هیتانوشت✨ آناهیتا آهنگری
Ir al canal en Telegram
پاشو یه چایی بریز، بیا بشین تا تعریف کنم.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
226
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+730 días
Archivo de publicaciones
خفقان
در یک لیوان ترکخورده
نفس میکشد.
خیابانها زبان دارند،
اما دهانشان پر از پنبه است.
آسمان هر شب،
خودش را جمع میکند
تا از این سقف کوتاه،
بیرون نریزد.
#:)
آناهیتا آهنگری
Repost from خیالدوز | سحر فرهادی
هنوز
از شکم مادرم بیرون که آمدم زنده بودم هنوز.
توی مهد که گوشهای بغ میکردم، زنده بودم هنوز.
توی مدرسه که بچهها میخندیدند و بغض میکردم، زنده بودم هنوز.
توی کنکور که وقت تمام شد و از تستهای زبان که حسابی خوانده بودم، هیچی نشد بزنم، زنده بودم هنوز.
زنده بودم هنوز، وقتی که...
هنوز زنده بودم آنوقت که...
زنده بودم...
زنده بودم...
زنده بودم؟
زنده بودم دیشب، وقتی، با هزار دردی که دور رگهای تنم پیچ میخورد و اشک از گوشهی چشمانم سر میخورد، خوابی دیدم.
با دستهای باز توی یک دشت سبز میدویدم و دیگر هیچچیز دست و پایم را نبسته بود.
آری
فقط آنجا بود که زنده بودم،
به گمانم...
Repost from کنج عزلت | سارا چگنی
سوگها با یکدیگر متفاوتند؟
تعریف سوگ را مرور میکنم.
«سوگ واکنش انسان است به از دست دادن. از دست دادن چیزی یا کسی.» چندبار در زندگیام سوگ را تجربه کردهام؟ فراوان. فهرستی بلندبالا دارم از سوگهایم. از بس که حساس بودهام و با هر اتفاقی فقدان چیزی را تجربه کردهام و به سوگ نشستهام. با برخی از آنها کسی را از دست دادهام و با بعضی دیگر اعتماد به نفسم را، عزت نفسم را و یا امنیتم را.
میگویند سوگ پنج مرحله دارد: انکار، خشم، چانهزنی، افسردگی و پذیرش. به سوگهایم میاندیشم به ریزترین تا درشتترینشان. برای تعدادی از آنها مراحل سوگ را به تمامی طی کردهام و دیگر آزاردهنده نیستند. اما برای بعضی دیگر در مرحلهی خشم و چانهزنی در رفتوآمدم و برای باقیشان تا مرحلهی پذیرش فاصلهی چندانی ندارم.
به گمانم سوگها با یکدیگر متفاوتند. مثلا برای من سوگ از دست دادن پدرم با سوگی که از روانزخمهایم ناشی میشود متفاوت است. شاید چون این فقدان عینی است و علت سوگ، واضح و مشخص. پدری داشتهام و سالها با او زیستهام و با او خاطره ساختهام. وقتی که او فوت شد این از دست دادن کاملا ملموس بود. میدانستم که او را برای همیشه از دست دادهام و کاری از من ساخته نیست. پس راحتتر سوگواری کردم.
اما روانزخمها قابل رویت نیستند. عفونت و خونریزیشان به چشم نمیآید. خود فرد باید روانش را بکاود و آنها را بجورد و بگذارد جلوی چشمانش. از طرفی با یافتن اولین روانزخم سر و کلهی روانزخمهای دیگر هم پیدا میشود. چون که همگی مانند زنجیر به هم متصلند و از مجموع این روانزخمها، روانزخم عمیقتر و بزرگتری زاده شده است. روانزخمی غولآسا که دیدنش طاقتفرساست. آنقدر که معمولا در ابتدا آن را انکار میکنیم. اما چارهای نیست. تنها راه این است که بنشینیم و به روانزخمهای به ظاهر کوچکمان زل بزنیم تا بفهمیم با هر کدام از آنها چه چیزی را از دست دادهایم. سپس برای تکتکشان سوگواری کنیم، تا بتوانیم جلو چرک و خون را بگیریم و روانزخم بزرگتر را هم شفا دهیم.
سوگواری به معنای فراموشی نیست. باید به یاد داشته باشیم همانطور که جای زخمهای جسمی بر تن میماند رد روانزخمها هم بر روان ماندگار است. ولی دیگر از عفونت و خونریزی خبری نیست. پس یادآوری اتفاقات تلخ ما را متاثر میکند اما متوقف نه.
