es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎

Ir al canal en Telegram

𝕀𝕟 𝕥𝕙𝕚𝕤 𝕓𝕠𝕕𝕪, 𝕒 𝕤𝕠𝕦𝕝 𝕙𝕒𝕤 𝕕𝕚𝕖𝕕. هر ویدئویی خواستید توی بات بگید که بذارم چنل. برای صحبت با من: @DepressedGuyinDepressedSity_bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
422
Suscriptores
-1224 horas
-97 días
+8630 días
Archivo de publicaciones
مرثیه‌ی رز آبی و ماه: بخش اول
می‌گویند در روزگاران دور، آن هنگام که کوه‌ها هنوز نامی نداشتند و رودها راه دریا را از خواب‌های زمین می‌جستند، ماه هر شب از فراز گیتی می‌گذشت و در هر خانه، روزنه‌ای از روشنایی می‌گشود. در آن روزگار، درختان با باد سخن می‌گفتند، سنگ‌ها یاد مردگان را به خاطر داشتند و ستارگان، چونان شمع‌هایی آویخته از سقف آسمان، شب را از بیم تنهایی نگاه می‌داشتند. اما در آن سوی هفت کوه و هفتاد دره، جایی که آفتاب پیش از رسیدن به خاک، گرمای خویش را می‌باخت، سرزمینی بود که ماه هرگز بر آن نمی‌تابید. نامش را خاکسترستان نهاده بودند. در میانهٔ آن سرزمین، کوهی سر بر آسمان داشت که چکادش در ابرها گم می‌شد و ریشه‌هایش، بنا بر گفتهٔ پیران، تا ژرفای جهان مردگان فرو رفته بود. بر ستیغ آن کوه، دژی از سنگ سیاه برپا بود؛ با برج‌هایی کژ، درهایی آهنین و پنجره‌هایی که از بیم آنچه درونشان می‌گذشت، سال‌ها بود به روی گیتی بسته مانده بودند. در آن دژ، اژدهایی می‌زیست که نامش را هیچ‌کس بر زبان نمی‌آورد. نه از آن رو که نامش نفرین‌شده بود؛ بلکه از آن رو که مردم می‌پنداشتند هر کس نام او را بداند، خواب‌هایش را در آتش خواهد دید. اژدها چنان بزرگ بود که اگر بال می‌گشود، سایه‌اش می‌توانست سه روستا را در تاریکی فرو برد. پولک‌هایش به رنگ شبِ بی‌ستاره بود و بر پشتش، از میان تیغ‌هایی بلند و خمیده، رگه‌هایی سیمین می‌درخشید؛ گویی ماه در روزگاری دور بر تنش افتاده و تکه‌هایی از خویش را همان‌جا جا نهاده بود. چشمانش زرد و ژرف بودند، همچون دو چراغ در ته چاهی که هزار سال آفتاب ندیده باشد. از دهانش آتش برمی‌خاست، اما شگفت آنکه آتش او چیزی را نمی‌سوزاند، مگر آنکه اژدها بخواهد. او سالیان دراز فرمانروای کوهستان بود؛ نه پادشاهی داشت و نه سپاهی، نه گنجی می‌خواست و نه ستایشی. تنها چیزی که در سراسر آن دژ نگه می‌داشت، انبوهی از دفترهای کهنه بود؛ دفترهایی با برگ‌های زرد، گوشه‌های سوخته و واژه‌هایی که به خطی لرزان بر آن‌ها نشسته بودند. اژدها شاعر بود. هر شب، هنگامی که باد از شکاف پنجره‌ها می‌گذشت و دژ را به ناله درمی‌آورد، اژدها بر سنگی سپید می‌نشست، چنگال‌های بزرگش را با دشواری بر قلمی باریک می‌گرفت و می‌نوشت، از بهارهایی که دیگر بازنمی‌گشتند، از درختانی که نامشان را از یاد برده بود، از چشمانی که هزار سال پیش دیده و هنوز نتوانسته بود فراموششان کند و از ماه. آری، از ماه می‌نوشت؛ از آن گردهٔ روشن که هر شب در دوردست می‌درخشید و گویی تنها آفریده‌ای بود که هنوز از دیدن او بیزار نشده بود. گاه، هنگامی که سروده‌ای به پایان می‌رسید، اژدها آن را می‌خواند و می‌گریست. اشک‌هایش، که از گوهر گداخته گرم‌تر بودند، بر سنگ می‌چکیدند و آن را می‌شکافتند؛ اما هیچ‌یک از آن اشک‌ها، هرگز به دریا نرسیده بود. زیرا اژدها سالیان دراز بود که گریستن را نیز همچون دیگر چیزهای جهان، تنها برای خویش نگاه داشته بود. در سوی دیگر کوهستان، در روستایی کوچک به نام دشت ماه، دختری جوان می‌زیست که نامش را آذرمیدخت نهاده بودند. مادرش می‌گفت او در شبی به گیتی آمده که ماه، برخلاف گردش همیشگی خویش، تا سپیده‌دم در آسمان مانده بود؛ چنان که گویی چیزی را در آن خانه از دست داده و نمی‌خواسته بی‌آنکه بیابدش، برود. آذرمیدخت از کودکی با دیگران چندان همانند نبود. نه از آن رو که نیرویی شگرف داشت یا می‌توانست با یک نگاه، سنگ را به خاکستر بدل کند؛ بلکه از آن رو که چیزهایی را می‌دید که دیگران به دیدنشان خو نداشتند. او می‌توانست اندوه یک درخت خشکیده را از خمیدگی شاخه‌هایش دریابد. صدای رود را، هنگامی که از میان سنگ‌ها می‌گذشت، به یاد می‌سپرد و باور داشت هر ماهی که در آب می‌درخشد، پاره‌ای از خوابی است که آسمان از یاد برده است. اما بیش از هر چیز، گل‌ها را دوست می‌داشت. نه گل‌های سرخ و زرین باغ‌ها را، که هر بهار در برابر چشم همگان می‌شکفتند؛ بلکه گل‌هایی را که کمتر کسی به دیدنشان می‌آمد. گل‌های سپید کنار گورستان، بنفشه‌های رسته در شکاف دیوارها و شقایق‌هایی که در زمین‌های سوخته، بی‌هیچ امیدی به باران، سر برمی‌آوردند. مادرش یک‌بار از او پرسیده بود: «دخترم، چرا همیشه به گل‌هایی می‌نگری که کسی دوستشان ندارد؟» آذرمیدخت پاسخ داده بود: «چون آن‌ها پیش از شکفتن می‌دانند که شاید هیچ‌کس نبیندشان؛ با این همه، باز هم می‌شکفند.» مادرش آن روز خندیده بود، اما پس از آن دیگر هیچ‌گاه آن سخن را از یاد نبرد. سال‌ها گذشتند. پدر آذرمیدخت در یکی از زمستان‌های سخت، هنگامی که برای آوردن هیزم به کوهستان رفته بود، ناپدید شد. از او نه پیکری یافتند و نه نشانی؛ تنها تکه‌ای از ردایش را بر شاخه‌ای خشکیده آویخته دیدند. مردم گفتند گرگ‌ها او را دریده‌اند. پیرمردی گفت که شاید به دره افتاده باشد.

در آغوش مرداب: بخش پنجم
پیچک چیزی نگفت. تنها شاخه‌ای باریک به سوی او خم کرد و دور انگشتش پیچید و الهه، برای نخستین بار از آنچه نمی‌دانست نهراسید. می‌گویند هنوز هم، در دورترین کرانهٔ جهان، مردابی هست که در آن هیچ‌کس نمی‌تواند راه خویش را برای همیشه گم کند؛ چه، پیچکی بر کنارهٔ آن می‌روید که شاخه‌هایش، هرچند باریک و شکننده، راه را به سوی خاک نشان می‌دهند. گاه، در شب‌های بی‌ماه، زنی با گیسوانی بلند و چشمانی به رنگ باران بر خاکستر، در کنار آن می‌نشیند. رشته‌هایی زرین از میان انگشتانش می‌گذرند، اما دیگر همه را به هم گره نمی‌زند. گاه رشته‌ای را رها می‌کند تا دو رهگذر، که هرگز نباید یکدیگر را می‌یافتند، برای دمی در کنار هم بیاسایند؛ گاه گرهی را می‌گشاید تا پرنده‌ای از آشیانه‌ای دور، راه بازگشت به خانه را بیابد و گاه، تنها به پیچک می‌نگرد. به برگ‌هایی که در باد می‌لرزند؛ به شاخه‌هایی که به سوی آسمان می‌روند و به ریشه‌هایی که در دل مرداب فرو می‌دوند. او هنوز الهه سرنوشت است، هنوز می‌تواند رشته‌های جهان را ببافد، هنوز از زادروز و واپسین روز آگاه است، هنوز می‌داند کدام ستاره پیش از سپیده خاموش خواهد شد و کدام گل، پیش از شکفتن، بر خاک خواهد افتاد. اما دیگر گمان نمی‌کند که دانستن پایان، به معنای شناختن زندگی است. در کنار مرداب آموخته است که گاه، آنچه جهان از یاد می‌برد، از آنچه به یاد می‌سپارد، دیرپاتر می‌شود؛ و آنچه رشته‌ای ندارد، شاید بیش از هر چیز دیگر، راهی به دل بیابد. و پیچک همچنان می‌روید. نه برای آنکه جاودان بماند، نه برای آنکه مرگ را شکست دهد، نه برای آنکه نامش در دفتر روزگار نوشته شود. می‌روید، چون ریشه دارد؛ چون خاک، هرچند سرد، هنوز او را در آغوش می‌گیرد؛ چون باران، هرچند اندک، گاه بر برگ‌هایش می‌نشیند؛ و چون در کنار مردابی که روزگاری هر چیز را در خود می‌بلعید، الهه‌ای نشسته است که سرانجام آموخته چگونه بی‌آنکه چیزی را از آنِ خویش کند، دوستش بدارد. و اگر شبی از آن راه بگذری و در خاموشی مرداب، صدای آهستهٔ برگ‌ها را بشنوی، شاید دریابی که پیچک با چه کسی سخن می‌گوید. شاید الهه از او بپرسد: «آیا هنوز از مرداب می‌ترسی؟» و پیچک، پس از خاموشی درازی، پاسخ دهد: «نه. تنها گاه، از آن می‌ترسم که روزی دیگر چیزی در من نروید.» آن‌گاه الهه دست بر برگش می‌گذارد و می‌گوید: «پس تا آن روز، بگذار برویی.» و مرداب، در سکوت خویش، قطره‌ای آب بر ریشه‌های پیچک می‌چکاند؛ چنان آرام که گویی جهان، پس از همهٔ آن سالیان، سرانجام آموخته است چگونه چیزی را دوست بدارد، بی‌آنکه از او بخواهد تا ابد بماند. -پایان-

در آغوش مرداب: بخش چهارم
الهه، که در دوردست سرگرم گره زدن رشتهٔ دو دلداده بود، ناگهان لرزشی در انگشتانش احساس کرد. رشته‌ای که به پیچک پیوند نداشت، از میان انگشتانش گذشت؛ رشته‌ای ناپیدا که گویی از جایی در ژرفای دلش برآمده بود. الهه بی‌درنگ به سوی مرداب شتافت. اما چون رسید، باد فرو نشسته بود و ماه بر آب می‌تابید. پیچک بر خاک افتاده بود. بسیاری از برگ‌هایش جدا شده بودند و ساقهٔ اصلی‌اش از میانه شکسته بود. ریشه‌های نازکش، که روزگاری به آب فرو رفته بودند، اکنون بر گل تیره افتاده بودند؛ همچون انگشتان کودکی که در خواب، دست کسی را می‌جوید. الهه کنارش زانو زد. «پیچک؟» پاسخی نیامد. با هر دو دست ساقهٔ شکسته را برداشت و کوشید آن را به هم پیوند دهد. از سر انگشتانش رشته‌های زرین جوشیدند و بر زخم گیاه نشستند. رشته‌ها روشن شدند؛ آن‌چنان که گویی خورشیدی کوچک در میان دست‌هایش طلوع کرده باشد. اما ساقه دوباره از هم گسست. الهه رشته‌ای دیگر بافت و باز شکست. بار سوم، همهٔ نیروی خویش را در رشته‌ای دمید که از زر نبود، از سیم نبود، از هیچ‌یک از گوهرهای آسمانی نبود؛ رشته‌ای از خودِ او بود، از آن بخش ناشناخته که تا آن روز هرگز نامی نداشت. رشته بر ساقه نشست. پیچک اندکی لرزید، اما زنده نشد. الهه به خاک افتاد. گیسوانش بر گل مرداب گستردند و رشته‌های بخت، که از میانشان می‌گذشتند، یکی پس از دیگری رنگ باختند. «من الههٔ سرنوشت هستم،» زمزمه کرد؛ «چگونه نمی‌توانم سرنوشت تو را دگرگون کنم؟» مرداب خاموش بود. «من زندگی هزاران تن را به هم پیوند داده‌ام. مرگ را به واپسین دم رانده‌ام. برای ستارگان راهی بافته‌ام تا در آسمان گم نشوند. پس چرا برای تو هیچ نمی‌توانم کرد؟» تنها پاسخ، چکیدن قطره‌ای آب از برگ شکسته‌ای بود. قطره بر دست الهه افتاد و او، که هرگز نگریسته بود، گریست. اشک‌هایش نه زرین بودند و نه درخشان؛ قطره‌هایی ساده و شور بودند که بر خاک می‌چکیدند و در میان گل فرو می‌رفتند. نخستین قطره که افتاد، خاک اندکی نرم شد، دومین قطره که افتاد، ریشهٔ باریکی از زیر آن سر برآورد و هنگامی که سومین قطره فرو چکید، از کنار ساقهٔ شکسته، جوانه‌ای کوچک پدیدار شد. الهه نفس در سینه نگه داشت. جوانه، به آهستگی سر گشود؛ برگش هنوز تاخورده بود و ساقه‌اش به باریکی موی کودکی. اما سبز بود. سبز روشن چیزی که هنوز نمی‌داند جهان تا چه اندازه می‌تواند بی‌رحم باشد. الهه به آن نگریست و دریافت که پیچک بازنگشته است؛ چیزی تازه از دل آنچه از دست رفته بود، روییده است. نه همان ساقه، نه همان برگ‌ها، نه همان روزگار، چیزی دیگر. و این، هرچند کوچک، چیزی بود که هیچ رشته‌ای نمی‌توانست به جای آن ببافد. از آن پس، مرداب دگرگون شد. نه به یک‌باره، نه چنان که در افسانه‌ها، با یک دمیدن یا یک فرمان، آب‌های تیره به چشمه‌های زلال بدل شوند و گل‌های سپید بر پهنهٔ خاک برویند. دگرگونی مرداب آهسته بود. سال نخست تنها یک جوانه در آن رویید، سال دوم دو شاخه از خاک سر برآوردند، سال سوم پرنده‌ای بر نی‌زار نشست و تا سپیده‌دم آواز خواند، و سال‌ها گذشتند تا آنکه مرداب، که روزگاری هر جنبشی را در خود می‌بلعید، به جایگاهی برای روییدن بدل شد. پیچک، از کنارهٔ جزیره بالا رفت و به تنهٔ درختی پیر رسید. دور آن پیچید، اما آن‌قدر محکم نه که درخت را بیازارد. شاخه‌هایش را به سوی آسمان کشید و برگ‌هایش را در برابر آفتاب گشود. بااین‌همه، هر پاییز بخشی از برگ‌هایش فرو می‌ریخت و هر بهار، برگ‌هایی تازه از دل ساقه‌های کهنه می‌روییدند. الههٔ سرنوشت هر سال، در نخستین روز بهار، به دیدارش می‌آمد و در کنار آن می‌نشست. گاه با او سخن می‌گفت و گاه خاموش می‌ماند. دیگر نمی‌کوشید برایش رشته‌ای ببافد، دیگر از شکستن شاخه‌هایش نمی‌ترسید و دیگر هر برگ افتاده را نشانهٔ پایان نمی‌دانست. اما در ژرفای دلش، اندوهی آرام خانه کرده بود؛ اندوهی که نه می‌خواست از آن رها شود و نه می‌توانست به تمامی با آن کنار آید. پیچک روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد، و او می‌دانست که روزی خواهد رسید که دیگر در کنار مرداب نخواهد بود. نه از آن رو که رشته‌ای گسسته باشد؛ بلکه از آن رو که هر بودنی، هرچند زیبا و هرچند گران‌بها، روزی جای خود را به نبودنی خواهد سپرد که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن بگریزد. روزی، هنگامی که آفتاب از میان شاخه‌ها می‌تابید، پیچک از او پرسید: «اکنون که می‌دانی روزی خواهم مرد، آیا هنوز می‌خواهی در کنارم بمانی؟» الهه به برگ‌هایش نگریست؛ به برگ‌هایی که روشنایی را در خود گرفته بودند و سایه‌های کوچکشان بر خاک می‌افتاد. گفت: «آری.» پیچک پرسید: «چرا؟» الهه لبخند زد؛ لبخندی اندوهگین که به چهره‌اش نمی‌آمد، اما آن را از همیشه زیباتر می‌کرد. «چون اگر تنها در کنار آنچه هرگز از دست نمی‌رود بمانم، چگونه خواهم دانست که بودن چه ارزشی دارد؟»

