es
Feedback
گرگےدر دادگاه خدا.

گرگےدر دادگاه خدا.

Ir al canal en Telegram

گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
303
Suscriptores
+1224 horas
+267 días
+1830 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.26 KB

تا لب نِوا رفتم. باد، سردتر از آن بود که بتوان با آن کنار آمد، اما نه آن‌قدر سرد که انسان را از اندیشیدن بازدارد. در واپسین لحظه، ناگهان به ذهنم رسید که شاید فردا، هنوز جمله‌ای نانوشته، کتابی ناخوانده یا آدمی ناشناخته در انتظارم باشد. همین اندیشه، آرام مرا از لبه‌ی آب پس کشید. فردا اما، چنان‌که رسم فرداهاست، معجزه‌ای در آستین نداشت.

sticker.webp0.19 KB

آن‌قدر رمان‌های روسی خوانده‌ام که گمان می‌کنم کوچه‌های سن‌پترزبورگ را، درست چون یکی از ساکنانش، از برم. ابلهانه است اگر بگویم با نِوا نیز خاطره‌هایی دارم؟ شبی، همراه راسکولنیکف، از روی یکی از پل‌هایش تا نیمه‌شب قدم زدم. شبی دیگر، با شاهزاده میشکین، آن‌قدر به آدم‌ها خوش‌بین شدم که برای لحظه‌ای از یاد بردم دنیا همیشه مهربان نیست. چند شب را هم ایوان کارامازوف خواب را از من گرفت؛ تا آنجا که بامداد، با چشمانی خسته، از خود پرسیدم: آیا ایمان، همان تردیدی نیست که هنوز امیدش را از دست نداده است؟ راستش را بخواهی، گاه با خود اندیشیده‌ام اگر تقدیر، زادگاهم را به انتخاب خودم می‌گذاشت، بی‌درنگ روسیه را برمی‌گزیدم. خنده‌دار است، نه؟ آدم، گاهی تمام عمر را در شهری زندگی می‌کند و هرگز اهل آن نمی‌شود؛ و گاهی شهری را که حتی یک‌بار ندیده، چنان دوست می‌دارد که دلش برای کوچه‌هایش تنگ می‌شود.

اگر روزی همه‌ی نامه‌هایی را که ننوشته‌ام کنار هم بگذاری، شاید کتابی قطور به دست آید. عجیب آنکه در تمام آن کتاب، حتی یک بار هم نام تو نوشته نشده است و با این همه، هر کس آن را بخواند بی‌شک خواهد دانست تمام صفحاتش درباره‌ی تو بوده است.

sticker.webp0.25 KB

سخت‌ترین دلتنگی، برای خاطره‌ها نیست؛ برای احتمال‌هایی‌ست که هیچوقت فرصت واقعی شدن پیدا نکردن.

sticker.webp0.23 KB

پرگویی، نشان فراخی دل نیست چه بسیار زبان‌ها که از نادانی می‌جنبند، و چه بسیار سکوت‌ها که از هزار حکایت سنگین‌ترند.

بعضی آدم‌ها زیبایی را در لبخند پیدا می‌کنند. من اما آن را در لحظه‌ای دیدم که خواستی غمگین نباشی و نتوانستی.

sticker.webp0.07 KB

می‌دانی؟ از بچگی عاشق دریا بودم یادم هست خانه‌مان فقط پنج دقیقه با ساحل فاصله داشت هر وقت دلم می‌گرفت، پیاده تا دریا می‌رفتم، گوشه‌ای می‌نشستم و فقط نگاهش می‌کردم. هیچ‌وقت شنا یاد نگرفتم! نه اینکه نتوانم، اتفاقاً بارها شنا کردم اما هیچ‌وقت دلم نخواست یادش بگیرم، می‌دانی چرا؟ چون اگر شنا را یاد می‌گرفتم، دریا دیگر برایم همان دریا نبود، دیگر آن هیجان ناشناخته را نداشت، دیگر خطری نبود، دیگر هر قدم، قمار میان ماندن و غرق شدن نبود. چند بار هم تا مرز غرق شدن رفتم اما حتی همان هم باعث نشد شنا یاد بگیرم. شاید چیزی که دوستش داشتم، خود دریا نبود بلکه راز دریا بود. دوستش داشتم چون نمی‌شناختمش، چون کنارش با تمام آرامشش امنیت نداشتم. این تناقض را دوست داشتم. آن آبی بی‌انتها را... مخصوصاً صبح‌های زود، آبی‌ای که روشن بود اما در همان روشنایی، اندوهی تیره پنهان کرده بود. زیرِ باران، کنار ساحل می‌نشستم مثل آدمی مسخ‌شده به دورترین نقطه‌ی افق زل می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم آیا دریا جایی تمام می‌شود یا فقط چشم من از ادامه دادنش خسته می‌شود؟ از تخته‌سنگ‌ها بالا می‌رفتم، روی بلندترینشان می‌نشستم، زانوهایم را بغل می‌کردم و آرام، در تار و پود آن تابلوی بی‌انتها، خودم را گم می‌کردم. می‌دانی چرا همه‌ی این‌ها را گفتم؟ یادم هست یک‌بار گفتم شبیه دریای شاید به همین خاطر از روی کنجکاوی وارد موج‌هایت شدم. اول، تمام تلاشم را کردم که زیاد جلو نروم خواستم همیشه جایی بمانم که اگر ترسیدم، راه برگشتی باشد اما مگر می‌شود کنار دریا ایستاد و وسوسه‌ی عمق را نادیده گرفت؟ خسته شدم و خودم را به موج‌هایت سپردم. حالا، ین تویی که می‌توانی مرا هر جا که بخواهی ببری، می‌توانی زیر موج‌هایت دفنم کنی، می‌توانی مرا به تخته‌سنگ‌ها بکوبی، می‌توانی آرام باشی یا طوفانی. من دیگر برای نجات خودم دست‌وپا نمی‌زنم. من پیشت می‌مانم مهم نیست چند طوفان از سرت بگذرد، چند زخم برداری یا چند بار از خودت خسته شوی، من پیشت می‌مانم. فقط می‌شود تو هم دوستم داشته باشی؟ می‌شود هر بار با از دست دادنت مرا نترسانی؟ می‌شود تو دریای دلفریب من بمانی؟ - نامه‌ی گمشده‌ی رز

جهان، هر روز از نو آغاز می‌شود اما انسان، گاهی سال‌ها زیر سایه‌ی یک دیروز زندگی می‌کند.

sticker.webp0.20 KB

شمع را روشن کردم تا کتاب بخوانم اما پیش از آنکه به اولین صفحه برسم، فهمیدم تمام شب قرار است سوختن را تماشا کنم. اگر همه‌ی ما قرار است روزی تمام شویم پس چرا بعضی مرگ‌ها پایان یک زندگی‌اند، و بعضی زندگی‌ها، از همان ابتدا مرگی‌اند که فقط دیرتر اعلام می‌شود؟

آدم، تنها موجودی‌ست که می‌تواند تمام عمر در جست‌وجوی چیزی باشد که هرگز گمش نکرده است. شاید عشق، پیدا کردن دیگری نیست به یاد آوردن بخشی از خویشتن است که با آمدن یک نفر، ناگهان از خواب بیدار می‌شود.

Mensaje de video00:08

sticker.webp0.21 KB

هروقت چرنوبیل قابل سکونت شد دست از دوست داشتنت بر می‌دارم!

ما دو قطب یک رویاییم؛ من می‌سوزم تا تو بدرخشی، و تو می‌درخشی تا من معنای سوزش را بفهمم.