es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Ir al canal en Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
256
Suscriptores
-124 horas
-137 días
-130 días
Archivo de publicaciones
رنج می‌کشم، اما هنوز برای خوشی‌های کوچک جا دارم؛ مثلاً عصرها لیوان چایم را می‌برم کنار پنجره و چند دقیقه به گنجشک‌هایی نگاه می‌کنم که انگار هیچ‌کس بهشان نگفته دنیا جای چندان مطمئنی نیست. امروز یکی‌شان روی نرده نشست، سرش را کج کرد و نگاهم کرد. گفتم: «تو هم خسته‌ای؟» جوابی نداد. فقط پرید روی کولر و کمی از نان خشکِ مانده خورد. فکر کردم شاید بعضی موجودات بلدند بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن، زنده بمانند. مادرم از آشپزخانه صدایم می‌زند که نان بخرم. می‌گویم «الان میام» و چند دقیقه همان‌جا می‌مانم. نه برای اینکه کاری داشته باشم؛ فقط گاهی آدم دلش می‌خواهد چند دقیقه دیرتر به زندگی برگردد. در راه، پیرمردی را می‌بینم که بساط کوچکش را کنار پیاده‌رو پهن کرده. چند جور خودکار، چند دفترچه، چند پاک‌کن و یک عالمه چیزهای ارزان که احتمالاً هیچ‌کس برای خریدشان ذوق نمی‌کند. یکی از دفترچه‌ها را برمی‌دارم. جلدش آبی است. قیمتش را می‌پرسم و می‌خرم. پیرمرد می‌گوید: «برای درس و مشق؟» می‌گویم: «نه، برای چیزهایی که یادم می‌رود.» نمی‌فهمد. لبخند می‌زند و پول را می‌گیرد. من هم راه می‌افتم و فکر می‌کنم شاید تمام زندگی همین باشد؛ آدم‌ها چیزهایی را می‌فروشند که دیگری برای نگه‌داشتن چیزی درون خودش می‌خرد. شب که می‌شود، چند خط می‌نویسم، نصفشان را پاک می‌کنم و باقی را گوشه‌ی دفتر آبی جا می‌گذارم. بعد چراغ را خاموش می‌کنم و به سقف نگاه می‌کنم. هنوز خیلی چیزها درست نشده‌اند. هنوز بعضی آرزوهایم جایی میان «بعداً» و «شاید» خاک می‌خورند. هنوز از بعضی آدم‌ها دلگیرم و از بعضی اتفاق‌ها خسته. اما فردا صبح احتمالاً چای می‌ریزم، پنجره را باز می‌کنم و برای همان گنجشک‌های بی‌خبر، کمی نان کنار می‌گذارم. شاید زندگی همین باشد؛ رنجی که تمام نمی‌شود، و ما که با دست‌های کوچکمان هر روز یک خوشیِ کوچک از گوشه‌ای پیدا می‌کنیم و به خودمان ثابت می‌کنیم هنوز تمام نشده‌ایم.
#آبی

هیجان؛ احساسی که همه‌مان در زندگی بارها تجربه‌اش کرده‌ایم. همان لحظه‌ای که چشم‌هایمان گرد می‌شود، قلبمان تندتر می‌زند و نمی‌د
هیجان؛ احساسی که همه‌مان در زندگی بارها تجربه‌اش کرده‌ایم. همان لحظه‌ای که چشم‌هایمان گرد می‌شود، قلبمان تندتر می‌زند و نمی‌دانیم از خوشحالی بخندیم یا از شدت ذوق فقط یک‌جا بایستیم و نگاه کنیم! اگر کمی خیال‌پردازی کنیم، شاید هیجان واقعاً چنین چهره‌ای داشته باشد؛ چشم‌هایی از حدقه بیرون‌زده، موهایی که از شدت شوق سیخ شده‌اند و لبخندی که انگار نمی‌داند قرار است از خوشحالی باشد یا از تعجب! شاید هیجان همین باشد؛ یک عالمه حسِ درهم‌ریخته که برای چند لحظه همه‌شان با هم مهمان صورت آدم می‌شوند. پ.ن: هنرِ نقاش کوچولوی خونه‌مون 🎨

