(:
Ir al canal en Telegram
جایی برای خود واقعیم. http://t.me/HidenChat_Bot?start=5946906051
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
219
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
219
دیشب انقدر ولاگ دیدم که آخرش به خاطر سوزش چشمام تصمیم گرفتم بخوابم.
یکی کتاب میخوند، یکی ژورنال مینوشت، یکی برای دوستش کادو میخرید، یکی از یه کافه کوچیک تو یه شهر دور فیلم گرفته بود. نمیدونم چند ساعت گذشت، فقط میدونم وقتی خوابیدم حس میکردم یه کم بیشتر به دنیا وصل شدم انگار یکم خوشحال تر بودم.
فکر کنم این علاقه از بچگی باهام بوده.
یادم میاد همیشه برام سؤال بود که آدمها پشت درهای بسته خونشون چه شکلی زندگی میکنن. وقتی خونه کسی میرفتم یا شب پیششون میموندم، بیشتر از هر چیزی عادتهاشون برام جالب بود. اینکه شامشون رو چه ساعتی میخورن، آخر شب چی کار میکنن، صبحها چطوری بیدار میشن، چه چیزایی براشون عادیه که برای ما نیست.
هنوزم همونم.
هنوزم از دیدن زندگی آدمها لذت میبرم.اینکه هر آدمی یه دنیای کوچیک برای خودش ساخته و اون دنیا با دنیای من فرق داره.
برای همین گاهی ساعتها ولاگ آدمهایی رو میبینم که هزاران کیلومتر اون طرفتر زندگی میکنن. آدمهایی که شاید هیچوقت نبینمشون، ولی دوست دارم بدونم صبحشون چه شکلی شروع میشه، چه غذایی درست میکنن، چه کتابی میخونن و برای چی ذوق میکنن. و حقیقتا تفاوتشونو عمیقا با زندگی خودمون حس میکنم.
دغدغه هاشون..
شرایطشون..
آرزوهاشون...
به نظرم قشنگترین بخش زندگی همینه؛ اینکه هشت میلیارد آدم روی یه سیاره زندگی میکنن و هیچکدوم دقیقاً شبیه هم نیستن. 🤍
219
یکی از معدود چیزای قشنگ این چند وقت برای من بارون بود.
اینکه هر بار هوا ابری میشد انگار یه تیکه از مغزم آرومتر میشد
تا تونستم زیر بارون رفتم، خیس شدم، راه رفتم، وایسادم، حتی بعضی وقتا فقط زل زدم به آسمون و نفس کشیدم.
نمیدونم چرا ولی بارون تنها چیزیه که این مدت تونست یه ذره ذهنمو ساکت کنه.
انگار وقتی بارون میاد، دنیا برای چند دقیقه کمتر ترسناک میشه.
219
تعداد دفعههایی که در طول روز به خودم میگم «عیب نداره. یه کم تحمل کن، درست میشه.» داره خیلی زیاد میشه و نمیدونم واقعا چقدر دیگه باید تحمل کنم که درست بشه.
219
وای بالاخره وصل شدم
خیلی دلم برای اینجا و همه چی تنگ شده بود
کاش واقعا همه چی تموم شه
کاش حالمون خوب شه ((:
219
Repost from اینجا
هر ویدیویی از آدمهای شاد، دوستانی که دارن کنار هم از ته دل میخندن، میرقصن، دختری که خوشحاله، پسری که ورزشکاره، میاد توی اکسپلورم، با مقدار زیادی از استرس دستم میره روی کپشن و دعا دعا میکنم که متن، متن خدافظی نباشه. و میبینم که متاسفانه همینطوره و یک نفر دیگه هم بینمون نیست. هیچکدوم هم تکراری نیستن، هردفعه یک اسم جدیده. یک انسان دیگه. یک خانواده دیگه. هزاران هزار آرزوی دیگه. انقدر عمق فاجعه زیاده که حتی مغزهامون هنوز نفهمیده چه بلایی سرمون اومده. هنوز نمیتونه این حجم از غم رو پردازش کنه. چطور میشه دوباره زندگی کرد؟ چطور میشه دوباره حالمون خوب بشه؟ من حتی دلم برای زندگی قبلیم هم تنگ نشده. دلم نمیخواد برگردم عقب. دلم نمیخواد زندگی جلوهی عادی به خودش بگیره. دلم نمیخواد چیز متفرقهای ببینم، بشنوم یا بخونم. ایندفعه خیلی فرق داره.
