Yasin's
Ir al canal en Telegram
عکاسِ کم اثر http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-LAXhAG163rqE
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
556
Suscriptores
+124 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
556
شش ماه گذشت.
شش ماه است که نامهایی، به حافظهی ما سپرده شدند.
شش ماه است که جای بعضی صداها خالی مانده،
شش ماه است که بعضی لبخندها در قاب عکس جا خوش کرده
و شش ماه است رویاهایی، ناتمام، در کوچههای این سرزمین دفن شدهاند.
گفتهاند زمان مرهم است، اما برای این زخم شاید نه. اینبار، زمان فقط تقویم را ورق میزند. داغ همان داغ میماند.
شش ماه از آن واقعه میگذرد، شش ماهی که برای بسیاری هرروزش به اندازهی یک عمر بوده، خانوادههایی که هنوز در را با امید باز میکنند، هنوز چشمشان بیاختیار در میان جمعیت، آشنایی را جستوجو میکند که دیگر باز نخواهد گشت.
یادشان گرامی، برای فراموش نکردن، برای انتقام و برای آنکه هیچ مادری داغ فرزند نبیند.
یادشان گرامی، برای آنکه نیستند تا شکفتنِ بذری را که با رنج، امید و جانِ خویش کاشتند، به چشم ببینند.
556
این عکس توسط نصرالله کسراییان گرفته شده و او در مورد این عکس میگوید :
«خانوادهاش اتاقی را در خانهی یکی از خویشاوندانمان در خرم آباد اجاره کرده بود
و من برای دیدار آن خویشاوند رفته بودم موقع برگشتن از داخل حیاط دیدمش از همان فاصلهای که عکس را گرفتم عاشقش شدم.
نه کلمهای بینمان رد و بدل شد و نه خواستم بدانم کیست و هیچگاه دیگر ندیدمش.
من خود دانشجویی کم بضاعت با هزار مسأله بودم و حالا اگر زنده باشد لابد پیرزنیست همچون پیرمردی که منم.»
خرم آباد سال ۱۳۴۶
556
رفراندوم، اسمش رفراندوم است چون قواعد دارد؛ چون رأی مخفی دارد، امکان «آری» یا «نه» دارد، ناظر مستقل دارد و مهمتر از همه، آزادی بیان و آزادی انتخاب دارد. اگر معیار شما برای کشف اراده مردم فقط جمعیت خیابان است، پس چرا جمعیت میلیونی معترضان را ندیدید؟ اگر خیابان معیار است، باید برای همه باشد؛ نه فقط وقتی نتیجهاش با باورهایتان سازگار است. آن روز خیابان را «اغتشاش» خواندید و امروز همان خیابان را «رفراندوم» مینامید. این تغییر معیار، کشف حقیقت نیست؛ تغییر موضع بر اساس منفعت است. این استدلال نیست؛ نان به نرخ روز خوردن است.
556
-نامهٔ دوم
اما دوست من،
ما برای این جهان، زیادی بزرگ بودیم.
بزرگتر از سکوتی که میخواستند بر لبمان باشد.
بزرگتر از از مرزهایی که برای رویاهایمان کشیده بودند.
رویاهایمان کوچک نبود، آزادی را تمام قد میخواستیم، شادی را بیواسطه، عشق را بیترس و زندگی را آنگونه که شایستهمان بود.
و چه بسیار دویدیم، آنقدر که نفسهایمان به شماره افتاد، اما افق، هربار اندکی دورتر ایستاد. هرچه دست بهسوی فردا دراز کردیم، بیشتر خود را از ما پس کشید و آرزوهایمان، دستنیافتنیتر از همیشه به نظر رسیدند.
ما زیادی بزرگ بودیم؛ در وطنی که، قلبها هر صبح سنگینتر از دیروز میتپند، نفسها پیش از بیرون آمدن، در سینه خفه میشوند و روزها، یکی پس از دیگری بر شانههای خستهمان فرو میافتند. اما با این همه، چگونه از دوست داشتن وطنمان دست بکشیم؟ مگر میشود؟ چون زخمهایش عمیقتر شدهاند؟ نه! ما وطنمان را با همه زخمهایش دوست داریم.
و اکنون، با همهی آنچه از سر گذراندهایم، هنوز ایستادهایم. نه از آنرو که رنج را دوست داریم، بلکه چون امید را هنوز به خاک نسپردهایم.
روشناییای که چشمبهراهش هستیم، شاید خیلی باشکوه نباشد؛ شاید تنها کورسویی لرزان در انتهای این شب بلند باشد. اما همین نورِ دور، سالهاست نزدیکترین حقیقتِ زندگیِ ماست، نوری که هرگز از خیالمان نرفته و هربار که خواستهاند خاموشش کنند، در عمق جانمان روشنتر شده.