در آغوش مرداب: بخش سوم
اما راز دیگری نیز در دل مرداب خفته بود. پیچک، هرچند از روزگار باغ سخن می‌گفت، هرگز نگفته بود چرا رشته‌ای ندارد. الهه بارها پرسیده بود و هر بار، پیچک خاموش مانده بود. تا شبی که ماه بر فراز مرداب برآمد و روشنایی‌اش بر آب افتاد؛ روشنایی رنگ‌پریده‌ای که به جای تابیدن، گویی در ژرفای مرداب فرو می‌رفت. پیچک گفت: «تو می‌توانی سرنوشت هر چیز را دگرگون کنی؟» الهه پاسخ داد: «هرچه رشته داشته باشد.» «و اگر چیزی رشته نداشته باشد؟» «از دست من بیرون است.» پیچک پرسید: «پس اگر رشته‌ای برای من ببافی، چه خواهد شد؟» الهه به ساقهٔ باریکش نگریست. دیگر آن پیچک کم‌جان روزهای نخست نبود؛ برگ‌های بیشتری داشت و شاخه‌هایش به کنارهٔ جزیره نزدیک شده بودند. بااین‌همه، هنوز چنان شکننده بود که گویی نسیمی تند می‌توانست همهٔ آن را از جا برکند. الهه گفت: «آنگاه تو نیز چون دیگران، سرنوشتی خواهی داشت.» «و آیا سرانجامم را خواهی دانست؟» «آری.» «آیا می‌توانی آن را دگرگون کنی؟» الهه درنگ کرد. «اگر رشته‌ات در دست من باشد، می‌توانم.» پیچک اندکی خاموش ماند. سپس گفت: «پس برایم رشته‌ای بباف.» الهه دست دراز کرد. در همهٔ روزگارش، هیچ خواسته‌ای را آسان‌تر از این نپذیرفته بود. رشته‌ای از زر از میان انگشتانش پدید آمد؛ باریک‌تر از تار عنکبوت و روشن‌تر از پرتو ماه. آن را به سوی پیچک برد و سر رشته را بر ساقه‌اش نهاد. اما پیش از آنکه گره بزند، پیچک گفت: «یک چیز دیگر.» الهه دست نگه داشت. «چه می‌خواهی؟» پیچک گفت: «اگر روزی دیدی که من پژمرده‌ام، اگر برگ‌هایم فرو ریخته‌اند و ریشه‌هایم در آب پوسیده‌اند، مرا به روز نخست بازنگردان.» الهه با شگفتی به او نگریست. «چرا چنین چیزی می‌خواهی؟» پیچک پاسخ داد: «چون آنچه از دست رفته، تنها هنگامی از دست می‌رود که دیگر نتواند در ما دگرگون شود. من نمی‌خواهم جاودان بمانم؛ می‌خواهم آن‌قدر زنده باشم که روزی چیزی از من در جهان بماند، حتی اگر خودم دیگر نباشم.» الههٔ سرنوشت، که هزاران سال از آغاز و پایان آگاه بود، نمی‌دانست به این خواسته چه پاسخی بدهد. پس رشتهٔ زرین را در دست فشرد. رشته از میان انگشتانش گذشت و بر خاک افتاد. آن شب، الههٔ سرنوشت نخوابید. در کنار مرداب نشست و به رشته‌هایی نگریست که از سر انگشتانش تا دورترین کرانه‌های جهان کشیده شده بودند. هر رشته، زندگی‌ای بود؛ هر گره، دیداری؛ هر گسست، بدرودی که هنوز نرسیده بود. او می‌توانست هزاران رشته را به هم بپیوندد، اما نمی‌توانست پیچک را از مرداب بیرون آورد، بی‌آنکه ریشه‌هایش را از خاکی که در آن روییده بود، جدا کند. می‌توانست برایش بهاری جاودان ببافد، اما می‌دانست که بهاری که هرگز به پاییز نرسد، سرانجام از شکفتن بازمی‌ماند. می‌توانست مرگ را از او دور کند، اما آنگاه زندگی را نیز از او می‌گرفت. و برای نخستین بار، الههٔ سرنوشت از آنچه می‌توانست انجام دهد، بیش از آنچه نمی‌توانست، بیمناک شد. سپیده که سر زد، برخاست و به سوی پیچک رفت. پیچک که شب را در سکوت گذرانده بود، برگ‌هایش را اندکی گشود. الهه گفت: «من نمی‌توانم سرنوشتت را ببافم.» پیچک پاسخ داد: «می‌دانم.» «نمی‌توانم تو را از مرداب برهانم.» «می‌دانم.» «و نمی‌توانم به تو قول دهم که فردا هنوز سبز باشی.» پیچک آرام گفت: «این را نیز می‌دانم.» الهه زانو زد و پیشانی‌اش را بر خاک سرد گذاشت. «پس من چه می‌توانم برایت بکنم؟» پیچک دیرگاه خاموش ماند. سپس یکی از شاخه‌هایش را به سوی دست الهه کشاند و به دور انگشتش پیچید؛ نه آن‌قدر سخت که درد بیاورد، نه آن‌قدر سست که با کوچک‌ترین جنبشی فرو افتد. گفت: «بمان.» الهه سر برداشت و با چشمانی گشاده و گرد نگاه کرد، پیچک گفت: «تنها همین.» پس الهه ماند. نه روزی گذشت که به مرداب نیاید، نه شبی که پیچک را در تنهایی‌اش رها کند. گاه برایش از ستارگانی می‌گفت که در دوردست می‌سوختند و پیش از رسیدن روشنایی‌شان به زمین، خاموش شده بودند. گاه از درختی سخن می‌گفت که هزار سال سایه بر خاک انداخته بود و سرانجام، تنها یک دانه از آن در دل کودکی جوانه زده بود. و گاه هیچ نمی‌گفت. در آن خاموشی‌ها، پیچک رشد می‌کرد. شاخه‌هایش از جزیره گذشتند و بر سنگ‌های کنارهٔ مرداب خزیدند. ساقه‌های باریکش به نی‌ها پیچیدند و برگ‌هایش بر آب سایه انداختند. هرجا که ریشه‌ای فرو می‌برد، اندکی از مرداب پس می‌نشست؛ نه آن‌قدر که آب بخشکد، بلکه آن‌قدر که خاک بتواند دوباره نفس بکشد. اما پیچک هنوز شکننده بود. یک شب، باد از کوهساران برخاست؛ بادی سرد و بی‌رحم که شاخه‌های پیر را از تنه جدا می‌کرد و آب مرداب را به موج‌هایی تیره درمی‌آورد.

در آغوش مرداب: بخش دوم
الهه سر برداشت. این نخستین بار بود که پیچک سخن می‌گفت. آوایش چنان نازک بود که گویی از شکاف سنگی سرد می‌گذشت. الهه گفت: «آری.» پیچک پرسید: «پس رشتهٔ تو کجاست؟» الهه خواست پاسخ دهد، اما واژه‌ای نیافت. همهٔ جنبندگان رشته‌ای داشتند که سرآغاز و سرانجامشان را به هم می‌پیوست؛ حتی کوچک‌ترین مورچه‌ای که در شکاف خاک می‌خزید. اما الهه، که رشته‌های همگان را در دست داشت، هرگز رشتهٔ خویش را ندیده بود. پس از اندکی خاموشی گفت: «شاید آن را پیش از زاده شدنم بریده‌اند.» پیچک پرسید: «چه کسی؟» الهه به دوردست نگریست؛ به جایی که آسمان بر زمین خم می‌شد و هرگز به آن نمی‌رسید. «نمی‌دانم.» پیچک دیگر چیزی نگفت. آن شب، الههٔ سرنوشت برای نخستین بار آرزو کرد کاش پاسخی برای پرسشی نداشت. از آن پس، چیزی در جهان دگرگون شد. نه آن‌گونه که کوه‌ها فرو ریزند یا دریاها از بستر خویش برآیند؛ دگرگونی، کوچک‌تر و هراس‌انگیزتر از آن بود که کسی به چشم ببیند. الههٔ سرنوشت هنگام بافتن رشته‌ها درنگ می‌کرد. گاه، هنگامی که رشتهٔ کودکی را به رشتهٔ مادری گره می‌زد، دستش می‌لرزید؛ چه، می‌دانست روزی خواهد رسید که آن کودک، دست سرد مادرش را در میان دو دست خویش خواهد گرفت و خواهد فهمید که هیچ خواهشی، هرچند از ژرفای جان برآید، مردگان را بازنمی‌گرداند. گاه، رشتهٔ دو دلداده را چنان به هم نزدیک می‌کرد که می‌توانستند یکدیگر را بیابند، اما درست پیش از گره زدن، دست بازمی‌کشید؛ چه، بیم داشت که شاید آنان پس از یافتن هم، یکدیگر را از دست بدهند. او که روزگاری سرنوشت را بی‌درنگ می‌بافت، اکنون در برابر هر رشته می‌اندیشید و اندیشیدن، نخستین شکاف در جاودانگی‌اش بود. یک روز، به مرداب بازگشت و دید پیچک از خاک سر برآورده است. ساقه‌اش به سوی کنارهٔ جزیره کشیده شده بود و ریشه‌های نازکش در آب فرو می‌رفتند. الهه گفت: «چرا به سوی مرداب می‌روی؟ می‌دانی که آبش تو را خواهد کشت.» پیچک گفت: «پس چرا ریشه‌هایم به سوی آن می‌روند؟» الهه پاسخ داد: «چون نمی‌دانند که مرگ در آنجاست.» پیچک برگ‌هایش را لرزاند. «و تو از کجا می‌دانی که مرگ در آنجاست؟» الهه به آب خیره شد. «من مرگ را می‌شناسم.» پیچک گفت: «نه. تو تنها پایان را می‌شناسی. این دو یکی نیستند.» الهه خاموش ماند. پیچک ادامه داد: «پایان، آن چیزی است که تو بر رشته‌ها می‌نویسی. مرگ، آن چیزی است که در دل بازماندگان می‌ماند.» و آن‌گاه، برگ کوچکی از ساقه‌اش جدا شد و بر آب افتاد. الهه به برگ نگریست تا آنکه آب آن را بلعید. نخستین بار بود که از دیدن چیزی که دیگر نبود، اندوهگین می‌شد. از آن روز، الهه دانست که پیچک چیزی بیش از یک گیاه است؛ نه از آن رو که سخن می‌گفت، بلکه از آن رو که می‌توانست از چیزهایی بگوید که الهه هرگز نیاموخته بود. پس روزی راز مرداب را از او پرسید. پیچک گفت: «پیش از آنکه تو رشته‌ها را ببافی، اینجا باغی بود.» الهه سر برداشت. «باغ؟» «باغی که هرچه در آن می‌رویید، از یاد می‌برد روزی خواهد پژمرد. درختانش آن‌قدر بلند بودند که ستارگان در شاخه‌هایشان آشیانه می‌ساختند. چشمه‌هایش چنان زلال بودند که هرکس در آنها می‌نگریست، نه چهرهٔ خویش، که آرزویی را می‌دید که هرگز بر زبان نیاورده بود.» «چه بر سرش آمد؟» پیچک اندکی در خود پیچید؛ گویی یادآوری آن روزگار، ساقه‌اش را به درد می‌آورد. «روزی باغبان از تو خواست رشته‌ای ببافی که هیچ‌گاه گسسته نشود. می‌خواست باغش تا جاودان سبز بماند؛ بی‌آنکه برگی بیفتد، گلی بمیرد یا میوه‌ای بر خاک فرو غلتد.» الهه گفت: «و من چنین رشته‌ای بافتم؟» «آری.» «پس چرا باغ از میان رفت؟» پیچک سرش را به سوی آب خم کرد. «چون هیچ چیز نمی‌تواند برای همیشه بماند، بی‌آنکه چیزی از دست بدهد. رشته‌ای که باغ را از پژمردن بازمی‌داشت، ریشه‌هایش را از روییدن بازداشت. درختان دیگر بزرگ نشدند، گل‌ها دیگر شکفته نشدند و میوه‌ها، که هرگز نمی‌افتادند، در شاخه‌ها پوسیدند. باغبان، که باغی جاودان می‌خواست، سرانجام در میان درختانی مرد که هرگز پیر نمی‌شدند.» الهه به مرداب نگریست. «و باغ، مرداب شد؟» «آری. آب از ریشه‌های پوسیده بالا آمد و هرچه را که مانده بود، در خود گرفت. اما من، کوچک‌ترین پیچک باغ، در میان شکافی از سنگ پنهان ماندم. نه آن‌قدر بزرگ بودم که رشته‌ای جاودان بر من ببافی، نه آن‌قدر نیرومند که آب بتواند ریشه‌هایم را یک‌باره ببلعد.» الهه آهسته گفت: «پس تو از آن روزگار مانده‌ای.» پیچک پاسخ داد: «نه. من از آن روزگار نمانده‌ام؛ من هر روز از نو روییده‌ام.» و الهه دریافت که میان ماندن و روییدن، فاصله‌ای به پهنای همهٔ جهان است.

