es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
278
Suscriptores
-624 horas
+137 días
+3030 días
Archivo de publicaciones
هزاران چشم منتظر یک خطای ماست…

✨جرأت کنید راست و حقیقی باشید. جرأت کنید زشت باشید! اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید،   و با آب فراوان بشوئید!

گاهی خدا پاسخ دعا را با یک انسان می‌فرستد، انسانی که کنار او ایمان ضعیف‌تر نمی‌شود؛ بلکه دل‌ آرام‌تر می‌شود! و آینده روشن‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. اما تا وقتی زمان نرسیده باشد، عشق نجیبانه در سکوت صبر می‌کند… #شاهدخت_دورگه

Repost from حُبّ𖹭
📍فـور‌ کنـید فولدر بـزنم بزارم«+50» جـذب بگیـرید.
+ اینجا جوین‌باشید،حمایتی‌‌لینک‌بدین چک‌میشه..

در اردوگان پهناور دنیا، در اردوی زندگانی، چون گوسفندانی مباش که بی اراده رانده می‌شود قهرمانی باش در تکاپو!

«لیندا پرین سایپ» با نگاهی فهیم، زندگی را مجموعه‌ای از درد و غم و شادمانی و شعف می‌داند و می‌سراید: گرچه زندگی با درد و غم همراه است، اما مسیر از شادمانی‌های بسیار نیز خالی نیست. اگر دنیا دنیا خود را فرو ریخته یافتی، تکه‌های سالم را برگیر و به راه ادامه بده، چون در پایان، آرزوهایت را بر آورده خواهی یافت. به یاد داشته باش! که در پایان همین فراز و فرودهاست که یکدیگر را توازن می‌بخشند. بگذار اشک هایت جاری شوند، بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد. اما تسلیم، هرگز! هرگز! به یاد آر، که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می‌دهد. حتا آن زمان که بسیار دور می‌نمایند!

