es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈

زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
255
Suscriptores
-324 horas
-137 días
+730 días
Archivo de publicaciones
#پارت‌: سیزدهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k دستگیره آرام پایین رفت و در بدون صدا باز شد سُها سرش را بالا آورد آراد بود چند لحظه نگاهشان به هم گره خورد اما نه طولانی… نه عمیق. سُها خیلی زود نگاهش را برگرداند سمت دفترش. «کاری داشتید؟» لحنش مؤدب بود، آراد کمی مکث کرد انگار انتظار این برخورد را نداشت. «فقط… یک فایل لازم داشتم فکر کردم شاید پیش شما باشه.» سُها بدون اینکه نگاهش کند، گفت: «اگه مربوط به پروژه‌ی دیروزه روی سیستم بخش است.» آراد نگاه کوتاهی به میز انداخت، بعد گفت: «باشه.» اما نرفت. چند ثانیه همان‌جا ایستاد نگاهش به کتبچه باز سُها افتاد به جمله‌هایی که هنوز تازه بودند. «شما همیشه این‌طوری یادداشت برمی‌دارید؟» این‌بار سُها مکث کرد دستش روی کاغذ ثابت ماند سؤال ساده‌ای بود… اما لحنش زیادی کنجکاو به نظر می‌رسید سرش را بلند کرد نگاهش مستقیم اما سرد نبود فقط بسته‌تر از قبل. «فکر نمی‌کنم به کار مربوط باشه.» آراد خیلی آرام سر تکان داد. «درسته.» و این‌بار واقعاً برگشت سمت در دستش روی دستگیره رفت اما قبل از باز کردن لحظه‌ای مکث کرد نه برای گفتن چیزی فقط انگار چیزی در ذهنش مانده بود که نگفت در را باز کرد و بیرون رفت سکوت دوباره به اتاق برگشت اما این‌بار فرق داشت. سُها چند لحظه به در بسته نگاه کرد. نه از سر کنجکاوی بلکه بیشتر شبیه یک فکرِ نیمه‌تمام. بعد نگاهش را برگرداند به کتابچه و جمله‌ها به «شروع». خودکار را برداشت. کمی فکر کرد… و زیر نوشته‌هایش اضافه کرد: «قرار نیست همه جواب‌ها از بیرون بیاد.» نقطه گذاشت این‌بار نگاهش محکم‌تر بود نه چون چیزی را کامل فهمیده بود بلکه چون تصمیم گرفته بود هر چیزی را به‌راحتی از هر کسی نپذیرد بیرون از اتاق صداهای شرکت همان‌طور ادامه داشتند اما درون سُها یک مرز کوچک تازه شکل گرفته بود.

photo content

آدمی عادت کرده همه‌چیز را معنا کند درد را، عشق را، حتی تنهایی را. اما شاید بعضی چیزها قرار نیست معنا شوند بلکه باید حس شوند مثل لحظه‌ای که در میان شلوغی ناگهان دلت می‌گیرد و نمی‌دانی چرا… آنجا ذهن خاموش می‌شود و روح شروع به حرف زدن می‌کند. #half_breed_Princess

هیچ گاه بزرگ سالی را این چنین وحشتناک نمی دانستم!

اگر صدای خِش‌خِش قلم فرشتگان را هنگامی که نامت را در لست ذکرکنندگان می‌نویسند، شنیده بودی، هرگز زبانت را از ذکر الله خاموش نمی‌ساختی. اللهم صلي وسلم على نبينا محمد

🤭بلاخره تمام شد!
🤭بلاخره تمام شد!

ما در جهانی راه می‌رویم که پر از صداست اما حقیقت اغلب در سکوتی پنهان شده که کمتر کسی جرأتِ شنیدنش را دارد. #half_breed_Princess

💔!

sticker.webp0.03 KB

sticker.webp0.13 KB

نپرس حال مرا....!

در من امیدی‌ست که میاید و میرود اما هرگز نمی‌گویمش بدرود!

عمیق نشدن خواب از شدت اضطراب یکی از زجرآور ترین تجربه هاست

درست است که غیرت یار قشنگ هست اما، غیرت بردار چیزی دیگری هست…!

خسته‌گی درس خواندن را دوست دارم، چون به یادم می‌آورد که این خسته‌گی آخرش مرا به آرمان‌هایم می‌رساند!

photo content

دچار افسردگی بود. می‌دانی افسردگی یعنی چه؟ تابه‌حال کسوف دیده‌ای؟ خوب این هم مثلِ آن است: ماه جلوی قلب می‌آید و قلب دیگر نوری از خودش نمی‌پراکند. روزِ روشن تبدیل به شبِ تاریک می‌شود. افسردگی هم ملایم است و هم ظلمانی! _کریستین‌ بوبن