در آغوش مرداب: بخش اول
می‌گویند آن روز که هنوز نامی بر کوه و دشت ننهاده بودند، و باد، راه وزیدن به سوی باختر و خاور را نمی‌دانست، سه چیز در جهان نبود؛ سایه، پژمردگی و بدرود. در آن روزگار، هرچه می‌رویید، تا جاودان سبز می‌ماند؛ هرچه زاده می‌شد، از مرگ بی‌خبر بود؛ و هرکه دل به دیگری می‌سپرد، هرگز بیم گسستن آن مهر را به دل راه نمی‌داد. جهان، زیبا بود؛ چنان زیبا که هیچ‌کس زیبایی‌اش را نمی‌دید. آدمی تنها آن‌گاه درمی‌یابد که گوهری داشته، که بیم از دست دادنش در دلش خانه کند. پس روزی، از دل نخستین سپیده‌دم، زنی پدید آمد که مویش به درازای شب‌های بی‌پایان بود و چشمانش رنگ باران بر خاکستر. گیسوانش را رشته‌هایی باریک از زر و سیم در میان گرفته بود و بر سر انگشتانش، هزاران رشتهٔ ناپیدا می‌جنبید؛ رشته‌هایی که از زادروز هر جنبنده‌ای آغاز می‌شدند و تا واپسین دمش کشیده می‌شدند. او نه از مادری زاده بود و نه پدری داشت؛ نه از آسمان فرود آمده بود و نه از خاک برآمده بود. او نخستین اندیشه‌ای بود که جهان دربارهٔ خویش کرده بود؛ نخستین پرسشی که بی‌پاسخ مانده بود. او را الههٔ سرنوشت می‌خواندند. هرگاه پرنده‌ای از آشیانه می‌افتاد، او رشته‌ای می‌جنباند تا بال‌هایش دوباره نیروی پرواز گیرند. هرگاه دو رهگذر در دوراهی به هم می‌رسیدند، او از میان هزاران رشته، یکی را برمی‌گزید تا راهشان به هم پیوندد یا برای همیشه از یکدیگر جدا بمانند. بااین‌همه، الههٔ سرنوشت نه از مهر چیزی می‌دانست و نه از اندوه؛ چه، او تنها می‌دانست که چه باید بشود، نه آنکه چرا دل‌ها از شدن و نشدن چنین می‌شکنند. تا آن روز که به مرداب رسید. مرداب در دورترین کرانهٔ جهان آرمیده بود؛ جایی که آسمان، از دیدن خویش در آب شرم می‌کرد و نی‌زارها چنان سر به هم آورده بودند که گویی راز مردگان را در گوش یکدیگر بازمی‌گفتند. آبش نه آبی بود و نه سیاه؛ رنگ چیزی را داشت که روزگاری روشن بوده و اکنون از یاد برده بود چگونه باید بدرخشد. درختان پیر، ریشه‌های خود را تا ژرفای آن فرو برده بودند، اما هیچ‌کدام از آن آب نمی‌نوشیدند. پرندگان بر فرازش پر نمی‌گشودند و باد، هنگامی که به آنجا می‌رسید، گویی کسی نامش را آهسته خوانده باشد، از وزیدن بازمی‌ایستاد. در میان آن مرداب، جزیره‌ای کوچک بود؛ تکه‌ای خاک که نه راهی به آن می‌رسید و نه رهگذری از آن بازمی‌گشت. و بر آن جزیره، پیچکی می‌رویید. نه پیچکی تناور و پُربرگ؛ نه آن‌گونه که تنهٔ درختان را در آغوش گیرد و تا فراز آسمان بالا رود. باریک بود و کم‌جان، با برگ‌هایی کوچک که لبه‌هایشان از سرما به درون خم شده بود. ساقه‌اش، به جای آنکه به سوی خورشید بالا رود، بر خاک می‌خزید و هر چند گاه، سر خویش را بلند می‌کرد تا شاید دوردست را ببیند. پیچک، تنها گیاه مرداب بود که هنوز می‌رویید. الههٔ سرنوشت، چون آن را دید، ایستاد. در سراسر گیتی، هر گیاهی رشته‌ای زرین داشت که از ریشه‌اش می‌گذشت و به بختش پیوند می‌خورد؛ اما پیچک رشته‌ای نداشت. نه زادروزی در کارنامه‌اش بود، نه واپسین روزی، نه شکفتنی و نه پژمردنی. گویی جهان، هنگام آفرینش آن، لحظه‌ای پلک بر هم نهاده و از یاد برده بود که باید برایش سرنوشتی ببافد. الهه زانو زد و انگشتان سپیدش را به سوی آن دراز کرد. پیچک لرزید، نه از باد؛ بادی نمی‌وزید، بلکه از بیم. الهه، که در همهٔ روزگار خویش از هیچ جنبنده‌ای بیم ندیده بود، دست پس کشید. سپس رشته‌ای باریک از زر بر انگشت پیچک بست و آن را تا میان گیسوان خود کشید. رشته، پیش از آنکه به دستش برسد، خاکستر شد. الهه برای نخستین بار دریافت که چیزی در جهان هست که فرمان او را نمی‌پذیرد و نمی‌دانست چرا، اما این نافرمانی دلش را به درد آورد. روزها گذشتند؛ یا شاید سال‌ها. در آن کرانه، زمان نیز چون آب مرداب از جنبش بازمانده بود. الهه هر روز به دیدار پیچک می‌آمد. نخست، برای آنکه راز بی‌رشته بودنش را دریابد؛ سپس برای آنکه ببیند آیا برگ تازه‌ای بر ساقه‌اش روییده است؛ و سرانجام بی‌آنکه خود بداند چرا، تنها برای آنکه کنارش بنشیند. از کار خویش می‌گفت؛ از مردمانی که رشته‌های بختشان را به هم گره می‌زدند و از هم می‌گسستند، از کودکانی که پیش از نخستین گریه‌شان، واپسین دمشان در دفتر روزگار نوشته شده بود، از شاهانی که پادشاهی‌شان به اندازهٔ عمر شمعی بود و از عاشقانی که در هزار راه از هم جدا می‌شدند، بی‌آنکه هرگز بدانند در کدام پیچ راه می‌توانستند یکدیگر را بیابند. پیچک خاموش بود. اما هر بار که الهه از اندوهی سخن می‌گفت، یکی از برگ‌هایش اندکی می‌گشود؛ چنان آهسته که اگر کسی پلک می‌زد، آن جنبش را نمی‌دید. و الهه، که می‌توانست افتادن ستاره‌ای را در هزاران سال آینده پیش از رخ دادنش ببیند، برای دیدن گشوده شدن همان برگ، ساعت‌ها چشم از پیچک برنمی‌گرفت. روزی پیچک پرسید: «آیا همهٔ آن رشته‌ها از آن توست؟»

سوگند دندان و خون: بخش اول
می‌گویند پیش از آنکه نخستین خورشید بر فراز کوهساران برآید، تاریکی بر همه‌جای گیتی فرمان می‌راند؛ نه شب بود و نه روز، نه مرگ بود و نه زندگی. جهان، گهواره‌ای بسته بود که در آن، هیچ دیده‌ای به خواب نمی‌رفت و هیچ جانی از بیم نمی‌لرزید؛ زیرا هنوز ترس زاده نشده بود. آنگاه که نخستین پرتو از دل آسمان شکافت، تاریکی به ژرفای زمین گریخت و در رگ‌وریشهٔ کوه‌ها، زیر خاکستر آتشفشان‌ها و در بنِ جنگل‌های بی‌نام پنهان شد. از همان روزگار، آدمیان پنداشتند که روشنایی پیروز شده است. چه ساده‌دل بودند. تاریکی هرگز شکست نخورده بود؛ تنها آموخته بود که شکیبا باشد. در باختر سرزمینی دور، جنگلی می‌رویید که درختانش از فرط پیری به زمین خم شده بودند. هیچ‌کس نمی‌دانست آن جنگل از کجا آغاز می‌شود و به کجا پایان می‌گیرد. آنان که به ژرفایش پا می‌نهادند، پس از چند روز به همان جایی بازمی‌گشتند که از آن راه افتاده بودند؛ با این همه، چیزی در چهره‌شان دگرگون شده بود. برخی موی سپید می‌یافتند، برخی زبان خویش را از یاد می‌بردند و برخی، بی‌آنکه زخمی بر تن داشته باشند، تا پایان زندگانی از درد می‌نالیدند. در میان آن جنگل، بر فراز تخته‌سنگی سیاه، دژی برپا بود که هیچ دستی آن را نساخته بود. دیوارهایش از استخوان جانوران و سنگ‌های سوخته بود؛ برج‌هایش چون شاخ‌های جانوری سترگ به سوی آسمان می‌رفتند و پنجره‌های باریکش، حتی در روز روشن، سیاهی پس می‌دادند. پیران می‌گفتند که دژ، پیش از آمدن آدمیان به گیتی، آنجا بوده است؛ برخی نیز بر این باور بودند که جنگل، رفته‌رفته پیرامون دژ روییده و اکنون، چون جانوری گرسنه، آن را در آغوش گرفته است. اما هیچ‌کس در این باره به‌درستی چیزی نمی‌دانست. زیرا آنجا، خانهٔ گرگینه بود و نام گرگینه را در آن سرزمین، نه با فریاد، که با زمزمه بر زبان می‌آوردند. گرگینه، در نگاه نخست، نه به گرگ می‌مانست و نه به آدمی. اندامی بلند و ستبر داشت؛ دو دستش به پنجه‌هایی سیاه و خمیده پایان می‌یافت و بر بازوانش، زیر انبوه موی خاکستری، رگه‌هایی تیره چون ترک‌های سنگ دیده می‌شد. پوزه‌اش کشیده بود و دندان‌هایش چنان سپید و تیز بودند که گویی از دل زمستان تراشیده شده‌اند. دو چشم زردش، در ژرفای کاسه‌های تاریک، نوری کم‌فروغ داشتند؛ نوری نه چون آتش، که چون اخگری گم‌شده در خاکستر. با این همه، هراس‌انگیزترین چیز در چهره‌اش، دندان‌ها یا پنجه‌هایش نبود، چشمانش بود، چشم‌هایی که گویی پیش از آنکه جهان پدید آید شاهد خاموشی آن بوده‌اند. گرگینه در دژ تنها می‌زیست. نه خادمی داشت، نه هم‌نشینی و نه کسی که هنگام بازگشت از شکار، آتشی برایش بیفروزد. روزها در تالارهای سنگی می‌گشت و شب‌ها بر فراز برج شمالی می‌نشست و به دوردست می‌نگریست. نه از سر دلتنگی؛ دست‌کم، خودش چنین می‌پنداشت. او سال‌ها بود که دیگر دلتنگ هیچ‌چیز نمی‌شد. یا شاید آن‌قدر دلتنگ شده بود که دیگر نمی‌توانست میان دلتنگی و بی‌حسی جدایی بگذارد. در تالار بزرگ دژ، هزاران شمع بر دیوارها جای داشتند؛ شمع‌هایی که هرگز نمی‌سوختند. در زیرزمین، حوضی از آب سیاه بود که هیچ ستاره‌ای در آن بازنمی‌تابید. در واپسین اتاق دژ، دری آهنین جای داشت که بر آن نام‌هایی کنده بودند؛ نام‌هایی که هر شب یکی از آن‌ها ناپدید می‌شد. گرگینه هرگز آن در را نمی‌گشود، نه از آن رو که کلیدش را نداشت؛ بلکه چون می‌دانست پشت آن، چیزی به انتظارش نشسته است که اگر روزی چشم در چشمش بدوزد، دیگر هیچ‌چیز در جهان به همان گونه که بود، نخواهد ماند. روزی، هنگامی که باد از سوی کوهستان می‌وزید و آسمان رنگ سرب داشت، صدای زنگی در جنگل پیچید، یک بار، دو بار، سه بار. گرگینه سر از خواب برداشت. زنگ، از آن هیچ نیایشگاه یا برج دیده‌بانی نبود. در آن سرزمین، تنها یک زنگ وجود داشت که می‌توانست چنین صدایی داشته باشد؛ زنگی که سال‌ها پیش، در روزگار فرمانروایی شاهان کهن، از زر ناب ساخته شده و در دل کوه پنهان گشته بود. زنگی که تنها هنگام مرگ یک پیمان به صدا درمی‌آمد. گرگینه از جای برخاست. دیوارهای دژ لرزیدند. شمع‌های خاموش، یکی پس از دیگری روشن شدند و آب سیاه زیرزمین، پس از قرن‌ها، موج برداشت. از ژرفای دژ، صدایی برآمد: «سرانجام.» گرگینه دندان‌هایش را بر هم فشرد. «خاموش باش.» صدا خندید. «تو نیز شنیدی!؟» گرگینه پاسخی نداد. خرقهٔ سیاهش را بر دوش انداخت، تیغه‌ای بلند از دیوار برداشت و از دژ بیرون رفت. درختان به هنگام گذشتنش سر خم کردند. پرندگان از شاخه‌ها گریختند و ریشه‌ها، چون مارانی بیمناک، در خاک فرو رفتند. او به سوی کوهستان می‌رفت؛ به سوی جایی که زنگ، پس از هزار سال خاموشی، دوباره به صدا درآمده بود. و در پس سرش، دژ آهسته چشم می‌گشود.