دوستِ من، سرنوشتمان شاید زیستن میان دو عشق باشد؛ عشق به خاکی که ریشههایمان را در آغوش گرفته و عشق به آزادیای که هنوز در افق پیداست.
میان این دو، بزرگ شدهایم و احتمالا پیر خواهیم شد. با قلبی لبریز از دلتنگی.
شاید آن سپیده، دیر برسد، شاید هم نرسد. اصلا بعضی امیدها برای رسیدن نیستند. برای زنده نگه داشتنِ انساناند.
و ما عزیزکم، هنوز با همان امید نفس میکشیم.
556
این متن به هیچ عنوان تلاشی برای تبرئه و سلب مسئولیت از جمهوری اسلامی نیست. مسئولیتِ سرکوب، کشتار و اعدام ها مستقیما بر عهده کسانیست که این تصمیم ها را گرفتند، دستور دادند و اجرا کردند.
اما این گزاره، چک سفید امضایی برای هیچ مدعی رهبری سیاسیای صادر نمیکند. رهبران سیاسی، همواره نسبت به تحلیلها، وعدهها و تصاویری که از آینده نشان میدهند مسئولاند.
اگر کسی خود را رهبر یک جنبش معرفی میکند، اگر مردم را به خیابان فرامیخواند، اگر برای دوران گذار برنامه ارائه میدهد، اگر برخلاف مواضع سالهای گذشته از حمله خارجی حمایت کرده و حتی آنرا از دستاوردهای سفرهای خود میداند، خود را در جایگاه مسئولیت و پاسخگویی قرار میدهد.
از همین رو، به گمان من، رضا پهلوی باید دستکم در سه سطح پاسخگو باشد :
-نخست، درباره فراخوانها و تحلیلهایش از اعتراضات. در اوج سرکوب و پس از کشته شدن شمار زیادی از معترضان، او بارها از پیروزی قریبالوقوع و ریزش گسترده نیروهای حاکمیت به سمت خودش خبر داد. سوال این است که این تحلیلها بر چه مبنایی استوار بودند؟ اگر بر اطلاعاتی معتبر تکیه داشتند، آن اطلاعات چه بودند؟ و اگر صرفا بر خوشبینی و امید آفرینی استوار بودند، چرا این تحلیلها با همان شدت، خطرها و احتمال شکست را نیز بازتاب نمیداد؟
-دوم، او باید درباره مشروعیتبخشی به جنگ پاسخگو باشد. او از «حمایت خارجی» و «کمک بشردوستانه» سخن گفت و حمله نظامی را فرصتی استثنایی برای آزادی تصویر کرد. این تحلیل یا ناشی از خطایی جدی در فهم واقعیات جنگ بوده یا آگاهانه، تصویری گمراهکننده از پیامدهایش به افکار عمومی ارائه کرده.
-سوم، او باید درباره وعدههایی که برای دوران گذار مطرح کرد، توضیح دهد. وقتی از آمادگی، مدیریت انتقال قدرت و آینده سخن گفته میشود، طبیعی است که جامعه درباره میزان پشتوانه عملیِ آنها و فاصلهشان با واقعیت سوال کند.
ممکن است گفته شود مردم خودشان تصمیم گرفتند به خیابان بروند، کسی مجبورشان نکرد. خشم، استیصال و ناامیدی، از قبل وجود داشت و او تنها بازتابدهنده این وضعیت بود و یا گفته شود رضا پهلوی هم مانند همه با عدم قطعیت مواجه بوده و کسی نمیتوانست آینده را پیشبینی کند.
هر دو استدلال تا حد زیادی درستاند، اما گاهی نتیجهای که از آنها گرفته میشود، نادرست است.
مشکل اصلی این نیست که رضا پهلوی آینده را اشتباه پیشبینی کرد؛ هیچ سیاستمداری از خطا مصون نیست. مشکل آنجاست که او عدم قطعیت را با قطعیت فروخت، احتمال را به وعده تبدیل کرد و امید را جایگزین واقعبینی ساخت. این دقیقاً همان منطق پوپولیسم است؛ ساختن تصویری مطلوب از آینده، بیآنکه هزینهها، ابهامها و احتمال شکست با همان صراحت بیان شوند.