باز هم شب، باز هم من و باز هم هزار فکر که نمی‌دانم چرا همه‌شان آخرش به تو می‌رسند. شب که می‌شود وقتی همه‌چیز آرام می‌گیرد؛ صد
+1
باز هم شب، باز هم من و باز هم هزار فکر که نمی‌دانم چرا همه‌شان آخرش به تو می‌رسند. شب که می‌شود وقتی همه‌چیز آرام می‌گیرد؛ صدای خانه کمتر می‌شود، چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شوند و آدم‌ها می‌روند دنبال خواب‌هایشان. من می‌مانم و ذهنی که انگار تازه فرصت پیدا کرده تمام روز را مرور کند. میان این همه فکر، تو هم هستی؛ آرام و بی‌خبر، درست همان‌جایی که نباید باشی اما هستی دقیقاً وسط ذهن من. به حرف‌هایت فکر می‌کنم، به نگاهت، به چیزهایی که گفتی و حتی چیزهایی که نگفتی. به اینکه اگر یک شب روبه‌رویم بنشینی، چقدر حرف برای گفتن دارم و چقدرشان را احتمالاً از خجالت قایم می‌کنم پشت یک لبخند نصف و نیمه. گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید تو هم بعضی شب‌ها دلت برای کسی تنگ می‌شود. شاید تو هم قبل از خواب، یک نفر را بی‌دلیل به یاد می‌آوری و چند دقیقه‌ای به او فکر می‌کنی. دوست دارم آن آدم من باشم، حتی اگر فقط برای چند دقیقه. من از تو چیز زیادی نمی‌خواهم؛ گاهی همین که بدانم جایی در گوشه‌ای از قلبت برای من هست، برای تمام این شب‌های طولانی کافی است. و چه عجیب که میان تمام این هزار فکر، تنها فکری که دلم نمی‌خواهد تمام شود، تویی.

توی چند قدمی خانه‌مان نانوایی‌ای هست که واقعاً قدردانش هستم؛ نه فقط برای نان‌های تازه‌اش، بلکه برای عطری که هر صبح با باز شدن درِ نانوایی در کوچه می‌پیچد و خودش را تا خانه‌مان می‌رساند. پیش از آن‌که شهر چشم‌های خواب‌آلودش را باز کند، نانوا بیدار است. تنور را روشن می‌کند، خمیر را ورز می‌دهد و انگار هر روز تکه‌ای از عمرش را در آتش می‌گذارد. ما فقط نان را می‌بینیم، اما پشت هر نان دست‌هایی هستند که پیش از طلوع کار کرده‌اند. دست‌هایی آغشته به آرد، صورتی گرم از کنار تنور و آدمی که شاید هیچ‌کس نامش را نپرسد و نداند. اما من هر بار که بوی نان تازه در خانه می‌پیچد، به او فکر می‌کنم. به آدمی که پیش از آن‌که ما روزمان را شروع کنیم، صبحِ ما را ساخته است. شاید بعضی آدم‌ها برای دیده‌شدن و بزرگ‌نمایی نیامده‌اند؛ آمده‌اند که زندگیِ دیگران را کمی گرم‌تر، کمی خوش‌عطرتر و کمی شیرین‌تر کنند. و نانوا یکی از همان آدم‌هاست.

می‌خوام یه پرایوت بزنم و از روزمرگی‌هام و زندگی بگم؛ اگه دوست دارید، با ری‌اکشن بهم بگید.

بعضی اسم‌ها فقط ظاهراً زیبا نیستند، معنای زیبا و قشنگی هم دارند؛ مثل «علیسان» که یعنی علی‌وار و مانند علی. بعضی نام‌ها انگار یک آرزو و دعا را در خودشان پنهان کرده‌اند.

