es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
267
Suscriptores
-1024 horas
+47 días
+1830 días
Archivo de publicaciones
باور دارم جذاب‌ترین آدم‌ها کسانی‌اند که آنقدر اعتماد به نفس دارند که نمی‌کوشند به هر طریقی مورد پسند دیگران قرار گیرند.

اهل قلم باش! اهل دل زیاد‌اند…

photo content

چه غمی دارد دل وقتی صاحبِ تمامِ تپش‌هایش دیگر صاحبِ هیچ‌یک از روزهایش نیست! #شاهدخت_دورگه

کوه باشید، سنگ باشید، آنچنان نیرومند باشید که هیچ پدیده‌ای آرامش درونتان را برهم نزند. #شاهدخت_دورگه

پارت‌: #هشتاد رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #A_K چون او مردی نبود که پشت دختران را بگیرد همیشه وقارش را حفظ گرده بود اما نمی‌دانست که روزی چنین درگیر دختری شود گاهی با خود که فکر میکرد اصلاً نمی‌دانست ای احساس از کجا و چی وقت آغاز شده فقط می‌دانست که سخت گرفتارش شده. آراد وارد شد در دستش پوشه‌ای آبی‌رنگ بود ـ گزارش نهایی پروژه آماده شد سُها خیلی جدی پوشه را گرفت ـ تشکر چند صفحه را ورق زد مثل همیشه... منظم دقیق و بدون کوچک‌ترین اشتباه لبخند زد و گفت: ـ گاهی فکر می‌کنم شما قبل از اینکه گزارش ره بیارین خودتان ده بار اشتباهاتش ره پیدا می‌کنین آراد هم لبخند کمرنگی زد ـ بلی شاید گاهی بیشتر از ده بار ـ واقعاً؟ ـ وقتی مسئولیت یک کار ره قبول کنم دلم نمی‌خواهد کسی مجبور شود اشتباهاتم ره اصلاح کند سُها آرام گفت: ـ کاش همه همین قسم فکر می‌کردن آراد شانه‌ای بالا انداخت ـ پدرم همیشه می‌گه آدم اول باید وجدان خودش ره راضی کنه بعد دیگران ره سُها چند لحظه ساکت ماند بعد آهسته گفت: ـ معلوم است خانواده خوبی دارین برای اولین بار... چشمان آراد برق زد ـ الحمدلله... هرچه دارم از دعاهای پدر و مادرم است. ـ خداوند حفظ شان کند برایتان ـ آمین، تشکر چند دقیقه بعد آراد از اتاق بیرون آمد در راهرو ایستاد دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و لبخند کم‌رنگی زد. زیر لب گفت: ـ خدایا... هر روز بیشتر از دیروز دوستش دارم و این اعتراف فقط میان خودش و خدایش ماند داخل اتاق... سُها هنوز به همان صفحه خیره مانده بود قلم را برداشت اما چیزی ننوشت فقط آرام با خودش گفت: ـ چرا هر بار که با او حرف می‌زنم... تا ساعت‌ها یاد حرف‌هایش از ذهنم نمی‌رود؟ چند لحظه بعد دفترچه کوچک یادداشتش را باز کرد در گوشه صفحه بی‌اختیار نوشت بعضی آدم ها بی آنکه بخواهند برای ما آرامش میشوند چند ثانیه به جمله نگاه کرد بعد انگشتش را روی آن کشید لبخند محوی زد اما همان لحظه... دفترچه را بست انگار از اعتراف کردن حتی به خودش هم خجالت می‌کشید. گاهی اولین کسی که انسان حقیقت را از او پنهان می‌کند خودش است چون پذیرفتن بعضی احساس‌ها شجاعتی می‌خواهد که هر دلی از همان ابتدا ندارد. عشق از همان روزی آغاز می‌شود که دل دلیل تندتر تپیدنش را می‌داند اما زبان هنوز جرئت گفتنش را ندارد صبح روز بعد... سُها طبق عادت زودتر از همه وارد شرکت شد هوای صبح هنوز خنک بود پنجره دفترش را باز کرد نسیم آرامی پرده را تکان داد چند لحظه همان‌جا ایستاد و به حیاط شرکت نگاه کرد بعد آرام زیر لب گفت: ـ خدایا... خودت کمکم کن در همان لحظه صدای در بلند شد ـ بفرمایین منشی وارد شد ـ خانم سُها، استاد دانشگاه‌تان دوباره به تلفن داخلی شرکت تماس گرفتن گفتن اگر فرصت دارین امروز تشریف ببرین می‌خواهند بخش اول مونوگراف ره ببینن. ـ بسیار خوب بعد از ختم کار شرکت میرم ـ چشم چند دقیقه بعد... سُها دوباره مشغول کار شد هنوز چند امضا باقی مانده بود که تلفن داخلی زنگ خورد ـ بله؟ صدای آراد بود ـ اگر فرصت دارین در مورد پروژه جدید چند دقیقه وقت می‌خواستم ـ شما تشریف بیارین ـ بسیار خوب چند دقیقه بعد آراد وارد اتاق شد در دستش چند نقشه بود طبق عادت سلام کرد و روبه‌روی سُها نشست شروع کرد به توضیح دادن سُها با دقت گوش می‌داد. گاهی سؤال می‌پرسید و آراد با حوصله جواب می‌داد تقریباً نیم ساعت گذشت وقتی توضیحات تمام شد سُها گفت: ـ همیشه برم جالب بوده که چطور این‌قدر با حوصله همه چیز ره توضیح می‌دهید آراد لبخند زد ـ اگر کسی سؤال بپرسه یعنی می‌خواهد یاد بگیره ـ خب گاهی سوال پرسیدن زیاد میشه خسته کننده است؟ ـ باز هم باید جواب داد سُها خندید. ـ حتی اگر صد بار یک سؤال تکرار شوه؟ ـ حتی صد بار. ـ خسته نمی‌شین؟ آراد نگاه کوتاهی به او کرد ـ از بعضی آدم‌ها... نه سُها احساس کرد این جمله بیشتر از یک جواب ساده بود اما باز هم چیزی نگفت چند لحظه سکوت میانشان نشست بعد سُها آهسته گفت: ـ می‌دانین...؟ ـ بفرمایین. ـ قبلاً فکر می‌کردم آدم‌های خیلی جدی نمی‌توانند مهربان باشن ـ مگر حالا نظرتان عوض شده؟ ـ بله ـ چرا؟ سُها لبخند آرامی زد ـ چون فهمیدم بعضی آدم‌ها مهربانی‌شان ره با حرف نشان نمی‌دن... با رفتارشان نشان می‌دن برای اولین بار... آراد نگاهش را چند ثانیه بیشتر از همیشه روی چشمان سُها نگه داشت بعد خیلی آرام گفت: ـ اگر واقعاً این‌طور فکر می‌کنین شنیدنش برم ارزش زیادی داره. سُها دیگر نتوانست نگاهش را حفظ کند سرش  را پایین انداخت قلبش آرام نبود. آن‌قدر آرام نبود که بتواند خودش را قانع کند این فقط یک گفت‌وگوی عادی است در همان لحظه، صدای اذان ظهر از مسجد نزدیک شرکت بلند شد. آراد گفت: ـ وقت نماز شد سُها سر تکان داد ـ بله... بعد از چند ثانیه مکث آرام گفت: ـ آقای آریایی... ـ بله؟ ـ یک خواهش دارم. ـ بفرمایین. ـ برای مونوگرافم دعا کنین آراد لبخند زد لبخندی که از ته دلش بود.....

