es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

اودیسئوس.

اودیسئوس.

Ir al canal en Telegram

‘Devouring classic literature and medical science and consuming greek mythology and living purely on coffee, tea, and knowledge.’ Science is my profession; literature is my passion. ✉️: @Hletterdropbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
180
Suscriptores
-1524 horas
-627 días
-7330 días
Archivo de publicaciones
photo content

In fact, the name Perses (Πέρσης) was explicitly used in Greek mythology as the eponymous ancestor of the Persians.

Isn’t it just wonderful how Greece loved to make a bond between itself and Persians?

It is believed that Perses, the son of Perseus and Andromeda, as the ancestor of the Persians.

Repost from 🍎

همه با امید زندگی می‌کنند. حالا که خودم بیماری خودم را تشخیص می‌دهم و درمان می‌کنم، گاهی امیدوار می‌شوم که شاید جهل مرا فریب داده باشد؛ امیدوار می‌شوم که هم در مورد اندازه‌گیری قند و آلبومین خونم اشتباه کرده باشم، هم در مورد قلبم، هم در مورد خون‌مردگی‌هایی که تا به حال دو بار هنگام صبح روی بدنم دیده‌ام.

چه آسمان پوشیده از ابرهای سیاه باشد چه ماه و ستاره‌ها در آن بدرخشند، هر بار در راه بازگشت به آن خیره می‌شوم و فکر می‌کنم که مرگ به زودی مقدر خویش را خواهد ساخت. ظاهراً در این لحظات افکار من باید به همان ژرفای آسمان باشد، به همان درخشندگی و شکفتگی انبوه... ولی نه! به خودم فکر می‌کنم، به زنم، به لیزا، دانشجوهایم، کلاً به انسان‌ها. افکارم سخیف و ناچیز است و خودم را گول می‌زنم. جهان‌بینی‌ام را در این لحظات می‌توان با عبارتی بیان کرد که آراکچیف مشهور در یکی از نامه‌های خصوصی‌اش آورده است: «هیچ خوبی‌ای در جهان نمی‌تواند بدون بدی باشد، و همیشه بدی بیشتر است تا خوبی.» یعنی همه چیز منزجرکننده است، زندگی بی‌معناست و این شصت و دو سالی را هم که از عمر سپری شده است، باید برباد رفته دانست. ناگهان متوجه می‌شوم که در میان چنین افکاری غرق شده‌ام و سعی می‌کنم خودم را متقاعد کنم که اینها تصادفی و گذرا هستند و ریشه‌ای چندان عمیقی در من نداشتند.

He is as relatable as an older brother to me.
من همیشه احساس پادشاهی می‌کردم، چون بی‌حد و حصر از این حق استفاده می‌کردم. هیچ‌وقت کسی را محکوم نمی‌کردم، با گذشت بودم و همه را از راست و چپ می‌بخشیدم. جایی که همه اعتراض می‌کردند و برآشفته می‌شدند، کار من توصیه و متقاعد کردن بود. تمام عمر تنها تلاشم این بود که همنشینی من برای خانواده، دانشجویان، دوستان و خدمتکاران قابل تحمل باشد. و می‌دانم که این طرز برخورد من، با دیگران، خیلی از کسانی را که دور و بر من بوده‌اند، به همین شکل بار آورده است. ولی حالا دیگر پادشاه نیستم. اتفاقی دارد در درونم می‌افتد که فقط شایسته‌ی برده‌هاست: فکرهای کینه‌جویانه‌ای روز و شب در سرم می‌چرخد و احساساتی در وجودم لانه کرده که قبلاً با آن‌ها بیگانه بودم. هم نفرت می‌ورزم، هم تحقیر می‌کنم، هم ناراضی‌ام، هم برآشفته می‌شوم، هم می‌ترسم. بی‌اندازه سختگیر، پرتوقع، تندخو، بداخلاق و شکاک شده‌ام. حتی چیزی که قبلاً فقط بهانه‌ای به دستم می‌داد تا مزاحی بکنم و با خوش‌قلبی بخندم، حالا ناراحتم می‌کند. منطقم هم تغییر کرده است: قبلاً فقط پول را خوار می‌شمردم، حالا دیگر نه تنها از پول، بلکه از پولدارها هم متنفرم؛ انکار آن‌ها مقصرند. قبلاً از خشونت و زورگویی بیزار بودم، ولی حالا از کسانی که به خشونت متوسل می‌شوند هم متنفرم؛ انکار فقط آن‌ها مقصرند و نه همه‌ی مایی که نمی‌توانیم یکدیگر را درست تربیت کنیم. این به چه معناست؟ اگر فکرهای جدید و احساسات جدید در اثر تغییر عقاید من به وجود آمده‌اند، پس خود این تغییر عقاید ناشی از چیست؟
به نظر من، ادبیات امروز ما اصلاً ادبیات نیست؛ بلکه شبیه محصولات صنایع دستی است که آدم‌ها با دیدنشان فقط به به و چه چه می‌کنند، ولی رغبتی به استفاده واقعی از آن ندارند. حتی بهترین صنایع دستی را هم نمی‌توان عالی دانست و نمی‌توان صادقانه و بدون هیچ واکنشی از آن تمجید کرد.

The irresistible urge to end it all every single night

What a mood

photo content

photo content

photo content

photo content

Repost from N/a
Exhibit three: I haven’t even reached the real struggles yet, and I’m already out of breath. Time to build before I demand perfection.

البته بعدش یک سری جوانک نادان اومدن و آهنگ گذاشتن و صدای اسپیکرشون رو بلند کردن و کل آرامش منطقه به هم خورد

Merely existing there is enough to feed my soul

یادمه یکبار رفته بودیم خارج از شهر و من حتی کتاب هم نبرده بودم

دوری از آدم‌ها و شلوغی‌های شهر