es
Feedback
زادهِ خیال…

زادهِ خیال…

Ir al canal en Telegram

از این‌که هر روز تکه‌ای از روحم را گم می‌کنم خسته‌ام...

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
259
Suscriptores
+124 horas
-287 días
+730 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.26 KB

sticker.webp0.13 KB

شبتان پر از لبخند خدای مهربان💜

💙 امروز تمام کائنات دست در دست هم داده بودند که عصابم را بهم بریزند😞 فعلا هم عصابم آرام نشده

#پارت‌: سی و دوم #رمان: ردی از خدا در دلِ عشق #نویسنده: A-k من لبخند زدم و گفتم: او آقا کریم خان است دوست پدرم او خانم هم همسرش. بعد سینا اشاره به آراد کرد و گفت: او کیست گفتم:او آقا آراد بچه کریم خان است تازگی شریک پدرم شده. در حال صحبت بودیم که مادرم گفت:دخترم اجازه بتی که ما هم با سینا احوال پرسی کنیم از وقتی آمده ازش دور نمیشی. همه خندیدیم حتی من، ولی وقتی چشمم به آراد خورد دیدم او بر خلاف همه نمیخندید مثل مجسمه ها ایستاده بود. دست سینا را از سر شانه‌ام دور کردم و گفتم برو که عمه‌ات پشتت دِق شده. من هم رفتم در یک مبل دو نفره تنها نشستم همه گرم احوال پرسی بودند سینا هم با پدر و مادرم و کریم خان و همسرش احوالپرسی کرد به آراد که رسید سینا صمیمانه دست دراز کرد و گفت: خوش آمدین من سینا استم بچه مامای سُها، گویا این حرف به مزاج آراد خوش نخورده باشه، سرد و بدون لبخند دست دراز کرد و گفت:تشکر، من هم آراد استم. آراد.... سها رفت دروازه باز کند وقتی باز کرد چون از سالن قابل دید نبود فقط صدا هایشان شنیده میشد که چقدر گرم صحبت بودند. بعد از آنکه صبور خان سُها را گفت بیایین داخل سها با پسری که با صمیمیت کنارش راه می‌رفت دستش روی شانه سُها بود و سُها هم برخلاف همیشه، کاملاً راحت کنار او قدم برمی‌داشت داخل شدند نگاهم را ثابت نگه داشتم چون تعجب کرده بودم چون سُهایی که من میشناختم ایقدر آزاد نبود تا با نامحرم گرم بگیره. چیزی در درونم جمع شد حسی که خودم هم انتظارش را نداشتم ابرویم خیلی خفیف درهم رفت. «عجیبه…» ذهنم بی‌اختیار گفت: «سُهایی که حتی با هم‌صنفی‌های پسر هم فاصله نگه می‌داره… چطور با ای پسر این‌قدر راحت است؟» نگاهم دوباره سمت سینا رفت خنده‌های راحت نزدیکی طبیعی، و صمیمیتی که واضح بود قدیمی است، داشت در گوش سها چیزی میگفت و سُها هم میخندید و برای اولین‌بار چیزی شبیه ناراحتی مبهم را در دلم حس کردم نه از روی حق داشتن، نه از روی حسادت واضح، فقط یک احساس سنگین کوچک که آرام در دلم نشست اما چیزی نگفت فقط نگاهم را پایین انداختم. سینا نزدیک آمد و با لبخندی عمیق گفت: خوش آمدین من سینا استم بچه مامای سُها. من هم چون از برخورد اش با سُها خوش نبودم سرد گفتم: تشکر من هم آراد استم‌ سینا بعد از احوال پرسی با لبخند عمیق دوباره رفت در مبل دونفره‌ای که سُها نشسته بود نشست. نگاهم را پایین انداختم اما ذهنم آرام نمی‌شد صدای خنده‌های آرام سُها و سینا هنوز در گوشم می‌پیچید نمی‌فهمیدم چرا این‌قدر ذهنم درگیر شده. آخر… چه حقی داشتم؟ هیچ. نه چیزی گفته بودیم نه چیزی میان ما بود نه حتی سُها آن‌قدر به من نزدیک شده بود که بخواهم ناراحت شوم اما باز هم… این حس آرام نمی‌گرفت. مادرم، مادر سینا، کنار مادر سُها نشسته بودند و گرم صحبت شدند و صبور خان هم با پدرم از گذشته و کار حرف می‌زدند. ولی من… تقریباً هیچ چیز از حرف‌هایشان نمی‌شنیدم نگاهم بی‌اختیار دوباره سمت سُها رفت. در مبل کناری شان دو دختر نشسته بودند گویا خواهر های سینا بودند. پسر های عمه سُها هم در یک مبل کمی دوتر از آنها نشسته بودند از وقتی که آمدم هر دو مصروف مبایل های خود بودند. و سینا روی مبل در پهلویش نشسته بود، سینا چیزی در گوشش گفت و سُها آرام خندید. همان خنده کوتاه و واقعی‌ای که تا حالا از او ندیده بودم. و عجیب‌تر از آن این بود که… خوشم نمی‌آمد کس دیگری دلیل آن خنده باشد نفسم را آرام بیرون دادم و نگاهم را گرفتم. در همان لحظه شهاب مبایل را کنار ماند و با خنده گفت: «سینا جان، تو اگر هر روز هم سُها ره ببینی باز دلت تنگ میشه.» سینا بدون فکر جواب داد: «بعضی آدم‌ها فرق دارن و سُها از همان آدم هاست.» و بعد نگاه کوتاهی به سُها انداخت و لبخند زد نمی‌دانم چرا همان جمله ساده باز هم چیزی در دلم سنگین کرد. نگاهم ناخودآگاه سمت دست سینا رفت که هنوز خیلی راحت نزدیک سُها بود و این موضوع بیشتر از چیزی که باید، ذهنم را درگیر می‌کرد. عجیبه… سُهایی که حتی در شرکت به سختی با مردها هم‌کلام می‌شد… چطور کنار او این‌قدر راحت بود؟ در همان فکرها بودم که ناگهان صدای سُها بلند شد: مادر من میرم چای را بیارم شما هم ببینین غذا چی وقت میرسد. مادرش گفت:باشه دخترم هوش کن نسوزی. سُها خندید و به مادرش گفت دل جمع مادر من کاری نمی کنم سینا را همراه خود میبرم او برایم انجام میدهد. سینا به صورتش لبخند زد و گفت:با کمال میل بانوی من! که همه گی شروع کردن به خندیدن اما نمی دانم چرا من حس کردم حالم هر دقیقه بدتر میشه.

