es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
262
Suscriptores
-524 horas
Sin datos7 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
کسی یادی از بانو بهشت ماندگار( ابراهیمی) دارد؟

قلبِ من… تا کجا توانِ تپیدن داری، در میانِ این همه فرسودگی و سکوت؟ #بانو_شیرزاد

پارت‌: #هفتادوچهار رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K آراد آنجا ایستاده بود مشغول صحبت با یکی از مدیران سُها فوراً نگاهش را گرفت اما قلبش بی‌اختیار تندتر شد و همین موضوع ناراحتش کرد چرا هر بار دیدنش این تأثیر را روی او می‌گذاشت؟چرا؟ با قدم‌های سریع‌تر به سمت دفترش رفت اما قبل از اینکه وارد شود صدای آشنایی را شنید. ـ صبح بخیر خانم سُها برگشت دید که سینا بود مثل همیشه با لبخند ـ صبح شما هم بخیر ـ امروز خیلی جدی معلوم میشوی ـ نی خوب استم ـ یا شاید کسی حوصله ندارد؟ سُها اخم کمرنگی کرد ـ سینا... ـ بسیار خوب بسیار خوب بعد خندید اما درست در همان لحظه چند متر آن طرف‌ت آراد از کنارشان عبور کرد. سینا فوراً گفت: ـ سلام انجینر صاحب. آراد فقط سر تکان داد ـ سلام و بدون مکث به راهش ادامه داد سینا چند ثانیه به پشت سر او نگاه کرد. ـ فکر کنم هنوز با من مشکل دارد سُها آرام گفت: ـ نه. ـ پس چرا هر وقت مره میبینه مثل جلسه محاکمه رفتار میکنه؟ سُها نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد ـ این اخلاق آقای آریایی است ـ با همه؟ ـ تقریباً اما خودش می‌دانست که این جواب کاملاً درست نیست چون آراد همیشه با دیگران مؤدب و محترم بود. فقط در برابر سینا بیش از حد رسمی رفتار می‌کرد و عجیب بود که این موضوع این روزها بیشتر از قبل توجهش را جلب کرده بود آن روز تا عصر سُها چند بار دیگر ناخواسته به همان سؤال فکر کرد. به همان گفتگوی قدیمی به همان اعتراف نصفه‌نیمه و برای اولین بار... احساس کرد شاید پاسخ آن سؤال خیلی دور از او نباشد. شاید آن دختر ناشناس... آنقدرها هم ناشناس نبوده است... . عصر همان روز... سُها برای چندمین بار به ساعت روی دیوار نگاه کرد. جلسه‌ای که از صبح برنامه‌ریزی شده بود تازه تمام شده بود و بیشتر کارمندان کم‌کم شرکت را ترک می‌کردند او چند سند را امضا کرد و از جا بلند شد گردنش درد گرفته بود به سمت پنجره رفت محوطه شرکت آرام‌تر از همیشه به نظر می‌رسید نگاهش خیره به حیاط شد. آراد آنجا ایستاده بود در حال صحبت با چند نفر از کارکنان بخش فنی بود مثل همیشه آرام، جدی و مطمئن. یکی از کارمندان