es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Ir al canal en Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
274
Suscriptores
+1724 horas
+77 días
+1530 días
Archivo de publicaciones
گفتم این آخرین فصلِ شبِ دلگیرِ من است پشتِ این پرده‌ی غم، صبحِ نفس‌گیرِ من است قصه‌ها را همه خواندم، ورق از پیِ ورق دیدم این زنجیرِ کهنه، آخرین زنجیرِ من است در سرم شورِ رهایی، در دلم شوقِ عبور آسمان گرچه دور است، مقصدِ تقدیرِ من است چشم بستم که ببینم تهِ این راه چه بود آمد آن نغمه که: «پایان، درِ تغییرِ تو است» پشتِ آن پلّه‌ی خاموشِ غم‌آلودِ دلم پر زد آن مرغِ امیدی که هنوز درگیرِ من است
#آبی

سهم من از زندگی، تو بودی؛ تو که به وسعت آسمان، دور و بی‌انتها بودی. هرچه دست‌هایم را بلندتر کردم، چیزی نصیبم نشد. انگار از تم
+1
سهم من از زندگی، تو بودی؛ تو که به وسعت آسمان، دور و بی‌انتها بودی. هرچه دست‌هایم را بلندتر کردم، چیزی نصیبم نشد. انگار از تمام این جهان، فقط آسمانی برای تماشا به من رسیده بود؛ آسمانی که همیشه بالای سرم بود، اما هیچ‌گاه در آغوشم نگرفت. و من، تمام عمر، میان زمین و آسمان، سهم خود را با چشم‌هایی خسته تماشا کردم.
#آبی

اولین غزلِ سروده‌شده‌ام

گفته بودم دلِ خود را به نگاهش نسپار غافل از آن‌که مرا یکسره بیمار کرد خواستم رشتهٔ این عشق ز دستش گیرم آمد و رشتهٔ صبرم همه را تار کرد غزلِ چشمِ سیاهش به دلم آتش زد نبض خاموش مرا با نفسی بیدار کرد تا نگاهش به من افتاد، زبانم گم شد واژه‌ها را همه آشفته و سرگردان کرد شعرهایم همه از دیدن او جان گرفت خنده‌اش دفتر اندوه مرا گلزار کرد شعر را خواند و به لبخند چنین گفت: «عجب! راستی، عشق تو را سخت گرفتار کرد.» راست می‌گفت، من آن عاقلِ دیروز نبودم، عشق، دیوانه‌ترین مردِ جهانم کرد.
#آبی

دعا می‌کنم خدا در زندگی‌تان کسی را قرار دهد که بتوانید با تمام وجود، «ستاره‌ی کوچکِ من» خطابش کنید.

دیروز، بعد از مدت‌ها رفتم بیرون. میان شلوغی شهر، جایی نوشته بود: «ستاره‌های کوچک». نمی‌دانم چرا، اما همان دو کلمه بیشتر از تم
دیروز، بعد از مدت‌ها رفتم بیرون. میان شلوغی شهر، جایی نوشته بود: «ستاره‌های کوچک». نمی‌دانم چرا، اما همان دو کلمه بیشتر از تمام تابلوهای رنگارنگ شهر، نگاهم را به خودش جلب کرد.

تا دیدمش، گفتم که من عاشق شدم رفت تا دیدمش گفتم که من عاشق شدم، رفت پ.ن: نقش ویرگول در زندگی...