photo content

ما به اندوه عادت کرده‌ایم تا جایی که از شادی‌های ناگهانی می‌ترسیم و آن را کمینی برای اندوهی جدید می‌پنداریم پس اگر یک بار از ته دل بخندیم، می‌گوییم⤹ خدایا این خنده را خیر قرار بده. -حذیفه العرجی')

‌ حال خوب یعنی هر لحظه حس کنی خدا با توست... ‌

و بهترین راه برای آرامشِ دل این است که از طریق سجده احساسات خویش را به پیشگاه خداوند برسانیم

اگر زندگی خسته‌ات کرد صبرت را با این آیه بیشتر کن.. {وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَّكَ مِنَ الْأُولَى} بی‌شک آخرت برای تو بهتر از دنیاست ‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌

و من دوست دارم بر فراز کوهی بلند بایستم و از اعماق جانم فریاد بزنم! #اسرا_کریمی

او میان دودِ خیانت و صدای گلوله‌ها ایستاد، نه چون نمی‌ترسید، بلکه چون امیدی کوچک در قلبش هنوز نفس می‌کشید.
وقتی ای قسمت‌اش را می نوشتم عجیب دلتنگی به جانم چنگ زد و اشک هایم راه‌شان را یافتند!

در قلب ما هیچکس جز خدا بزرگ نیست 🕋🫀

«از مردمان دورم کنُ مرا به خودت نزدیک کن خدای عزیز... که مردمان سراسر شَر اند و تو سراسر خِیری!» -غزل‌حمیدی

Repost from N/a
ماییم و نیم‌جانی، آن هم به لب رسیده

Repost from 🤍💌🤍
کسی دیوانه باشد کز سر کویت رود جایی دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا
کسی دیوانه باشد کز سر کویت رود جایی دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا

میخوام جایی برم که صدای هیچ بنی بشری را نشنوم!

چای اگر از دست تو دم بکشد طعمش دیگر چای نیست طعم صبر سال‌هاست، طعم انتظار قوری شکسته....... #محال_بهار🍂
چای اگر از دست تو دم بکشد طعمش دیگر چای نیست طعم صبر سال‌هاست، طعم انتظار قوری شکسته....... #محال_بهار🍂

عزیزانم داخل کانال برین و ای پست را لایک کنین

قلبک ها را به پنجاه برسانید،وگر نه خبرِ از رمان #نه_دنیا_هست_نه_من_هستم نیست… 😐
@Roman_of_10