چیزی گفت و همه خندیدند حتی آراد هم لبخند کوتاهی زد سُها برای لحظه‌ای مکث کرد عجیب بود تا چند ماه قبل هیچ وقت به این جزئیات توجه نمی‌کرد اما حالا... ناخودآگاه متوجه همه چیز می‌شد فوراً از پنجره فاصله گرفت و گفت: ـ این کارها یعنی چی سُها... و دوباره پشت میزش نشست اما تمرکزش از بین رفته بود چند دقیقه بعد در زده شد. ـ بفرمایین. آراد وارد اتاق شد پوشه‌ای در دست داشت ـ این گزارش نهایی پروژه است. سُها در حالیکه سرش میان دستانش بود سر بلند کرد و گفت: ـ روی میز بگذارین آراد پوشه را گذاشت اما این بار فوراً نرفت چند ثانیه سکوت میانشان افتاد سُها متوجه شد ـ چیزی شده؟ آراد آرام گفت: ـ شنیدم دانشگاه تان هم تقریباً تمام شده ـ بله ـ مونوگراف تان مانده؟ ـ بلی فقط همان ـ انشاالله موفق میشین سُها لبخند کمرنگی زد ـ تشکر. باز هم سکوت سکوتی که هر روز عجیب‌تر می‌شد انگار هر دو حرف‌هایی داشتند که نمی‌توانستند بگویند بالاخره آراد گفت: ـ اگر کمک فنی لازم داشتین می‌توانم همکاری کنم سُها برای لحظه‌ای نگاهش کرد ـ تشکر... اگر نیاز شد مزاحمتان می‌شوم آراد فقط سر تکان داد ـ موفق باشین ـ شما هم وقتی از اتاق بیرون رفت سُها چند ثانیه به در بسته نگاه کرد بعد آرام نفسش را بیرون داد چرا یک گفتگوی چند جمله‌ای اینقدر روی ذهنش می‌ماند؟ آن شب صبور رادمنش در اتاق مطالعه‌اش نشسته بود چند پرونده قدیمی شرکت را مرور می‌کرد سُها وارد شد. ـ هنوز بیدار هستین پدر؟ ـ بیا دخترم. سُها کنار او نشست مرد نگاهی به چهره دخترش انداخت ـ خسته معلوم میشی عزیز پدر ـ کمی خسته استم پدر ـ از شرکت؟ ـ از فکر کردن زیاد صبور رادمنش لبخند آرامی زد و چند لحظه سکوت کرد بعد گفت: ـ دانشگاهت هم تقریباً تمام شد ـ الحمدلله. ـ بعد از مونوگراف چه برنامه‌ای داری؟ سُها کمی فکر کرد ـ فعلاً شرکت ـ فقط شرکت؟ سُها جواب نداد پدرش هم ادامه نداد اما در دلش مطمئن‌تر از قبل شده بود دخترش درگیر چیزی شده بود چیزی که هنوز حاضر نبود نامش را بر زبان بیاورد. در همان ساعت... آراد در حویلی کنار پدرش نشسته بود هر دو چای می‌نوشیدند هوا خنک بود پدرش گفت: ـ امروز حالت بهتر معلوم میشد آراد خندید ـ واقعاً؟ ـ بله ـ شاید خسته‌گی کمتر بوده پدرش نگاه معنی‌داری به او انداخت ـ یا شاید دلیل دیگری داشته باشد آراد چیزی نگفت اما لبخند کوتاهش همه چیز را لو داد پدرش در دلش مطمئن‌تر شد این علاقه هر روز عمیق‌تر می‌شود و شاید خیلی زود... زمان آن برسد که او هم حقیقت را کامل بداند.