گاهی آدم دلتنگ چیزهای بزرگی نمی‌شود... دلتنگ یک لحظه‌ی ساده می‌شود؛ لحظه‌ای که شاید برای دیگران هیچ معنایی نداشته باشد، اما برای قلب او تبدیل به یک خاطره‌ی ماندگار شده است. دلتنگ آغوشی می‌شود که تمام شلوغی‌های ذهنش را خاموش می‌کرد. دلتنگ صدایی می‌شود که با آرامش می‌گفت: «روی پنجه‌های پاهایت نایست...» اما نمی‌دانست که من عاشق همین کار ساده بودم؛ عاشق اینکه برای نزدیک‌تر شدن به او کمی از زمین بلند شوم، عاشق اینکه فاصله‌ی میان ما، حتی برای چند ثانیه، کمتر شود. و شاید زیباترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه تفاوت قدی‌مان همیشه واضح بود، اما هیچ‌وقت باعث دوری نمی‌شد. من روی پنجه‌هایم می‌ایستادم و او خودش را کمی خم می‌کرد تا به من برسد. گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها فقط با حضورشان آرامش می‌آورند. نه به خاطر کارهای بزرگ، نه به خاطر حرف‌های عجیب، فقط به خاطر همان لحظه‌های کوچکی که کنارشان احساس امنیت می‌کنی. حالا دلتنگ آن آغوشم؛ دلتنگ حلقه شدن دست‌هایی که انگار تمام اضطراب‌هایم را از وجودم بیرون می‌کشید. دلتنگ لحظه‌ای که بعد از یک روز سخت، فقط چند ثانیه کافی بود تا دوباره آرام شوم. عجیب است که چگونه یک حرکت کوچک می‌تواند این‌همه خاطره بسازد. گاهی آدم سال‌ها بعد، نه دلتنگ یک اتفاق بزرگ، بلکه دلتنگ همان چند ثانیه‌ای می‌شود که در آغوش کسی، جهان برایش امن‌تر بود.
#آبی

فقط کاش قبل از رفتنم، می‌دانستی که چقدر دوست داشتنت را در خودم پنهان کردم. کاش می‌دانستی هر بار که از کنار تو گذشتم و چیزی نگفتم، هزاران جمله در دلم مانده بود که هیچ‌وقت فرصت نشد به زبان بیاورم. من همیشه آدمِ گفتن نبودم؛ بیشتر شبیه کسی بودم که احساساتش را در گوشه‌ای از قلبش نگه می‌دارد و شب‌ها با خودش مرور می‌کند. شاید فکر کردی بی‌تفاوتم، شاید خیال کردی برایم مهم نیستی، اما حقیقت این بود که بعضی آدم‌ها را آن‌قدر عمیق دوست داریم که حتی جرئت نشان دادن اندازه‌ی این دوست داشتن را نداریم. من تمام لحظه‌هایی را که کنار تو بودم، آرام و بی‌صدا نگه داشتم؛ آن خنده‌های کوتاه، آن حرف‌های ساده، آن نگاه‌هایی که شاید برای تو معمولی بود اما برای من یک خاطره‌ی ماندگار شد. اگر روزی این نامه به دستت رسید و من دیگر نبودم، خودت را سرزنش نکن. دنبال آخرین حرفی که نزدم نگرد، دنبال آخرین لحظه‌ای که باید بیشتر می‌ماندم نگرد. آدم‌ها همیشه فرصت خداحافظی ندارند، همیشه نمی‌توانند تمام دوست داشتنشان را توضیح دهند. گاهی زندگی، بی‌خبر ورق آخر را برمی‌گرداند؛ همان‌طور که پاییز بی‌اجازه برگ‌ها را از درخت جدا می‌کند. فقط یک چیز را باور کن؛ نبودنم هرگز به معنی کم شدن عشقم نبود. بعضی آدم‌ها وقتی کنار ما هستند، حضورشان را احساس می‌کنیم؛ اما وقتی می‌روند، تازه می‌فهمیم چقدر از زندگی‌مان را با خودشان برده‌اند. اگر روزی دلت برایم تنگ شد، غصه نخور که چرا بیشتر نگفتم، بیشتر نماندم، بیشتر دوست نداشتم. من به اندازه‌ی تمام سکوت‌هایی که کردم، دوستت داشتم. به اندازه‌ی تمام دعاهایی که در خلوت برایت کردم، به اندازه‌ی تمام لحظه‌هایی که بی‌آنکه بدانی نگران تو بودم. کاش می‌دانستی بعضی آدم‌ها قرار نیست همیشه در کنارمان بمانند؛ گاهی می‌آیند تا چیزی در قلبمان بسازند، تا ما را با معنای خاصی از محبت آشنا کنند، تا بخشی از قصه‌ی زندگی‌مان شوند و بعد آرام از فصل ما عبور کنند. اما تو... تو همیشه بخشی از یک فصل زیبا خواهی بود. حتی اگر روزی فاصله‌ها زیاد شوند، حتی اگر زمان همه چیز را تغییر دهد، خاطره‌ی تو در گوشه‌ای از قلبم خواهد ماند؛ جایی که دست هیچ فراموشی به آن نمی‌رسد. پس زندگی کن. برای من هم لبخند بزن. برای من هم طلوع‌های تازه را ببین، باران را حس کن، کتاب‌های نخوانده را بخوان و رویاهایی را دنبال کن که شاید روزی درباره‌شان با هم حرف زده بودیم. و اگر شبی دلت گرفت، یادت باشد یک نفر در این دنیا بود که بی‌هیچ شرطی آرزو می‌کرد خوشحال باشی. یک نفر که شاید نتوانست همیشه کنارت بماند، اما همیشه خواست بهترین اتفاق‌ها برایت بیفتد. مراقب قلبت باش، عزیزِ دلِ من... چون قلب آدم، خانه‌ای است که اگر شکسته شود، هیچ‌کس جز خودش نمی‌داند چقدر صدای فرو ریختنش بلند بوده است. و آخرین حرفم این است: اگر روزی مرا به یاد آوردی، با اندوه به من فکر نکن. با یک لبخند کوچک یادم کن؛ چون من همیشه دوست داشتم آخرین تصویری که از من در ذهن تو می‌ماند، کسی باشد که دوستت داشت، نه کسی که رفت.
#آبی