#پارت‌: دوازدهم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k سُها چند لحظه همان‌جا نشست باد آرامی میان شاخه‌های درخت می‌گذشت و صدای دورِ دانشجوها در فضا پخش بود… اما برای او همه‌چیز کمی دورتر از همیشه به نظر می‌رسید نگاهش هنوز به همان نقطه مانده بود. «شناخت راه… قبل از رفتن…» این جمله ساده بود… اما ذهنش را آرام نمی‌گذاشت چند دقیقه بعد سُها آرام نفس کشید و کتابش را بست از جا بلند شد. و به سمت ساختمان دانشکده راه افتاد راه می‌رفت اما فکرش هنوز همان‌جا مانده بود وارد صنف شد. چند نفر از هم‌صنفی‌ها مشغول صحبت بودند. یکی از دخترها با دیدنش گفت: «سُها، امروز خیلی دیر آمدی.» سُها لبخند خیلی کمرنگی زد. «کمی کار داشتم.» سر جایش نشست استاد هنوز نیامده بود دفترش را باز کرد اما به‌جای نوشتن… فقط همان جمله را گوشه‌ی صفحه نوشت: «نیت کافی نیست… شناخت هم لازم است…» چند لحظه به آن خیره ماند صدای استاد در  صنف پیچید و درس شروع شد سُها سعی کرد تمرکز کند… و کم‌کم، ذهنش دوباره منظم شد اما نه کامل زنگ که خورد دانشجوها یکی‌یکی از صنف بیرون رفتند سُها هم وسایلش را جمع کرد و از کلاس خارج شد. در راهرو قدم می‌زد آرام مثل همیشه نگاهش ناخودآگاه میان جمعیت چرخید اما این‌بار دنبال کسی نبود یا شاید خودش هم نمی‌دانست چند لحظه بعد از ساختمان بیرون آمد. در محوطه ایستاد دو راه داشت برگردد خانه یا برود شرکت چند ثانیه فکر کرد بعد خیلی آرام گفت: «شرکت…» و به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کرد اما این‌بار یک تفاوت کوچک وجود داشت سُها فقط برای کار نمی‌رفت در ذهنش چیزی در حال شکل گرفتن بود نه یک تصمیم نه یک احساس فقط یک تغییر کوچک در نگاهش. سُها از درِ دانشگاه بیرون آمد هوا کمی خنک‌تر شده بود و نور عصر آرام‌آرام روی زمین می‌نشست. قدم‌هایش منظم بود… اما ذهنش هنوز درگیر همان جمله. «شناخت…» این‌بار دیگر فقط یک کلمه نبود انگار چیزی درونش آرام آرام بیدار می‌شد… چیزی که تا قبل از این فقط حسش کرده بود اما هیچ‌وقت جدی نگرفته بود. به ایستگاه رسید چند لحظه ایستاد نگاهش به رفت‌وآمد مردم بود… هر کسی در مسیر خودش با هدفی که شاید خودش هم دقیق نمی‌دانست با خودش فکر کرد: چند نفر از ما واقعاً می‌دانیم کجا می‌رویم…؟ نفس عمیقی کشید و سوار شد. شرکت مثل همیشه پر از صداهای آشنا بود. صدای کیبوردها، تلفن‌ها، و رفت‌وآمد کارمندها. اما برای سُها… امروز همه‌چیز کمی متفاوت به نظر می‌رسید. چند لحظه کنار میز ایستاد نگاه کوتاهی به اطراف انداخت… بعد بدون اینکه چیزی بگوید کیفش را برداشت و مستقیم به سمت راهروی انتهایی رفت. قدم‌هایش آرام بود اما این آرامش… از جنس قبل نبود. انگار داشت خودش را به جایی می‌رساند… نه فقط یک اتاق، بلکه به یک خلوت. جلوی درِ اتاقش ایستاد دستش روی دستگیره مکث کرد یک نفس عمیق کشید و در را باز کرد. اتاق سُها ساکت‌تر از همیشه بود نور ملایم از پنجره روی میز کارش افتاده بود و همه‌چیز مرتب و دقیق سر جای خودش قرار داشت در را پشت سرش بست صدای بیرون… همان‌جا پشت در جا ماند. چند قدم جلو رفت و کیفش را روی میز گذاشت اما ننشست نگاهش دور اتاق چرخید… انگار برای اولین‌بار داشت این فضا را می‌دید. آرام زیر لب گفت: «شناخت…» به سمت صندلی رفت و نشست دستش را روی میز گذاشت و چند لحظه فقط به سطح صاف چوب خیره ماند بعد کشوی میز را باز کرد یک کتابچه ساده بیرون آورد. همان‌جا وسط سکوت اتاق صفحه‌ای را باز کرد و نوشت: «اگه راه را نشناسم… حتی انتخاب‌هایم هم ممکن است اشتباه باشن.» خودکارش چند لحظه روی کاغذ ماند بعد ادامه داد: «پس باید از کجا شروع کنم…؟» نگاهش روی جمله آخر ثابت ماند. این‌بار… سوالش جدی‌تر از همیشه بود نه از سر سردرگمی بلکه از سرِ خواستنِ واقعی برای فهمیدن باد آرامی پرده را تکان داد سُها تکیه داد و چشم‌هایش را برای چند ثانیه بست در ذهنش مسیرهای مختلف یکی‌یکی شکل می‌گرفتند… اما هیچ‌کدام هنوز واضح نبودند فقط یک چیز مشخص بود او دیگر نمی‌خواست بدون فهمیدن جلو برود. صدای آرامِ ضربه‌ای به در، سکوت را شکست سُها چشم‌هایش را باز کرد نگاهش به سمت در رفت اما این‌بار قبل از اینکه چیزی بگوید نگاهش دوباره به دفترش برگشت انگار نمی‌خواست این لحظه ناتمام بماند یک کلمه دیگر نوشت: «شروع…» و بعد آرام گفت: «بفرمایید…» در هنوز باز نشده بود اما حس می‌کرد قرار است چیزی… تغییر کند.

photo content