پارت: #هشتادوهفت رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #شاهدخت_دورگه ـ پس چرا ادامه می‌دهین؟ آراد نگاهش را به پنجره مسجد دوخت. نور خورشید از شیشه‌های رنگی روی فرش افتاده بود. با صدایی آرام گفت: ـ چون بعضی آدم‌ها... ارزش تمام صبر دنیا را دارند. دل سُها بی‌اختیار لرزید. دیگر مطمئن نبود که این حرف‌ها اتفاقی باشند. اما هنوز... غرورش اجازه نمی‌داد چیزی بپرسد. آراد هم دیگر چیزی نگفت. هر دو در سکوت به تسبیح‌هایشان نگاه می‌کردند. سکوتی که این بار... از هزار اعتراف عاشقانه‌تر بود راوی: عشق وقتی پاک باشد پیش از آنکه به زبان برسد در احترام دیده می‌شود در فاصله‌ای که حفظ می‌شود... در دعایی که بی‌صدا برای دیگری خوانده می‌شود... و در صبری که فقط برای یک نفر سال‌ها دوام می‌آورد بعد از خروج از مسجد... سُها و آراد چند قدم در کنار هم، با فاصله‌ای محترمانه در مسیر پارکینگ شرکت قدم زدند هیچ‌کدام عجله‌ای برای شکستن سکوت نداشتند. گاهی بعضی سکوت‌ها از طولانی‌ترین گفتگوها صمیمی‌ترند. آراد آرام گفت: ـ خدا را شکر که مونوگرافتان خوب پیش رفت سُها لبخند کمرنگی زد ـ هنوز تمام نشده... اما امیدوارم پایانش هم خیر باشد ـ ان‌شاءالله که همین‌طور است چند لحظه بعد سُها گفت: ـ میتوانم یک سوال بپرسم؟ ـ بفرمایین. ـ هیچ وقت شده برای رسیدن به چیزی... فقط دعا کنین و هیچ کار دیگری نتوانین انجام بدین؟ آراد چند لحظه سکوت کرد لبخند محوی روی لبش نشست ـ بله... ـ و سخت نبود؟ آراد آهسته خندید ـ خیلی سخت بود. ـ پس چه کردین؟ نگاهش را برای لحظه‌ای به آسمان دوخت. ـ یاد گرفتم بعضی دعاها را باید به خدا سپرد اگر خیر باشد خودش راهش را باز می‌کند اگر هم نباشد... آدم باید آن‌قدر خدا را دوست داشته باشد که به انتخابش راضی بماند. سُها بی‌اختیار گفت: ـ این کار آسان نیست! است؟ آراد آرام جواب داد: ـ هیچ چیز ارزشمند آسان نیست سُها نگاه کوتاهی به او انداخت ـ شما همیشه این‌قدر امیدوار هستین؟ ـ نه... گاهی امیدم هم خسته می‌شود ـ پس چه چیزی دوباره بلندتان می‌کند؟ آراد چند ثانیه سکوت کرد بعد با صدایی آرام گفت: ـ یک نگاه... یک دعا... یا حتی یک لبخند ساده... گاهی همین‌ها برای ادامه دادن کافی است. سُها دیگر چیزی نگفت اما دلش بی‌اختیار به تپش افتاد احساس می‌کرد بعضی از این جمله‌ها مستقیم با قلب او حرف می‌زنند. ... همان روز... نزدیک غروب... کارهای شرکت تمام شده بود. کارمندان یکی‌یکی ساختمان را ترک می‌کردند سُها آخرین پرونده را داخل کیفش گذاشت وقتی از دفتر بیرون آمد دید آراد هنوز در بخش فنی مشغول کار است. در زد. آراد سر بلند کرد ـ بفرمایین سُها وارد شد ـ هنوز نرفتین؟ ـ فقط این نقشه مانده بعد می‌روم. سُها به ساعت نگاه کرد. ـ درست است پس زودتر تمام کنین و برگردین خانه که صبح دوباره توانایی برای برگشت به شرکت را داشته باشین چون کارمندان و شرکت به حظور تان نیاز دارند آراد لبخند زد و برای لحظه‌ای فقط نگاهش کرد. بعد آرام گفت: ـ وقتی کسی نگران آدم باشد... آدم بیشتر مراقب خودش می‌شود سُها از شنیدن این جمله برای اولین بار نتوانست چیزی بگوید. سکوت کرد. بعد خیلی آرام گفت: ـ من فقط... به عنوان رئیس شرکت گفتم چون شرکت به وجود تان ضرورت دارد آراد لبخند آرامی زد ـ می‌دانم اما همین هم برایم ارزش دارد دل سُها دوباره لرزید سریع نگاهش را پایین انداخت. ـ دیگر مزاحمتان نمی‌شوم شب‌تان بخیر. ـ شب شما هم بخیر. سُها از اتاق بیرون رفت. اما تا چند دقیقه بعد... صدای آخرین جمله آراد در ذهنش تکرار می‌شد: همین هم برایم ارزش دارد. ... آن شب خانه سُها... بعد از نماز عشا سُها در اتاقش نشسته بود دفتر مونوگراف باز بود. اما قلم روی کاغذ حرکت نمی‌کرد به آرامی دفتر را بست کنار پنجره رفت ماه آسمان را روشن کرده بود. آرام زیر لب گفت: ـ خدایا... چرا هرچه بیشتر می‌خواهم از این احساس فاصله بگیرم بیشتر به او نزدیک می‌شوم؟ چرا وقتی کنارش هستم احساس امنیت می‌کنم؟ چرا وقتی نیست جایش خالی می‌شود؟ اشک در چشمانش جمع نشد... اما دلش سنگین بود. سنگینیِ دختری که سال‌ها به هیچ‌کس اجازه نداده بود به قلبش نزدیک شود... و حالا بی‌آنکه خودش بخواهد یک نفر آرام‌آرام تمام دیوارهای دلش را لمس کرده بود راوی: گاهی خدا پاسخ دعا را با یک انسان می‌فرستد انسانی که کنار او ایمان ضعیف‌تر نمی‌شود بلکه دل آرام‌تر می‌شود... و آینده روشن‌تر از همیشه به نظر می‌رسد اما تا وقتی زمان نرسیده باشد عشق نجیبانه در سکوت صبر می‌کند.