مرا به نام کوچکم صدا نزن. آن اسم برای دختری‌ست که هنوز روی حاشیهٔ دفترش آدمک می‌کشید و فکر می‌کرد آینده چیزی‌ست که یک روز از راه می‌رسد. من خیلی وقت است از آن دختر دور شده‌ام. حالا می‌دانم آدم‌ها همیشه با خداحافظی نمی‌روند. گاهی کفش‌هایشان را آرام پشتِ در جفت می‌کنند، کلید را روی طاقچه می‌گذارند و چنان از خانه بیرون می‌روند که انگار هیچ‌کس در اتاقِ کناری منتظرِ صدای قدم‌هایشان نبوده است. تو اما آن روز فقط آمده بودی. نان را روی سفره گذاشتی، نمک خواستی و از گوجه‌هایی گفتی که دوباره گران شده بودند. من به گوجه‌ها نگاه نمی‌کردم. به دست‌هایت نگاه می‌کردم که نمی‌دانستند در همان لحظه دارند زندگیِ مرا به دو قسمت تقسیم می‌کنند: پیش از تو، و بعد از تو. عشق همین‌قدر بی‌ادب است. بی‌خبر می‌آید، کفش‌هایش را درنمی‌آورد، کنار سفره می‌نشیند و وانمود می‌کند برای شام آمده است. بعد سال‌ها بعد می‌فهمی آن روز خودِ زندگی سر سفره نشسته بود. تو پرسیدی: «چای می‌خوری؟» و من نفهمیدم بعضی سؤال‌ها جواب ندارند؛ فقط آدم را تا آخر عمر در انتظار نگه می‌دارند. فنجانت نیمه‌کاره ماند. چای سرد شد. و من برای اولین‌بار فهمیدم بعضی چیزها وقتی سرد می‌شوند، دیگر گرم نمی‌شوند؛ فقط بویشان در خانه می‌ماند. حالا اگر برگشتی، هیچ نگو. در را آرام ببند. کفش‌هایت را پشتِ در جفت کن. بنشین. نان را با دستت تکه کن و از گوجه‌ها بگو. من دیگر آن دخترِ پشتِ میز نیستم. اما هنوز یک جایی در من کسی نشسته است که دلش می‌خواهد تو هیچ‌وقت نفهمی چقدر دوستت داشته است.

«با خاطره‌ها به توافق رسیدن خیلی کار سختی است.»

