مـارسِــے؛
Ir al canal en Telegram
𝗌𝗎𝗇𝗌𝖾𝗍 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗈𝗇𝖾 𝖽𝖺𝗒; 𝗆𝗒 𝗍𝖾𝗆𝗉𝗅𝖾 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗅𝖾𝗍𝗍𝖾𝗋𝗌: @TalktoMateoBot ???
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
235
Suscriptores
+124 horas
+47 días
+430 días
Archivo de publicaciones
Repost from Intoxıcated
careful, darling.
#chanjin might kill u !!
Repost from N/a
الو صدا میاد وانیلا؟ 🍵
فوروارد کنید + ID
تا بهتون ی ویسپر بدم باهاتون لاس بزنم، سوال بپرسم، و باهاتون حرف بزنم .
be join vanilla :3
Repost from بـارونِ نوامبـر؛ پاریس
این پیام همراه این پست رو فوروارد کنید تا پست آخرتون رو فوروارد کنم ۲۴ ساعت بمونه.
Repost from بـارونِ نوامبـر؛ پاریس
𝖨’𝗆 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗂𝗅𝖾𝗇𝗍 𝗍𝗁𝖺𝗍
𝗒𝗈𝗎’𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝗅𝗈𝗇𝗀𝗂𝗇𝗀 𝖿𝗈𝗋.
A slow burning romance between two strangers𝒯𝘩𝘦 𝓁𝘢𝘴𝘵 𝘳𝘦𝘥 𝓀𝘪𝘰𝘴𝓀 𝘵𝘰 𝘩𝘦𝘢𝘳 𝓎𝘰𝘶
شما هر موقع پست میذارید روح من آروم میگیره. میتونم ساعتهای توی متنهایی که نوشتید غوطهور بشم و لذت ببرم
Repost from ㅤ- 𝖠𝗉𝖺𝗋𝗍𝗆𝖾𝗇𝗍 ⁴⁰²
به آنکه آمد و جهانِ مرا از نو معنا کرد؛ به آشناترین غریبهی جهانم، به آرامشی که در دلِ آشوبهایم ریشه دواند.
محبوبِ من؛ پیش از تو، گمان میکردم آدمی تمام عمرش را در جستوجوی چیزی میگذراند که حتی نامش را نمیداند؛ گمشدهای دور، شبیه ستارهای پشت ابرها که نورش به زمین نمیرسد، اما نبودنش را میتوان در تاریکترین گوشههای آسمان احساس کرد. نمیدانستم گاهی تمام آنچه در جستوجویش هستیم، در هیئت انسانی از راه میرسد و بیآنکه بداند، درهای بستهی وجودمان را یکییکی میگشاید. تو که آمدی، فهمیدم بعضی رسیدنها از جنس آمدن نیستند؛ از جنس به یاد آوردناند، انگار روحم پیش از آنکه تو را بشناسد، جایی دورتر از زمان با تو آشنا بوده است. دوستت دارم؛ به شیوهی ریشههایی که در دل خاک، دور از چشم جهان، به زندگی چنگ میزنند؛ آرام، عمیق و بینیاز از تماشا. دوستت دارم، چون در میان تمام چهرههایی که از برابر چشمهایم گذشتهاند، تو همان کسی هستی که نگاهش در من ماندگار شد؛ همان حضوری که حتی پس از رفتنش، چیزی از گرمایش در هوا باقی میماند. ای آشناترین غریبهی جهانم، گاهی از خودم میپرسم چگونه ممکن است انسانی تا این اندازه در دیگری جا بگیرد، بیآنکه حتی قدمی از جای خود برداشته باشد. تو با من از معجزه سخن نگفتی، اما من در سادهترین رفتارهایت چیزی یافتم که از تمام معجزههای روایتشده شگفتانگیزتر بود. در خندههایت، در مکثهای کوتاه میان حرفهایت و در لحظههایی که بیخبر از نگاه من، سرگرم جهان کوچک خودت میشوی؛ همانجاهاست که دوست داشتنت از یک احساس فراتر میرود و به حقیقتی بدل میشود که دیگر نمیتوانم انکارش کنم. من نمیخواهم از تو انسانی بینقص بسازم و بعد عاشق تصویری شوم که هرگز وجود نداشته است. تو را با خطاهایت، با تردیدهایت و با روزهایی که از خودت دلگیر میشوی، دوست میدارم. نمیخواهم عشق، آینهای باشد که تنها زیباییهایت را بازتاب میدهد؛ میخواهم پناهی باشم که در آن، برای دوستداشتنی ماندن، مجبور به قوی بودن نباشی. گاهی دلم میخواهد زمان را در یکی از همین لحظههای ساده متوقف کنم؛ درست همانجا که جهان از هیاهو میافتد و من فرصت میکنم بودنِ تو را بیشتاب تماشا کنم. دلم میخواهد تمام آن ثانیههایی را که بیخبر از ارزششان از کنارشان میگذریم، در صندوقچهای از نور نگه دارم؛ خندههایت را، نگاههای بیهوا را و سکوتی را که در حضورت دیگر بوی تنهایی نمیدهد. مگر خوشبختی چیزی جز همین لحظههای کوچکیست که هنگام گذشتن، عادی به نظر میرسند و هنگام به یاد آوردن، تمام قلب آدمی را به درد میآورند؟ ای پناهِ خستگیهایم، اگر روزی میان ما سکوتی طولانی فاصله انداخت، اگر واژهها از بیان آنچه در سینه داریم ناتوان ماندند، دلم میخواهد هنوز بتوانیم از چشمهای یکدیگر راهی به خانه پیدا کنیم. من از تو فهمیده شدنِ بینقص نمیخواهم؛ تنها میخواهم در میان تمام سوءتفاهمهای این جهان، برای شنیدن صدای هم صبر داشته باشیم. چه بسیار دوست داشتنهایی که نه از نبودِ عشق، بلکه از ناتوانی در نگه داشتنش فرو میریزند؛ و من دلم نمیخواهد روزی نام ما در میان حسرتهایی قرار بگیرد که میشد با اندکی ماندن، اندکی شنیدن و اندکی مهربانی، سرنوشت دیگری داشته باشند. شاید روزگار همیشه با ما مهربان نباشد؛ اما من از آینده جادهای بیسنگلاخ نمیخواهم. تنها دلم میخواهد در روزهای دشوار، فراموش نکنیم چگونه باید دست یکدیگر را پیدا کنیم. عشق برای من وعدهی نرسیدن طوفان نیست؛ اطمینان به دستیست که در میان باران، رهایم نمیکند. اگر زندگی فرصتی دوباره برای آغاز به من بدهد، باز هم دلم میخواهد راهی به تو ختم شود؛ حتی اگر ندانم در انتهایش چه چیزی انتظارم را میکشد. زیرا میان تمام احتمالهایی که سرنوشت میتوانست پیش پایم بگذارد، تو همان اتفاقی هستی که معنای تمام روزهای پیش از خود را دگرگون کرده است. تو را دوست میدارم، جانِ من؛ با عشقی که نه در هیاهوی جهان گم میشود و نه برای اثبات خویش به صدایی بلند نیاز دارد. عشقی که در ژرفای وجودم ریشه دوانده و آرام، بیادعا و پیوسته، نام تو را با تپشهای قلبم پیوند زده است.مینهو — مردی که در تمام جهان گشت و سرانجام، خانهاش را در وجود یک نفر یافت.
