es
Feedback
قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Ir al canal en Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
310
Suscriptores
-424 horas
-257 días
+3330 días
Archivo de publicaciones
_درد تنها چیزی بود که نفس کشیدن را برایش میسر میکرد. [لاشهٔ لطیف]
_درد تنها چیزی بود که نفس کشیدن را برایش میسر میکرد. [لاشهٔ لطیف]

ساعت‌هاست دارم تلاش می‌کنم چیزی بنویسم... اما ذهنم خیلی شلوغ و بی‌نظمه. کلمه‌ها یکی‌یکی پیداشون می‌شه و قبل از اینکه بتونم نگه‌شون دارم، غیب می‌شن! واژه‌هایی که هیچ ربطی به هم ندارن، جمله‌هایی که هرکدوم حال‌وهوای خودشون رو دارن، و متنی که خط اولش با خط بعدی غریبه‌ست. و من همچنان خیره به صفحه موندم؛ واژه‌ها جلوی چشم‌های بهت‌زده‌م مدام بپر بپر میکنن و رقص عجیبی میرن.. شاید مقصر گرماست؛ همون گرمایی که یقه‌ام رو گرفته و لحظه‌ای نمی‌ذاره مغزم درست کار کنه. نمی‌دونم... اما اگر بخوام دنبال مقصر بگردم، گزینه‌های زیادی وجود دارن. بنابراین چاره‌ای نیست؛ باید با گرما آشتی کنم و بنویسم؛ هرطور شده. "فعلاً به جای متن اصلی، همین گزارشِ شکستِ امروز رو داشته باشید :))"

دیروز با چندتا از دوستای قدیمیم برای اولین بار به اون رستورانی رفتیم که سال پیش من بعداز اینکه کنکور دادم به طور اتفاقی اونجارو دیدیم و تصمیم گرفتیم ساعاتی رو اونجا بگذرونیم، و واقعا خوش گذشت:)) دیروز که بعد از یک سال برای بار اول اونجا رفتم و دقیقا همونجایی نشستم که دفعه قبل نشسته بودیم، باعث شد تمام خاطرات برام مرور بشه.. این باعث شد که بیشتر از هر چیزی، گذر زمان رو حس کنم؛ اینکه یک سال چقدر زود می‌گذره، اما بعضی خاطره‌ها با همون جزئیات کوچیکشون توی ذهن آدم می‌مونن.🫠 برای چند ساعت انگار برگشته بودیم به همون روز بعد از کنکور؛ همون جمع، همون غذا، همون میز و همون حس خوبِ بی‌دغدغه‌ای که اون روزها داشتیم.🥲 ما همون آدم های قبلی بودیم که یکم بزرگ تر شده بودیم اما هنوزم هممون با یادآوری اون روز لبخند بزرگی میزنیم:)))✨ میدونید، بعضی جاها فراتر از یک مکان هستن؛ بعضی جاها تبدیل می‌شن به بخشی از خاطرات آدم.🙂‍↕️🥲 جایی که با دیدنش، تمام حس‌وحال یک دوره از زندگی دوباره زنده می‌شه.🤍✨

این شما، و اینم پوستر جدیدد✨

The Legacy Of Shadows. _میراثِ سایه ها.
The Legacy Of Shadows. _میراثِ سایه ها.

به شخصه خودم عاشقش شدمممم

پوستر اول داستانو یادتونه؟:)) قبلا گفته بودم که یک پوستر دیگم درست میکنم اما خب اون زمان فرصت نکردم.. اماااااااااا، چند روز پیش شروع به درست کردنش کردمو امروز تموم شد🫠✨✨

دوستاااان، من با یک چیز خفن اومدمممم:))

_نکنه فکر میکنی تاوان این کارو پس نمیدیم؟ [لاشهٔ لطیف]
_نکنه فکر میکنی تاوان این کارو پس نمیدیم؟ [لاشهٔ لطیف]

اما انگار سرنوشتِ غمگینی داشت..

خودم آقای ادموندو خیلی دوست داشتم🥲

بعداز مدت ها خطوط بی‌هوا نوشتم:))))

آقای ادموند کلاه تیره خود را بر سر نهاد و برای واپسین بار به پنجره عمارت نگریست. در چشم هایش ردی از اشک مشهود بود اما هرگز سخنی بر زبان نیاورد.. پرده های سپید باهر نسیمی خود را به دیوارهای سرد میکوبیدند، گویی آنها نیز از این جدایی دلگیر بودند. آقای ادموند، در سکوتی آکنده از دلتنگی، از پله های سنگی پایین آمد و درآن غروب عصرگاهی دور شد. و چه غروب اندوه باری، که رنگ سرخ آسمانش بیشتر به زخم می‌مانست تا به زیبایی. وَ در پایان ادموند رفت، اما خاطره لبخندهای نجیبانه اش همچنان در تالار های خاموش خانه پرسه میزد، چنان که گویی زمان نیز جرعت فراموش کردن اورا نداشت .
#خطوط_بی‌هوا

دوستای عزیز؛ از اونجایی که معلوم نیست اوضاع چطور پیش میره.. اگر یک وقت قطع شدیم، میتونید منو تو سوپر اپلیکیشن قدرتمند "بله" پیداکنین🥸🤝 https://ble.ir/ba_ghalam

_مَرگ دوروبرم رو گرفته.. [لاشهٔ لطیف]
_مَرگ دوروبرم رو گرفته.. [لاشهٔ لطیف]

دوستان واقعا به ری اکت هاتون نیاز دارم:))🤝

سخت بود، اما بلاخره شد.

«از جنسِ مُروارید» عَزیزکم... چِطور میتوان طاقت آوَرد، که دستانِ هَمچو مُروارید تو را در بَر گرفت و بوسه‌ای بَر رویش نَکاشت؟
«از جنسِ مُروارید»
عَزیزکم... چِطور میتوان طاقت آوَرد، که دستانِ هَمچو مُروارید تو را در بَر گرفت و بوسه‌ای بَر رویش نَکاشت؟ حَقیقت آن است که بعضی زیبایی‌ها برای ستودَن آفریده نشده‌اند؛ برای پَرستیدن‌اند، وَ دستانِ تو از هَمان جنس‌اند. مَباد آن روز که دوریِ آن مُروارید را به چشم بینَم؛ که آن روز، روزِ وداعِ من با جَهان است. تو هَمان مُرواریدِ کمیابی؛ آن‌چِنان عَزیز و درخشان که دِل را به احترام وا می‌داری وَ لَب را به بوسه. #سرود_نگاشتم

اجازه بدید قسمتی از چیزایی که نوشتمو بهتون نشون بدم..

دوستاااان، خواستم بگم که امروز دست به قلم شدم وَ بلههههههه، یه چیزایی نوشتم🥸✨