es
Feedback
𝑫𝒖𝒔𝒕 & 𝑪𝒆𝒍𝒍𝒖𝒍𝒐𝒊𝒅

𝑫𝒖𝒔𝒕 & 𝑪𝒆𝒍𝒍𝒖𝒍𝒐𝒊𝒅

Ir al canal en Telegram

𝘍𝘦𝘦𝘭 𝘭𝘪𝘬𝘦 𝘺𝘰𝘶 𝘥𝘰𝘯'𝘵 𝘣𝘦𝘭𝘰𝘯𝘨 𝘵𝘰 𝘢𝘯𝘺𝘸𝘩𝘦𝘳𝘦? 𝘛𝘳𝘺 𝘩𝘦𝘳𝘦. @PoetryChallenge @MailOfficebot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
721
Suscriptores
-224 horas
-247 días
-1330 días
Archivo de publicaciones
اگه دوست داشتین بازم می‌زارم این مدلی

تا حالا پست فارسی ننوشته بودم بزارم ولی خب گفتم یه چیز جدید امتحان کنم

صدای دین در تاریکی اتاق پیچید، و عجیب بود...از میان تمام چیزهایی که آن روز شنیده بودم، صدای او تنها چیزی بود که مجبورم نمی‌کرد وانمود کنم خوبم. چشمانم را بستم و غرق صدای گرمش شدم و برای اولین بار اجازه دادم اشک‌ هایم روی گونه هایم سرازیر شوند، نه برای چیزی که از دست رفته بود، بلکه برای تمام مدت زمانی که سعی کرده بودم وانمود کنم از دست دادنش برایم اهمیتی ندارد. وقتی پیام تمام شد، اتاق دوباره ساکت شد. اما این بار سکوت، آنقدر سنگین نبود. تلفن را کنار قلبم گذاشتم و با صدایی که خودم هم به سختی شنیدم، گفتم: «کاش اینجا بودی، دین.» چند ثانیه گذشت، دوباره صفحه تلفن را روشن کردم و به شماره‌ اش خیره شدم، انگشتم برای چند ثانیه روی گزینه تماس ماند اما این بار عقب نکشیدم، شاید بعضی شب‌ ها قرار نبود چیزی حل شود، شاید فقط قرار بود یکی باشد که یادت بیندازد هنوز دلیلی برای بیدار ماندن داری، و برای امشب، صدای دین همان دلیل بود.

باران از چند ساعت قبل شروع شده بود، اما من هنوز همان‌ جا کنار پنجره کلبه قدیمی بابی که پناهگاهی برای شب های سرد و انسان هایی که دیگر جایی برای رفتن نداشتند بود ایستاده بودم و به جنگل که حالا غرق در قطرات باران بود خیره شده بودم. درختان پشت قطره‌ های شیشه محو شده بودند؛ درست مثل همه‌ چیز دیگری که این چند روز دیگر نمی‌توانستم واضح ببینم. روی میز، فنجان قهوه‌ ای بود که مدت‌ ها پیش سرد شده بود. کنار آن، پرونده‌ ای نیمه‌ باز و چند تکه کاغذ مچاله‌ شده افتاده بود. همه‌ چیز به هم ریخته بود. اتاق، میز، ذهنم...خودم. گفته بودند تقصیر من نبود، چند بار تکرارش کرده بودند، اما هیچ‌ کدامشان آن‌ جا نبودند. هیچ‌ کدامشان آن لحظه را ندیده بودند، هیچ‌ کدامشان نمی‌ دانستند وقتی همه‌ چیز از کنترل خارج شد، چطور برای چند ثانیه فقط ایستاده بودم و نمی‌ دانستم باید چه کار کنم. از آن بدتر، می‌دانستم اگر یک قدم دیگر برداشته بودم، شاید همه‌ چیز فرق می‌کرد...اما شاید ها برای مرده‌ ها هیچ معنایی نداشتند. تلفن‌ همراهم روی تخت روشن شد. به سمت تخت رفتم و آن را برداشتم، چند تماس بی‌ پاسخ و پیام‌ هایی که هنوز جواب نداده بودم. انگشتم روی اسم دین مکث کرد. دلم می‌ خواست صدایش را بشنوم، اما غرورم اجازه نمی‌ داد اعتراف کنم که حتی برای چند لحظه، به حضورش نیاز داشتم. پس تلفن را روی میز گذاشتم و زیر لب گفتم: «خودم از پسش برمیام.» دروغ بود. همان لحظه، صدای زنگ تلفن در فضای سوت و کور اتاق پیچید، جرأت پاسخ دادن آن را نداشتم، تماس قطع شد، به سمت تلفن رفتم و آن را دوباره برداشتم، حالا یک پیغام صوتی دیگر از دین باقی مانده بود. برای چند ثانیه فقط به اسمش نگاه کردم. بعد با دست‌ هایی که کمی می‌ لرزیدند، دکمه پخش را فشار دادم و پیام را باز کردم.

Tnx Buddy ❤️‍🔥

Repost from N/a
+3
Mr. Crowley Ozzy Osbourne.m4a4.67 MB

من زودتر کردم

Villain: Billy Hargrove.
Someone else needs to take the wheel before I lose control completely.
ᯓ★ ERMIA

Villain: Klaus Hargreeves.
I stopped caring a long time ago. Everything feels empty now, but somehow I still believe I’ll make it out alive.
ᯓ★ NANI