es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Ir al canal en Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
322
Suscriptores
-124 horas
Sin datos7 días
-830 días
Archivo de publicaciones
«تجسمِ یک رؤیا» ای عَزیزترینم... هَر شب، دَر سکوتی لبریز از نامِ تو، چشم‌هایم را بَرهم می‌فشارم وَ رؤیایی را به تصویر می‌کشم؛
«تجسمِ یک رؤیا»
ای عَزیزترینم... هَر شب، دَر سکوتی لبریز از نامِ تو، چشم‌هایم را بَرهم می‌فشارم وَ رؤیایی را به تصویر می‌کشم؛ رؤیایی که دَر عمیق‌ترین جایِ قَلبم، مَرا زنده نگه داشته است. تو؛ هَمان رؤیایی که هَر شب در پناهِ نامت جان می‌گیرد. رؤیایی که تو تجسمِ آنی. وَ من دِلگیر از آنکه این تَنها یک رؤیاست. اما عَزیزترینم.. حتی رؤیای تو، قلبِ مَرا به تپش می‌اندازد. وَ من قَسم میخورم، دَر گوشه‌ای از این شب‌های بلند، به آمَدنت ایمان دارم؛ به روزی که دیگر میانِ من و تو نه رؤیا فاصله باشد، نه دلتنگی، وَ نه سکوت. #سرود_نگاشتم

بچه های جدید خیلی خوش اومدید:)💝 اجازه بدید یه توضیح کوچولو بهتون بدم.. من دارم یه داستان فانتزی–ماجراجویی می‌نویسم، با یکم چاشنی از عشق، به همراه هیجان و مبارزه! 🥸⚔️ اگه به داستان‌های فانتزی علاقه داری، از دستش نده. تازه پارت‌گذاری رو شروع کردم و این پارت اول و اینم پارت دوم داستان، همراه با خلاصه‌ میتونید بخونین:)))🤝 خوشحال می‌شم اگه بخونیش و حتماً نظرت رو باهام به اشتراک بذاری.✨🤍

یکم که داستان جلوتر بره قصد دارم عکس از کرکترها بزارم تا بهتر بتونید تصورشون کنید:)✨ نظرتون؟؟🤝

خب دوستان، لطفا ری اکت فراموش نکنید و حتماااااا نظرتونو اژ طریق ناشناس بهم بگید:)))✨ [این بنده خدا به کمی انرژی نیاز داره*]

#میراث_سایه‌ها #P_2 خلاصه داستان:
وقتی جهان در دل طوفانی ویرانگر می‌سوزد، تنها امید رهایی، نابودی نیرویی پلید است که همه‌چیز را در خود می‌بلعد. در میانه‌ی خون و خیانت، جایی که قدرت، بر سرنوشت انسان‌ها سایه انداخته، الهه‌ی مرگ از اعماق تاریکی برمی‌خیزد.
من اینجام برای شنیدن نظرت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

خب؛ اگه پارت اول رو فراموش کردید، بزارید خیلی کوتاه مرورش کنیم:))🤝 تو قسمت قبل دیدیم که زاروک بعد از یک سال جست‌وجو، بالاخره رد دوست قدیمیش رو پیدا کرد. مردی که حالا به هدف اصلی نفرت و کینه‌ی اون تبدیل شده بود. اما پیدا کردن دوست قدیمیش فقط آغاز ماجراست؛ حالا باید ببینیم زاروک با نفرتی که یک سال تمام در دلش انباشته کرده، چیکار میکنه..

خب دوستاااان من اینجام همراه پارت جدید:))

این کتاب منو غمگین می‌کنه... اما در کنار اون اندوه، یه جور لذت و جذابیت هم هست. اندوهی که مدام مجبورم می‌کنه ادامه داستان رو بخونم. نمی‌دونم؛ شاید منتظرم که بالاخره صفحه بعدی داستان، کمی از اون غم کم بشه... باید اعتراف کنم من گیر شخصیتی به اسم مارکوس افتادم. ناراحتی من انگار از اندوه اونه که سرچشمه می‌گیره. جالبه که کتاب اصلاً ژانر غمگینی نداره، نه! اما شخصیت اصلی داره توی باتلاقی از غم دست‌وپا می‌زنه و من بیش از حد باهاش ارتباط گرفتم. شاید فقط حس من نسبت به این شاهکار اینطوری باشه. اما به هر حال، من با تمام وجود عاشقشم:))