سوگند دندان و خون: بخش پنجم
او دیگر نگهبان دروازه نیست، دیگر نامش در سنگ‌ها کنده نشده است، دیگر از مرگ نمی‌گریزد، اما هنوز در شب‌هایی که تاریکی بر جهان فرومی‌افتد چیزی در ژرفای جانش بیدار می‌شود، چیزی که به او یادآوری می‌کند هیچ رهایی‌ای بی‌بها نیست و هیچ گناهی، هر اندازه هم که از عشق زاده شده باشد، از پیامد خویش نمی‌گریزد. آنگاه گرگینه سر برمی‌گرداند، به دوردست می‌نگرد و در میان درختان ناپدید می‌شود. و تاریکی، آرام و شکیبا، راه را برایش می‌گشاید. -پایان-

سوگند دندان و خون: بخش چهارم
در تالار آینه‌ها، گرگینه به سوی واپسین آینه رفت. در آن، زنی دیده می‌شد که بر بستری از کاه خفته بود. چهره‌اش آرام بود و دست‌هایش بر سینه قرار داشتند. در کنار او، کودکی با چشمانی بسته نشسته بود و سر بر زانویش گذاشته بود. مرد، سالیان دراز، برای بازگرداندن همین دو تن، به هیولایی بدل شده بود که از آن بیزاری می‌جست. او می‌توانست نشان را بشکند، می‌توانست از این زندان رها شود، می‌توانست بار دیگر آدمی باشد؛ نه گرگینه، نه پاسدار، نه نفرین‌شده. تنها کافی بود دستش را بر آینه بگذارد و نامی را بر زبان آورد که سال‌ها از آن گریخته بود، نام خودش را. اما اگر آن نام را بر زبان می‌آورد، همهٔ آنچه از دروازه بیرون آمده بود، به جای نخستین بازمی‌گشت؛ از جمله آن دو چهره‌ای که در آینه دیده می‌شدند. او دیگر هرگز آن‌ها را نمی‌دید. گرگینه چشم بست. در آن دم، تاریکی از میان شکاف‌های تالار برخاست؛ نه چون دشمنی که برای جنگ آمده باشد، بلکه چون پیرزنی که پس از سالیان دراز، به خانه بازگشته است. در گوشش گفت: «آیا هنوز می‌خواهی؟» گرگینه پاسخ نداد. تاریکی گفت: «می‌توانی همه‌چیز را نگه داری. تنها کافی است روی برگردانی. هیچ‌کس نخواهد دانست. جهان به زندگی خود ادامه خواهد داد و تو، در این دژ، تا پایان روزگار خواهی زیست.» گرگینه چشم گشود. «و هیچ‌چیز تغییر نخواهد کرد.» «آری.» «هیچ‌کس بازنخواهد گشت.» «نه.» «و من همچنان از خودم خواهم گریخت.» تاریکی خاموش شدو گرگینه به آذرمه نگریست. دختر سر فرود آورد؛ نه برای آنکه فرمانش را بپذیرد، بلکه برای آنکه دیگر نمی‌خواست او را از رنج خویش برهاند. مرد دست بر آینه گذاشت. برای نخستین بار پس از هزاران سال، نامش را به یاد آورد و آن را بر زبان آورد. جهان، برای یک دم، از حرکت بازماند. درختان جنگل خشکیدند و دوباره جوانه زدند. رودها به سرچشمه بازگشتند. ماه در آسمان شکافت و از میان دو نیمه‌اش، نوری سپید بر زمین ریخت. دروازه بسته شد. آینه‌ها یکی پس از دیگری فرو ریختند و پیکره‌های سنگی در گورِ شاهان، سر بر زمین نهادند. دژ سیاه، بی‌آنکه آوایی برآورد، از درون فروپاشید؛ برج‌هایش به خاکستر بدل شدند و دیوارهای استخوانی‌اش، چون برگ‌های خشک در باد پراکنده گشتند. گرگینه بر زمین افتاد. پنجه‌هایش کوتاه شدند. موی خاکستری از تنش فرو ریخت و استخوان‌هایش به هیئت آدمی بازگشتند. برای نخستین بار، دردی را احساس کرد که پایان داشت. آذرمه کنارش زانو زد. «آیا داری می‌میری؟» مرد به دست‌هایش نگریست. دست‌هایی لرزان، خون‌آلود و انسانی. «گمان می‌کنم.» دختر گریست. «می‌ترسی؟» مرد لبخندی زد؛ لبخندی کم‌رنگ، خسته و راستین. «بیش از هر زمان.» سپس چشم بست و تاریکی، برای واپسین بار، بر چهره‌اش سایه انداخت، نه برای بلعیدنش و نه برای پنهان‌کردنش، بلکه چون مادری که فرزند خسته‌اش را، پس از سفری دراز، به خواب می‌سپارد. سال‌ها بعد، در سرزمینی که دیگر کسی نام دژ سیاه را به یاد نمی‌آورد، چوپانی جوان از میان کوهستان می‌گذشت که ناگهان صدای زنگی شنید، یک بار، دو بار، سه بار. به سوی صدا رفت و در دل دره، گوری بی‌نام یافت. بر فراز گور، درختی سپید می‌رویید که شاخه‌هایش به آسمان رسیده بود. کنار تنهٔ درخت، سنگی سیاه افتاده بود و بر آن، نشانی کنده شده بود؛ دایره‌ای که خطی از میانش می‌گذشت. چوپان دست بر سنگ گذاشت. سنگ سرد بود.واما از ژرفای آن، صدایی شنید؛ صدای مردی که گویی در خواب سخن می‌گفت: «نامم را به یاد داشته باش.» چوپان گوش سپرد. «نه برای آنکه مرا بستایی، نه برای آنکه از من بترسی. تنها به یاد داشته باش که گاه، هراس‌انگیزترین هیولا، همان کسی است که روزگاری کوشیده بود از رنج دیگران جلوگیری کند و سرانجام، از بیم از دست دادن همه‌چیز را از میان برد.» چوپان از جای برخاست. باد وزید و برگ‌های سپید درخت، چون برف، بر زمین ریختند.واو هرگز نتوانست آن صدا را برای کسی بازگو کند؛ زیرا پس از بازگشت به دهکده، نامی را که شنیده بود از یاد برد، اما از آن روز، هرگاه ماه کامل می‌شد و سایه درختان بر زمین می‌افتاد، چوپان در دوردست، گرگی را می‌دید که بر فراز کوه ایستاده است. گرگی با چشمانی زرد و نگاهی آرام، نه زوزه می‌کشید و نه به دهکده نزدیک می‌شد، تنها می‌نگریست و چون سپیده برمی‌آمد، ناپدید می‌شد. می‌گویند هنوز نیز، در ژرفای جنگل‌های بی‌نام، اگر نیمه‌شب از کنار درختی سپید بگذری، صدای پنجه‌هایی را خواهی شنید که بر خاک نرم گام برمی‌دارند. اگر بایستی و گوش بسپاری، شاید زوزه‌ای بشنوی که نه از خشم، بلکه از اندوه برمی‌خیزد و اگر از آن صدا نهراسی و راه خویش را ادامه دهی، شاید در میان درختان، گرگینه‌ای را ببینی که پشت به تو ایستاده و به آسمان می‌نگرد.

سوگند دندان و خون: بخش سوم
صدای زنگ، نه در کوه پیچید و نه در آسمان؛ بلکه درون خود جهان طنین انداخت. ستارگان لرزیدند. رودها برای یک دم از رفتن بازماندند. در دوردست، در سیاه‌دره، همهٔ سگ‌ها زوزه کشیدند و در دژ، هزاران شمع یک‌باره خاموش شدند. دروازهٔ سنگی گشوده شد. پشت آن، تالاری بی‌انتها بود که دیوارهایش از آینه ساخته شده بودند. اما آینه‌ها هیچ چهره‌ای را بازنمی‌تاباندند؛ هر یک، جهانی دیگر را نشان می‌دادند. در یکی، شهری در آتش می‌سوخت، در دیگری، سپاهی از مردگان بر دشتی خون‌آلود می‌جنگید. گرگینه به درون رفت و آذرمه پشت سرش آمد. در واپسین آینه، مردی را دید که بر تختی از استخوان نشسته بود. چهرهٔ آن مرد، چهرهٔ خودش بود؛ اما نه چهرهٔ گرگینه، چهرهٔ آدمی. مردی با دو چشم تیره، مویی آشفته و زخمی بر پهلو که خون از آن روان بود. مرد در آینه سر بلند کرد و گرگینه از حرکت بازماند. مرد گفت: «سرانجام آمدی.» صدایش همان صدایی بود که شب‌ها از ژرفای دژ برمی‌خاست. گرگینه به آینه نزدیک شد. «تو کیستی؟» مرد لبخند زد. «من همانم که تو از او گریختی.» «تو من نیستی.» «پس چرا چشمانت از دیدنم می‌گریزد؟» گرگینه پنجه بر آینه کوبید. سطح آن موج برداشت، اما نشکست. مرد درون آینه برخاست و به سوی او آمد. «به یاد آور. تو روزگاری فرمانروای این سرزمین بودی. نه به نام شاه، بلکه به نام پاسدار مرز میان جهان زندگان و مردگان. تو نگهبان دروازه‌ای بودی که اکنون از آن گذشته‌ای.» گرگینه سرش را تکان داد. «دروغ است.» «تو پیمان شکستی.» «خاموش شو.» «تو کسانی را که دوست می‌داشتی، به دست خویش کشتی.» مرد فریاد زد و آینه را با پنجه‌هایش شکافت. اما آینه تنها ترک برداشت و از میان ترک‌ها، نور سرخی بیرون زد. مرد درون آینه گفت: «و چون تاب دیدن چهرهٔ خود را نداشتی، از آن گریختی. نامت را از یاد بردی، چهره‌ات را از یاد بردی و سرانجام، حتی دستانی را که خون بر آن‌ها خشکیده بود، از آنِ خود ندانستی.» گرگینه عقب رفت. در ذهنش، خاطره‌ها چون سیلی از آب‌های تیره برخاستند. او به یاد آورد، به یاد آورد که در روزگار جوانی، نگهبان دروازهٔ مردگان بوده است؛ پاسداری که می‌توانست با گفتن یک واژه، جان را از تن جدا کند و با واژه‌ای دیگر، مرده‌ای را برای یک دم به جهان بازگرداند، او به یاد آورد که زنی را دوست می‌داشت؛ زنی که از او دختری زاده بود، آذرمه. دختر کنار او ایستاده بود و خاموش می‌گریست، گرگینه به او نگریست. «تو...» دختر سر فرود آورد. «من آن کودک نیستم.» «اما چهره‌ات...» «من یادگار اویم. بازماندهٔ پیمانی که تو بستی؛ نه جان او، نه سایه‌اش. تنها آن بخشی از یاد او که مرگ نتوانست با خود ببرد.» مرد درون آینه گفت: «تو می‌خواستی مرگ را شکست دهی. می‌خواستی زنت را بازگردانی، می‌خواستی دخترت را از بیماری برهانی و می‌خواستی هیچ‌کس را از دست ندهی. پس دروازه را گشودی.» گرگینه به یاد آورد. آن شب باران می‌بارید. زنش بر بستری از کاه افتاده بود و دخترش با تنی تب‌دار در آغوش او می‌لرزید. پزشکان رفته بودند. داروها بی‌اثر مانده بودند. مرد، در برابر دو گور که هنوز کنده نشده بودند، زانو زده بود و نام هر نیرویی را که می‌شناخت، بر زبان آورده بود. و سرانجام، دروازه را گشوده بود اما آنچه از آن سوی دروازه آمده بود، نه مرگ را شکست داده بود و نه زندگی را بازگردانده بود. تنها گرسنگی آورده بود، گرسنگی چیزی که می‌خواست در جهان جایی داشته باشد، گرسنگی‌ای که با هر جانی که می‌بلعید، بزرگ‌تر می‌شد. گرگینه، در واپسین دم، دروازه را بسته بود؛ اما بهای آن، جان خودش بود و آنچه از او باقی مانده بود، گرگینه‌ای بود که دیگر نمی‌توانست بمیرد، زیرا مرگ، نامش را از دفتر خویش زدوده بود. گرگینه به آینه تکیه داد. «پس چرا هنوز زنده‌ام؟» مرد درون آینه گفت: «زیرا هنوز چیزی را به پایان نرسانده‌ای.» «چه چیزی؟» «تو دروازه را بستی، اما کلید را نگه داشتی.» گرگینه به دستانش نگریست. در پنجهٔ راستش، نشانی سیاه پدیدار شده بود؛ همان دایره‌ای که خطی از میانش می‌گذشت. مرد ادامه داد: «تا هنگامی که آن نشان بر تن توست، دروازه بسته نخواهد ماند. تو باید انتخاب کنی: یا تا پایان روزگار نگهبان آن باشی، یا آن را از میان برداری و بگذاری جهان، آنچه را که باید، از دست بدهد.» گرگینه آهسته گفت: «اگر نشان را از میان ببرم، چه خواهد شد؟» «همهٔ آنچه از دروازه گریخته، به جای خویش بازخواهد گشت.» «و من؟» مرد لبخند زد. «تو نیز.» گرگینه به آذرمه نگریست. دختر گفت: «این بار، تو می‌توانی پایان را برگزینی.» «و اگر نخواهم؟» «آنگاه همه‌چیز همان خواهد ماند.» «تا چه هنگام؟» آذرمه پاسخی نداد. زیرا هر دو پاسخ را می‌دانستند، تا هنگامی که جهان از یاد برود، تا هنگامی که نام‌ها از سنگ‌ها پاک شوند و هیچ‌کس به خاطر نیاورد که چرا دروازه‌ای در دل کوه بسته مانده است.

