گرگےدر دادگاه خدا.
Ir al canal en Telegram
گرگےکه به خدا ایمان نداشت. @Rozhyaribot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
304
Suscriptores
+124 horas
+377 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
پلیلیستم بیشتر شبیه یک ایستگاه قطار متروکه است هر آهنگ که شروع میشود قطاری از گذشته از راه میرسد و کسی از آن پیاده میشود.
یکی با خندهای که هنوز در گوشم مانده، یکی با حرفی که هیچوقت کامل نشد و یکی با دلتنگیای که سال هاست آدرس مرا بلد است.
عجیب است که آدمها چطور میتوانند در چند نت پنهان شوند.
هوا قند است.
زمین و زمان قند است.
روحم بوی وانیل میدهد؛ بوی باران، بوی مشت بستهی نوزاد، بوی خاک نمخورده.
من چه سبزم امروز.
امشب ماه کمرنگتر از همیشه است، انگار تمام شب را بیدار مانده تا نام کسی را فراموش کند که ستارهها هنوز او را صدا میزنند.
از پنجره بوی سوختی میآید انگار همین حوالی یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده.
جنگلی را سوزانده که یک درخت را فراموش کند!
و نگاهم مدام در پی یافتن توست.
قلبم مدام تورا فریاد میزند و میخواهد گرمی تنت را، در آغوش گرفتنت را!
چشمانم دلتنگیات را فریاد میزند.
همچنان نمیبینی؟!..
تو مثل خندهی گل، مثل خواب پروانه
تو مثل آنچهکه ناگفتنیست زیبایی
چگونه سیر شود چشمم از تماشایت؟
که جاودانهترین لحظهی تماشاییست
ذهنم همیشه عادت داشته چند قدم جلوتر یا چند سال عقبتر راه برود، اما این روزها سعی میکنم با زمان آشتی کنم.
سعی میکنم کمتر در گذشته گم شوم و کمتر خودم را در آیندهای که هنوز نیامده زندگی کنم.
دوست دارم وقتی جایی هستم، واقعا همانجا باشم؛ صدای خندهها را بشنوم، نور عصر را ببینم، باد را حس کنم و اجازه ندهم همهچیز فقط از کنارم عبور کند.
به دنبال این نبود که بفهمد آیا این عشق دوطرفه است یا نه فقط میتوانست به نقل از گوته بگوید:
دوستت دارم. آیا به تو ربطی دارد؟
میدونی چقدر دوستت دارم؟
حتی خودم هم نمیدونم! عشق من به تو بیانتها است، عمیق و بیانتها مثل ستاره ها.