پارت: #هشتادوشش رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #شاهدخت_دورگه آن شب... خانه سُها... بعد از نماز عشا سُها کنار پدرش در حویلی نشست هوا خنک بود صدای برگ‌های درخت با نسیم آرام می‌رقصید. صبور رادمنش نگاه کوتاهی به دخترش کرد. ـ امروز چطور گذشت؟ خسته نیستی؟ سُها لبخند زد ـ چرا.... اما خستگی امروز فرق می‌کند ـ چه فرقی؟ سُها چند لحظه سکوت کرد. ـ بعضی آدم‌ها... بدون اینکه متوجه باشن... باعث میشن آدم تحمل سختی‌ها براش آسان‌تر شود پدرش با دقت به صورت دخترش نگاه کرد اما چیزی نپرسید فقط لبخند آرامی زد گویا میفهمید دخترش هم دلباخته است به پسری که از قبل برایش دل داده بود آرام برای دخترش گفت: ـ خدا اگر کسی را وسیله آرامش دل بنده‌ای قرار بدهد آن نعمت کوچکی نیست. سُها سرش را پایین انداخت حرف پدرش عجیب به دلش نشست. راوی: بعضی عشق‌ها با «دوستت دارم» آغاز نمی‌شوند. با احترام آغاز می‌شوند... با دعا... با دلگرمی... و با حضوری که بی‌صدا خستگی روزهای انسان را کمتر می‌کند و شاید زیباترین عشق... همان عشقی باشد که قبل از رسیدن به زبان سال‌ها در رفتار زندگی کرده باشد. صبح روز بعد... سُها طبق معمول پیش از آغاز ساعت کاری وارد شرکت شد هوای صبح هنوز خنک بود و سکوت دلنشینی در راهروهای ساختمان جریان داشت کیفش را روی میز گذاشت پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید زیر لب گفت: ـ الحمدلله... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای در بلند شد. ـ بفرمایین. آراد وارد شد. چند پوشه در دست داشت. ـ سلام... صبح‌تان بخیر. ـ صبح شما هم بخیر آقای آریایی. آراد پوشه‌ها را روی میز گذاشت. ـ گزارش نهایی پروژه آماده شد. خواستم خودم خدمتتان بیاورم. سُها پوشه را گرفت. ـ تشکر... زحمت کشیدین. ـ زحمتی نبود. دوباره همان سکوت آشنا میانشان نشست سکوتی که دیگر برای هیچ‌کدام سنگین نبود سُها مشغول ورق زدن گزارش شد بعد از چند دقیقه گفت: ـ مثل همیشه... هیچ ایرادی پیدا نکردم آراد لبخند کوتاهی زد ـ خوشحالم که قابل قبول بوده سُها سرش را بلند کرد ـ یک سؤال بپرسم؟ ـ بفرمایین ـ هیچ وقت از این همه مسئولیت خسته نمی‌شوین؟ آراد چند لحظه فکر کرد بعد آرام گفت: ـ خسته می‌شوم... خیلی هم خسته می‌شوم. اما... اگر آدم بداند برای چه تلاش می‌کند، تحمل خستگی آسان‌تر می‌شود. سُها بی‌اختیار پرسید: ـ یعنی همیشه هدفتان مشخص بوده؟ آراد نگاه کوتاهی به او انداخت. ـ نه... گاهی هدف آدم... خودش آرام‌آرام وارد زندگی‌اش می‌شود. آراد ادامه داد: ـ بعضی آدم‌ها... بی‌آنکه خودشان بدانند... به آدم دلیل ادامه دادن می‌دهند. سُها دیگر نتوانست نگاهش را از او بگیرد. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد آن نگاه نه از روی کنجکاوی بود نه از روی تعجب انگار دلش می‌خواست حقیقتی را که مدت‌ها از آن فرار کرده بود در چشمان آراد پیدا کند. در همان لحظه... صدای تلفن دفتر بلند شد هر دو به خودشان آمدند. سُها تماس را پاسخ داد. ـ بله... چند لحظه سکوت کرد و یادش آمد که باید دیروز به استاد تماس میگرفت اما تماماً از یاد برده بود آرام و از روی خجالت جواب داد ـ الحمدلله... ...... ...تشکر استاد. تماس که تمام شد آراد پرسید: ـ خبر خوب بود؟ لبخند سُها این بار واقعی‌تر از همیشه بود ـ استاد گفت بخش آخر مونوگراف کاملاً تأیید شده. آراد بی‌اختیار لبخند زد لبخندی که از ته دل بود. ـ تبریک می‌گویم. می‌دانستم موفق می‌شین سُها آهسته گفت: ـ شما همیشه می‌گفتین موفق می‌شوم... انگار بیشتر از خودم باور داشتین آراد با همان آرامش همیشگی جواب داد: ـ ایمان داشتن به آدم‌های خوب... کار سختی نیست. برای لحظه‌ای زمان انگار ایستاد دل سُها با شنیدن این جمله گرم شد با خودش فکر کرد: چرا هر بار که با او حرف می‌زنم، احساس می‌کنم دنیا کمی آرام‌تر می‌شود؟ ... ظهر... سُها برای نماز به مسجد شرکت رفت داخل مسجد سکوتی دلنشین حاکم بود نمازش را خواند و چند دقیقه همان‌جا نشست. دست‌هایش را روی زانو گذاشت و آرام زمزمه کرد: ـ خدایا... اگر این احساس امتحان است کمکم کن سربلند بیرون بیایم... و اگر هدیه‌ای از طرف توست... کمکم کن قدرش را بدانم در همان لحظه صدای آرام قدم‌هایی آمد. آراد وارد مسجد شد تا سُها را دید فقط با احترام گفت: ـ السلام علیکم. ـ وعلیکم السلام. آراد کمی دورتر نشست فاصله را حفظ کرد همان‌طور که همیشه حرمتش را حفظ می‌کرد چند دقیقه بعد سُها آرام گفت: ـ آقای آریایی... ـ بفرمایین. ـ می‌شود یک سؤال شخصی بپرسم؟ آراد مکث کرد. ـ اگر بتوانم جواب بدهم... حتماً. سُها نگاهش را به مهر دوخت. ـ شما... هیچ وقت از صبر کردن خسته نمی‌شوین؟ آراد لبخند آرامی زد. ـ چرا... گاهی آن‌قدر سخت می‌شود که آدم فکر می‌کند دیگر توان ندارد. سُها که گویا خسته شده بود و خودش توانایی ادامه دادن را نداشت به جای اینکه از خودش بپرسد (چرا ادامه میدهم یا مقصدم چیست؟) از آراد آرام پرسید انگار دنبال جوابی برای خودش میگشت سها گفت:.....