می‌گویند بعضی عشق‌ها با مرگ تمام نمی‌شوند؛ فقط شکلشان عوض می‌شود. او را در دامنهٔ تپه‌ای دفن کردند؛ همان‌جایی که یک‌بار، در عصر یک بهاری، میان نسترن‌های وحشی نشسته بود و گفته بود: «اگر روزی مُردم، مرا جایی دفن کنید که نسترن بروید.» آن روز خندیده بود. معشوقش هم خندیده بود. هیچ‌کدام نمی‌دانستند بعضی حرف‌ها، پیش از آن‌که شوخی باشند، وصیت‌اند. زمستان آمد و او رفت. برف، مزارش را پوشاند و باد، آخرین ردپاهایش را از روی خاک پاک کرد. مرد اما هر روز به آن تپه می‌رفت؛ می‌نشست کنار قبر و برایش از چیزهایی می‌گفت که دیگر کسی حوصلهٔ شنیدنشان را نداشت. از باران. از تنهایی. از چای سردی که دیگر کسی نبود برایش تازه دم کند. از بهاری که بدون او هیچ شباهتی به بهار نداشت. تا این‌که یک صبح، وقتی زمین هنوز از سرمای زمستان خیس بود، نخستین نسترن از خاک مزار سر بیرون آورد. مرد مدت زیادی به گل نگاه کرد. دستش را نزدیک برد، اما لمسش نکرد. فقط آرام گفت: «بالاخره برگشتی.» از آن پس، هر بهار، مزار او پر از نسترن می‌شد. گل‌ها بیشتر می‌شدند و مرد جوان شکسته‌تر. مردم روستا می‌گفتند طبیعت است؛ بذر افتاده، باران آمده، خاک مناسب بوده و گل روییده است. و راست می‌گفتند. اما مگر عشق همیشه برای زیبا بودن، به معجزه احتیاج دارد؟ گاهی یک دانه در خاک می‌افتد، باران می‌بارد، آفتاب می‌تابد و گل می‌شکفد. و آدمی که کسی را دوست داشته، از میان تمام این اتفاق‌های ساده، معنایی پیدا می‌کند که علم و دانشی نمی‌تواند از او بگیرد. سال‌ها بعد، پیرمردی از کنار آن مزار گذشت و مرد را دید که میان نسترن‌ها نشسته است. پرسید: «هنوز منتظرش هستی؟» مرد لبخند زد. «نه.» پیرمرد پرسید: «پس چرا هنوز می‌آیی؟» مرد یکی از نسترن‌ها را نگاه کرد و گفت: «برای این‌که او دیگر اینجا نیست که من کنارش بنشینم؛ اما چیزی از او هنوز اینجاست که من می‌توانم کنارش بنشینم.» باد وزید. نسترن‌ها تکان خوردند. مرد چشم‌هایش را بست. و زیر لب زمزمه کرد: یارم به یک لا پیراهن خوابیده زیر نسترن ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند... شاید عشق همین باشد؛ این‌که کسی سال‌ها پیش از کنار تو رفته باشد، اما هنوز وقتی بوی نسترن در هوا می‌پیچد، قلبت برای لحظه‌ای خیال کند او همین نزدیکی‌هاست. این‌که بدانی مرده است، اما دلت نخواهد باور کنی تمام شده. این‌که یک گل کوچک بتواند تمام یک زندگی را به یادت بیاورد. و شاید زیباترین شکلِ ماندن همین باشد: آدمی برود، خاک شود، سال‌ها بگذرد؛ اما یک بهار، از جایی که او را به خاک سپرده‌اند، نسترنی بروید و جهان، برای چند لحظه، دوباره بوی او را بگیرد. بعضی آدم‌ها نمی‌میرند؛ در حافظهٔ ما می‌مانند. بعضی‌ها حتی از آن هم فراتر می‌روند؛ در یک آهنگ، در یک عطر، در یک فصل، در یک گل... و گاهی، در نسترنی که بی‌خبر از همه‌چیز، هر بهار روی یک مزار دوباره عاشقانه شکوفه می‌دهد.

