es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

یادداشت‌های مه‌آلود

یادداشت‌های مه‌آلود

Ir al canal en Telegram

آرشیوی از چیزهایی که از ذهنم گذشتند و ارزشِ ماندن پیدا کردند...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
268
Suscriptores
-124 horas
+97 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
متأسفانه حقیقت داره...

قانون اصلی جامعه‌ی انسانی: هیچکس از تو خوشش نمیاد مگه اینکه براشون منفعتی داشته باشی!

ای دلبریت دلهره‌ی حضرت آدم پلکی بزن و دلهره‌ام باش دمادم پلکی بزن از پلک تو الهام بگیرم تا کاسه‌ی تنبور و سه تاری بتراشم هر ماه ته چاه نشد حضرت یوسف هر باکره‌ای هم نشود حضرت مریم گاهی غزلم! گم شدن رخش بهانست تهمینه شود همدم تنهایی رستم تهمینه شود بستر لالایی سهراب تهمینه شود یک غم تاریخی مبهم تهمینه‌ی من ترس من این است نباشد باب دلت این رستم بی‌رخش پر از غم این رستم معمولیه ساده که غریب است حتی وسط ایل خودش در وطنش: بم ناچاری ازین فاصله هایی که زیادند ناچاری ازین مردن تدریجی کم‌کم هرجا بروم شهر پر از چاه وشغاد است بگذار بمانم که فدای تو بگردم من نارون صاعقه خورده تو گل سرخ تو سبز بمان من به درک من به جهنم

من که تسبیح نبودم، تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی می‌گشت بـارها دور زدی ذهن مرا گرداندی ذکرها گـفتی و بر گفته خود خندیدی از همین نغمه تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن: رشته ایمان دلم پـاره شده‌ست من که تسبیـح نبودم، تو چرا چرخاندی؟

خیره‌ام به قاصدک! این گیاهِ غریب که پس از مرگ به راه می‌اُفتد...

سلام من بر درد‌های که پنهان کردی، بانو!

بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوش آن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفت...

تا گل روی تو دیدم همه گل‌ها خارند تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند

عشق همه چیز را توجیه می‌کند.

بابا سید مهدی! خیلی دلمون تنگه براتون‌ها!

باید برای تهذیب نفس کارد به استخوان کشید.

خرم آن روز که باز آیی و سعدی گوید: آمدی؟ وه که چه مشتاق و پریشان بودم

الهی! دَر اگر باز نگردد، نَروم باز به جایی پشتِ دیوار نشینم چو گِدا بر سرِ راهی...

هرگز زِ دیدنت نشود سیر چشمِ ما بی‌انتهاست سلسلهٔ انتظارها ...

سلام بر آشناترین غریبه روزگارم، سلامی از جنس دلتنگی و عشق، سلامی به بزرگی روح تو و به اندازه عشق من به تو. خیلی وقت بود دلم می‌خواست برایت بنویسم، اما روح و جسمم یاری نمی‌کرد. امشب اما فرق دارد. امشب اگر می‌خواستم این بغض حاذق بگذارد بخوابم، باید برایت می‌نوشتم تا به آرامش موقتی دست یابم. مرا یادت هست؟ من همان دخترکی دیروز هستم که بهانه می‌گرفت و می‌گفت: "پس او کی می‌آید؟" راستی، می‌دانستی آن کوچه را به اسم تو مسمی کرده‌اند؟ و راستی، می‌دانستی من تمام عشقی که در وجودم بود را صرف تو کرده‌ام؟ می‌شود بر سرم منت بگذاری و مرا برگردانی؟

«قهرمان کسی است که پیوسته انسان باشد»

چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید

گر عشق مقصد است خوشا لذت مسیر