شما چه فکر میکنید، به نظر شما سوگها با هم متفاوتند؟
سارا چگنی
@sarachegenii
نمیفهمی
اونور دنیا نشستی، قهوهت دستته، با لبخند میگی:
«به زودی میزنه، بدم میزنه.»
و فکر میکنی چقدر از سیاست بلدی.
اما نمیدونی اینجا نفس کشیدن هم ریسک داره.
هر خبر کوچیک میتونه تپش قلب ایجاد کنه.
ترس و استرس جزوی از یک خونه شده.
گریه نکردن یه جور تمرین روزانست.
تو فقط یه تماشاچی هستی، چیزی نمیفهمی و فکر میکنی میتونی راحت همه چیزو قضاوت کنی، در حالی که ما داریم با واقعیت زندگی میکنیم، نه با بازی کامپیوتری.
#:)
آناهیتا آهنگری
Repost from کافتهگری | الهه علیزاده
خلاصه
بعد ۱۴۰۱ بود. چهلم جوانزنی. جوانمرگی جانباخته. دلها سوخته. چیزهایی دیدم. که. چیزهایی زیستم. که.
بعد جنگ بود. جوانمرگ، حالا من بودم. جوانمرگی جاکش تویم زرزر میکرد و بوی پوسیدگی دهان ابلیس میداد. مرگ تویم ریشهدوان میجنبید. عجب گندهتلهای.
سمجتر شدم. سمجِ زندگی. پا پیاش.
زندگی بدجور دنبال فرارست. از هر مخمصهای. تکروترین. مهاجمترین. گریزپاترین. عاملترین و باعثترین. زندگی همیشه جلو است. همیشه. گاهی میرود، تن جا میماند.
نه.
دستش را سفت چسبیدهام. دندان به تنش گزیدهام.
- کجا با این عجله؟ به وقتش جا میمونم ازت.
زندگیام، بچهامست. مادرشم. فرزندقیمت است برایم.
سرش هیچ قماری نمیکنم. میخواهد بزند به چاک. زندگی. همهی زندگیها، اهل چاکزنیاند. همهیشان. تنِ تنشان را مدام میکشند سمتِ مرگ. عجب. قمارباز بزرگ، همین زندگیست. زبانفهمیاش هم کار حضرت فیل.
زندگی احمق، من را قال بگذاری، میمیری. میفهمی؟
تمام این مدت به اره بده و تیشه بگیر با زندگیام گذراندم. چنگودندانی این توسن چموشِ مرگپرست را رامافساری میزنم.
زندگیهای زیادی قال گذاشتند تنشان را ولی. این مدت. تنشان ماند. نرفت. زندگی رفت.
آی آی آی آی.
آ-زا-دی. آیِ زاد. دردِ زایمان دارد.
باید پس بگیرم.
اول از همه زندگیم را باید از دست مرگ، آزاد کنم. این زندگی حرامزاده، تا حالا کل دنیا را به آیهی مرگ خوانده. مرگ برای... . مرگ برای... .
برای آزادی، اول دهان این زندگیِ شهوتزدهی مرگ را گل میگیرم.
دهان هر اندیشهای و هر قدرت و هر کس و ناکسی و هر وسوسه و زمزمهای که کسی را راه به مرگ ببرد را گل میگیرم.
این کهنهزبانِ نخنمای مرگزده را از بیخ میبُرم.
زبان.
زبانم را تیز میکنم. زبانم را تبر میکنم. زبانم را.
زبانِ کند، زود راه به مرگ میبرد.
شاید ببُرم هر ریشهای که راه به مرگ میبرد. مرگ باید برسد، نه که من دنبال این جنونزده زندگیِ دربهدر مرگ بدوم.
زبانم را سپر این زندگی میکنم. زبان. زبانی که همیشه آب میشود اما از حرارت، آبدیده. تاریخ اینطور میگوید.
زبانم را تیز میکنم. زبانم را پا میکنم. دست میکنم. تن میکنم و به هر ساخت و ساختاری که گولِ مرگ میزندم میتازم و میگذرم از لاشهاش.
زندگی را لای پتوی زبان میگذارم. مادری میکنم برایش. تا از دل تمام کهنهزبانهای اسارتگرِ آدم، عبورش دهم و بسوزانم تمام زبانهایی که تخمِ مرگ میکارند توی زندگی.
