es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

قصه‌گویِ ویندریا.

قصه‌گویِ ویندریا.

Ir al canal en Telegram

_ویندریا؛ همانجایست که مَن قِصه گویش هستم. [همه نوشته ها شخصی هستن؛ امانت دار باشیم.] چنل بله:ba_ghalam جایی برای شنیدن قِصه هایت: https://t.me/HarfChatBot?start=10af191418f5

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
322
Suscriptores
-124 horas
+17 días
-830 días
Archivo de publicaciones
چشمانم را باز کردم آقای بکمن هنوز روبه رویم ایستاده بود تا حرفی بزنم، هرچه من دوست داشتم این بحث به اتمام برسد اما گویی او مشتاق ادامه دادن بود. -خانم جوان..امیدوار بودم آداب مهمان داری بلد باشی، اما متاسفانه چیزی جز بی احترامی ندیدم! آقای بکمن، همین بود! لبخندی به چهره خودشیفته اش زدم -پدرم همیشه میگفت: آدم خودشیفته فقط صدای خودشو میشنوه..پس انرژیت رو بخاطرش حدر نده، نظر شما چیه، آقای بکمن؟
#خطوط_بی‌هوا

CqZaSespFlvVnLzc.mp33.97 MB

لطفا اینجا رهام کنید.
+1
لطفا اینجا رهام کنید.

فقط یک بخش مونده تا تموم شدن این نیمچه داستانمون:))

(بخش دوم: انعکاسِ حقیقت) مردمک های لرزانش تنها به صحنه روبه رویش میخکوب بودند مطمئن نبود بار چندم است که صحنه قتل را چک میکند با آنکه جسدی دیگر آنجا نبود اما همچنان میتوانست بوی تعفن جنازه هارا حس کند! نگاهش قفل خطوطی بود که شکل جنازه خواهرش را رسم کرده بود وقتی به اینجا می‌آمد احساس میکرد به قاتل نزدیک تر شده، دستش را به روی شقیقه اش گذاشت و در ذهن فریاد زد:«زود باش جوزف..کی میتونه قاتل باشه؟» همان لحظه صدای دستیارش جان بر روی تمرکزش خط بزرگی کشید «کارآگاه؛ متاسفانه مثل هفته گذشته نتونستیم سرنخ دیگه‌ای پیدا کنیم» همین یک جمله کافی بود تا جوزف را در زیر فشار روانی خشمگین تر کند، ناگهان اخم تندی کردو صدایش را درگلو انداخت و فریاد زد:«شاید شما زیادی بدردنخور هستید، با دقت بگردید، باید یک چیزی باشه!» لحظه‌ای جان از خشم ناگهانی کارآگاه جا خورد، اما تند زبانش را به کار انداخت و تلاش کرد با لحنی آرام حرف بزند:«متاسفم کارآگاه؛ اما ما تابحال این خونه رو بیش از بیست بار گشتیم، فکر نمی‌کنم چیزی مونده باشه که پیداش نکردیم!» جوزف لحظه‌ای سکوت کرد، حق با جان بود، نمیدانست چرا انقدر ناگهانی از کوره در رفت.. نفس عمیقی کشیدو اینبار با لحنی کاملا آرام و خونسرد گفت:«ممنون از کمکت، همراه بقیه برگردید اداره، من خودم میام.» جان که از آن تغییر ناگهانی تعجب کرده بود تنها سری تکان دادو رفت حال جوزف مانده بودو جنگ درون ذهنش.. چشمانش را به روی هم گذاشت که ناگهان تکه هایی از صحنه قتل از جلوی چشمانش گذر کرد.. چاقویی که به خون آغشته بود، جسم های بی‌جان، وَ رد خون های روی زمین.. همه مثل قسمتی از یک فیلم به سرعت از جلوی چشمانش عبور کردند! وحشت زده چشمانش را باز کردو بی اختیار چند قدم به عقب برداشت مطمئن نبود چیزی که دیده است چیست! دستش را به روی پیشانی عرق کرده‌اش گذاشت و با قلبی که هرلحظه تند تر میزد به روی دو زانو نشست میتوانست صدای جیغ های دلخراش خواهرش را بشنود، صدای ضربه چاقو و فریادهای پدرش از درد، گوش هایش را پر کرده بود.. بی اختیار دستش را به روی گوش هایش فشرد ناخواسته قطره اشکی از چشمانش به روی گونه‌اش سُر خورد در ذهن زمزمه کرد:«قسم میخورم پیداش میکنم.. خودم میکشمش، حتی اگر به قیمت جونم تموم بشه!»
#نیمچه_داستان

اگه از من بپرسی، میگم بله که هست.

خنده بر هر دردی دَوا ست؟

راست میگه؛ زیاد سخت نگیریم.🤝
راست میگه؛ زیاد سخت نگیریم.🤝

با خود می‌گفت: «بجنگ،دوام بیاور؛ تسلیم نشو...» وَ سرانجام، در سکوتی عمیق و با رویای پایان آن جنگ، خاموش شد.
#سرود_نگاشتم

نمی‌توانستم باورکنم.. افکار درون مغزم گویی توسط نیرویی شوم تسخیر شده بود! واقعا باید این کار را انجام بدهم؟ دیگر امیدی نبود؟ این سؤالات مرا در زندانی فلزی محاصره کرده بودند؛ اما همان لحظه چیزی در ذهنم گذر کرد.. صدای خانم داتن در خاطرم طنین انداخت:«همیشه یادت باشه..هیچ کس به جای تو رویاهاتو زندگی نمیکنه، پس خودت دست به کارشو.» خب..همین جمله جواب تمام سؤال هایم بود. مچکرم خانم داتن!
#خطوط_بی‌هوا

یکی از بهترینا.

گربه انقدر عاقل؟؟؟ شوخیت گرفته سوسوکه؟:))

چند خطی از کتابِ"گربه‌ای که کتاب ها را نجات داد"
چند خطی از کتابِ"گربه‌ای که کتاب ها را نجات داد"

خب..امروز شروع کردم و دارم یک مطلب در این باره مینویسم، سعی میکنم زود تمومش کنم:))🤝

یکی از شما بچه ها قبلا تو ناشناس گفته بود درباره ایده پردازی حرف بزنیم👀🤓

کمی سکوت؛

امروز حالِ من خوبه، اما انگار مغزم ناراحته..

دلم را به تو دادم و تو، چه نامردانه آن را پس زدی، گویی نه من تو را میشناسم، وَ نه این دل همانیست که تو به ظاهر می‌پرستی..
#سرود_نگاشتم

Leonard Cohen - Dance Me to the End of Love (Official Video).mp314.15 MB

دارم سعی میکنم بیشتر بنویسم=) [یکم توجه کنیددددددT_T]