سوگند دندان و خون: بخش دوم
راه کوهستان، از میان دره‌ای می‌گذشت که مردمان آن را گور شاهان می‌خواندند. در دو سوی راه پیکره‌های سنگی برپا بودند؛ شاهانی بی‌سر، پهلوانانی با شمشیرهای شکسته و زنانی که دست‌هایشان را به سوی آسمان دراز کرده بودند. بر سینه هر پیکره، نشانی یکسان کنده شده بود؛ دایره‌ای که از میانش خطی سیاه می‌گذشت. گرگینه آن نشان را می‌شناخت. آن را بارها در خواب دیده بود؛ بر دیوارهای خانه‌ای که هرگز به یاد نمی‌آورد، بر پیشانی مردگانی که نامشان را نمی‌دانست و گاه بر پوست خودش، درست پیش از آنکه ماه کامل شود، اما هر بار که می‌کوشید معنایش را دریابد، خاطره‌ای چون شیشه در ذهنش می‌شکست و خون فراموشی در اندیشه‌اش روان می‌شد. نیمروز، به چشمه‌ای رسید که از میان دو تخته‌سنگ می‌جوشید. کنار چشمه، دختری نشسته بود و با تیغه‌ای کوچک، شاخه‌ای خشک را می‌تراشید. گرگینه ایستاد و دختر سر بلند کرد. نه گریخت و نه فریاد زد. چهره‌اش رنگ‌پریده بود، موهای سرخش تا میان شانه‌ها می‌رسید و چشمانش به رنگ خاک باران‌خورده بود. جامه‌ای کهنه بر تن داشت و دور گردنش رشته‌ای از دندان‌های کوچک جانوران آویخته بود. گرگینه گفت: «راه را گم کرده‌ای؟» دختر پاسخ داد: «خیر.» «پس چرا اینجایی؟» «منتظر تو هستم.» گرگینه پنجه‌اش را بر دسته شمشیر فشرد. «چه کسی فرستاده‌ات؟» دختر شاخهٔ خشک را کنار گذاشت. «هیچ‌کس. من از جایی آمده‌ام که تو پیش از این، آنجا بوده‌ای.» مرد خاموش ماند. دختر برخاست و رو به کوهستان کرد. «زنگ برای تو به صدا درآمده، گرگینه. نه برای شاهان مرده، نه برای مردمان زنده و نه برای آن چیزهایی که در ژرفای زمین خفته‌اند.» سپس به او نگریست. «برای تو.» گرگینه غرید: «اگر نام مرا می‌دانی، باید بدانی که دروغ گفتن به من پایان خوشی ندارد.» دختر لبخندی زد. «تو نام نداری.» این بار، گرگینه شمشیر از نیام بیرون کشید. دختر حتی پلک هم نزد. «و همین است که تو را می‌کشد.» آن دو تا فرونشستن آفتاب در کنار هم راه پیمودند. دختر خود را آذرمه نامید؛ نامی که گرگینه هرگز نشنیده بود. می‌گفت در دهکده‌ای دوردست زاده شده و از کودکی، خواب‌هایی می‌دیده که در آن‌ها مردی گرگ‌چهره بر فراز دژی سیاه ایستاده و به آسمانی بی‌ستاره می‌نگرد. گرگینه از او پرسید چرا به دنبالش آمده است. آذرمه گفت: «چون در خواب‌هایم، تو هر بار چیزی را از یاد می‌بری.» «چه چیزی؟» «نمی‌دانم.» «پس چگونه می‌خواهی آن را بیابی؟» دختر لحظه‌ای خاموش ماند. «شاید چون تو نیز نمی‌دانی چه چیزی را گم کرده‌ای.» گرگینه خواست پاسخی تند بدهد، اما سخن در گلویش خشکید. زیرا این نخستین بار نبود که کسی چنین چیزی به او می‌گفت. در گذشته‌ای دور، پیش از آنکه دژ را خانهٔ خود بداند، پیش از آنکه نام گرگینه بر او نهاده شود، صدایی دیگر نیز همین سخن را گفته بود. صدایی از ژرفای ذهنش برخاست: «تو از یاد نبرده‌ای. تو را واداشته‌اند که به یاد نیاوری.» گرگینه ناگهان ایستاد و آذرمه به او با چشمانی گشاده نگریست. «چه شد؟» مرد سرش را میان دو پنجه گرفت. درد از پشت چشمانش برخاست و تا بن استخوان‌هایش دوید. در برابر دیدگانش، کوهستان به لرزه درآمد و پیکره‌های سنگی، یکی پس از دیگری، از جای خود سر برگرداندند. برای یک دم، چیزی دید. مردی جوان با موهای تیره؛ زنی با جامهٔ سپید؛ کودکی که در آغوش مرد می‌گریست و سپس، دستی که از پشت، تیغه‌ای را در سینهٔ او فرو می‌برد. گرگینه زانو زد. آذرمه کنارش نشست، اما دست به او نزد. «باز هم؟» مرد با دشواری گفت: «تو این را از کجا می‌دانی؟» دختر به راه پیش رو نگریست. «چون من نیز بخشی از آن هستم.» هنگامی که به کوه رسیدند، ماه از پشت ابرها بیرون آمده بود. زنگ بر فراز ستونی سنگی آویخته بود؛ زنگی بزرگ و زرین که سطحش از رگه‌های سیاه پوشیده شده بود. زیر آن، دروازه‌ای به دل کوه باز می‌شد و بر دو سوی دروازه، نام‌هایی کنده شده بود که گرگینه با دیدنشان به لرزه افتاد، نام خودش؛ نه یک بار، که هزاران بار. بر سنگ‌ها، بر آستانه، بر دیواره‌ها؛ نامش چنان تکرار شده بود که گویی کسی در روزگاری فراموش‌شده، می‌خواسته با نوشتن آن، جهان را از یاد بردن صاحبش بازدارد. اما نام‌ها، همگی تراشیده شده بودند. تنها جای خالی آن‌ها بر سنگ مانده بود. گرگینه به زنگ نزدیک شد. آذرمه گفت: «اگر آن را دوباره به صدا درآوری، دروازه گشوده می‌شود.» «و پشت آن چیست؟» «آنچه از آغاز، در انتظار تو بوده است.» «این پاسخ نیست.» دختر آهی کشید. «پشت آن، حقیقتی است که اگر ببینی، دیگر نمی‌توانی به نادانی خویش پناه ببری.» گرگینه به زنگ نگریست. «من از نادانی نمی‌ترسم.» آذرمه گفت: «نه. تو از آن می‌ترسی که بدانی هیولایی که از آن بیزاری، چه کسی بوده است.» باد از میان دره گذشت و زنگ، بی‌آنکه دستی به آن بخورد، ناله‌ای کوتاه سر داد. گرگینه دست بلند کرد و زنگ را نواخت.

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش پنجم
مرد به فراز سرش نگاه کرد؛ به آسمانی که اکنون، با همه‌ی پهناوری‌اش، دیگر آن‌قدرها دور به نظر نمی‌رسید. «می‌آموزم که بمانم.» تک‌شاخ سر فرود آورد و راه بیشه را در پیش گرفت. هیچ‌کس نمی‌دانست در دل او چه می‌گذشت. شاید از بازگشت شاد بود؛ شاید برای شاخ شکسته‌اش اندوهگین؛ شاید هم هنوز دلش برای آن سرزمین بلند و ناشناخته تنگ می‌شد که در آن، برای نخستین بار، دانسته بود چرا از آغاز جهان به آسمان می‌نگریسته است اما دیگر شب‌ها بر فراز تپه‌ی سنگی نمی‌ایستاد تا از دور، آوای گریستن آسمان را بشنود. اکنون می‌دانست که آسمان نیز گاه می‌ترسد، گاه می‌شکند و گاه، از فرط تنهایی، به نابودی خویش تن می‌دهد و دانستن این راز، بیش از هر افسون دیگری او را دگرگون کرده بود. سال‌ها گذشت. تک‌شاخ پیر شد. یالش به رنگ خاکستر درآمد و گام‌هایش دیگر چابکی روزگار جوانی را نداشت. درخت بلوط کهنسال، هر بهار شاخه‌ای تازه برمی‌آورد و هر پاییز، برگ‌هایش را بر بستر خاک می‌ریخت. چشمه همچنان تصویر ماه را در خود نگه می‌داشت و بیشه، با همه‌ی زخم‌هایی که از گذر سالیان برداشته بود، هنوز زنده بود. اما گاه، در واپسین دم‌های شب، هنگامی که باد از میان برگ‌ها می‌گذشت و ستارگان یکی‌یکی بر آسمان پدیدار می‌شدند، تک‌شاخ صدای گام‌هایی را از دوردست می‌شنید. سر برمی‌افراشت. بر بلندای کوه سپیده، سایه‌ای روشن می‌دید که رو به زمین خم شده بود، آنگاه لبخند می‌زد. زیرا آسمان، دیگر از نزدیک بودن نمی‌ترسید. اگر کسی در آن شب‌ها از کنار بیشه می‌گذشت و به تک‌شاخ پیر برمی‌خورد، شاید از او می‌پرسید که چرا چنین آرام به آسمان می‌نگرد. تک‌شاخ پاسخی نمی‌داد. تنها چشم بر ستارگان می‌دوخت؛ به همان چراغ‌های دور که هر یک، رازی از تاریکی را در دل داشتند. در واپسین شب زندگی‌اش، هنگامی که ماه بر فراز بیشه آویخته بود و باد بوی باران می‌آورد، تک‌شاخ برای آخرین بار سر بلند کرد. آسمان، بی‌هیچ ابری، تا دورترین کرانه‌ی گیتی گسترده بود. در میانه‌ی آن، ستاره‌ای سپید درخشید؛ روشن‌تر از همه‌ی ستارگان، آرام‌تر از ماه و نزدیک‌تر از هر آنچه چشم می‌توانست ببیند. تک‌شاخ به آن نگریست، سپس چشم فروبست. سپیده‌دم، هنگامی که جانوران بیشه از خواب برخاستند، تن او زیر درخت بلوط آرمیده بود؛ آرام و سبک، چنان‌که گویی همه‌ی اندوه‌های جهان را بر زمین گذاشته و تنها خوابیده است. اما از آن روز به پس، هر بهار، بر فراز همان تپه‌ی سنگی، گل سپیدی می‌رویید که هیچ جانوری پیش‌تر همانندش را ندیده بود. گلبرگ‌هایش به رنگ برف بود و در میانش، رشته‌ای باریک از نور می‌درخشید؛ درست به رنگ آن ستاره‌ای که در واپسین شب زندگی تک‌شاخ بر آسمان پدیدار شده بود. پیران بیشه می‌گفتند آن گل از خاکستر شاخ شکسته‌ی تک‌شاخ روییده است، برخی می‌گفتند از اشک آسمان و برخی دیگر باور داشتند که آن گل، نه از خاک روییده و نه از باران؛ بلکه از پیوند دوباره‌ی دو جهانی سر برآورده است که روزگاری، از ترس تنهایی، یکدیگر را از دست داده بودند. هیچ‌کس از درستی این سخنان آگاه نبود. تنها چیزی که همه می‌دانستند، این بود که از آن پس، هرگاه آسمان ابری می‌شد و باران بر بیشه می‌بارید، گل سپید سرش را به سوی آسمان می‌گرفت و آسمان، هر بار، اندکی پایین‌تر می‌آمد، گویی هنوز در پی آن بود که نام تک‌شاخ را به یاد آورد. -پایان-


تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش چهارم
تک‌شاخ سر فرود آورد. برای نخستین بار، از آسمان خشمگین شد. از این همه بزرگی که در دل خود چنان خرد بود که تاب یک اندوه را نداشت؛ از این همه زیبایی که به‌جای در آغوش گرفتن زخم‌هایش، آن‌ها را در تاریکی پنهان کرده بود و از این همه ستاره که هر یک می‌توانست چراغی باشد، اما هیچ‌یک نتوانسته بود راه بازگشت را روشن کند. سر برداشت و گفت: «نه.» مرد خاموش ماند. «چه گفتی؟» «گفتم نه.» تک‌شاخ گامی پیش نهاد. «من برای کشتن تو نیامده‌ام. برای این نیامده‌ام که یکی از دو جهان زنده بماند و دیگری بمیرد. اگر آسمان و زمین از هم جدا شده‌اند، این جدایی را نمی‌توان با کشتن یکی از آن دو درمان کرد.» مرد سرش را تکان داد. «تو نمی‌فهمی. من دیگر توان ماندن ندارم.» «پس دیگر تنها نمان.» این سخن چنان ساده بود که حتی خود تک‌شاخ نیز از شنیدنش شگفت‌زده شد. نه پیمانی تازه بود، نه افسون کهنی، نه سخنی برگرفته از رازهای جهان تنها خواهشی بود از جانوری که همه‌ی عمرش را در تنهایی گذرانده بود. مرد چشم فروبست. «اگر به من نزدیک شوی تاریکی تو را نیز خواهد بلعید.» تک‌شاخ گفت: «شاید.» «شاخت خواهد شکست.» «شاید.» «دیگر هرگز به بیشه‌ات بازنخواهی گشت.» تک‌شاخ لحظه‌ای درنگ کرد. سپس گفت: «می‌دانم.» تک‌شاخ پیش رفت، با هر گام شاخش روشن‌تر شد و تاریکی چونان جانوری زخمی به جنب‌وجوش درآمد. از ژرفای زخم سیاه دست‌هایی بی‌شمار بیرون آمدند؛ دست‌هایی از دود و سایه که می‌کوشیدند او را پس برانند، اما تک‌شاخ ایستادگی کرد. نه با نیرویی که کوه‌ها را می‌شکافت، نه با خشمی که دریاها را به آتش می‌کشید؛ تنها با گام‌هایی آهسته و دلی که می‌دانست چه چیزی را از دست خواهد داد. هنگامی که به مرد رسید، سرش را بر سینه‌ی او نهاد و جهان خاموش شد. تک‌شاخ ناگهان همه‌چیز را دید، نخستین بارانی را که بر زمین باریده بود، نخستین درختی را که از دل خاک سر برآورده بود، نخستین پرنده‌ای را که بال گشوده و از ترس، دوباره به آشیانه بازگشته بود و سپس، آسمان را دید؛ نه آن گستره‌ی بی‌کرانی که از زمین می‌نگریست، بلکه جانی زنده و هراسان که از تنهایی می‌گریخت و در هر گریز، تنهاتر می‌شد. تک‌شاخ فهمید که آسمان هرگز از زمین نفرت نداشته است. از دوست داشتنش می‌ترسیده زیرا دوست داشتن، آدمی را در برابر از دست دادن بی‌پناه می‌کند؛ و آسمان، با همه‌ی پهناوری‌اش، از بی‌پناه بودن بیش از هر چیز می‌ترسید. پس تک‌شاخ شاخش را به قلب مرد فشرد. اما نه برای کشتن. روشنایی از شاخش گذشت و به درون شکاف سیاه راه یافت. تاریکی پیچید، خروشید و چنگ انداخت. هزاران ستاره در یک دم خاموش شدند و هزاران ستاره‌ی دیگر، از ژرفای نیستی، دوباره سر برآوردند. شاخ تک‌شاخ ترک برداشت. صدایی باریک در آسمان پیچید؛ صدایی همچون شکستن شاخه‌ای زیر برف. ترک، از نوک شاخ تا بن آن دوید و آنگاه شاخ شکست. روشنایی‌ای که در آن نهفته بود، به هزاران رشته‌ی نور بدل شد و در سراسر آسمان پراکنده گشت. رشته‌ها از هفت دروازه گذشتند، بر دریای وارونه فرود آمدند و به دشت تک‌شاخان خاموش رسیدند. یکی از آن‌ها پلک زد. کره‌تک‌شاخ کوچکی که سر بر پهلوی مادرش نهاده بود، نفس کشید، پس از او دیگری برخاست و دیگری. در چشم‌برهم‌زدنی، دشت از جنبش پر شد و هزاران تک‌شاخ سپید، چونان موجی از برف، به سوی آسمان دویدند. دروازه‌ها گشوده شدند. زنجیرهای تاریکی از هم گسستند. و برای نخستین بار پس از هزاران سال، آسمان گریست. اما این بار، گریه‌اش بی‌صدا نبود. بارانی از روشنایی فرو ریخت؛ بارانی که نه زمین را خیس می‌کرد و نه برگ‌ها را خم، بلکه بر دل هر جانوری که زیر آن می‌ایستاد، خاطره‌ای فراموش‌شده می‌نشاند. تک‌شاخ، با شاخ شکسته، بر زمین افتاد. مرد او را در آغوش گرفت. چهره‌ی روشنش آرام‌آرام به رنگ آسمان درآمد و شکاف سیاه سینه‌اش بسته شد. «چرا؟» زمزمه کرد. «چرا مرا نکشتی؟» تک‌شاخ دیگر توان سخن گفتن نداشت، اما مرد، پاسخ را در چشمان او دید. او نیامده بود تا آسمان را از میان بردارد، آمده بود تا به یادش آورد که هنوز می‌تواند دوست بدارد. بامداد، هنگامی که نخستین پرتو خورشید از فراز کوه سپیده سر برآورد، آسمان دوباره آبی بود. ماه در کرانه‌ی باختری رنگ می‌باخت و ستارگان، یکی پس از دیگری، به خواب می‌رفتند. ابرها در دوردست می‌جنبیدند و باد، گیسوان درختان را نوازش می‌کرد. جهان، بار دیگر به جنبش افتاده بود. اما تک‌شاخ دیگر آن تک‌شاخ پیشین نبود. شاخش شکسته بود و در جای آن، تنها برآمدگی کوچکی بر پیشانی‌اش مانده بود. یالش سپیدی پیشین را نداشت و چشمانش، که روزگاری دو پاره از ژرفای آسمان بودند، اکنون به رنگ سبزه‌های پس از باران درآمده بودند. مرد او را تا پای کوه همراهی کرد. در آنجا، راهشان از هم جدا می‌شد. «به بیشه‌ات بازگرد، فرزند آسمان.» تک‌شاخ به او نگریست. «تو چه خواهی کرد؟»

