امیر نوشت :)
Ir al canal en Telegram
بندهِ خدا نکند ما خواب کسی باشیم که سال ها پیش در زیر درخت بلوطی به خواب رفته باشد یادداشت هام...
Mostrar másIrán147 627La categoría no está especificada
257
Suscriptores
+124 horas
+197 días
+3730 días
Archivo de publicaciones
258
ما به شهیدمان وداع نمیکنیم
بلکه میگوییم به امید دیدار
به امید دیداری همراه با پیروزی خون بر شمشیر
به امید دیداری در شهادت...
#سیدحسن_نصرالله
258
لِشهيدنا لا نَقول وداعاً
بل نَقول إلى اللقاء
إلى اللقاء مع إنتصار الدم على السيف
إلى اللقاء في الشهادة
إلى اللقاء في جوار الأحبة..
258
آرزويم فقط اين است زمان برگردد
تيرهايي که رها شد به کمان برگردد
سالها منتظر سوت قطارم که کسي
باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد
من نوشتم که تورا دوست ندارم اي کاش
نامهام گم بشود، نامه رسان برگردد
روي تنهايي دنيا اگر افتاده به من
بايد امروز ورقهاي جهان برگردد
پيرمردي به غزلهاي من ايمان آورد
به سفر رفت و قسم خورد جوان برگردد
مهسا تيموري
#برنامهناشناسپلاس
258
یک چالش نویسندگی برای رهبر شهید داشته باشیم؟
برای ویژه نامه نشریه هم استفاده میکنیم ان شا الله
258
و خدا خواست
سفری که هیچ چیزش جور نبود
آقا طلبید...
عشق نامه این سفر را به صورت روزنگار خواهم نوشت...
258
Repost from سرندیپیتی🪄
هیچ وقت حتی تصور هم نمیکردم این روزا رو درگیر بدو بدو برا آخرین دیدار باشم.
همهی ذوقم برا قبولی کنکور این بود که یه روز بتونم دیدار با دانشجویان و حتی آرزوی بزرگترِ دیدار خصوصی با نخبگان رو داشته باشم و مثل دختر پسرهای نخبهی دیگه، با ذوق و قلبی سر شار از عشق مدال خیالیم رو تقدیم حضورتون کنم.
تمام کاخ امید روزهای من شما بودین.
تمام ناامیدی هام با یه غیر رسمی و دو تا خندهی قشنگتون از بین میرفت.
تمام چیزی که از حق میدونستم وجود نور توی چهرهی عالِمِ بر حقی بود که به جای بوسیدن دستش، اون دست بچهها رو میبوسید.
تمام احساس پناه رو با عکس دختر/پسرای کوچولویی که تو آغوشِ امنتون جا گرفته بودن برام تفسیر میشد.
تمام ذوق هرسالهی من برای حضور در مشهد توی لحظهی تحویل سال و دیدنتون از نزدیکِ بسیار دور رو شامل میشد.
تو عالم بچگی مینشستم تو رواق و فقط هوایی که توش نفس میکشیدین رو نفس میکشیدم.
تو اون عالم چیزی از حرفاتون سرم نمیشد اما دوستتون داشتم…
258
تاکسی!
دیشب را طبق معلوم در حد ساعتی کوتاه چشم بر هم گذاشتم و تن نحیف خسته از بیخوابیام را هر طور که بود به سر جلسه امتحان کشاندم.
امتحان که تمام شد
حوصله برگشت نداشتم، چند بار بین طبقات بالا پایین شدم
با چند نفری گپ صمیمانهای زدم با تَک و توکی هم درگیر لفظی پیدا کردم.
نزدیک ظهر که شد چارهای نبود باید به خانه و کنج تنهایی برمیگشتم...
مسیر مترو و پیاده روی ده دقیقهای تا آپارتمان،
از مترو که پیاده شدم نای راه رفتن نداشتم،
ترجیح دادم مسیر ده دقیقهای را تاکسی بگیرم
اولین تاکسی جلو پایم ایستاد
خیابان باریک بود و تاکسی هم بدجور زد روی ترمز
بووووووق بووووووق
ببخشید آقا تا پمپ گاز میرسونید؟
راننده سری تکان داد
سریع سوار شدم
کنار دستم زنی میانسال و قدی نسبتاً کوتاه و مانتو سرمهای با چمدانی حجیم نشسته بود
مشخص بود مسافر است و اهل این طرفها نیست
ببخشید آقا من کاراندیش پیاده میشم
کارت خوان دارید کارت بکشم؟چقدر میشه؟
۲۰ تومن حاج خانوم
راننده پیرمردی استخواندار بود با موی طاس و سیبیل چخماقی که همرنگ موهای بازمانده دور سرش خاکستری شده بود
یهویی یک صدای کلفت و ضمخت گفت:
ببخشید
متوجه شدم مردی جلو نشسته
از پشت فقط پشت موهای جو گندمی اش را میدیدم.
آقا راننده چرا به ما ظلم میکنید این ۵ هزار تومن پدر ندارد که به جای ۱۵، ۲۰ میگیرید!
همزمان که مرد داشت بحث میکرد، راننده که جا خورده بود...
گفت باشد شما کمتر بده
و مرد همچنان بحث را ادامه میداد
تا یک لحظه وسط کلامش
توهین خیلی زشتی به امام حسین«ع» کرد.