شما چطور؟ با هم زندگیمان را پس بگیریم؟
🖋 الهه علیزاده
@channelelahehalizade
#پرسش_از_زبان
کیک تولد
(موقعیت: سال ۱۴۱۴ )
+ با انقدر گریه، چیزی تغییر نمیکنه.
- گریهی ۱۹ دی ۴۰۴ ، ۱۰ سال هم کَمِشه.
+ تولد مامان فریده بود، درسته؟
- نمیدونستم وقتی صندوقدار قنادی، میگه «شب آرومی داشته باشید. به امید پیروزی.» ینی چی.
+ شب آروم؟
- شب آروم. راستی آروم شد؟
#:)
آناهیتا آهنگری
آقا پلیسِ بیداره
- میخای چی بنویسی؟
+ یه کتاب.
- کتاب چی؟
+ یه کتاب از ۱۷ روز، ۱۸ ساعت و ۲۰ دقهای که گذشت.
- شخصیتهای اصلیش چی میشن؟
+ اون خانمی که روی ویلچر بود، فک کنم ۹۰ سالش بود.
- بیچاره. همین؟
+ پسری که ۳۰ دقه زیر وانت قایم شده بود، چطوره؟
#:)
آناهیتا آهنگری
نازک دل
این روزا آدما خیلی مهمن.
برخوردشون. صحبتشون. نگاهشون.
و من این روزا چقدر آدم شناختم.
درستتر از قبل باهاشون آشنا شدم.
نگرانیاشون برام قابل ستایش بود.
بخش بزرگی از این آدما، دخترای تحقیقاتی مطالعاتی بودن.
بیشتریارو ندیدم، ولی فهمیدم دیدنِ مهم نیست.
پیشتر هم این موضوع رو میدونستم،
ولی این روزا یکم فرق داشت.
اگه نرمی نبود، فشارخونم، فقط فشارخون نمیشد.
اون لحظهها که با سکته یه تار مو فاصله داشتم، چونهی چروک نرمی آرومم میکرد.
آدما عجیبن.
نوشتههای ساحل دلگرمیم بود.
زنگ زدن خاهر زینب انسانیت بود.
پیام ساراچ، اون نقطه اوجی بود که یه پیرنگ لازم داشت.
خیلی چیزا یاد گرفتما.
فقط شناخت آدما نبود.
یاد گرفتم برا کسی بمیرم، که برام تب کنه.
یاد گرفتم اونقدرم دوست خوبی نیستم، دوستام خیلی بهترن.
یاد گرفتم ۱۶ روز با فریده و ایرج زندگی کنم.
یاد گرفتم با دوستم توی ماشین دور بزنیم و فقط گریه کنیم.
ولی بازم آدما.
آدما عجیبن.
همونقدر که قدر بعضیارو دونستم، خیلیا از چشمم افتادن.
الان که دارم مینویسم، میخندم.
خندهی عصبی، خندهی عجبی.
الان آنتراک بین بازی قبلی و بازی بعدیه.
یه نصفه قلب برام مونده.
ایشالا تموم نشه.
البته که خود کلمهی انشاالله هم خنده داره.
#:)
آناهیتا آهنگری
گریه کنید مسلمونا
مدرسه بودم که سوالهای عجیب استاد آغازید.
اولین بار نبود مثل خر در گِل مانده بودم.
۱۲روز جنگ هم شاگرد همین مدرسه بودم.
«بچهها بگید، ۱۰سال بعد، کسی از زمستون ۱۴۰۴ بپرسه، از حس و حالتون، چی جواب میدید؟»
جملهی استاد تموم نشده بود، اشک من آغازید.
شلنگ.
از تولد مامان نوشتم.
۵۵کلمه برای یک زمستان دشوار بود.
برای ۱۹دی دشوارتر.
چشم انتظار بودم سحر چه جوابی میدهد.
چشم انتظار.
نگار از چشم گفت.
چه غوغایی بود بیمارستان فارابی. مژههای نگار خیلی قشنگه. باید اسم ارایشگاهشو بپرسم.
نوبت سحر شد.
کلیات حرفش این بود «میخاستم در اتاقم بمانم.»
لجی.
البته کل این ۱۴روز هم دراز به دراز در اتاقش خابیده بود.
حتا وقتی باهم اسکای روم میکردیم.
اسکای روم میکردیم هم عجیب است.