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش سوم
در میانه‌ی آن گستره، دریایی وارونه موج می‌زد. آب‌هایش به جای آنکه به ژرفای زمین فرو روند، رو به بالا می‌خروشیدند و کوه‌هایی از مه، همچون کشتی‌های غرق‌شده، در آن شناور بودند. در دوردست، هفت دروازه‌ی بلند بر فراز ابرها ایستاده بود؛ هر یک از دروازه‌ای از روزگاری کهن‌تر، و هر یک بسته با زنجیری از تاریکی. تک‌شاخ دریافت که آنچه از زمین می‌دید، تنها رویه‌ی آسمان بود. آسمان نیز سرزمینی داشت؛ سرزمینی پنهان از چشم آدمیان، که رودهایش نور بودند، کوه‌هایش از خواب ستارگان پدید آمده بودند و در ژرفای دشت‌هایش، بذرهایی می‌روییدند که اگر بر زمین می‌افتادند، به هزاران خورشید بدل می‌شدند. اما اکنون آن سرزمین می‌مرد. تک‌شاخ به سوی دروازه‌ها رفت. هنگامی که از نخستین دروازه گذشت، صدای گریه‌ی کودکی را شنید،دروازه‌ی دوم آواز پرنده‌ای را در خود داشت که جفتش را گم کرده بود، دروازه‌ی سوم خنده‌ی زنی را که نام مرده‌ای را از یاد برده بود و دروازه‌ی چهارم، سکوت خانه‌ای را که سال‌ها بود هیچ‌کس در آن به انتظار بازگشت کسی ننشسته بود. تک‌شاخ در برابر هر دروازه درنگ کرد. همه‌ی این صداها را می‌شناخت، هرچند هرگز آن‌ها را نشنیده بود. گویی اندوه همه‌ی جانداران، پیش از آنکه به زبان درآید، راهی به دل او یافته بود. هنگامی که از دروازه‌ی پنجم گذشت، دیگر نتوانست پیش‌تر رود. در برابرش، دشتی گسترده بود که بر آن هزاران تک‌شاخ سپید خفته بودند. برخی شاخ‌هایی شکسته داشتند، برخی یال‌هایی خاکستری و برخی چشمانی باز که در آن‌ها هیچ نوری نبود. همه آرامیده بودند، چنان‌که گویی تنها اندکی خسته‌اند و به‌زودی برمی‌خیزند. تک‌شاخ نزدیک رفت. در میان آن‌ها، کره‌تک‌شاخ کوچکی دید که سرش بر پهلوی مادری نهاده بود. تن هر دو سرد بود و بر شاخ کوچک آن کره، قطره‌ای نور می‌درخشید. تک‌شاخ آن نور را شناخت. همان روشنایی بود که از شاخ خودش برمی‌خاست. در آن دم، راز واپسین پیمان را دریافت، او نخستین تک‌شاخ نبود، آخرین نیز نبود،همه‌ی آن‌ها فرزندان آسمان بودند؛ نگهبانانی که در روزگار پیوند دو جهان زاده شده بودند تا میان خاک و ستاره، راهی روشن بماند. اما هنگامی که آسمان از زمین روی گرداند، پیمانشان نیز رو به فراموشی رفت. یکی پس از دیگری خاموش شدند و آنچه از آنان باقی ماند، افسانه‌ای بود که هیچ‌کس دیگر باور نداشت. تنها او مانده بود. نه از آن رو که نیرومندتر بود. بلکه از آن رو که دیرتر از همه، از دوست داشتن دست کشیده بود. دروازه‌ی ششم بی‌آنکه تک‌شاخ به آن نزدیک شود، گشوده شد. در پس آن، مردی ایستاده بود که چهره‌اش از روشنایی ساخته شده بود و جامه‌اش همچون شفق در باد می‌جنبید. گیسوانی سپید داشت و چشمانی به رنگ آسمان پیش از توفان. تک‌شاخ دانست که او را پیش‌تر دیده است؛ در خواب‌هایی که از یاد برده بود، در بازتاب ماه بر آب، و در ژرفای همان اندوه بی‌نامی که سال‌ها با خود کشیده بود. مرد گفت: «آمدی.» تک‌شاخ پاسخ داد: «مرا فراخواندی.» «آری.» «پس بگو چه باید کنم.» مرد به زخم سیاه نگریست. «باید مرا بکشی.» باد ایستاد، رودهای نور از جنبش بازماندند. تک‌شاخ گامی پس رفت. «تو آسمانی؟» «من آن چیزی هستم که از آسمان باقی مانده است.» مرد دست بر سینه نهاد. در میانه‌ی سینه‌اش، شکافی سیاه دهان گشوده بود و از درون آن، ستارگانی خاموش فرو می‌ریختند. «هنگامی که از زمین گریختم، پنداشتم اگر دورتر شوم، از رنج دور خواهم ماند. اما هرچه بالاتر رفتم، تنهاتر شدم. ستارگان را از یاد بردم، نام درختان را از یاد بردم و سرانجام، نام خودم را نیز فراموش کردم. از آن پس، تنها ترس در من ماند؛ ترس از بازگشت، ترس از شکست و ترس از آنکه روزی دریابم همه‌ی این بلندی‌ها، هیچ ارزشی بیش از یک خانه‌ی کوچک بر زمین ندارند.» تک‌شاخ خاموش بود. مرد ادامه داد: «این تاریکی، اندوه من است؛ اندوهی که آن‌قدر در خود نگاه داشتم تا از من بزرگ‌تر شد. اکنون می‌خواهد همه‌چیز را در خود فرو ببرد. اگر شاخت را در قلب من فرو کنی، آسمان خواهد مرد؛ اما زمین زنده خواهد ماند. اگر چنین نکنی، تاریکی هر دو جهان را خواهد بلعید.» تک‌شاخ به زخم سیاه نگریست. پس همه‌ی این راه، همه‌ی آن دروازه‌ها، همه‌ی آن جان‌های خاموش، برای رسیدن به همین گزینش بود. بکشد و همه‌چیز را از میان ببرد، یا نکشد و همه‌چیز را از میان ببرد. پرسید: «راه دیگری نیست؟» مرد لبخندی زد؛ لبخندی خسته که در آن نه امید بود و نه نومیدی. «اگر بود، تو را فرا نمی‌خواندم.»

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش دوم
باد از میان سنگ‌ها گذشت و خاکستر سردی را بر پای تک‌شاخ نشاند. او گفت: «پس بگو چه هستم.» پیرزن سر برداشت. چشمانش دو گودال تاریک بودند و در ژرفای هر یک، ستاره‌ای مرده می‌درخشید. «تو واپسین پیمان آسمان و زمینی. روزگاری، آسمان آن‌قدر به زمین نزدیک شد که ریشه‌هایش در دل کوه‌ها دوید و بارانش در خون جانوران روان گشت. از آن پیوند، تو زاده شدی؛ نه از پدر و مادر، که از خواهش دو جهان برای آنکه هیچ‌گاه از یکدیگر جدا نمانند.» تک‌شاخ خاموش ماند. پیرزن ادامه داد: «اما آسمان، از نزدیک بودن به زمین ترسید. دانست که هر چه به خاک نزدیک‌تر شود، روزی باید از آن دل بکند. پس خویشتن را بالا کشید؛ چندان بالا که رشته‌های پیوند گسستند. از آن روز، آسمان و زمین از هم دور ماندند و تو، میان آن دو، بی‌خانه شدی.» تک‌شاخ به شاخ خود نگریست. پس آن درد دیرینه، آن دلتنگی بی‌نام، آن کشش همیشگی به سوی بلندی‌ها، همه از همین بود؟ او آهسته پرسید: «اکنون چه بر سر آسمان آمده است؟» پیرزن به زخم سیاه دوردست نگریست. «آنچه از جدایی زاده شد، اکنون به سراغ جدایی آمده است. تاریکی‌ای که آن بالا می‌بینی، سایه‌ی آسمان نیست؛ سایه‌ی چیزی است که آسمان از آن می‌ترسد.» «چه چیز؟» پیرزن برخاست. سایه‌اش بر سنگ‌ها افتاد، اما سایه به‌جای آنکه از تنش پیروی کند، به سوی کوه خزش کرد. «خودش.» تک‌شاخ از راهی بالا رفت که هر گامش، پاره‌ای از جهان آشنا را از او می‌گرفت. در آغاز، درختان هنوز سبز بودند و جویبارها هنوز آواز می‌خواندند؛ اما هرچه بالاتر می‌رفت، برگ‌ها به خاکستر بدل می‌شدند، آب‌ها در میانه‌ی روان بودن از جنبش بازمی‌ماندند و صدای جهان، چونان آواز دورشونده‌ی مادری، در پس سرش گم می‌شد. در نیمه‌ی راه، به دروازه‌ای رسید که از شاخ‌های جانوران مرده ساخته شده بود. هزاران شاخ، درهم‌تنیده و پیچان، ستونی بلند پدید آورده بودند و میان آن‌ها، جمجمه‌هایی آویخته بود که از چشمخانه‌های تهی‌شان نور آبی می‌تراوید. دروازه سخن گفت: «آن‌که می‌خواهد به آسمان برسد، باید آنچه را که از آن او نیست، بر زمین بگذارد.» تک‌شاخ پرسید: «و آن چیست؟» دروازه پاسخ داد: «اندوهت.» تک‌شاخ لحظه‌ای خاموش ماند. سپس گفت: «اگر اندوهم را بگذارم، چه چیزی از من می‌ماند؟» دروازه لرزید. هیچ‌کس، از آغاز روزگار، چنین پرسشی از آن نکرده بود. آنگاه شاخ‌های مردگان از هم گشوده شدند و راهی باریک پدید آمد و تک‌شاخ گذشت. در پس دروازه، دشتی از آینه گسترده بود. هر آینه، تصویری از زندگی او را نشان می‌داد؛ اما نه آن زندگی که گذشته بود، بلکه آنچه می‌توانست باشد. در یکی، تک‌شاخی را دید که در بیشه‌ای سرسبز می‌دوید و هیچ‌گاه آوای گریستن آسمان را نشنیده بود. در دیگری، خود را دید که در کنار تک‌شاخی دیگر آرمیده بود؛ هم‌نژادی سپید با چشمانی گرم که سرش را بر گردن او نهاده بود و با آسودگی نفس می‌کشید. در آینه‌ای دیگر، تک‌شاخ پیر و خسته‌ای بود که در واپسین روزهای زندگی، زیر درختی کهنسال دراز کشیده بود. آسمان آبی بود و ستارگان بر جای خود می‌درخشیدند. هیچ زخمی بر پیکر گیتی نبود. تک‌شاخ ایستاد. برای نخستین بار چیزی جز آسمان خواست، خواست در بیشه بماند، خواست هرگز آن زخم سیاه را نبیند،خواست زندگی‌ای داشته باشد که در آن، بیدار شدن در سپیده‌دم، خود گونه‌ای خوشبختی باشد. آینه‌ها زمزمه کردند: «بمان. هیچ‌کس از تو نخواسته که جهان را نجات دهی.» و این سخن، از هر نفرینی سهمگین‌تر بود زیرا راست می‌گفتند، هیچ‌کس از او نخواسته بود. او می‌توانست بازگردد؛ می‌توانست سر به زیر اندازد و باقی روزگارش را در بیشه بگذراند. آسمان می‌مرد و زمین روزی بی‌ستاره می‌شد، اما تک‌شاخ همچنان می‌توانست به چشمه برود، از آب بنوشد و زیر درخت بلوط بخوابد. جهان، بی‌گمان، بی‌او نیز به پایان می‌رسید. تک‌شاخ چشم فروبست. تصویر آن بیشه را به یاد آورد؛ نه بیشه‌ای که آینه نشانش می‌داد، بلکه بیشه‌ی راستینش را، با شاخه‌های شکسته، برگ‌های پوسیده و زمستان‌هایی که هرگز از راه نرسیدنشان را به کسی وعده نداده بودند. زندگی او هرگز بی‌نقص نبود. اما از آن او بود و درست به همین سبب، نمی‌توانست بگذارد همه‌ی جهان از آنچه دوست می‌داشت، تهی شود. چشم گشود و از میان آینه‌ها گذشت. پشت سرش، همه‌ی تصویرها شکستند. صدای شکستنشان، چونان هزاران گریه‌ی فروخورده، در دشت پیچید. در فراز کوه، آسمان دیگر آبی نبود. گستره‌ای بی‌کران از سپیدی بر فراز جهان آویخته بود؛ سپیدی‌ای سرد و بی‌جان، همچون چهره‌ی مرده‌ای که همه‌ی خونش را از دست داده باشد. نه خورشیدی در آن می‌درخشید، نه ماهی و نه ستاره‌ای.

