دمــی اَزْ موتِ فرضي🫁
Ir al canal en Telegram
همچی روآله جز مغزم وی دختری از دیارِ شمآل با دمی عمیق برای زیستن…🕊️🫰🏼 آدمیزاد حتی از درون مرده باشه باز هم امید داره و میخنده🪂 📩 t.me/BluChtBot?start=61a7ad01b9ddaa898949 لینک ناشناس 🫂❤️
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
344
Suscriptores
-324 horas
+277 días
+7230 días
Archivo de publicaciones
دردش یکیدوتا نبود.
زندگیاش شده بود بحثِ مداوم، تکرارِ خستگی.
خودش را قانع میکرد؛
میگفت: “خدا بزرگ است… حتماً صلاحم در این است.”
اما طاقت نیاورد…
مادر را شریکِ درد کرد.
با مقدمه و بیمقدمه، گفت.
از زخمهایش گفت… اما
نه از آن دردی که کوفتیوار تنش را میفرسود.
نه از آن خستگی که شبانه، موهای سیاهش را سفید کرده بود.
دم نزد از شکستنهای بیصدا،
از اشکهایی که پشت لبخند پنهان شده بودند.
ظاهرش خندان بود، شاد.
اما درونش…
جوانی بود که به سن یک پیرزن شکسته میماند.
درست میگویند:
آدم به تاریخِ شناسنامه نیست،
به سنِ روَحش است…
بیستویک سال داشت،
اما خودش را، پیرزنی شصتهفتاد ساله میدید.
و سرانجام… گفت.
به مادر گفت.
گفت و داغش تازهتر شد.
گفت و فهمید مادر هم درگیر اوست.
گفت… اما راهی ندید.
گفت و شکستهتر شد.
با خودش زمزمه کرد:
“بعد از این حرفها، انگار پیرتر شدهام… چرا؟”