تو را باید با چیزهای شیرین توضیح داد؛ مثلاً با اولین جرعهٔ چای در یک صبحِ سرد، با بوی نانِ تازه در کوچه‌ای که اهالی‌اش هنوز خواب است، با شکلاتی که آدم برای روز مبادا نگه می‌دارد اما هر روز یک تکه از آن را می‌خورد. تو شبیه همین‌هایی؛ کوچک، شیرین، و آن‌قدر دوست‌داشتنی که آدم دلش نمی‌آید تمامت کند. از وقتی دوستت دارم، دنیا برایم کمی مهربان‌تر شده است. صبح‌ها نور را بیشتر دوست دارم، باران را طولانی‌تر تماشا می‌کنم، گل‌ها را با حوصله‌تری بو می‌کنم و وقتی کتابی را باز می‌کنم، گاهی میان سطرهایش دنبال تو می‌گردم. نمی‌دانم عشق چطور این‌قدر بی‌صدا آدم را عوض می‌کند؛ فقط یک روز متوجه می‌شوی بعضی آهنگ‌ها دیگر فقط آهنگ نیستند، بعضی خیابان‌ها فقط خیابان نیستند، و بعضی کلمات وقتی از دهانِ یک نفر می‌افتند، تا مدت‌ها در قلبت زندگی می‌کنند. تو برای من همان کلمه‌ای. همان کلمه‌ای که اگر هزار بار هم بنویسم، باز فکر می‌کنم چیزی کم است. گاهی دلم می‌خواهد صبح که بیدار می‌شوم، قبل از آن‌که دنیا شروع به شلوغ کردن کند، تو را ببینم؛ یک فنجان چای کنار دستت بگذارم و بی‌دلیل نگاهت کنم. تو هم بپرسی: «چرا نگاه می‌کنی؟» و من بگویم: «هیچ... فقط دارم قسمتِ قشنگِ روزم را تماشا می‌کنم.» اگر عشق خانه‌ای داشت، فکر می‌کنم پنجره‌هایش رو به باغ باز می‌شد، روی میز آن یک گلدان کوچک بود، کنار تختش چند کتاب، و در آشپزخانه‌اش بوی قهوه و دارچین می‌پیچید. و تو در تمام اتاق‌ها حضور داشتی؛ حتی اگر آنجا نبودی. چون بعضی آدم‌ها وقتی وارد قلبت می‌شوند، دیگر فقط «یک نفر» نیستند؛ می‌شوند بوی خانه، مزهٔ چای، رنگِ عصر، صدای باران و دلیلِ کوچکی برای لبخند زدن. من تو را این‌طور دوست دارم؛ نه مثل قصه‌هایی که همیشه آخرشان غمگین است، بلکه مثل یک عصرِ آرام که قرار نیست هیچ‌وقت قرار نیست برای غروب عجله کند. مثل شکلاتی که آرام در دهان آب می‌شود، مثل گلی که بی‌خبر شکوفه می‌دهد، مثل نامه‌ای که بعد از مدت‌ها به دستت می‌رسد و هنوز بوی آشنای کسی را می‌دهد. تو را دوست دارم و این دوست داشتن برای من شبیه یک اتفاق بزرگ نیست؛ شبیه هزار اتفاق کوچکِ شیرین است که هر روز یکی‌یکی در زندگی‌ام می‌افتند. و من هر شب پیش از خواب، همه‌شان را مثل شکلات‌های کوچکی در گوشهٔ قلبم می‌چینم تا فردا باز هم یک بهانه برای شیرین زندگی کردن داشته باشم.