پارت‌: #هشتادوپنج رمان: #ردی_از_خدا_در_دل_عشق نویسنده: #شاهدخت_دورگه در همان زمان... آراد هم در اتاقش نشسته بود گزارش‌ها کنار گذاشته شده بوداما ذهنش جای دیگری بود به حرف‌های سُها فکر می‌کرد به آن نگاه کوتاه... به آن لبخند کوچک... و به اینکه شاید دیوارهایی که سُها دور قلبش ساخته بود آرام‌آرام در حال کوتاه شدن بود. اما هنوز راه زیادی باقی مانده بود چون آراد می‌دانست... سُها دختری نبود که با چند جمله احساسش را نشان بدهد غرورش... ایمانش... و جدیتی که در زندگی داشت... همه چیز را برای او سخت‌تر می‌کرد اما همین چیزها بود که باعث شده بود آراد بیشتر دوستش داشته باشد. راوی: بعضی قلب‌ها دیر باز می‌شوند نه به خاطر اینکه سنگ هستند بلکه چون چیزی ارزشمند را در خود نگه داشته‌اند و می‌ترسند آن را به دست کسی بسپارند که قدرش را نداند. و حالا... هر دو در سکوتی مشترک قدم می‌زدند یکی با عشقی که پنهان کرده بود... و دیگری با احساسی که تازه داشت آن را می‌شناخت. صبح روز بعد... آفتاب تازه از پشت ساختمان‌های شهر بالا آمده بود و نور طلایی‌اش روی شیشه‌های شرکت می‌تابید. سُها طبق عادت تقریبا زودتر وارد شرکت شد اما چند نفر از کارمندان  قبل او امده بودند بعد از سلام کردن به نگهبان آرام به طرف دفترش رفت هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که منشی وارد شد ـ خانم سُها امروز صبح وقت استاد دانشگاه تان تماس گرفته بودن. ـ چیزی گفتن؟ ـ فرمودن هر وقت فرصت داشتین برای هماهنگی جلسه نهایی مونوگراف تماس بگیرین سُها لبخند آرامی زد ـ بسیار خوب... بعداً تماس می‌گیرم منشی بیرون رفت سُها کنار پنجره ایستاد و به حیاط شرکت نگاه کرد کارمندان یکی‌یکی وارد می‌شدند چند لحظه بعد... موتر آراد وارد محوطه شد سُها بی‌اختیار نگاهش را دنبال کرد آراد از موتر پیاده شد کیفش را برداشت و طبق همیشه با همان قدم‌های آرام و مطمئن وارد ساختمان شد سُها خیلی زود نگاهش را گرفت زیر لب گفت: ـ چرا هر بار که می‌آید... انگار شرکت جان می‌گیرد؟ خودش از این جمله تعجب کرد چند ثانیه بعد آرام استغفار کرد و پشت میزش نشست دلش نمی‌خواست احساساتش از عقلش جلو بزنند. ... ساعتی بعد... در بخش فنی... آراد مشغول بررسی نقشه‌های پروژه بود چند نفر از کارمندان درباره یکی از محاسبات اختلاف نظر داشتند آراد با آرامش همه برگه‌ها را دوباره بررسی کرد و گفت: ـ اگر ستون این قسمت پنجاه سانتی‌متر جابه‌جا شود هم هزینه کمتر می‌شود هم مقاومت سازه بیشتر همه سکوت کردند. یکی از انجینر گفت: ـ درست می‌فرمایین... ما اصلاً به این قسمت توجه نکرده بودیم آراد فقط گفت: ـ مشکلی نیست مهم این است که اشتباه قبل از اجرا پیدا شد در همان لحظه... سُها برای بررسی کارها وارد بخش فنی شد چشمش به نقشه‌ها افتاد بعد به آراد نگاه کرد. ـ مشکل پروژه خل شد؟ آراد سرش را بلند کرد ـ تقریباً ـ نتیجه؟ ـ الحمدلله مشکل حل شد. یکی از انجینر ها با لبخند گفت: ـ اگر انجینر آریایی نبود احتمالاً تا عصر هم به نتیجه نمی‌رسیدیم سُها لبخند کوتاهی زد نگاهش چند لحظه روی آراد ماند ـ خدا را شکر. آراد فقط سرش را پایین انداخت. مثل همیشه تعریف دیگران چیزی در رفتارش تغییر نمی‌داد. چند دقیقه بعد... کارمندان یکی‌یکی بیرون رفتند. برای اولین بار... راهروی بخش فنی تقریباً خالی شد سُها هنوز پرونده‌ای در دست داشت آراد آرام نزدیک شد. ـ اگر اجازه بدین... ـ بفرمایین. ـ این قسمت گزارش را بهتر است امروز امضا کنین تا فردا کار پروژه عقب نیفته سُها پرونده را گرفت. ـ باز هم همه چیز را از قبل فکر کردین آراد لبخند محوی زد ـ مسئولیت همین است خانم ریئس سُها با شنیدن کلمه خانم رئیس در باطن  تعجب کرد اما در ظاهر خود را آرام نشان داد و گفت: ـ نه... مسئولیت فقط انجام وظیفه نیست گاهی یعنی اینکه آدم بار دیگران را هم بی‌صدا به دوش بکشد. آراد نگاه کوتاهی به او کرد برای چند لحظه...هیچ‌کدام حرفی نزدند بعد آراد خیلی آرام گفت: ـ اگر آدم بتواند باعث آرامش کسی شود... مسئولیت و کار یا هر جیز دیگر هم که باشد خستگی اش هم شیرین می‌شود. سخنان‌اش باعث میشد دیوار هایی که سُها در اطراف قلب‌اش کشیده است تَرَک وردارد و باعث میشد که قلبش رها شود و در قفسی بنام عشق زندانی شود. اما طبق عادت... اجازه نداد چیزی از چهره‌اش خوانده شود فقط گفت: ـ خدا خیرتان بدهد. آراد با همان وقار همیشگی پاسخ داد: ـ دعا کنین لایقش باشم. سُها برای لحظه‌ای به چشمانش نگاه کرد. این بار... نگاهش را زود برنداشت انگار می‌خواست چیزی را در آن سکوت پیدا کند اما صدای قدم‌های یکی از کارمندان هر دو را به خود آورد آراد کمی عقب رفت. ـ دیگر مزاحم نمی‌شوم ـ موفق باشین ـ شما هم او رفت... اما سُها هنوز چند ثانیه همان‌جا ایستاده بود. آن شب... خانه سُها... بعد از نماز عشا سُها کنار پدرش در حویلی نشست هوا خنک بود صدای برگ‌های درخت با نسیم آرام می‌رقصید.........