تک‌شاخ سپید و هفت دروازه‌ی ابر: بخش اول
می‌گویند پیش از آنکه آدمی، نامی بر کوه‌ها بگذارد و رودها را در بسترهای سنگی به بند کشد، آسمان نزدیک‌تر بود؛ چندان نزدیک که اگر کسی بر بلندای کوهی می‌ایستاد و دست برمی‌افراشت، انگشتانش در گیسوان آبی آن گم می‌شد. ابرها گله‌های سپیدی بودند که شبانشان باد بود، ماه چراغی آویخته بر ایوان گیتی بود و ستارگان، دانه‌های زرینی بودند که از دامان شب فرو می‌ریختند. در آن روزگاران، هر چیز را جانی بود و هر جانی را آوایی؛ درختان در خواب با ریشه‌هایشان سخن می‌گفتند، سنگ‌ها یاد باران‌های هزارساله را در دل داشتند و آسمان، هر بامداد، پیش از آنکه چشم بگشاید، نام همه‌ی جانوران زمین را یکایک بر زبان می‌راند. جز یک تن. نام او را هیچ‌کس نمی‌دانست. او تک‌شاخی بود سپیدتر از برف کوهستان‌های دست‌نخورده، با یالی به رنگ مهتاب و چشمانی که گویی دو پاره از ژرفای آسمان در آن‌ها افتاده بود. بر پیشانی‌اش شاخی بلند و باریک روییده بود، چونان شاخه‌ای از درختی که ریشه در جهان خاکی نداشت. هنگامی که می‌دوید، سبزه‌ها از خواب برمی‌خاستند؛ هنگامی که می‌ایستاد، باد از رفتن بازمی‌ماند؛ و هنگامی که سر به سوی آسمان می‌گرفت، ستارگان اندکی فروتر می‌آمدند تا او را بهتر ببینند. با این‌ همه، تک‌شاخ شاد نبود. در دل شب، هنگامی که دیگر جانوران به آغوش خواب می‌رفتند و جنگل، خویشتن را به سکوت می‌سپرد، او از بیشه بیرون می‌آمد و بر فراز تپه‌ای سنگی می‌ایستاد. سپس سر برمی‌افراشت و به آسمان می‌نگریست؛ چندان دراز که سپیده از راه می‌رسید و شب، خسته و خاموش، از کنار او می‌گذشت. او در پی چیزی بود که خود نیز نامش را نمی‌دانست، شاید خانه‌ای که هرگز ندیده بود، شاید خانواده‌ای که چهره‌‌ی آن‌ها را به یاد نمی‌آورد، یا شاید پاسخی برای این پرسش که چرا، از میان همه‌ی جانوران گیتی، تنها او می‌توانست آوای گریستن آسمان را بشنود. آسمان می‌گریست، نه آن‌گونه که ابرها باران می‌بارند؛ گریستن او بی‌صدا بود. ستاره‌ای که هر شب از جای خود اندکی کمرنگ‌تر می‌شد، ابری که بی‌هیچ بادی پاره‌پاره می‌گشت، یا ماهی که گاه در میانه‌ی آسمان رنگ می‌باخت و به سپیدی استخوان درمی‌آمد؛ همه نشان آن اندوه پنهان بودند و هیچ‌کس جز تک‌شاخ آن را نمی‌دید. شبی، در واپسین روزهای پاییز، هنگامی که برگ‌ها چون پرهای سوخته بر خاک می‌افتادند، آسمان ناگهان شکافت. نخست، نواری باریک و سیاه در میان ستارگان پدیدار شد؛ چنان باریک که چشم هر بیننده‌ای آن را با رشته‌ای از موی شب اشتباه می‌گرفت. سپس آن رشته گشوده شد، همچون زخمی بر پیکر زنده‌ی گیتی، و از درونش تاریکی‌ای بیرون خزید که نه رنگ شب داشت و نه بوی سایه. ستارگان خاموش شدند، ماه لرزید. کوه‌ها، که از آغاز جهان سر فرود نیاورده بودند، ناله‌ای از ژرفای سنگ‌هایشان برآوردند. آنگاه صدایی در سراسر گیتی پیچید؛ صدایی نه بلند و نه آهسته، بلکه چنان سنگین که هر جنبنده‌ای معنای آن را در استخوان‌های خویش احساس کرد. «آنچه از آن آسمان بود، به آسمان بازخواهد گشت.» با شنیدن این سخن، تک‌شاخ سر بلند کرد. در همان دم، شاخش درد گرفت. دردی تیز و سوزان، گویی ستاره‌ای را در پیشانی‌اش فرو برده باشند. زانوانش خم شد و بر زمین افتاد. از نوک شاخش رشته‌ای از روشنایی برخاست؛ روشنایی‌ای کم‌جان و لرزان که راه خود را در میان درختان گشود و به سوی آن زخم سیاه روان شد و او دانست، نه آنکه به یاد آورده باشد؛ دانستن، گاه پیش از یادآوری از راه می‌رسد. آسمان او را فراخوانده بود. تک‌شاخ از جای برخاست. واپسین بار به بیشه‌ی خویش نگریست؛ به درخت بلوطی که سال‌ها پناهش داده بود، به چشمه‌ای که در آب زلالش تصویر ماه را می‌دید، و به دشتی که رد پاهایش در هر گوشه‌ی آن مانده بود. می‌دانست که شاید دیگر بازنگردد. بااین‌همه، راه افتاد زیرا برخی نداها را نمی‌توان نشنیده گرفت؛ حتی اگر پاسخ دادن به آن‌ها، بهای از دست دادن همه‌چیز باشد. راه آسمان از بلندای کوه سپیده می‌گذشت؛ کوهی که هیچ پرنده‌ای بر فرازش پرواز نکرده بود و هیچ آدمی از دیدن قله‌اش بازنگشته بود. پای کوه، پیرزنی نشسته بود که جامه‌ای از تارهای خاکستری بر تن داشت. موهایش تا زمین می‌رسید و چهره‌اش چنان پرچین بود که گویی سالیان دراز، همه‌ی رنج‌های جهان را بر آن نوشته بودند. هنگامی که تک‌شاخ نزدیک شد، پیرزن بی‌آنکه سر بردارد، گفت: «دیر آمدی، فرزند آسمان.» تک‌شاخ ایستاد. این نخستین بار بود که کسی او را فرزند آسمان می‌خواند. پرسید: «تو مرا می‌شناسی؟» پیرزن خندید؛ خنده‌ای خشک، همچون شکستن شاخه‌ای مرده. «من هر آنچه را که از یاد رفته، به یاد دارم. و هر آنچه را که هنوز زاده نشده، در خواب دیده‌ام. اما شناختن تو، دشوارتر از شناختن مرگ نیست؛ زیرا تو همان چیزی هستی که نباید زنده می‌ماند.»

دیو و بابونه: بخش چهارم
پس برخاست. به بلندترین کوه آن سرزمین رفت؛ کوهی که مردمان می‌گفتند در دلش چشمه‌ای از آب زندگی نهفته است. راه، باریک و یخ‌بسته بود و باد، همچون هزار گرگِ گرسنه، بر تنش می‌کوبید. دیو لغزید، برخاست، خون از کف دستش بر سنگ ریخت و باز بالا رفت. در میانهٔ راه، صدایی از دل کوه برخاست: «بازگرد، ای فرزند تاریکی. آنچه می‌خواهی، بهایش از توان تو بیرون است.» دیو ایستاد. «بهایش چیست؟» صدا گفت: «آنچه در توست و هیچ‌گاه به کسی نداده‌ای.» دیو به دست‌هایش نگریست. به دستانی که می‌توانستند درختی را از ریشه برکنند، اما هرگز نتوانسته بودند کسی را در آغوش بگیرند، بی‌آنکه از شکستن او بترسند. پرسید: «اگر بدهم، دختر زنده می‌ماند؟» کوه پاسخ داد: «نه.» دیو سر برداشت. صدا گفت: «هیچ‌کس چنین پیمانی با مرگ نمی‌بندد. می‌توانی تنها آنچه را که هنوز از دست نرفته است، نجات دهی.» دیو مدتی به سنگ‌های پیش رویش نگریست. سپس گفت: «پس بگذار بهایش را بدهم.» کوه لرزید. از شکاف میان دو تخته‌سنگ، چشمه‌ای کوچک بیرون زد. آبش نه سپید بود و نه زلال؛ به رنگ سپیده‌دمی که هنوز نرسیده باشد. دیو زانو زد و کاسهٔ سنگی خویش را از آن پر کرد. هنگام بازگشت، برف بند آمده بود و در دوردست، آسمان برای نخستین بار اندکی روشن می‌نمود. دختر هنوز زنده بود، اما چشمانش به دشواری گشوده می‌شدند. دیو کنار بسترش نشست. کاسهٔ آب را به لبان او نزدیک کرد و اندکی از آن در دهانش ریخت. دختر سرفه کرد، سپس چشم گشود. نخست گمان کرد خواب می‌بیند. گفت: «تو... چرا اینجایی؟» دیو پاسخی نداد. دختر نگاهی به کاسه انداخت. «این چیست؟» «آب.» دختر، با آنکه بیمار بود، لبخند کم‌رنگی زد. «می‌دانم آب چیست.» دیو سرش را پایین انداخت. «این آب، بهای چیزی‌ست که دیگر نخواهم داشت.» دختر به او نگریست. خواست چیزی بپرسد، اما دیو کاسه را کنار گذاشت و از اتاق بیرون رفت. روز بعد دختر توانست بنشیند، سه روز بعد برخاست و در هفتمین روز، با گام‌هایی سست از خانه بیرون رفت. نخستین کسی که دید، دیو بود؛ نشسته بر خاک دشت، با دو دست بزرگ که بر زانوهایش افتاده بودند. شاخ‌هایش هنوز سیاه بودند و پیکرش هنوز چنان هراس‌انگیز می‌نمود که هیچ آدمی به‌آسانی نزدیکش نمی‌شد. اما چیزی در چهره‌اش دگرگون شده بود. چشمانش دیگر به رنگ خاکستر نبودند. در ژرفای آن دو چشم، چیزی روشن می‌سوخت؛ نه چون آتش، که چون اخگری که زیر خاکستر پنهان مانده باشد. دختر نزدیک رفت. دیو سر بلند کرد. دختر پرسید: «چه از دست داده‌ای؟» دیو گفت: «چیزی که هرگز نمی‌دانستم دارمش.» دختر پاسخی نداد. آنگاه چشمش به دشت افتاد، بابونه هنوز آنجا بود. ساقه‌اش خمیده بود و گلبرگ‌هایش از سرما رنگ باخته بودند، اما زنده مانده بود. دختر زانو زد و با نوک انگشتانش خاک پیرامون آن را لمس کرد. سپس سر به سوی دیو برگرداند و گفت: «بهار نزدیک است.» دیو به آسمان نگریست. «از کجا می‌دانی؟» دختر گفت: «نمی‌دانم.» و خندید. «اما دلم می‌خواهد باشد.» بهار، آن سال، دیر از راه رسید. نخستین جوانه‌ها از پای درختان برآمدند و چشمه‌های خشکیده، آهسته‌آهسته زبان گشودند. -پایان-


دیو و بابونه: بخش سوم
دیو خواست بگوید که چند قطره آب چه ارزشی دارد، هنگامی که رودها خشکیده‌اند و دریاها از سرزمینشان دورند؟ خواست بگوید که این باران، نه مرده‌ای را زنده می‌کند و نه نانی بر سفره می‌گذارد اما نگاه دختر، او را از گفتن بازداشت. او باران را چون گنجی گران‌بها در کف گرفته بود؛ نه به این گمان که جهان دگرگون شده است، بلکه چون جهان، پس از سال‌ها، چیزی هرچند اندک به او بخشیده بود. دیو برای نخستین بار اندیشید که شاید گرسنگی، تنها نداشتن خوراک نیست. شاید آدمی نیز، اگر سالیان دراز از مهر و امید بی‌بهره بماند، از درون چنان تهی می‌شود که دیگر هیچ چیز، حتی فراوانیِ جهان، سیرش نمی‌کند.این اندیشه را از خود راند. دیو از اندیشیدن خوشش نمی‌آمد. اندیشه، دری بود که اگر گشوده می‌شد، راه بازگشت نداشت. اما آن شب، هنگامی که به غار بازگشت، خواب به چشمش نیامد. در گوشه‌ای از غار، استخوان سپیدی افتاده بود که سال‌ها پیش از گردن جانوری بزرگ بیرون کشیده بود. آن را برداشت و در مشت فشرد. استخوان شکست؛ همان‌گونه که همیشه می‌شکست. بااین‌همه، چیزی در دل دیو نشکست که او بتواند صدایش را بشنود. چیزی، آرام و بی‌صدا، ترک برداشت. زمستان از راه رسید. برف، جنگل را در کفن سپید خویش پیچید و باد، زوزه‌کشان از شکاف کوه‌ها گذشت. دشت زیر یخ پنهان شد و بابونه، که تا آن روز در برابر سرما ایستاده بود، سر خم کرد. دختر دیگر نمی‌خندید. هر روز به دشت می‌آمد، برف را از پیرامون گل کنار می‌زد و دست‌های یخ‌زده‌اش را دور ساقه‌اش می‌گرفت. دیو بارها گفت که این کار سودی ندارد گل خواهد مرد، چنان‌که همه‌چیز می‌میرد. دختر گوش نمی‌داد. روزی دیو خشمگین از این سرسختی بی‌ثمر، فریاد زد: «چرا دست برنمی‌داری؟ مگر نمی‌بینی که این خاک، مرده است؟» دختر سر برداشت. چهره‌اش از سرما کبود شده بود و لب‌هایش از درد می‌لرزیدند. گفت: «تو از کجا می‌دانی؟» دیو برآشفت. «چون اینجا زیسته‌ام! چون این خاک را از روزگاری که هنوز نامی نداشت می‌شناسم! چون دیده‌ام درختانش چگونه مرده‌اند و چشمه‌هایش چگونه فروخفته‌اند!» دختر برخاست. با آنکه سرش تا زانوی دیو نیز نمی‌رسید در آن دم چنان به او نگریست که دیو ناچار شد یک گام پس بنشیند. گفت: «تو همه این سال‌ها اینجا زیسته‌ای و هنوز نمی‌دانی خاک مرده چیست.» دیو دندان بر هم سایید. «پس بگو!» دختر دستش را بر سینه گذاشت. «خاک مرده آن نیست که چیزی در آن نروید. خاک مرده آن است که دیگر کسی برایش سوگوار نباشد.» باد در دشت خاموش شد. دختر ادامه داد: «این بابونه اگر بمیرد، من باز هم به اینجا خواهم آمد. اگر خاکش را باد ببرد، باز هم به یادش خواهم بود. اگر هیچ‌کس نداند که روزگاری در اینجا گلی روییده، من خواهم دانست. تو می‌گویی این خاک مرده است؛ اما من هر روز چیزی از آن را با خود به خانه می‌برم، هرچند خانه‌ای ندارم.» دیو خاموش ماند. سپس دختر دوباره زانو زد و برف را از پیرامون گل کنار زد. دیو به دست‌های او نگریست؛ دست‌هایی کوچک، سرخ و ترک‌خورده که با آن همه ناتوانی، از کاری دست نمی‌کشیدند که بزرگ‌ترین دستان جهان نیز از انجامش درمانده بودند. آن شب، دیو به غار نرفت. در پای کوه نشست و تا بامداد به دشت نگریست. برای نخستین بار پس از سالیان دراز، از مرگ چیزی نترسید. از آن می‌ترسید که روزی برسد و دیگر کسی نباشد که برای چیزی سوگواری کند. در واپسین شب زمستان، دختر بیمار شد. نخست گمان کرد سرماست؛ سپس تنش به لرزه افتاد و نفس‌هایش کوتاه شد. روز بعد نتوانست به دشت برود. روز پس از آن نیز. و چون سومین روز سپری شد، دیو دریافت که چیزی در جهان دگرگون شده است؛ چیزی که با سنگ شکستن و درخت از ریشه کندن نمی‌توانست در برابرش بایستد. به دهکده رفت. مردمان، چون او را دیدند، درها را بستند. کودکان را به زیرزمین بردند و پیران، با دست‌هایی لرزان، چوب و داس برداشتند. دیو از میان خانه‌ها گذشت؛ بی‌آنکه کسی را بیازارد، بی‌آنکه چیزی بخواهد. تنها به دنبال کسی می‌گشت که بداند چگونه می‌توان جانِ دختری را از چنگ مرگ بیرون کشید اما هیچ‌کس در را نگشود. در واپسین خانه، پیرزنی از پس پنجره به او نگریست و گفت: «از ما چه می‌خواهی، ای دیو؟» دیو پاسخ داد: «دارو.» پیرزن خندید؛ خنده‌ای خشک و تلخ. «برای چه کسی؟» «برای دختر.» «کدام دختر؟» دیو لحظه‌ای خاموش ماند، نمی‌دانست دختر چه نامی دارد. پیرزن نگاهش را از او برگرفت. «اگر از ماست، بگذار بمیرد. اگر از توست، خودت نجاتش بده.» پنجره بسته شد. دیو تا مدتی همان‌جا ایستاد. سپس سر به زیر انداخت و به جنگل بازگشت. آن شب، برای نخستین بار در عمرش، گریست. اشک از چشمان خاکسترگونش فرو نریخت؛ زیرا دیو نمی‌دانست چگونه باید گریست. تنها گلویش چنان تنگ شد که گویی کوهی را در آن نهاده باشند و سینه‌اش از دردی انباشته شد که نه می‌توانست آن را با چنگال بدراند و نه با دندان خرد کند.