گفتم چرا به چشم من این‌گونه خیره‌ای؟ گفتی که جز تو هیچ‌کسی نیست در سرم...
#آبی

مدت‌ها فکر می‌کردم غم، چیزی‌ست که باید از آن فرار کرد؛ باید پنهانش کرد، درباره‌اش حرف نزد و وانمود کرد که حال آدم خوب است. مثل خیلی از چیزهای دیگری که انسان‌ها بلدند به جای حل کردن، رویشان لبخند بزنند. اما کم‌کم فهمیدم غم، اگر دیده نشود، از بین نمی‌رود؛ فقط شکلش عوض می‌شود. گاهی تبدیل می‌شود به بی‌حوصلگی، گاهی به سکوت، گاهی به عصبانیت، گاهی به خستگی‌ای که حتی خواب هم درمانش نمی‌کند. و گاهی آن‌قدر در گوشه‌ای از وجودمان می‌ماند که خودمان هم یادمان می‌رود روزی قرار بوده با آن چه کنیم. من یک روز تصمیم گرفتم غم‌هایم را از زندان درونم بیرون بیاورم. نه اینکه انکارشان کنم، نه اینکه به زور خوشحال باشم و نه اینکه برای هر زخمی دنبال جمله‌ای انگیزشی بگردم. فقط تصمیم گرفتم غم‌هایم را ببینم. برای هر غم، جایی در ذهنم ساختم؛ درست مثل یک تنگ کوچک. غم‌هایم را یکی‌یکی برداشتم و در آن انداختم. بعضی‌هایشان بزرگ بودند، بعضی کوچک. بعضی قدیمی بودند و بعضی هنوز تازه. بعضی اسم داشتند و بعضی را حتی نمی‌توانستم توضیح بدهم. اما دیگر از بودنشان خجالت نمی‌کشیدم. بعد اتفاق عجیبی افتاد. غم‌هایم دیگر شبیه هیولا نبودند. کوچک شده بودند. آن‌قدر کوچک که می‌شد به آن‌ها نگاه کرد، بدون اینکه از پا بیفتم. شاید برای همین اسمشان را گذاشتم «ماهی‌های قرمز کوچولو». هر بار که غمی سراغم می‌آمد، به جای اینکه با آن بجنگم، می‌گفتم: «باشه، تو هم بیا. اینجا برای تو جا هست.» و عجیب است که بعضی غم‌ها وقتی اجازه می‌دهی باشند، دیگر اصراری برای بلعیدن تمام زندگی‌ات ندارند. فهمیدم قرار نیست انسان همیشه شاد باشد. قرار نیست هر صبح با انگیزه از خواب بیدار شود. قرار نیست هر زخمی فوراً خوب شود. بعضی غم‌ها باید مدتی کنارمان بمانند تا چیزی را به ما یاد بدهند. اما یک تفاوت مهم وجود دارد: نباید غم، صاحب خانه شود. می‌تواند مهمان باشد، حتی مهمانی که دیر می‌رود؛ اما نباید کل خانه را به نام خودش بزند. من یاد گرفتم به غم‌هایم آب بدهم، اما در آن‌ها غرق نشوم. گاهی برایشان می‌نویسم. گاهی گریه می‌کنم. گاهی سکوت می‌کنم. گاهی قدم می‌زنم. گاهی موسیقی گوش می‌دهم. گاهی با آدمی که امن است حرف می‌زنم و گاهی فقط می‌پذیرم که امروز حالم خوب نیست. این‌ها فرار از غم نیستند؛ راه‌های سالمِ کنار آمدن با آن‌اند. شاید بزرگ شدن دقیقاً همین باشد؛ اینکه بفهمی زندگی قرار نیست همیشه بی‌غم باشد. قرار است یاد بگیری با غم‌هایت زندگی کنی، بدون اینکه زندگی‌ات را به آن‌ها واگذار کنی. من غم‌هایم را نکشتم. تبدیلشان کردم. از چیزی که می‌توانست مرا غرق کند، چیزی ساختم که بتوانم به آن نگاه کنم. حالا در گوشه‌ای از قلبم یک تنگ شیشه‌ای دارم و چند ماهی قرمز کوچولو که آرام دور خودشان می‌چرخند. هر کدامشان قصه‌ای دارند. یکی از رفتن‌هاست، یکی از نرسیدن‌ها، یکی از آدم‌هایی که ماندن بلد نبودند، یکی از آرزوهایی که نشدند و یکی هم از خودم است؛ از روزهایی که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم ادامه بدهم، اما ادامه دادم. و شاید مهم‌ترین درسی که زندگی به من داده همین باشد: قرار نیست همه غم‌هایت را از زندگی حذف کنی؛ بعضی وقت‌ها کافی‌ست اندازه‌شان را عوض کنی. غم اگر در تاریکی رها شود، می‌تواند بزرگ و ترسناک شود. اما وقتی آن را می‌بینی، اسمش را می‌گذاری، درباره‌اش می‌نویسی، از آن یاد می‌گیری و اجازه می‌دهی در جای خودش بماند، دیگر تمام جهان تو نیست. فقط یک ماهی قرمز کوچولوست که در گوشه‌ای از قلبت شنا می‌کند. و تو هنوز می‌توانی زندگی کنی، بخندی، دوست بداری، شعر بخوانی، صبح را ببینی و برای فردا برنامه بریزی. حتی با چند ماهی قرمز کوچولو در قلبت.

به دفتر آمدی، ناگاه، و گل کرد غزل‌هایم ولی آخر رها کردی دلِ بی‌تابِ تنها را غزل گفتم، مگر شاید دلت با من شود همراه ندانستم که می‌بازی مرا، این عشقِ زیبا را
#آبی