photo content

💜

ذوقیات مه به گونه‌ی از دست دادیم که گمان می‌کنند هزاران سال زیسته‌ام… #برین_بیک

او مثل رُمان و کتاب مورد علاقه‌ام بود، می‌توانستم هزار بار بخوانم اش و اما باز هم خسته نشوم. #دوشیزه_سادات

فوروارد کن اینجا جوین باش تا چنلت در فولدر قرار گرفته کلی جذب بگیری...🤍🦢

تو را نمیدانم  اما من دلم روشن است به تمام اتفاقات خوب در راه مانده ، به تمام روزهای شیرین نیامده ، به لبخندی که یک روز بر لبمان مینشیند ، به اجابت شدن دعاهایمان ، به برآورده شدن آرزوهایمان ، به محو شدن غم های دیرین..

هر لحظه را به گونه‌ای زندگی کن، که گویا واپسین لحظه است. و کسی چه می‌داند؟ شاید آخرین لحظه باشد!

زندگی یک بوم نقاشی است که در آن از پاک کن خبری نیست! ~جان کانفیلد

مرگ تنها به کسانی زیباست که، زیبا زندگی کرده‌اند! از زندگی نهراسیده‌اند! شهامت زندگی کردن را داشته‌اند!

تو برایم رمان بخوان، در میان عطر کتاب‌ها، دست در دست هم، زندگی کنیم بی‌صدا، فقط من و تو، و قصه‌ای که هر لحظه‌اش عشق است...🫀