این خاورمیانه است که مرا به آدمی مودی تبدیل کرده. هر صبح، پیش از آن‌که به فکر برنامه‌های روز باشی، باید ببینی دنیا دیشب چه بلایی سر خودش آورده است. اینجا حال آدم، بیشتر از فصل‌ها عوض می‌شود؛ یک روز امیدوار، روز دیگر خسته، گاهی آرام و گاهی بی‌دلیل دلگیر. شاید تقصیر من نباشد؛ وقتی سال‌ها در جغرافیایی زندگی می‌کنی که ثبات، کمیاب‌ترین اتفاقش است، حالِ دلت هم یاد می‌گیرد مثل آسمانش مدام تغییر کند.

بعضی‌ها خیال می‌کنند عاشق بودن، به بودنِ معشوق وابسته است. نه... عاشق، پیش از آن‌که کسی را پیدا کند، درون خودش متولد شده است. اگر معشوق هم از راه نرسد، باز چیزی در دلش پرنور باقی می‌ماند. بدونِ وجودِ معشوق، عاشق منم. چون عشق، پیش از آن‌که به کسی تعلق بگیرد، شیوه‌ی بودنِ آدم است.

بلای عشق را جز عاشق شیدا نمی‌داند به دریا رفته می‌داند مصیبت‌های طوفان را

تی‌تی بعضی آدم‌ها را نباید با میزان تحصیلاتشان سنجید. با تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌اند هم نه. بعضی آدم‌ها، یک قلب دارند که از
تی‌تی بعضی آدم‌ها را نباید با میزان تحصیلاتشان سنجید. با تعداد کتاب‌هایی که خوانده‌اند هم نه. بعضی آدم‌ها، یک قلب دارند که از هزار کتاب، بیشتر بلد است. «تی‌تی» برای من فقط یک شخصیت سینمایی نبود. یادآوریِ این حقیقت بود که انسان بودن، از دانستن مهم‌تر است. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه می‌خواهند ثابت کنند باهوش‌ترند. کمتر کسی تلاش می‌کند ثابت کند مهربان‌تر است. تی‌تی نه فیلسوف بود، نه دانشمند، نه ادعای فهمیدن جهان را داشت. فقط بلد بود آدم‌ها را دوست داشته باشد. و شاید همین، بزرگ‌ترین دانشی باشد که بشرِ امروز گمش کرده است. گاهی یک انسانِ ساده، می‌تواند پیچیده‌ترین آدم‌های دنیا را نجات دهد. نه با فرمول، نه با نظریه، فقط با قلبی که هنوز از جنس محبت است. شاید به همین دلیل است که بعد از تمام شدن فیلم، داستان را فراموش نکردم. من... دلتنگِ شخصیت «تی‌تی» شدم. چون این روزها، پیدا کردن آدمی که هنوز بوی انسانیت بدهد، از پیدا کردن نابغه‌ها سخت‌تر شده است.