گاهی فکر می‌کنم ما آدم‌ها خیلی ساده از کنار چیزی می‌گذریم که هر روز، بی‌اجازه وارد ذهن و احساسمان می‌شود؛ موسیقی. می‌گوییم فقط یک آهنگ است، چند دقیقه گوش می‌دهیم و تمام. اما همیشه این‌طور نیست. بعضی صداها بعد از تمام شدن آهنگ هم در ذهن ما ادامه پیدا می‌کنند؛ بعضی جمله‌ها در ذهنمان می‌مانند، بعضی ملودی‌ها حالمان را تغییر می‌دهند و بعضی آهنگ‌ها حتی احساساتی را در ما زنده می‌کنند که شاید قبل از شنیدنشان وجود نداشته‌اند. من فکر می‌کنم گوش ما حد و مرزی ندارد؛ برای همین هر چیزی را که زیاد به او بدهیم، کم‌کم به آن عادت می‌کند. گاهی یک آهنگ فارسی را فقط به خاطر ملودی زیبایش گوش می‌دهیم، اما اگر کمی به شعرش دقت کنیم، می‌بینیم پر از ناامیدی، شکست، خیانت، بی‌ارزشی، روابط ناسالم و حرف‌هایی است که شاید اصلاً با ارزش‌ها و نگاه خودمان به زندگی هماهنگ نباشد. اما چون آهنگ زیباست، شعر را هم همراهش می‌پذیریم؛ بدون اینکه متوجه باشیم. موسیقی بی‌کلام برای من کمی متفاوت است. آنجا بیشتر با صدا و احساس روبه‌رو هستیم تا با واژه. ممکن است یک قطعه بی‌کلام آدم را آرام کند، به فکر فرو ببرد یا خاطره‌ای را زنده کند، بدون اینکه جمله‌ای مستقیم به ذهنش تحمیل شود. اما درباره موسیقی‌های خارجی یک نکته جالب وجود دارد. گاهی آهنگی را گوش می‌دهیم و چون زبانش را نمی‌فهمیم، خیال می‌کنیم هیچ چیزی از آن وارد ذهنمان نمی‌شود. در حالی که شاید ما معنی کلمات را نفهمیم، اما ریتم، لحن و احساس آهنگ را دریافت می‌کنیم. البته این با فهمیدن محتوای شعر فرق دارد؛ اما احساس، زبان خودش را دارد. به نظرم مشکل از خود موسیقی نیست؛ مشکل از ناآگاهانه گوش دادن است. اینکه هر وقت ناراحتیم، آهنگ‌های شکست و جدایی بگذاریم؛ هر وقت دلمان گرفته است، خودمان را بیشتر در غم فرو ببریم؛ و بعد تعجب کنیم که چرا حالم بهتر نمی‌شود. گاهی ما فقط غمگین نیستیم؛ داریم غممان را با چیزهایی که می‌شنویم، تکرار و تقویت می‌کنیم. شاید لازم باشد گاهی از خودمان بپرسیم: من این آهنگ را دوست دارم یا احساسی را که در من ایجاد می‌کند؟ آیا بعد از شنیدنش آرام‌ترم؟ امیدوارترم؟ فکرم روشن‌تر شده؟ یا فقط چند دقیقه دیگر هم در همان شکست و اندوهی مانده‌ام که از آن فرار می‌کردم؟ به نظرم انتخاب چیزی که وارد گوشمان می‌شود، چندان بی‌اهمیت نیست. همان‌طور که مراقبیم چه چیزی می‌خوریم، چه چیزی می‌بینیم و با چه کسانی معاشرت می‌کنیم، شاید بد نباشد کمی هم مراقب چیزهایی باشیم که هر روز به ذهنمان می‌سپاریم. چون بعضی چیزها فقط «شنیده» نمی‌شوند؛ کم‌کم تبدیل می‌شوند به بخشی از فکر و احساس ما. و من هنوز فکر می‌کنم گوش ما حد و مرزی ندارد؛ هر چیزی را که زیاد بشنود، بالاخره یک روز باورش می‌کند.