همیشه ویدیوکال را میکردیم. نه اسکای روم را.
اما لجیترین حرف را آقای کمالی تلاوت کرد.
مرد واقعن الان وقت عشقو عاشقیست.
جوری که متوجه شدم، لیلی خود را پیدا کرده بود.
البته شاید مثل همیشه، نفهمیم عود کرده بود و اصلن داستان از این قرار نبوده. نمیدانم.
تمرکز زیادی نداشتم.
اما جملهی آخر نوشتهی زری، هیچوقت از یادم نمیرود.
«شد.»
#:)
آناهیتا آهنگری
بیتقویم
زن
موهایش را
از تقویمها بیرون کشید.
شب
دیگر بلد نیست
سرش را پایین بیندازد.
امید ایستاد
و تاریخ
برای اولین بار
عقب رفت.
#اینروزا
آناهیتا آهنگری
زهی خیال باطل
-چطوری؟
+این چه سوال مسخرهایه!
-چیشد پس؟
+گفته بودم بهت. من دیگه کاری نمیکنم، ولی…
-خنده داره.
+میدونم.
-چی میشه؟
+زندگی ماام این شکلی شد دیگه. هرچند وقت یه بار، دلمون خوش باشه. امید باشه. امید.
-تموم میشه؟
+نمیدونم. سامان و ایرج مثل همیشه میگن این دفعه دیگه تمومه.
-انقلاب؟
+شایان میگه تو مگه تاریخ نخوندی؟ زمان قاجارو یادت رفته.
-خودت چی میگی؟
+نمیدونم. خوب نیستم.
-چرا بوت جدیدتو نمیپوشی؟
+آخه باید با پیرهنی که تا زیر زانومه بپوشم. یکم دیگه بگذره، میپوشمش. خیالت راحت.
#اینروزا
آناهیتا آهنگری
نجدی ما به سر رسید
کلاغ به خونهش نرسید.
اصن چی بود این آدم.
نجدی نفوذ کرده بود تو مغزم.
با هر داستان یه ورق از لای زندگیم کشید بیرون.
بیژن یادم داد با احساس آدما چجوری بازی کنم.
آرزوی بچهدار شدنو داشته باشی حتا اگه اون بچه مرده باشه؟!
بنویسی «میتونیم جسدشو دوس داشته باشیم!»
نجدی یادم داد، میتونی هزار تا داستان بنویسی ولی ۳،۴ تا اسم کافی باشه.
طاهر، ملیحه، سیاوش و…
اینجوری شاید با احساسم بیشتربازی کرد.
تا داشت طاهر پوتینو یادم میرفت، طاهر زیر دوش حموم شروع میشد.
هر هفته اشکمونو در آوردی، البته بیشتر وقتا حرصمونو در آوردی.
گفتم که با احساسمون خوب بازی کردی.
نجدی جانم،
تو از ما نکشیدی بیرون،
ولی ما خودمونو از دستت نجات دادیم.
میدونم دلم برات تنگ میشه.
ولی..
بری دیگه برنگردی.
ایشالا
ایشالا.
فرشته برگی: واقعی بودن داستان امتیاز است؟
ندا احمدی: روزی که تکرار میشود
الهه علیزاده: بعد از مرگ چه میماند؟
شیما صادقی: شاعرانگی با نجدی در ده دقیقه
نازلی حسینی: سوگ طاهر و ملیحه
سحر فرهادی:
سارا چگنی: با یوزپلنگان نجدی دویدیم
#همکاوی
آناهیتا آهنگری
تاریخ انقضا نداری
لاکپشتم مرد.
برام لاکپشت خرید.
بغل میخاستم.
لپشو آورد جلو تا بِکِشم.
قهرکردیم.
علاقمون بهم بیشتر شد.
دلم تنگ میشد.
کل شهرو متر میکردیم.
س.ف شد.
آ.آ ترینش شدم.
#آدونینوشت
آناهیتا آهنگری
Repost from خیالدوز | سحر فرهادی
بلبلخرما
پرنده دوست نداشتم تا پرنده آوردیم خانه.
از بین چند مرغ عشق رنگیرنگی، بلبلخرمای سفیدسیاهم را انتخاب کردم.
بچهام نبود اما عروسکم چرا.
از آن عروسکها که بچههای ۳سال و نیمه جانشان در میرود برایش. از آن عروسکهایی که بچههای ۳ سال و نیمه فکر میکنند خودشان این عروسک را زاییدهاند.
