es
Feedback
سایه‌‌ای رَوشن

سایه‌‌ای رَوشن

Ir al canal en Telegram

به سراغ من اگر می‌آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من. سهراب سپهری

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
261
Suscriptores
-224 horas
+77 días
+3230 días
Archivo de publicaciones
وقتی می‌گویم خسته‌ام، حق دارم. خیلی حق دارم، بسیار حق دارم.

میان تاریکی از تاریکی در برابر تاریکی مبارزه می‌کنم.

تاریخ را نمی‌فهمم، روز را نمی‌فهمم؛ بی‌فایده است که در قرن بیست و یکم و در اوج فناوری زندگی می‌کنم.

تنهایی مرگبار را بالا بیاور  تو که در میان گل‌ها رویده‌ای  چرا حالا چون نیلوفری تنها  در گوشه‌ی مرداب خزیده‌ای.

گفت انکار رنج، رنجی دیگر است.

شب کشنده است.

و هرگز رنج‌هایی را که بر من روا داشتید، از یاد نمی‌برم.

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود.

اجرای_جدید_و_حماسی_یک_شاهکار_از_سعدی_Oktober_2025.m4a5.59 MB

چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای دُرست کردن، پادشاهِ وقتِ خود بودن. شاهرخ_مسکوب

یک آه عمیق از سینه‌ی دردمند.

مسیر خانه را با هم آمدیم، نه او حرفی زد و نه من. فهمیدم دیگر قهر نیستیم، دلخور نیستیم، ناراحت نیستیم. اگر قهر بودیم، با نیش و کنایه حرف می‌زدیم، و بعد، هر دو بر سر یک موضوع می‌خندیدیم و قهر ما تمام می‌شد. اما ما سکوت کردیم، قهر نبودیم، بله. راه خانه را ادامه دادیم و متوجه شدم که او سال‌ها است دیگر آدم سابق نیست. و من هم عادت کرده بودم به راه افتادن غریبه‌ای در کنارم بی هیچ حرفی.

Repost from N/a
وقتی «چشم‌هایش» را دیدم مثل «هزار خورشید تابان» برق می‌زد، و من در «دنیای سوفی» «بادبادک‌باز» بودم. در «سال بلوا» ناچار «به امید دل بستم» و «در جستجوی نان» بودم، شرایط ضیق بود که حتا «مردم فقیر» از «بوی‌بهی» لذت می‌بردند. جالب است که «دختر پرتقالی» در جستجوی «آخرین انار دنیا» نیز بود چون از «غرور و تعصب» دوری می‌جست. اما هرگز نفهمیدم «ربه‌کا» چرا به آقای ماکسیم خیانت کرد؛ در حالیکه می‌توانست از اول «بیگانه» بماند و اینطور «جنایت و مکافات» دامن گیر ماکسیم نمی‌شد. و همچنان در پاریس، شهر رویایی مرگ مرموز «گوژپشت نتردام» باعث «آخرین روز یک محکوم به اعدام» نمیشد.

Ahaay_Khabardaar_همایون_شجریان_آهای_خبردار.m4a4.08 MB

صبح شد و دیگر بیدار نمی‌شوی، صبح شد و دیگر روشنایی آفتاب را نمی‌ببینی، روز دیگری آمد و تو در دیروز باقی مانده‌ای، عزیز کوچک و خوبم که کمتر زندگی کردی. همیشه وقتی چیزی فراتر از مهربانی را دیدم، یادت می‌افتم. تو که با همه مهربان بودی، امیدوارم خاک هم با تو مهربان باشد.

sticker.webp0.31 KB

از یادم نرفته‌ای نه می‌روی  و این تنها اشتباه من است.

جهان همان چند کلمۀ نام تو بود، مگر نه؟

ستاره‌ها خواب زمین را می‌بینند  و زمینی‌ها خواب ستاره شدن را.

"اجتناب از اجتماع"