من دلم می‌خواهد شاعر باشم، نویسنده باشم، عکاس باشم، یک کافه‌ی کوچک داشته باشم با چند میز چوبی و پنجره‌ای که عصرها آفتاب از آن به داخل بریزد؛ گل‌فروش باشم، صبح‌ها دست‌هایم بوی خاک و گل بدهد، و حتی گوهرشناس باشم؛ کسی که بلد باشد میان هزاران سنگ، آن یکی را که نوری در دلش پنهان کرده پیدا کند. گاهی دلم می‌خواهد دوربین بردارم و دنبال لحظه‌هایی بگردم که دیگر تکرار نمی‌شوند؛ گاهی بنشینم و بنویسم، آن‌قدر بنویسم که کلمات، جای تمام حرف‌هایی را که نتوانسته‌ام بگویم بگیرند. گاهی دلم می‌خواهد کافه‌ای داشته باشم که آدم‌ها بیایند چای و قهوه‌شان را آرام بنوشند، کتاب بخوانند، حرف بزنند و شاید برای چند ساعت دنیا را پشت در جا بگذارند. گاهی هم دلم می‌خواهد گل‌فروش باشم؛ گل‌هایی را انتخاب کنم که قرار است به دست کسی برسند و از میانشان بفهمم آدم‌ها برای دوست داشتن، گاهی چقدر بهانه‌های کوچکی لازم دارند. و گاهی گوهرشناس. نه فقط برای پیدا کردن سنگ‌های قیمتی، بلکه برای اینکه یاد بگیرم هر چیزی را همان‌طور که در نگاه اول دیده می‌شود قضاوت نکنم. شاید بعضی آدم‌ها هم شبیه سنگ باشند؛ ساکت، ساده، خشن و بی‌ادعا، اما اگر کمی بیشتر نگاهشان کنی، اگر صبور باشی، اگر نور را از زاویه‌ی درست به آن‌ها بتابانی، می‌بینی درونشان چیزی می‌درخشد که از چشم‌های عجول پنهان مانده است. شاید تمام این خواستن‌ها برای این نیست که روزی همه‌ی این‌ها بشوم. شاید من فقط دلم می‌خواهد دنیا را از چند پنجره ببینم. شاعر باشم تا با کلمه ببینم، نویسنده باشم تا با کلمه روایت کنم، عکاس باشم تا لحظه‌ها را فراموش نکنم، کافه‌دار باشم تا برای آدم‌ها جایی برای مکث بسازم، گل‌فروش باشم تا با زیبایی زندگی کنم، و گوهرشناس باشم تا یاد بگیرم ارزشِ چیزها همیشه در ظاهرشان نیست. شاید درس زندگی همین باشد؛ اینکه لازم نیست همه‌چیز را داشته باشیم تا زندگی‌مان زیبا باشد. گاهی کافی‌ست چیزی را عمیق ببینیم، کسی را درست بشناسیم، لحظه‌ای را قدر بدانیم و از کنار چیزهای ساده بی‌تفاوت عبور نکنیم. من نمی‌دانم در آخر چه خواهم شد. شاید شاعر، شاید نویسنده، شاید عکاس، شاید صاحب یک کافه‌ی کوچک، شاید گل‌فروش، شاید گوهرشناس... نمی‌دانم. شاید من قرار نیست فقط یک چیز باشم. شاید من مجموعه‌ای از تمام چیزهایی هستم که دوستشان داشته‌ام، تمام رؤیاهایی که هنوز در دلم زنده‌اند، و تمام راه‌هایی که هنوز نرفته‌ام. و شاید قشنگ‌ترین قسمتِ زندگی همین باشد؛ اینکه هنوز تماماً نمی‌دانی چه کسی خواهی شد، اما آن‌قدر رؤیا داری که از کشف کردنِ خودت خسته نمی‌شوی.

لبخند چنان به لبم نقش بسته بود گویی که بر سفالِ ترک‌خورده، آب بود...
#آبی

من از تو هیچ نخواسته بودم. نه قولِ فردا، نه قسمِ ماندن، نه حتی آن حرف‌های کوچکی که آدم‌ها برای دل‌خوشیِ یکدیگر می‌گویند. تو آمدی و همین همه‌چیز را خراب کرد. حالا هر صبح وقتی پرده را کنار می‌زنم، بی‌اختیار به خیابان نگاه می‌کنم؛ انگار ممکن است کسی که دلم می‌خواهد از کنار خانه عبور کند. من از تو هیچ نخواسته بودم؛ اما از آن روز هرچه خواسته‌ام، شبیه تو بوده است. این بدترین اتفاقِ دوست‌داشتن است: آدم یک نفر را نمی‌خواهد؛ یک‌باره معیارِ خواستن و تمنا همان یک نفر می‌شود. بعد از تو دیگر کسی را با خودش مقایسه نمی‌کنم؛ با تو مقایسه می‌کنم. و این‌گونه است که آدمی که هیچ‌چیز از او نخواسته بودم، می‌شود دلیلِ اینکه از هیچ‌کس کمتر از او نمی‌خواهم.