پارت‌: #هفتادوسه رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K آن شب... سُها دیرتر از همیشه به خانه رسید بعد از صرف غذا مستقیم به اتاقش رفت خسته بود اما عجیب‌تر از خستگی آشفتگی ذهنش بود کتابی را باز کرد تا کمی روی مطالعه کند چند خط خواند اما متوجه نشد چه خوانده است  دوباره از اول شروع کرد باز هم نتوانست تمرکز کند بالاخره کتاب را بست نفس آرامی کشید و به پشتی چوکی تکیه داد چشم‌هایش را بست اما درست همان لحظه صدایی قدیمی در ذهنش زنده شد صدای آراد... «احساس میکنم یکی ره دوست دارم...» قلبش آرام فشرده شد ناخواسته چشم‌هایش را باز کرد ماه‌ها از آن روز گذشته بود. اما برای اولین بار داشت آن گفتگو را از زاویه‌ای دیگر به یاد می‌آورد آرام زیر لب گفت: ـ چرا امروز یادم آمد...؟ نگاهش به پنجره افتاد اما ذهنش همچنان در همان اتاق کوچک شرکت مانده بود در همان روزی که آراد روبه‌رویش نشسته بود. خسته... آشفته... و صادق‌تر از همیشه «وقتی خوشحال باشه ناخودآگاه خوشحال میشم...» سُها سرش را پایین انداخت قلبش نامنظم می‌زد جمله بعدی را هم به یاد آورد. «وقتی ناراحت باشه ذهنم آرام نمی‌گیره...» و بعد... «وقتی نباشه جای خالی‌اش حس میشه...» سُها آرام دستش را روی سینه‌اش گذاشت ناگهان سؤال عجیبی در ذهنش شکل گرفت آن روز... آراد درباره چه کسی حرف می‌زد؟ دختر ناشناسی که هیچ‌وقت ندیده بود؟ یا... ذهنش فوراً آن فکر را متوقف کرد ـ نه... اما برای اولین بار این جواب محکم نبود چون هرچه بیشتر آن روز را به یاد می‌آورد بیشتر احساس می‌کرد چیزی را ندیده است. چیزی که درست مقابل چشمانش قرار داشت جمله دیگری در ذهنش زنده شد «اگر ای احساس اشتباه باشد... چرا اینقدر واقعی است؟» سُها آهسته پلک بست نمی‌دانست چرا... اما حالا آن جمله را می‌فهمید شاید بیشتر از چیزی که دوست داشت برای چند لحظه سکوت اتاق را پر کرد بعد خیلی آرام با خودش گفت: ـ اگر... اگر آن روز درباره من حرف میزد چی...؟ و درست همان لحظه ضربان قلبش تندتر شد آنقدر تند که خودش را ترساند فوراً از جایش بلند شد به سمت پنجره رفت. هوای شب خنک بود اما گرمای عجیبی در صورتش پیچیده بود بارها با خودش گفته بود آراد فقط همکارش است بارها خودش را قانع کرده بود. اما حالا... برای اولین بار داشت به احتمالی فکر می‌کرد که تا امروز از آن فرار کرده بود اگر تمام آن حرف‌ها... تمام آن نگاه‌ها... تمام آن سکوت‌ها... درباره خودش بوده باشد چه؟ سُها چشم‌هایش را بست و برای اولین بار بعد از مدت‌ها نتوانست جواب روشنی برای این سؤال پیدا کند فقط یک چیز را می‌دانست اینکه هرچه زمان می‌گذرد شنیدن نام آراد دیگر برایش عادی نیست و همین حقیقت بیشتر از هر چیزی او را می‌ترساند. چند دقیقه کنار پنجره ایستاد باد آرامی پرده را تکان می‌داد اما ذهن او آرام نمی‌شد بار دیگر روی چوکی نشست دستش را روی کتاب باز گذاشت اما نگاهش روی نوشته‌ها ثابت نمی‌ماند هر بار که سعی می‌کرد روی خط هایش تمرکز کند دوباره همان صدا در ذهنش زنده نمی‌شد. «وقتی نباشه جای خالی‌اش حس میشه...» سُها آهسته چشم‌هایش را بست ناگهان یاد روزهای رخصتی افتاد روزهایی که خودش را با درس و مسجد و خانه مشغول کرده بود اما... مگر در همان روزها نبود که گاهی بی‌دلیل به یاد آراد می‌افتاد؟ مگر نبود که اولین روز برگشتن به شرکت را بیشتر از حد معمول به خاطر داشت؟ مگر نبود که وقتی دوباره او را در دهلیز شرکت دیده بود دلش آرام‌تر شده بود؟ نفسش را آرام بیرون داد چند لحظه بعد کتابش را بست چراغ اتاق را خاموش کرد اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. آن طرف شهر... آراد هم هنوز بیدار بود روی میز اتاقش چندین نقشه و گزارش قرار داشت اما او مدت‌ها بود که هیچ کدام را نخوانده بود نگاهش به عکس خانوادگی روی طاقچه افتاد عکس قدیمی‌ای که سال‌ها پیش گرفته بودند. پدرش... مادرش... و خودش لبخند محوی روی لبش نشست بعد حرف‌های صبور رادمنش را به یاد آورد. «بعضی چیزهای ارزشمند فقط نصیب آدم‌های صبور می‌شوند.» آراد سرش را به پشتی چوکی تکیه داد و با خود گفت: ـ مگر همینقدر بس نیست صبر کردن دارم نابود میشم، کاسه صبرم لبریز شده دیگر توان ندارم اما امیدوارم حق با شما باشه آقای رادمنش... او ته دلش خوب می‌دانست که صبر کردن هر روز سخت‌تر می‌شود به خصوص حالا که سُها هر روز مقابل چشمانش بود و هر روز بیشتر از قبل دوستش داشت. صبح روز بعد... سُها کمی دیر تر از همیشه به شرکت رفت بعد از نماز مدتی طولانی روی سجاده نشست سعی می‌کرد ذهنش را آرام کند اما موفق نمی‌شد در نهایت آماده شد و به شرکت رفت وقتی وارد ساختمان شد مثل همیشه چند نفر سلام کردند او هم با لبخند جواب داد. اما هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که نگاهش ناخواسته به انتهای راهرو افتاد آراد آنجا ایستاده بود مشغول صحبت با یکی از مدیران سُها فوراً نگاهش را گرفت اما قلبش بی‌اختیار تندتر شد...... ادامه دارد....