اینجوری دوستش داشتم.
۳ سال و نیمه میشدم وقتی او را دوست داشتم.
از حوصلهام خارج است که از شیرینکاریهایش بنویسم. شاید هم چون دیگر ۳سال و نیمه شدنِ بدونِ او را تاب ندارم.
القصه یک روز، یک روز که نه، چند روز و چند هفته افتاد به جان پایش. پای خودش.
عجیب و غریب شده بود. غمگین شده بود و وحشی.
با خودش سر جنگ داشت.
شاید هم با ما، اما چون زورش نمیرسید، با خودش بیشترتر میجنگید.
یک پایش از دست رفت.
۳سال و نیمهام، توی چند روزه، ۱۰ ساله شد.
روزی که از قفس گریخت توی آن باد و باران، ۲۰ساله شدم.
نه چون دیگر نبود، که این هم هست، هنوز بعد از سالها،
چون زودتر پرش ندادم.
چون با آن پای نَپا پر زد.
چون نمیدانستم تاب طبیعت را میآورد یا نه؟ او مرا بخشیده است؟
دیگر دل آوردن عروسکی را نداشتم و ندارم.
اما از همان سالها پرندهها را جور دیگری دوست دارم،
بعد از آمدن و رفتن بلبلخرمای خودم.
کیوون
تا آوردمت، رفتی تو قلبم.
چه خونه زندگیای برات خریدم.
یکم که گذشت، برات زن گرفتم.
آخه کسی نباید تو این دنیا تنها باشه.
بزرگ شدی، آقا شدی.
کبری مرد، ولی تو باز دووم آوردی.
وقتی جنگ شد، خونه نبودم.
ولی دلم خونه بود. تا درو باز کردم دوییدم پیشت.
میدونستم کلی با صداها نرسیدی.
رفتیم مسافرت باهم.
همش آکواریومت دستم بود.
گناه داشتی، ضعیف بودی،
کوچولو بودی، آدونی بودی.
میدونستم چند روز یه بار غذا میخوری،
ولی بازم هر روز به شایان میگفتم: «غذای اون بچه رو دادی.»
وقتی فاز شیرشاه میگرفتی، برات غش میکردم.
یهو چشمم بهت میافتاد میدیدم رو صخرههای دنیای کوچیکت وایسادی.
الان اولین کاری که کردم به ایرج زنگ زدم.
آخه وقتی میرفتم مسافرت میگفت نوهی قشنگمو بیار پیش خودم.
-ایجی، کیوون رفت.
+بابا. چقد ناراحت شدم. خیلی ضعیف شده بود. الان جاش خوبه…..
زینب مامان جدیدته، خیالم راحته.
دوست دارم کیوون مامان.
#برسهبهشت
آناهیتا آهنگری
کتف نقشهای
هر روز که تینا سوار مترو میشد، مردی را میدید که به نقشهی خطوط مترو خیره شده.
نه روی موبایل، نه روی کاغذ و نه روی بدنهی مترو.
نقشه روی پوست کتف راستش خالکوبی شده بود.
خطوط آبی و قرمز و سبز، از زیر پیراهن بیرون زده و تا پشت گردنش ادامه داشت.
یک روز مترو در تونلی گیر میکند.
نور خاموش میشود و تنها نور وارد از پنجرهی واگن، فضایی عجیب میسازد.
در آن نور کم، خالکوبی روی پوست مرد نرمتر به نظر میرسید.
مرد آرام پیراهنش را بالا میزد.
نقشه کامل شد.
ایستگاههای گمشده، خطوطی که هرگز ساخته نشدند و در مرکز آن، یک دایرهی کوچک قرمز، دقیقن روی استخوان کتفش.
سارا پرسید: «اینجا کجاست؟»
مرد برای اولین بار به او نگاه کرد: «ایستگاه خانهی قدیمیام. زیر آبانبار ریخته شده.»
سارا نشان داد: «اما این خط...به آنجا نمیرسد.»
مرد گفت: «نه.»
و پیراهنش را پایین کشید.
«اما ریشههایش از اینجا رد میشود.»
آن شب سارا در تختش دراز کشید و دستش را پشت کتف خودش گذاشت.
شاید ایستگاهی متروک آنجا خابیده بود.
شاید خطی که هرگز کشیده نخاهد شد.
