهش وفادار موند؛ من به عشقی که هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکرد.
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
در ستایشِ آنچه از ما باقی میماند
گمان میکنم آدمی، بیش از آنکه از گذرِ عمر پیر شود، از انبوهِ خویشتنهایی فرسوده میشود که در امتدادِ سالیان، یکی پس از دیگری، در او میمیرند؛ آن کودکِ سادهدل که جهان را به وسعتِ رؤیاهایش میپنداشت، آن جوانِ سرکش که خیال میکرد هیچ طوفانی توانِ خم کردنِ قامتش را ندارد، و آن دلِ بیپناه که هنوز باور داشت هر دستی که به سویش دراز میشود، قصدِ نوازش دارد. همه روزی در جایی از وجودِ ما جا میمانند؛ خاموش، فراموششده و چشمبهراهِ بازگشتی که هرگز اتفاق نخواهد افتاد. چه اندوهِ غریبیست که آدمی، برای زنده ماندن، ناگزیر از وداع با بخشهایی از خویشتن است؛ باید از باورهایی که روزی مقدس میشمرد دل بکند، از آرزوهایی که شبهای دراز به نامشان بیدار مانده دست بشوید و گاهی حتی دستی بر شانهی گذشتهی خویش بگذارد و بگوید: دیگر از اینجا به بعد، راهِ من از تو جداست. و چه کسی میداند در آن لحظه، کدامیک بیشتر رنج میکشد؛ آنکه میرود یا آنکه میماند و باید با جای خالیِ رفتن خو بگیرد؟ ما گمان میکنیم زمان، مرهمِ زخمهاست؛ حال آنکه زمان، بیش از آنکه درمانگر باشد، آموزگارِ سکوت است. به ما میآموزد چگونه نامی را بیلرزش بر زبان بیاوریم، چگونه از کنارِ خاطرهای عبور کنیم بیآنکه در برابرش زانو بزنیم و چگونه لبخند بزنیم، هنگامی که در دورترین گوشهی جانمان، اندوهی کهنه هنوز چراغی کمسو روشن نگه داشته است. زخمها همیشه التیام نمییابند؛ گاهی تنها آنقدر با ما مأنوس میشوند که دیگر حضورشان را از جنسِ درد نمیشماریم، درست همانگونه که گوش، پس از سالها همنشینی با باران، صدای چکیدنِ قطرهها را از سکوت بازنمیشناسد. و با این همه، چه شگفتانگیز است این سرشتِ آدمی؛ این تواناییِ محزون برای دوباره برخاستن، برای رویاندنِ شکوفه بر شاخههایی که زمستان، مغزِ استخوانشان را سوزانده است. گویی در ژرفای هر ویرانی، بذرِ کوچکی از آفرینش نهفته است؛ بذرِ چیزی که هنوز نامی ندارد، هنوز شکل نگرفته و هنوز از رسیدنِ بهار بیخبر است. شاید زندگی همین باشد؛ نه رهاییِ کامل از اندوه، نه پیروزیِ همیشگی بر تقدیر، بلکه هنرِ آهستهی زیستن با آنچه از دست رفته و شهامتِ دل سپردن به آنچه هنوز نیامده است. من گاهی میاندیشم که اگر آدمی میتوانست یکبار، تنها یکبار، تمامِ زندگیِ ازدسترفتهاش را از بلندای سالخوردگی تماشا کند، چه میدید؟ آیا برای روزهایی که با شتاب از کنارشان گذشته بود اشک میریخت؟ آیا دست بر چهرهی جوانی میکشید که اینهمه بیرحمانه از او انتظار داشته بود؟ آیا به آن دلِ عاشق، به آن روحِ خسته و به آن انسانی که در آینهی سالیان، هزار بار فرو ریخته و دوباره برخاسته بود، اندکی مهربانتر مینگریست؟ شاید بزرگترین حسرتِ ما همین باشد؛ اینکه تا زمانی که در میانِ روزها زندگی میکنیم، قدرِ گذرِ آرامشان را نمیدانیم و هنگامی که به گذشته بدل میشوند، تازه درمییابیم چه ثروتِ بیصدایی را از کف دادهایم. ما اغلب در انتظارِ لحظهای بزرگ، زندگی را از یاد میبریم؛ در انتظارِ رسیدن، از راه غافل میشویم و در جستوجوی خوشبختی، از کنارِ هزاران لحظهی کوچک میگذریم که میتوانستند معنای خوشبختی باشند. و شاید هیچ حقیقتی تلختر و در عین حال رهاییبخشتر از این نباشد که هیچچیز برای همیشه از آنِ ما نیست؛ نه آدمها، نه روزگار، نه جوانی و نه حتی آن کسی که امروز در آینه میبینیم. ما رهگذرانِ اقلیمی هستیم که پیوسته تغییر میکند؛ میآییم، دل میبندیم، میسازیم، ویران میشویم و سرانجام، چیزی از خود در جهان باقی میگذاریم که شاید حتی نامی از ما بر آن نباشد. پس شاید باید آموخت که بهجای چنگ زدن به ماندگاری، معنای گذر را دریابیم؛ که بدانیم زیباییِ شکوفه، در گروِ جاودانگیاش نیست و ارزشِ سپیدهدم، به این نیست که شب را برای همیشه از جهان براند. بعضی چیزها درست از آن رو عزیزند که رفتنیاند؛ درست از آن رو در جان ریشه میدوانند که میدانیم روزی باید با خاطرهشان ادامه دهیم. و من نمیدانم در پایانِ این راه، از ما چه باقی خواهد ماند؛ نامی فراموششده بر سنگی سرد، خاطرهای محو در ذهنِ غریبهای دور، یا لرزشِ محبتی که سالها پیش، بیآنکه بدانیم، در قلبِ انسانی کاشتهایم. اما دوست دارم باور کنم که هیچچیزِ راستینی یکسره به نیستی نمیپیوندد؛ که هر محبتی، هر رنجی و هر لحظهای که با تمامِ وجود زیستهایم، جایی در بافتِ ناپیدای جهان رسوب میکند و به شکلی دیگر، در هیئتی ناشناس، به هستی ادامه میدهد. شاید ما نمیمانیم؛ اما ردِ عبورمان، گاه تا سالها پس از خاموشیِ قدمهایمان، بر خاکِ زندگی باقی میماند. و مگر معنای زیستن، جز این است که در این جهانِ گذرا، چیزی بیافرینیم که رفتنِ ما نتواند تمامِ معنایش را با خود ببرد؟— بیون بکهیون، از حاشیههای یک عمرِ نازیسته.
Repost from مـارسِــے؛
شما بیون بکهیون مورد علاقهی منی، و قطعا بهترین جفت برای چانیول عزیزمون. ( بخدا خودشون کردن، تقصیر من نیست. ) شاید همون بکهیونِ باریستا؟ همونی که همیشه بوی قهوه و کارامل میده و موهاش به رنگِ دونههای قهوهست؟ عزیزترین و بامزهترین چهره و شخصیت رو داری، مکمل داستان منی؛ و نقطهی ذوق، شوق، و زیبای ماجرایی. از اون شخصیتها که حتی نبودنش هم باعث لبخند میشه. و همهجوره شادی و نشاط میاره به داستان، ولی زیر این پوستهی زیبا و بانشاط یک ویژگیهای دارک و ناجالبی هست که اون رو خاکستری نگه میداره و نمیذاره به رنگ سبز جنگل دربیاد.
