امیر نوشت :)
Ir al canal en Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Mostrar másIrán141 499La categoría no está especificada
270
Suscriptores
-124 horas
-27 días
+230 días
Archivo de publicaciones
270
خودت گفتی جدایی حق ندارد بین ما باشد
کجایی تا ببینی که جدایی هم شکر خورده
نمی دانم کجا باید بیفتم از نفس دیگر
درختی را تجسّم کن که از هر سو تبر خورده
غم انگیزم، دلم چون کودکی ناشی ست در بازی
که از لبخندهای تلخ استهزاء سر خورده
شبیه پوشه ای در دست مردی گیج و مبهوتم
به خاک افتاده ام، در راه او بر صد نفر خورده
هوایم بی تو همچون حال ورزشکار دلخونی ست
که در دیدار پایانی به اسرائیل بر خورده
#سید_سعید_صاحب_علم
270
این روزها زیاد به شهادت مهدی فکر میکنم...
قرار نبود پاسدار شود. آنقدر سربهسرش میگذاشتیم. این شوخی رایج بین بچههای مسجد بود که میگفتیم: «یا راهی حوزه علمیه میشوی، یا تیپ المهدی!»
هنوز خاطره تلخش از روغن قرچک خوردنش برای تستهای پزشکیِ مصاحبه ورود به سپاه، با آن لهجه غلیظ و شیرینِ جهرمی، توی گوشم است...
مهدی اولین فرمانده ۱۵ ساله مسجد بود. برای ما، توی یک پایگاه ۱۴۰۰، ۱۵۰۰ نفری که فقط انگشتشماری فرمانده میشدند، این جایگاه، ممتاز و غبطهبرانگیز بود؛ اینکه کسی با این سنوسال فرمانده گروه شود... و باز هم چقدر سربهسرش میگذاشتیم...
راستی، مهدی را بدون ریش به یاد ندارم؛ حس میکنم از اولین نفرهایی بود که ریش درآورد. 😄
ولی تلخِ ماجرا...
صبح که از خواب بیدار شدم، خواهرم خیلی روتین توی آشپزخانه داشت اخبار را میخواند که گفت:
«مامان، شهید داده جهرم.»
گفتم:
«کی؟»
گفت:
«مهدی حقپناه!»
گفتم:
«مطمئنی؟! بده ببینم...»
ماتم برده بود.
از تلخی آن لحظه یارای نوشتن نیست...
شب، مراسم وداع با پیکر بود. هیچوقت مسجد را اینگونه ماتم زده ندیده بودم. وقتی پیکر وارد شد، آنقدر صدای ناله و جیغ بلند بود که تا مغز استخوان را میسوزاند. میلاد آنقدر خودش را زد که همانجا بیهوش شد.
بقیه هم وضع بهتری نداشتند، گونهها خونی و سرخ از خودزنی بود...
گریه میکردیم، ولی گریه معمولی نه...
کم مانده بود خون چکه کند از چشمها
دردناکتر آنجا بود که مهدی فرمانده گروه دبستانیها بود. پسربچههای دبستانی دمِ حُزن گرفته بودند و میاندار عزاداریِ فرماندهشان بودند...
اینکه یک نفر چطور اینقدر عزیز شده بود، برایم مبهم بود.
خیلی به مردن خودم فکر میکردم...
مرگِ من،
اصلاً گریه کُن دارد...؟
270
تحمل میکنم اندوه دنیایی خیالی را
تماشا میکنم نیم پر لیوان خالی را
چرا عاشق شدم؟ از خویشتن هر روز میپرسم
مدام این جملهی بیمعنیِ تلخِ سوالی را…
#سید_تقی_سیدی
270
غمِ عزیز که با روح من عجینی تو
چرا نمیروی از من؟ چرا چنینی تو؟
چه بی ملاحظه من را گرفته ای از من
غمِ عزیز! سزاوار آفرینی تو
چگونه از تو بکاهم رفیق دیرینه؟
تویی هویت من دین و سرزمینی تو
بُت بزرگ! که هستی؟ که هرچه شک کردم
تبر نخورد خداوندیت، یقینی تو
صدای سازی و موسیقی حزینی تو
سرود عشقی و در گوش من طنینی تو
«تویی بجای همه هیچکس بجای تو نیست»¹
و در مقایسه با هرچه تَر تَرینی تو
غمِ عزیز! عزیزی اگر خیال انگیز
گلایه از تو ندارم...... تویی...... همینی تو
¹. صائب تبریزی
#طه_محتشم
270
دلم بهانه ی تو را دارد
تو می دانی بهانه چیست؟!
بهانه همان است که
شب ها
خواب از چشم من می دزدد...
#عباس_معروفی
270
تیری به خطا هم نزدی، هر چه زدی خورد...