_وقتی او میخندید، تمام اندوه محو میشد. [لاشهٔ لطیف]
_وقتی او میخندید، تمام اندوه محو میشد. [لاشهٔ لطیف]

زاپاس چنلو تو "بله" داشته باشید اگه قطع شدیم همو گم نکنیم یه وقت.. https://ble.ir/ba_ghalam

مارکوس عزیزم، اگر میتونستم از کتاب میکشیدمت بیرون تا از این حجم اندوه نجاتت بدم:)))

_درد تنها چیزی بود که نفس کشیدن را برایش میسر میکرد. [لاشهٔ لطیف]
_درد تنها چیزی بود که نفس کشیدن را برایش میسر میکرد. [لاشهٔ لطیف]

ساعت‌هاست دارم تلاش می‌کنم چیزی بنویسم... اما ذهنم خیلی شلوغ و بی‌نظمه. کلمه‌ها یکی‌یکی پیداشون می‌شه و قبل از اینکه بتونم نگه‌شون دارم، غیب می‌شن! واژه‌هایی که هیچ ربطی به هم ندارن، جمله‌هایی که هرکدوم حال‌وهوای خودشون رو دارن، و متنی که خط اولش با خط بعدی غریبه‌ست. و من همچنان خیره به صفحه موندم؛ واژه‌ها جلوی چشم‌های بهت‌زده‌م مدام بپر بپر میکنن و رقص عجیبی میرن.. شاید مقصر گرماست؛ همون گرمایی که یقه‌ام رو گرفته و لحظه‌ای نمی‌ذاره مغزم درست کار کنه. نمی‌دونم... اما اگر بخوام دنبال مقصر بگردم، گزینه‌های زیادی وجود دارن. بنابراین چاره‌ای نیست؛ باید با گرما آشتی کنم و بنویسم؛ هرطور شده. "فعلاً به جای متن اصلی، همین گزارشِ شکستِ امروز رو داشته باشید :))"

دیروز با چندتا از دوستای قدیمیم برای اولین بار به اون رستورانی رفتیم که سال پیش من بعداز اینکه کنکور دادم به طور اتفاقی اونجارو دیدیم و تصمیم گرفتیم ساعاتی رو اونجا بگذرونیم، و واقعا خوش گذشت:)) دیروز که بعد از یک سال برای بار اول اونجا رفتم و دقیقا همونجایی نشستم که دفعه قبل نشسته بودیم، باعث شد تمام خاطرات برام مرور بشه.. این باعث شد که بیشتر از هر چیزی، گذر زمان رو حس کنم؛ اینکه یک سال چقدر زود می‌گذره، اما بعضی خاطره‌ها با همون جزئیات کوچیکشون توی ذهن آدم می‌مونن.🫠 برای چند ساعت انگار برگشته بودیم به همون روز بعد از کنکور؛ همون جمع، همون غذا، همون میز و همون حس خوبِ بی‌دغدغه‌ای که اون روزها داشتیم.🥲 ما همون آدم های قبلی بودیم که یکم بزرگ تر شده بودیم اما هنوزم هممون با یادآوری اون روز لبخند بزرگی میزنیم:)))✨ میدونید، بعضی جاها فراتر از یک مکان هستن؛ بعضی جاها تبدیل می‌شن به بخشی از خاطرات آدم.🙂‍↕️🥲 جایی که با دیدنش، تمام حس‌وحال یک دوره از زندگی دوباره زنده می‌شه.🤍✨

این شما، و اینم پوستر جدیدد✨

The Legacy Of Shadows. _میراثِ سایه ها.
The Legacy Of Shadows. _میراثِ سایه ها.

به شخصه خودم عاشقش شدمممم

پوستر اول داستانو یادتونه؟:)) قبلا گفته بودم که یک پوستر دیگم درست میکنم اما خب اون زمان فرصت نکردم.. اماااااااااا، چند روز پیش شروع به درست کردنش کردمو امروز تموم شد🫠✨✨

دوستاااان، من با یک چیز خفن اومدمممم:))

_نکنه فکر میکنی تاوان این کارو پس نمیدیم؟ [لاشهٔ لطیف]
_نکنه فکر میکنی تاوان این کارو پس نمیدیم؟ [لاشهٔ لطیف]