*گیاهی در قرنطینه، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
سارا چگنی: در قرنطینهی مدرنیته
سحر فرهادی: دانهی وحشت
الهه علیزاده: تو اصلا ظرفیت خوندن منو داری؟
فرشته برگی: کاشت، داشت، برداشت
شیما صادقی: انسانها را باید انسانی نگاه کرد
نازلی حسینی:
ندا احمدی: ترسها قفل میشوند؟
#همکاوی
آناهیتا آهنگری
بیداری ِ موقت
تو
از لای انگشتهای خابم رد میشوی
صبح یادت میرود که من بیدارم
قلبم، اتاقی پر از ماهی قرمز
هر بار اسمت را صدا زدم، دیوارهایش آب شد
دوستت دارم
نه آن طور که آدمها بلدند
دوستت دارم، مثل ساعتی که
زمان را قورت داده
بیا
قبل از اینکه واقعیت، ما را بیدار کند
در خاب همدیگر، زندگی کنیم
آناهیتا آهنگری
طولانیترین شب زندگیم
چند روز پیش دوستم گفت: «این همه سال عکس پروفایل اینستاتو عوض نکردی، پشمام»
گفتم: «قرار نیست هیچوقت عوض کنم.»
گفت: «خب تو خیلی مهربونی.»
نه، من مهربون نیستم.
تو فرق داشتی.
خاک خیلی سرد نیست.
اگه باشهام برا تو گرمترین جاس.
قبول کردن رفتنت هر روز سختتر میشه.
آره، شب یلدا خیلی طولانیه.
ولی برا من فرق داره، نفرتانگیزه تا طولانی.
۹سال برای دلتنگی مثل شکنجهس.
از همین نقطه تا خود بهشت دلم برات تنگه.
پینوشت: خودش گفت دوس داره روی سنگش، شعر خودش باشه:)
#مهندس
آناهیتا آهنگری
یکشنبههای خشک
خانوادهام عجیبغریب نیست.
فقط عجیب است.
از فامیلی که زندانی سیاسی بود، نمیخام بنویسم.
میخام از اونی بگم که فقط زندانی بود. نه سیاسی.
جرمش مهم نیست. بیگناه، با حکم اعدام.
دل عزیز، به یکشنبهها خوش بود.
یکشنبه وقت ملاقات بود.
فقط خانوادهی درجه اول.
عزیز، نمیذاشت هیچکس بره.
کارت بنیاد شهید، بعضی وقتا، مث حاکم بزرگ میتیکومون عمل میکرد.
وقتی کارتو در میاورد، با نوهش میرفت دیدن پسرش.
پسری که صبحونه کروسان و قهوه میخورد.
تو زندان، شاید میتونست، تخممرغ سیصد تومنی رو با قیمت سه هزار تومن بخره.
عزیز، دلش به یکشنبهها خوش بود.
انقد مسیر خونه تا زندانو میرفت، میومد، که پاهاش ذوق ذوق میکرد.
عزیز، خونهی چند صد متری ونک رو داده بود پای این وکیل، اون وکیل.
خوب یادمه.
یکشنبه روزی بود که همه نوهها جمع شدیم خونهی عزیز.
آخه دایی سعید آزاد شده بود.
آره. معجزه شده بود.
-سعید چرا نمیخابی؟
+مامان خابم نمیبره. شما بخاب.
-چرا؟ چیزی شده؟ چیزی میخای؟
+نه مامان. من عادت ندارم رو بالشت بخابم.
-تو که همیشه رو بالشت میخابیدی!
+اونجا خیلی فرق داره. رو بالشت نمیتونم بخابم.
صب که بیدار شدم، عزیز رفته بود قهوه بگیره.
دایی هنوز خاب بود.
تشک، بالشت، پتو، بغلش تا شده بود.
فقط یه ملافه رو خودش انداخته بود.
آخه زندان خیلی فرق داره ملیحه.
سهشنبهی خیس، یوزپلنگانی که با من دویدهاند، بیژن نجدی
#همکاوی
سارا چگنی: سهشنبهی ناخیس
سحر فرهادی: غمنباد
ندا احمدی: خیس سهشنبه
شیما صادقی: مشکل ریشهدار غم و بارون
الهه علیزاده: دیدی باز گول خوردی؟
نازلی حسینی: سهشنبهی خیس
فرشته برگی: یه چتر خیسو و زندان اوینو پرسههای ملیحونه
آناهیتا آهنگری