یک دنده تر از دشمنی ای دلبر لجباز...
#برنامهناشناسپلاس
270
خجالت برای امام حسین!
احمد، میاندارِ جلسات امام حسین، به مجلس نظم و شور میداد،
صدای هق هق گریههای بلندش هنوز توی گوشم است...
کوچکتر که بودم، در مسجد حاج مسعود بارها داستانی تکراری از جبهه برایمان تعریف میکرد.
در پایان جلسه، شبهای عاشورا، تاسوعا یا قتل سنگین مثل شب ۲۱ رمضان، رسم عزاداری سنتی این است که همه چراغهای مجلس را خاموش میکنند و مردم هرولهکنان، دمِ «وای حسین» میگیرند و بر سر و صورت خود لطمه میزنند. این رسم، رسمی قدیمی است.
حاج مسعود میگفت دو دوست بودند که شب ۲۱ رمضان دم گرفتند تا در پایان مجلس هروله کنند. همین که مجلس تمام شد، شروع کردند به سر زدن، دویدن و چرخیدن در حلقه وسط. ناگهان، بدون هماهنگی، چراغها روشن شد. وسط آن همه جمعیتِ پادگان، این بندگان خدا خجالتزده شدند... با سر پایین جمعیت باز شد و هل خوردند داخل جمعیت
و هفته بعد، هر دو با هم شهید شدند...
یکی از شبهای محرم پارسال بود. غالباً مجلس هیئتالرضا شلوغ نیست و همان جمعیت هم اندکی سینهزن هستند که شور میگیرد.
دست احمد را گرفتم تا به وسط مجلس ببرم. هر کاری کردم قبول نکرد؛ اصرار از من و انکار از احمد. مات مانده بودم که چرا قبول نمیکند.
آخر سر گفت:
«بچهها از شور گرفتنم گاهی شوخی و خنده نابجا میکنند؛ برای همین دیگر میانداری نمیکنم.»
احمد از شور گرفتن خنده نابهجا برخی خجالت کشیده بود.
برای امام حسین، اگر خالصانه شور هم بگیری، خجالت بکشی هم خجالت کشیدنش قشنگ است، خریدار دارد...
حالا آن پسر قدبلندِ چهارشانه که با گریههای بلندش مجلس امام حسینِ دانشگاه را حُزن میداد، اولِ اسمش نوشتهاند «شهید» و عاقبتبهخیر شده؛ و ما ماندهایم دستوپا زدن در این زندگی، بیآنکه بدانیم فرجاممان چیست.
270
به فکر آینده باش!
یکی از جالبترین خاطراتی که از جلسات مختلف با مسئولین دارم، من را یاد بخشی از مناظره ثابتی و شهریاری انداخت.
شهریاری بیان میکند که جانباز است، از خانواده شهداست و...
ثابتی در پاسخ میگوید: «بلانسبت شما، شمر هم جانباز جنگ صفین بود. شما برادر دینی بنده هستید.»
بامزهتر آنجاست که شهریاری دوباره میپرسد:
«شمر جانباز کدام جنگ بود؟»
یعنی کسی که استاندار و نماینده مجلس بوده اینقدر پرت از تاریخ است...
زمانی یک جلسه سراسر دعوا با آقای ابراهیم حسینی، رئیس شورای شهر شیراز، داشتیم. گاردمان را همان ابتدا کاملاً برای دعوا بسته بودیم.
ایشان بسیار خوب صحبت میکرد؛ جثهای بزرگ و صدایی بسیار رسا و کلفت هم داشتند به شدت هم مسلط صحبت میکرد، کلا جدل کلامی با ایشان خوف داشت. همان ابتدای جلسه گفت: «من جانبازم.» من هم بدون تعلل گفتم: «شمر هم جانباز جنگ صفین بود!»
چند ثانیه جلسه ساکت شد یک نگاه کرد یک خنده ریز و ادامه جلسه...
زد و خورد کلامی بینمان زیاد بود، تا اینکه در بخشی از صحبتهایش گفت:
«اطلاعات سپاه فلانی و فلانی را دستگیر کرده؛ اطلاعات سپاه را که قبول دارید؟»
گفتم:
«ما دانشجو هستیم؛ اطلاعات سپاه را هم اگر اشتباه کند، نقد میکنیم.»
در جواب گفت:
«شما که همیشه دانشجو نیستید؛ به آینده هم باید فکر کنید...»
جلسه دوباره به کل ساکت شد
صدا از کسی بیرون نمیآمد...
یکهو ایشان به همراه حاضرین قهمقه بلندی زدیم...
خلاصه اینکه دوره دانشجویی ما اینگونه عذابآور گذشت؛ وای به حال اینده
