قصهگویِ ویندریا.
Ir al canal en Telegram
_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
320
Suscriptores
-224 horas
-77 días
-1630 días
Archivo de publicaciones
در سرزمین هایی دوردست شاید جایی در انتهای رنگین کمان، سرزمینی وجود داشت به نام او و دوستانش.
جایی که رنگ ها حرف میزدند، آنجا قانونی برای رنگ آمیزی نبود، اگر دوست داشتی میتوانستی سیبی به رنگ بنفش داشته باشی.
میگویند در دنیایی که آدمها در واقعیتِ خود غرق بودند، دخترکی رؤیاباف زندگی میکرد؛ دختری که در پیِ معجزهای بود تا ثابت کند خیال، همیشه از واقعیت ضعیفتر نیست.
هر شب، پیش از آنکه چشمانش را ببندد، یک کلمه را زیر لب زمزمه میکرد: Miracle.
درمیان ستارهها، آنجا که هر ستارهای قصهای برای گفتن داشت، سفینهای کوچک آرام از کنارشان عبور میکرد، سفینهای به نام Galactic Drey.
سفینهای که فرماندهاش سنجاب قهوهای بود.
گویی مقصدش نه سیارهای دور، بلکه پیدا کردن آدمهایی بود که دلشان یک خانهی کوچک میان کهکشانها میخواست.
ادارهی پلیسی در شهری کوچک وجود داشت که بزرگترین پروندهاش درون گاوصندوقی فولادی نگهداری میشد.
پروندهی 456×001.
یکی از معدود پروندههایی که هیچوقت بسته نشد.
نه به خاطر اینکه مجرمش پیدا نشده بود... بلکه چون هیچکس مطمئن نبود اصلاً مجرمی وجود داشته است.
بچه ها اسم چنلتون هرچی باشه مشکلی نیست:)))🤝
(زیادی دارم خودمو به چالش میکشم🙂↕️😂)
یه چالش کوچولو!🌟
این پیامو فورکن تو چنل قشنگت تا من براساس اسم چنلت برات یه داستان ریزهمیزه بنویسم:))✍
ببینم اسم چنلت چه قصهای برای گفتن داره🧚✨
دوست داشتی با این قصهگو همراه شو:>꩜
بچهها..
بلاخره تصمیمم رو گرفتم و قراره چالش بزارم:)✨
گرفتن همچین تصمیمی برام سخت بود اما واقعا دوست دارم امتحانش کنممم:)))🤝