از نزدیک، فقط یک قطعه زمین است؛ پر از آب، گل، رنج و انتظار... اما کافی است کمی بالاتر بروی. همان زمینی که از نزدیک، معمولی به
از نزدیک، فقط یک قطعه زمین است؛ پر از آب، گل، رنج و انتظار... اما کافی است کمی بالاتر بروی. همان زمینی که از نزدیک، معمولی به نظر می‌رسید، از دور به شاهکاری تبدیل می‌شود که چشم را خیره می‌کند. زندگی ما هم همین است. ما از میانِ روزمرگی‌ها، فقط سختی‌ها را می‌بینیم؛ فقط تأخیرها، اشک‌ها و آرزوهای نرسیده را. اما خدا از جایی نگاه می‌کند که تمام این تکه‌های پراکنده، کنار هم معنایی پیدا می‌کنند. شاید دلیل خیلی از «چرا؟»های زندگی، این باشد که هنوز آن‌قدر بالا نرفته‌ایم تا تصویر کامل را ببینیم. گاهی لازم نیست دنیا تغییر کند... فقط زاویه نگاه ما باید عوض شود. آن وقت می‌فهمیم چیزی که از نزدیک، آشفته و بی‌نظم به نظر می‌رسید، از نگاه خدا، بخشی از زیباترین تابلوی خلقت بوده است. پ.ن: انعکاس نور در مزارع برنج.

من شاید باب میل فضای مجازی و آدم‌های مجازی نباشم؛ چرا؛ چون برای خودم حد و مرزهای مشخص و غیرقابل معامله‌ای دارم. اهل رفاقت و صمیمیتی که بر پایه چند پیام و چند روز آشنایی باشد نیستم. تا کسی را نشناسم، به او اعتماد نمی‌کنم و تا از صداقت و شخصیتش مطمئن نشوم، او را وارد دایره امن زندگی‌ام نمی‌کنم. با همه محترمانه رفتار می‌کنم، اما قرار نیست همه دوست من باشند. دوستان واقعی من همیشه محدود بوده‌اند و همین محدود بودن را به داشتن صدها آشنای بی‌نام و نشان ترجیح می‌دهم. هر کاری را انجام نمی‌دهم، فقط چون دیگران انجام می‌دهند. هر حرفی را بر زبان نمی‌آورم، فقط چون گفتنش راحت است. هر جایی نمی‌روم، فقط چون همه آنجا هستند. هر دعوتی را نمی‌پذیرم و هر رابطه‌ای را مناسب ادامه دادن نمی‌دانم. برای جسمم ارزش قائلم؛ چون امانتی از جانب خداست. برای روحم ارزش بیشتری قائلم؛ چون اگر زخمی شود، درمانش از هر زخمی سخت‌تر است. به همین دلیل حاضر نیستم آرامشم، عزت نفسم یا باورهایم را به بهای جلب توجه یا تأیید دیگران معامله کنم. اهل ساعت‌ها حرف زدنِ بی‌هدف و پر کردن خلأ تنهایی با هر کسی نیستم. سکوتی که آرامش داشته باشد را به گفت‌وگویی که چیزی جز خستگی و پشیمانی به جا نگذارد ترجیح می‌دهم. تن به ذلت و خواری نمی‌دهم؛ حتی اگر بهایش تنها ماندن باشد. یاد گرفته‌ام که تنهاییِ باعزت، بسیار ارزشمندتر از جمعی است که انسان را از خودش دور می‌کند. برای زیبایی ذاتی خودم ارزش قائلم؛ نه آن زیبایی که با فیلترها و تأیید دیگران معنا پیدا کند، بلکه زیبایی شخصیتی که با حیا، وقار، عزت نفس و احترام به خود کامل می‌شود. اگر قرار باشد به خاطر حفظ این اصول، برای بعضی‌ها آدم سخت‌گیر، مغرور یا غیرصمیمی به نظر برسم، هیچ اعتراضی ندارم. ترجیح می‌دهم خودِ واقعی‌ام باشم، نه نسخه‌ای که فقط برای پسندیده شدن در فضای مجازی ساخته شده است.