دیو و بابونه: بخش دوم
دختر دست‌هایش را اندکی گشود. میان انگشتانش گلی کوچک بود؛ سپید، با دایره‌ای زرد در میانه، و چند برگ باریک که به سبزی نخستین بهار می‌مانست. گفت: «اگر برخیزم، این می‌شکند.» دیو به گل نگریست. نمی‌دانست چه بگوید. در تمام عمرش، چیزهای بسیاری را شکسته بود؛ استخوان، شاخ، تنهٔ درخت، سنگ، دروازه و حتی شمشیرهایی را که پهلوانان با هزار آرزو بر او فرود آورده بودند. اما هیچ‌گاه نشنیده بود کسی به خاطرِ گلی از گریز بازماند. پرسید: «نامش چیست؟» دختر گفت: «بابونه.» دیو واژه را آهسته بر زبان گرداند؛ گویی سنگ‌ریزه‌ای ناآشنا را در دهان می‌چرخاند. «بابونه.» آنگاه به گل نگریست و خندید. خنده‌اش چنان زمخت و ناخوش بود که دو کلاغ از شاخه‌ای دور پر گشودند. گفت: «برای این گیاه بی‌پناه، نامی چنین نرم نهاده‌اند؟» دختر گفت: «نامش نرم است؛ نه خودش.» دیو پرسید: «چه سختی در اوست؟» دختر گل را به خاک نزدیک کرد و گفت: «این گل در خاکی می‌روید که هیچ‌کس نمی‌خواهدش.» سپس، بی‌آنکه به دیو بنگرد، افزود: «شاید همین بس باشد.» دختر هر روز به دشت می‌آمد. نامش را از او نپرسیدند؛ دست‌کم دیو نپرسید. و چون کسی نامش را نمی‌دانست، در آن دشتِ بی‌سپیده، او را با همان چیزی می‌شناختند که در دست داشت؛ دختر بابونه. دختر از دهکده‌ای در آن سوی رود خشک آمده بود؛ دهکده‌ای که مردمش از سالیان پیش دیگر بذر نمی‌کاشتند، زیرا خاک چیزی پس نمی‌داد و باران، چون می‌بارید، گویی از آسمان خاکستر می‌ریخت. پدرش مرده بود، مادرش در زمستانی بی‌برف از گرسنگی جان داده بود و برادر کوچکش، که روزگاری در کنار چشمه برای گنجشکان دانه می‌پاشید، بهار پیش در خواب خاموش شده بود. دختر پس از آن، دیگر در دهکده نمانده بود. نه آنکه خانه را دوست نمی‌داشت؛ خانه هنوز بوی مادرش را می‌داد و بر دیوارش جای دست کوچک برادرش مانده بود. اما آدمی گاه از چیزی که دوست می‌دارد، دور می‌شود؛ نه از آن رو که مهرش کم شده باشد، بلکه چون ماندن، هر روز اندکی دیگر از او را می‌کشد. پس راه افتاده و به دشت رسیده بود؛ جایی که پیرزنی، سال‌ها پیش، از آن برایش گفته بود. پیرزن گفته بود: «در آن دشت، اگر خوب بنگری، بابونه می‌روید. هر جا بابونه باشد، خاک هنوز همه‌چیز را از یاد نبرده است.» دختر آمده بود تا ببیند آیا راست گفته است یا نه و راست گفته بود. در میان خاکستر و خار، تنها همان یک بوتهٔ بابونه روییده بود؛ گویی زمین، با واپسین توان خویش، مشتی سپیدی را از دل تاریکی بیرون فرستاده باشد. دختر هر روز به آن سر می‌زد. خاک پیرامونش را نرم می‌کرد، اندکی آب از مشک خویش بر ریشه‌اش می‌ریخت و با او سخن می‌گفت. از برادرش می‌گفت، از دست‌های مادرش، از خانه‌ای که دیگر در آن چراغی روشن نمی‌شد و از روزهایی که گمان می‌کرد پایان ندارند. بابونه پاسخی نمی‌داد. اما دختر، پس از سال‌ها، دیگر از خاموشی نمی‌رنجید. برخی خاموشی‌ها از هزار سخن راست‌گوترند؛ به‌ویژه آن خاموشی که چیزی از تو نمی‌خواهد. دیو نیز هر روز به تماشایش می‌آمد. نخست از دور؛ پس نزدیک‌تر. سپس چنان نزدیک که سایه‌اش بر گل می‌افتاد و دختر، بی‌آنکه سر بردارد، می‌گفت: «کنارتر بایست. آفتاب اندک اینجا را هم از او می‌گیری.» دیو می‌گفت: «من آفتابی ندیده‌ام.» دختر پاسخ می‌داد: «پس چگونه می‌دانی سایه‌ات کجاست؟» و دیو، که برای هر پرسش دشوار پاسخی از سنگ و خشم در آستین داشت، در برابر این یکی خاموش می‌ماند. روزها گذشتند. دختر به دیو آموخت که چگونه خاک پیرامون بابونه را بی‌آنکه ریشه‌اش آسیب ببیند، کنار بزند. دیو به دختر آموخت که کدام سنگ‌ها زیر پا می‌لغزند و کدام درختان، با آنکه خشک می‌نمایند، هنوز در دل تنه‌شان اندکی جان دارند. گاه دختر برایش از پرندگان می‌گفت؛ از گنجشکی که دانه می‌ربود و از کبوتری که به جای نشستن بر بام، بر شانهٔ پدرش می‌نشست. دیو از پرندگان چیزی نمی‌دانست، مگر آنکه استخوان‌هایشان زیر دندانش به‌آسانی خرد می‌شدند. روزی پرسید: «چرا این‌همه از چیزهایی سخن می‌گویی که دیگر نیستند؟» دختر دست از کار کشید، مدتی به گل نگریست و گفت: «چون اگر یکسره از آنچه نیست سخن نگوییم، شاید روزی یادمان برود که چه چیزهایی باید می‌بودند.» دیو این سخن را نفهمید اما آن را به خاطر سپرد. نخستین باران، در واپسین روزهای پاییز بارید. نه بارانی سخت؛ تنها چند قطره که از آسمانِ بی‌رنگ فرو افتادند و بر خاک نشستند. دختر دست‌هایش را زیر باران گرفت و خندید. خنده‌اش کوتاه بود؛ چنان کوتاه که گویی خود نیز از شنیدن آن در شگفت مانده باشد. دیو به او نگریست. «چرا می‌خندی؟» دختر گفت: «باران است.» «باران را پیش‌تر هم دیده‌ای.» «آری.» «پس چرا؟» دختر به آسمان نگاه کرد. «چون گمان کرده بودم دیگر نخواهد بارید.»

دیو و بابونه: بخش اول
می‌گویند در آن روزگار که هنوز کوه‌ها نام خویش را از یاد نبرده بودند و رودها راز زادن خود را به دریا می‌گفتند، سرزمینی بود که هیچ خورشیدی در آن برنمی‌آمد. نه آنکه آسمانش از خورشید تهی باشد؛ نه. خورشید هر بامداد از پسِ کوه‌های دور سر برمی‌کشید، لیک چون به مرزهای آن سرزمین می‌رسید، گویی چیزی او را به یاد مرگ می‌انداخت؛ روی برمی‌تافت و خون‌فام، پشت کوه فرو می‌رفت. از همین رو، مردمان آنجا روز را تنها در قصه‌های پیران می‌شناختند و کودکان، چون از ایشان می‌پرسیدند روشنایی چیست، پاسخ می‌شنیدند: «چیزی‌ست که دیگر نیست.» در میانهٔ آن سرزمین، جنگلی بود که درختانش چون پیرانِ بی‌گور، ریشه در خاک و شاخه در سیاهی داشتند. هیچ پرنده‌ای بر شاخسارانش آشیان نمی‌ساخت و هیچ جانوری از سایه‌سار آن نمی‌گذشت. برگ‌ها به جای آنکه در باد برقصند، آه می‌کشیدند؛ شاخه‌ها به جای آنکه به آسمان دست دراز کنند، چنگال بر خاک می‌کشیدند. و در ژرفای آن جنگل، زیر کوهی که از روزگارِ نخستین برجای مانده بود، دیوی می‌زیست. نامش را کسی نمی‌دانست. نام، چیزی‌ست که مادر بر فرزند می‌نهد تا جهان بتواند او را از دیگران بازشناسد؛ و این دیو، از همان آغاز، از مادر و نام و آغوش بی‌بهره مانده بود. پیکرش از تنهٔ هزارسالهٔ بلوط ستبرتر بود، شانه‌هایش چون دو تخته‌سنگ بر فراز سینه‌اش نشسته بودند و دست‌هایش، اگر گشوده می‌شدند، می‌توانستند تنهٔ درختی را در میان انگشتان خویش خرد کنند. بر پیشانی‌اش دو شاخ سیاه روییده بود و موهای بلندش، همچون ریشه‌های خشکیده، تا میان کتف‌هایش فرو می‌ریخت. چشمانش زرد نبودند، چنان‌که در افسانه‌ها می‌گویند؛ سرخ هم نبودند. چشمان دیو، به رنگ خاکسترِ آتش‌مرده بود. و این از هر رنگی هراس‌انگیزتر می‌نمود. زیرا در آن چشم‌ها نه خشم بود، نه مهر، نه حتی آن گرسنگی دیرپایی که در نگاه درندگان خانه دارد؛ تنها چیزی بود که آدمی پس از گریستنِ بسیار در چهره می‌یابد: خشکی. دیو سالیان دراز در آن غار زیسته بود. شب را می‌خوابید و روز را، اگر روزی در کار بود، به کندنِ سنگ و شکستنِ استخوانِ درختان می‌گذراند. گاه خرس‌هایی که از سرمای کوه به پناهگاهش می‌آمدند، با دیدن او پا به گریز می‌نهادند؛ گاه مردمانی که راه گم می‌کردند، پیش از آنکه دیو را ببینند، از بوی اندوه غار می‌فهمیدند که به مرزهای مرگ نزدیک شده‌اند. بااین‌همه، دیو هیچ‌کس را نمی‌خورد. این سخن را اگر کسی می‌شنید، شاید می‌خندید؛ زیرا دیوی که آدمیان را نمی‌خورد، در چشم مردمان چه بود جز گرگی که از گوشت بیزار شده باشد؟ اما راستی آن بود که دیو، سال‌ها پیش، از خوردن دست کشیده بود. نه از سرِ بخشایش؛ نه از آن رو که ناگهان دلش به حال آفریدگان سوخته باشد. او تنها یک روز دریافته بود که هیچ‌چیز، هرچند به اندازهٔ یک کوه بزرگ، نمی‌تواند آن گرسنگی درونش را فروبنشاند. گوشت خورده بود، خون نوشیده بود، ریشهٔ درختان را از خاک بیرون کشیده بود و حتی روزگاری، چون هنوز نام ستارگان را می‌دانست، سنگ‌های سپید کوه را به دندان ساییده بود ولی آن تهی‌بودن سیاه، همچنان در او دهان باز می‌کرد، پس دست از خوردن کشیده بود؛ نه از بزرگواری، که از نومیدی. و نومیدی، هنگامی که در دل جانوری بزرگ خانه کند، از خشم نیز ویرانگرتر است. روزی از روزها، که باد از سوی دشت می‌وزید و بوی برفِ دوردست را به درون جنگل می‌آورد، دیو صدایی شنید. آواز نبود؛ زیرا آواز، هرچند اندوهگین، در خود چیزی از امید دارد. این صدا بیشتر به سخن گفتنِ کسی می‌مانست که با خویشتن خویش درد دل کند. دیو از غار بیرون آمد. درختان از سنگینی گام‌هایش لرزیدند و برف نشسته بر شاخه‌ها چون خاکستر فرو ریخت. او از میان درختان گذشت، سنگی را با زانوی خویش شکست و به کنارهٔ جنگل رسید؛ جایی که خاک تیره به دشتی خشک می‌پیوست. آنجا دختری نشسته بود. جامه‌ای از کتان رنگ‌باخته بر تن داشت و گیسوانش از زیر روسری پاره‌اش بیرون ریخته بود. دست‌های باریکش را گرد چیزی گرفته بود که دیو در آغاز، سنگی کوچک پنداشت. دختر سر بلند کرد. چشمش به دیو افتاد. نه فریاد زد، نه گریخت، نه حتی از جا برخاست. تنها اندکی ابرو در هم کشید؛ چنان‌که گویی کسی بی‌اجازه پای بر بساطش نهاده باشد. دیو ایستاد. بسیار سال بود که کسی او را چنین ننگریسته بود. مردمان، چون چشمشان به او می‌افتاد، یا می‌گریختند یا زانو می‌زدند؛ برخی دشنام می‌دادند و برخی به نام خدایان خویش پناه می‌بردند. اما این دختر، گویی با دیوی که پیش رویش ایستاده بود، نه با یک هیولای کوه‌پیکر، که با رهگذری ناخوانده روبه‌رو شده باشد. دیو غرید: «نمی‌ترسی؟» دختر نگاهی به دست‌های بزرگ او انداخت و گفت: «چرا.» دیو اخم کرد. «پس چرا نمی‌گریزی؟»