ربوده شده از من امید، ای روزگار دزد امیدم را پس بیار!

ربوده شده از من امید، ای روزگار دزد امیدم را پس بیار!

عطرش بوی بهار را می‌داد، همان‌قدر که دل بی‌اجازه شکوفه می‌زد و زمان آرام‌تر از همیشه می‌گذشت… انگار در هر نفسش قطعه‌ای از زندگی تازه پنهان بود. #شاهدخت_دورگه

از کسانی که همه چیز را محاسبه می‌کنند بترس و هرگز قلبت را در اختیار آنها نگذار آنها حساب عشقی که نثار تو می‌کنند را نیز دارند
از کسانی که همه چیز را محاسبه می‌کنند بترس و هرگز قلبت را در اختیار آنها نگذار آنها حساب عشقی که نثار تو می‌کنند را نیز دارند و روزی آن را با تو تسویه می‌کنند. #آنا_گاوالدا 📚 @BookTop

Repost from N/a
انسان‌ها گاهی آن‌قدر درگیر خستگی‌ها و دغدغه‌های زندگی می‌شوند که از خودِ زندگی کردن فاصله می‌گیرند. هوسی|ابراهیمی

چه غمی دارد دل وقتی صاحبِ تمامِ تپش‌هایش دیگر صاحبِ هیچ‌یک از روزهایش نیست! #شاهدخت_دورگه

عمر?گذشت... آدم‌ها?از هم پاشیدند... و رؤیا?فقط رؤیا ماند، این واقعیت‌هاست که آدم را می‌ترساند...

وقتی با او برادرت که همیشه در جنگ استی محبت می‌کنی
وقتی با او برادرت که همیشه در جنگ استی محبت می‌کنی

در اگر بر تو ببندد مرو صبر کن آنجا ز پس صبر تورا او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…. #مولانا

زیادی‌ام برای این دنیا…!

زیادی‌ام و دیگر هیچ. آدمی خارج از برنامه‌ام، همین و بس. ظاهرا طبیعت برنامه‌ای برای حیات من نداشته و در نتیجه با من مانند میهمانی سرزده و ناخوانده رفتار کرده است.
یادداشت‌های آدم زیادی، ایوان تور گنیف

من از قربانیانی که به جلادان خود احترام می‌گذارند، نفرت دارم.
گوشه نشینان آلتونا، ژان پل سارتر