بدتر از همه، آن است که هر انتقادی به او با برچسبهایی مانند «چپ بودن»، «همصدایی با جمهوری اسلامی» یا «تضعیف اپوزیسیون» و... پاسخ داده میشود. این همان فرهنگ سیاسیای است که سالها علیه آن مبارزه شده است؛ فرهنگی که رهبر را فراتر از نقد مینشاند و مطالبه پاسخگویی را خیانت مینامد. اگر اپوزیسیون نیز به همین منطق تن دهد، تفاوتش با ساختاری که مدعی مبارزه با آن است، در چیست؟
گذار دموکراتیک فقط جابهجایی قدرت نیست، بلکه تغییر در شیوه اعمال قدرت است. جامعهای که نتواند از رهبران خود مطالبه پاسخگویی کند، فردا نیز نخواهد توانست آنان را در قدرت، پاسخگو نگه دارد.
این مهم است که امروز چه نوع فرهنگ سیاسیای را تمرین میکنیم : فرهنگ پاسخگویی یا فرهنگ مصونیت.
مارکس در جایی مینویسد : «هگل گفته همه وقایع و شخصیتهای بزرگ تاریخ دوبار ظاهر میشوند.» و سپس اضافه کرد : «هگل فراموش کرد بگوید بار اول بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی.»
ماههای اخیر، از سیاهترین ماههایِ سالهای گذشته بودهاند و در چنین شرایطی یک رهبر سیاسی نمیتواند فقط مالک امیدها باشد و هنگام مواجهه با هزینهها از مسئولیت فاصله بگیرد. نمیتواند کامیابیها را بنام خود بزند اما درباره شکست ها تنها از «تلفات ناگزیر» سخن بگوید. پاسخگویی، هزینه رهبری است.
اگر رضا پهلوی مدعی رهبری ایران آینده است، پیش از هرچیز باید نشان دهد که معنای پاسخگویی را میفهمد. زیرا دموکراسی از همینجا آغاز میشود، نه از روزی که قدرت بهدست میآید.
در غیر این صورت، این خطر وجود دارد که تراژدیهای دیروز، به کمدیِ تکرار همان وعدهها، همان خطاها و همان مصونیت از نقد تبدیل شود.
556
آیینه،
چهرهای نشانت میدهد
المثنای افسردگیات
و تو در سکوت،
خودت را مرور میکنی.
مثل کتابی که
بارها خوانده شده
و هیچکس
از پایانش
راضی نیست.
تَرَکهای پوستت،
یادآور حرفهاییست که نگفتی،
راههایی که نرفتی.
در آن قابِ صادق
زمان عقب میرود
و تو دوباره به همان روزهایی میرسی
که تصمیم گرفتی
خودت را
کمتر زندگی کنی
و تو میمانی
و انعکاسی که
از تو بیشتر توست تا خودِ تو
/ی.ا
556
شاملو توی این ترجمه واقعا روح شعر رو تمام و کمال منتقل کرده. ترجمهش از این شعر مارگوت بیکل فقط برگردوندن چند سطر از یه زبان به زبان دیگه نیست؛ انگار این شعر از همون اول به فارسی نوشته شده.
«دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند...»
فقط همین یه جمله کافیه تا بفهمی شاملو چه جادویی با زبان میکنه. این دیگه صرفاً ترجمهی یه شعر نیست؛ خودش یه اثر مستقل توی ادبیات فارسیه. کمتر مترجمی تونسته به زبان مقصد اینهمه شکوه، لطافت و طنین شاعرانه بده؛ اونقدر طبیعی و زنده که آدم موقع خوندنش فکر میکنه این شعر از همون اول فارسی سروده شده.
556
The wind sings of our nostalgia
and the starry sky ignores our dreams.
Each snow flake is a tear that fails to trickle
Silence is full of the unspoken,
of deeds not performed,
of confessions to secret love,
and of wonders not expressed.
Our truth is hidden in our silence,
Yours and mine.
-Margot Bickel
556
دلتنگیهای آدمی را، باد ترانهای میخواند.
رویاهایش را آسمانِ پرستاره نادیده میگیرد.
و هر دانهی برفی به اشکی نریخته میماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.
از حرکات ناکرده،
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سکوت، حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو و من.
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغها و نشانهها را در ظلماتمان ببیند،
گوشی که صداها و شناسهها را در بیهوشیمان بشنود.
برای تو و خویش روحی، که این همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی که در صداقت خود، ما را از خاموشی خویش بیرون کشد.
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است،
سخن بگوییم.
/مارگوت بیکل - ترجمه شاملو
556
کفشهایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.
و نسیمی خنک،
از حاشیهی سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت میآید،
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد.
و به این کاسهی آب آسمان هجرت خواهد کرد.
کفشهایم کو؟
/سهراب سپهری