مبروک بانو آوید…! از برآورندهِ آمال‌ها خواهانم که عمرتان سرشار از موفقیت‌ها و خوشی‌ها باشد!

بانو آوید عزیز! تولدت تان شادمان باد امیدوارم زندگی تان به زیبایی واژه‌هایی باشد که می‌نویسین 🎂✨📚🥳🥳

این جماعت به دخترانت هم رحم نمی کنند... ❤️‍🩹

https://t.me/HarfChatBot?start=470a9c125d63 از شما بخوانیم؟؟🤌

سجده‌ی شکر لامین یامال بازیکن جوان جهان اسلام پس از گلزنی در مقابل عربستان در جام جهانی. الحمدلله🤍
سجده‌ی شکر لامین یامال بازیکن جوان جهان اسلام پس از گلزنی در مقابل عربستان در جام جهانی. الحمدلله🤍

شما از ارواح سرگردان شنیدید. من جزءِ از همان ارواح هستم لیکن آن‌ها از اسارت آزاد هستند و من به جسمم زنجیر… آن ها پرسه می‌زنند تا از خلاء خویش خلاص شوند؛ اما من توان پرسه زدن‌هم ندارم، تا خلای خویش را پر کنم. و این خلل من را به نابودی می‌کشاند! #برین_بیک

فقط اندکی فشاری دیگر خلاص می‌شوم!

روحم و جسمم به نخی متصل هست…

گمشده‌ای دارم به اسم «من» …

به یکی نیاز دارم جای من بنویسد جای من بخواند و جای من امتحان بدهد و جای من این همه‌بار به دوش بکشد… آخه، خیلی خسته‌ هستم!

می‌گویند حافظ عشق را سرود مولانا آن را زیست و سعدی به آن حکمت بخشید اما اگر آنان نیز تو را می‌دیدند شاید دفترهای خویش را می‌بستند و اعتراف می‌کردند که بعضی از معجزه‌ها در قالبِ شعر نمی‌گنجند قرن‌ها گذشت و شاعران هر یک به زبانی از عشق گفتند اما من هر بار که به تو می‌اندیشم گمان می‌کنم هنوز واژه‌ای برای تمامِ آنچه میانِ دلِ من و نامِ تو می‌گذرد آفریده نشده است گویی عشق پس از آن همه شعر و غزل و مثنوی هنوز برای بیانِ تو در سکوت مانده است. #اسراکریمی

خدایا، به تو پناه می‌آورم از غصّهٔ دل از تنگی سینه و از احساسی که جز تو کسی از حال آن آگاه نیست ای خدا.

چه می‌شود گاهی بُعدِ غمگینِ مرا هم ببینید؟ 🥀 #یاس
چه می‌شود گاهی بُعدِ غمگینِ مرا هم ببینید؟ 🥀
#یاس

عشقی که منطق و مسیر درست و غلط را بشناسد که عشق نیست…! #یاس_یوسفی #ماه_آویخته‌گان
عشقی که منطق و مسیر درست و غلط را بشناسد که عشق نیست…!
#یاس_یوسفی #ماه_آویخته‌گان

میگه... یک نگاهت کافی‌ بود، تا دلم اسیر شود.؟