راننده با صدای نسبتا بلند گفت چرا به حسین توهین میکنی من ظلم کردم من بَدَم چرا به حسین توهین میکنی؟
زدم روی شانه مرد گفتم دهانت را نبندی دهانت را خرد میکنم،
مرد هم سربالا جوابم را داد که فلان میکنم بَهمان میکنم
و همچنان به توهین و بددهانی ادامه میداد...
چند لحظه بعد به مقصدی که باید پیاده میشدم رسیدیم
راننده زد کنار و ما همچنان بحث میکردیم...
پیاده که شدم
چهره مرد را دیدم...
راستش را بخواهید شاید اگر اینقدر این روزها عصبی نبودم با او درگیر نمیشدم،
یا حداقل اینگونه درگیر نمیشدم
از بیرون پنجره چند بار با کف دست به صورتش زدم
چون توان پیاده شدن نداشت مغلوب مغلوب بود
دستانش را گرفتم و باز هم به صورتش زدم...
یادم نیست آخرش چه گفتم و چه شد! فقط میدانم در لحظه تاکسی پا روی گاز گذاشت و رفت...
وقتی رفت دلم گرفت
مرد چروکیدهای با رنگ پوست کاملا تیره تیشرت رنگ و رو رفته ای پوشیده بود...
از دندانش مشخص بود مواد مخدر مصرف میکنم و از گونی که لباسهایش را در آن داشت مشخص بود کارگر است و از کارگری ساختمان به خانه برمیگردد...
شاید شاید...
نمیدانم
نمیدانم درست چه بود، غلط چه بود...
فقط میدانم راه حسین کاری که من کردم نبود
258
یک کاناپه ی"یاسی" رنگ بود، که بیشتر از وظیفه ی خطیرش، عمل می کرد. یعنی علاوه بر لم دادن، جُور بعضی از لوازم خانگی را هم بر دوش می کشید:
گاهی تخت خوابمان می شد،
گاهی یک جفت صندلی غذا خوری.
گاه محلی برای مطالعه و نوشتن
و گاهی ردیفی از صندلی های یک سینمای خانگی کوچک؛
اتاق فکر
محلی برای ریکاوری ذهن
و حتی کار به جایی کشیده بود که نقش جایگاه vip را برای مهمانان عزیزتر بازی می کرد.
قهر که می کردیم هر کسی نزدیک تر بود، تنهایی اش را می بُرد روی آن کاناپه و در ازای تمام خانه، کاناپه را برای خودش برمی داشت.
آشتی هم که می کردیم، جشن کوچکمان را روی همان کاناپه می گرفتیم ...
درست یادم هست وقتی که می خواستیم خانه را تحویل صاحبخانه بدهیم. اول کاناپه را رد کردیم.
کاناپه، قلب خانه ی ما بود.
چاره ای نداشتیم!
برای دل کندن از خانه ای که سالها در آن خاطره ساخته بودیم، درست باید به قلبش شلیک می کردیم.
#حمید_جدیدی
258
Repost from مِســکیٖنٌ
برای حالِ مناسب و درخور داشتن، باید نوشت .. بلند و طولانی و زیاد؛ باید برونریزی داشت. من ولی نمیتونم متن بلند بنویسم و دقت کردم که خیلیها نمیتونن. حس میکنم اصلا هرچی مقابل باور کردن باشه، با نوشتن همراه نیست. بُهت یا انکار دست به قلم شدن نداره، چون توصیف نداره، چون کلمهها هم آدمو تنها میذارن. نوشتن تا یه جایی جوابه اصلا؛ برا حاج قاسم جواب بود، برا شهید رئیسی جواب بود، ته تهش برا سیدحسن .. اما اینجا نه. اینجا نه واژهای میتونه بایسته و گردن بگیره این همه بیچارگی و استیصال رو، نه ما که هنوز سرِ عکسِ رئیسی و باقری و سیدحسن گریه میکنیم توانِ ایستادن داریم .. این میشه که ما میمونیم روی زمین، بی اینکه نفس بکشیم، با بُهتی که قبل یا بعدِ انکار کردنه؛ اما دارای علائم حیاتی. و این موردِ آخر همیشه کار رو خراب میکنه. تو روضههای سیدالشهدا کار رو خراب کرده، اینجا هم کار رو خراب میکنه.
خدایا این جانکندنِ نصفه و نیمه رو از ما بپذیر ..
258
در وصف زیبایی چشمانش:
حافظ ز دو چشمان قشنگ تو غزل ساخت
هر کس که تو را دید به چشمان تو دل باخت
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
#ناشناس
258
آدمی که دلش با تلخی خو گرفته باشد ، کامش پر از تمنای تلخِ قهوههای تلخ است
دیگر قهوهی تلخم را ، شیرین مینوشم
آه از شیرینی که عشق نا تماممان ، این فرهادِ همیشه تنها را به تلخی ناتمامِ تنهایی کشانده است
خدای من بودی ، خدا را در این سوی پنجرهی خانه میخواستم
به روی فرش قرمزِ اتاقم
در میان حصار بازوانم...
نشد
و من سوختم آن زمان که گفتم
خدایمن ! خدانگهدارت...