بدترین حس، از دست دادن آدم‌ها نیست... بدترین حس، این است است که دیگر نمی‌توانی با کسی حرف بزنی که روزی عادت داشتی هر روز با او حرف بزنی. کسی که کوچک‌ترین اتفاق روزت را برایش تعریف می‌کردی؛ از بی‌اهمیت‌ترین ماجراها گرفته تا بزرگ‌ترین نگرانی‌هایت. کسی که اگر دلت می‌گرفت، اولین نفر بود که نامش در ذهنت می‌آمد و اگر خوشحال می‌شدی، دلت می‌خواست قبل از همه او را خبر کنی. بعد، یک روز... بی‌آنکه خودت بفهمی، میان شما سکوتی قد می‌کشد که از هر فاصله‌ای دورتر است. نه این‌که حرفی برای گفتن نمانده باشد؛ اتفاقاً هزاران حرف روی دلت تلنبار شده است. اما دیگر نه جرأت گفتنش را داری، نه حقی برای گفتنش، نه راهی برای رساندنش. تلخ‌تر از همه این است که هنوز هم گاهی ناخودآگاه دستت به سمت گوشی می‌رود تا برایش بنویسی: «امروز این اتفاق افتاد...» «دلم گرفته...» «می‌دانی امروز یاد تو افتادم؟» اما درست همان لحظه یادت می‌آید که دیگر جایی در زندگی هم ندارید؛ نه پیامی فرستاده می‌شود، نه تماسی گرفته می‌شود و نه صدایی از آن سوی خط می‌آید. آدم‌ها به بودن یکدیگر عادت می‌کنند، اما هیچ‌وقت به نبودنشان عادت نمی‌کنند؛ مخصوصاً اگر روزی بخشی از تمام روزهایشان بوده باشند. شاید بدترین حس دنیا همین باشد... این‌که هنوز هزار حرف نگفته در دلت مانده باشد، اما دیگر هیچ راهی برای گفتنشان به کسی که روزی تمام شنونده‌ی دلت بود، وجود نداشته باشد.

خاطره می‌گفت: «زورم به تمام مردهای دنیا نمی‌رسد؛ نمی‌توانم همه زخم‌ها را درمان کنم، همه نگاه‌ها را عوض کنم و همه دل‌ها را مهربان‌تر از قبل بسازم.» بعد نگاهی به دو پسری که کنار دستش غذا درست می‌کردند انداخت و با لبخندی آرام گفت: «اما به لطف خدا، تمام توانم را برای همین دو نفر می‌گذارم. قول می‌دهم آن‌قدر با عشق، احترام و انسانیت بزرگ شوند که روزی، حضورشان پناه دل دو زن باشد؛ نه زخمش. آن‌قدر مرد شوند که امنیت را به خانه‌هایشان بیاورند، نه ترس را؛ آرامش را هدیه بدهند، نه اندوه را. اگر نتوانم دنیا را تغییر دهم، دست‌کم سهم خودم را از ساختن فردای بهتر انجام داده‌ام؛ شاید همین دو پسر، دلیل خوشبختی دو خانواده شوند و این، برای من کم نیست.»

در وضعیتی قرار دارم که هر بار برای ماه‌جان حرف می‌زنم، انگار تکه‌ای از سنگینی دلم برداشته می‌شود. نمی‌دانم چه رازی در حضورش نهفته است، اما همین که صدایم را می‌شنود یا چشمان نمناک، چانه لرزان و صورت غمگینم را می‌بیند، بی‌هیچ پرسشی آغوشش را به رویم باز می‌کند. سرم را روی پاهایش می‌گذارم و او تار به تار موهایم را نوازش می‌کند؛ آن‌قدر آرام و پرمهر که انگار غم‌هایم را یکی‌یکی از دلم بیرون می‌کشد و به باد می‌سپارد. کنار او لازم نیست قوی باشم، لازم نیست لبخند مصنوعی بزنم یا وانمود کنم که همه چیز خوب است. می‌توانم همان آدم خسته و شکسته‌ای باشم که فقط دلش کمی آرامش می‌خواهد. وقتی با ماه‌جان حرف می‌زنم، دلم سبک می‌شود، روحم میل پرواز پیدا می‌کند و لبخندی آرام، بی‌اجازه روی لبانم می‌نشیند. انگار دوباره یادم می‌آید که هنوز هم می‌شود به فردا امیدوار بود و هنوز هم می‌شود نفسی آسوده کشید. عجیب‌تر از همه این است که حتی اگر خودش قلبی شکسته داشته باشد، باز هم برای من مأمن است؛ پناهگاهی امن که هر بار از هیاهوی دنیا و خستگی روزگار به او پناه می‌برم، دست خالی برنمی‌گردم. بعضی آدم‌ها خودشان زخمی‌اند، اما مرهم زخم دیگران می‌شوند؛ و ماه‌جان برای من دقیقاً از همان آدم‌هاست.

به سرو گفت کسی، میوه نمی‌آری؟ جواب داد آزادگان تهی دستند