es
Feedback
Vox Balanae

Vox Balanae

Ir al canal en Telegram

عموما موسیقی(پارتیتور،مقاله و مطالب متفرقه) پارسا رحمان مشهدی @ParsaRM

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
248
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
+1
کوارتت شماره دو کریستف پندرسکی @VoxBalanae

کوارتت شماره یک کریستف پندرسکی @VoxBalanae

+1
پارتیتور کوارتت شماره دو از فریدریش هاس @VoxBalanae

چند کوارتت را از رپرتوار موسیقی معاصر به انتخاب خودم به همراه پارتیتور رو براتون میذارم.

اگر به پارتیتور(کلاسیک یا معاصر) یا کتاب خاصی در حوزه موسیقی نیاز دارید، در کامنت‌های این پیام بنویسید تا اگر داشتم توی کانال بذارم.

سلام به همه

https://t.me/RegaPlusBot?start=2a8b6b2b کانفیگ‌هاش رایگانه و کار میکنه. البته در مورد امنیتش اطلاعی ندارم.

چند ظرفیت خالی هم برای کلاس‌های موسیقی آنلاین دارم، اگر تمایل داشتید شرکت کنید بهم پیام بدید. فرم و آنالیز: بررسی تاریخی تحولات فرم و مقایسه تطبیقی نظریه‌های مختلف. خوانش منابع مهم و دست اول و تمرین نوشتن موسیقی در استیل‌های گوناگون تاریخی. هارمونی و کنترپوان: بررسی تاریخی تحولات و هارمونی و نظریات آن. تمرین عملی و بداهه‌نوازی، آشنایی با پارتیمنتو و باسو کنتینوئو. *کلاس‌های آمادگی کنکور هنر کارشناسی و کارشناسی ارشد: کلیه مباحث مورد نیاز برای آزمون عملی و نظری *سلفژ و تربیت شنوایی *آهنگسازی

سلام امیدوارم همگی خوب و در امان بوده باشید. فکر کردم یک کانال توی بله درست کنم و توی این شرایط که دسترسی‌ها محدود شده، پارتیتورهای مورد نیاز کلاسیک با معاصر رو بذارم. اگر پارتیتور یا فایل صوتی اثر خاصی رو نیاز دارید اینجا بنویسید. @partitur لینک کانال بله @VoxBalanae

به یاد همه کسانی که امروز بین ما نیستند و به امید روزهای روشن.

فکر می‌کنم هنرمندان امروز از واقعیت موجود، فرسنگ‌ها عقب افتاده‌اند. ذهن جمعی ایرانیان در حال رقم زدن عظیم‌ترین و شگفت‌انگیزترین رکوئیم تاریخ است. اگر میخواهید آن را بشنوید، کافیست دستتان را از روی گوش‌هایتان بردارید.

Repost from Mohammad Aleph
روزانه با تعداد زیادی پست و نظر در شبکه‌های اجتماعی روبرو می‌شوید که با شنیدنشان، اولین واکنشتان عموما این است که: «مگر می‌شود اینقدر واضح و بی‌منطق چرت گفت؟» بله می‌شود. دستگاه تبلیغاتی و امنیتی حزب کمونیست در شوروی، خصوصا KGB تاکتیکی را پیاده می‌کرد که همیشه موفق بود. آنها فهمیده بودند که لازم نیست مردم را قانع کنند، بلکه کافیست آن‌ها را خسته کنند. زمانی که ذهن افراد در هر روز با ده‌ها روایت، ضد روایت، تهمت، شایعه و نامسئله روبرو شود، نه تنها آنقدر خسته می‌شود که دیگر توان تمرکز بر مسئله اصلی را از دست می‌دهد بلکه در حالتی حتی بدتر دیگر به این نتیجه می‌رسد که «اصلا حقیقتی وجود ندارد.» انرژی مخالفان حقیقی در دعواهای بی‌ثمر مصرف می‌شود. اساسا این گونه جریان‌ها که آشکارا در حال تخلیه انرژی شما با «اظهار نظرهایی هستند که می‌دانند بدون شک از شما واکنش احساسی می‌گیرند» فقط یک هدف دارند: مسموم کردن فضا در حدی که افراد خسته شوند. فردی که مرتبا به نامسئله‌ها می‌پردازد، ابتدا آن نامسئله‌ها را ناخواسته پررنگ می‌کند و از طرفی فرصتی برای پرداختن به مسئله‌های اصلی را از خود و دیگران می‌گیرد. در برابر چنین پروپاگانداهایی، باید به شدت رادیکال بود. امروز از دیروز بیشتر رادیکال شوید. به اصلی‌ترین استدلال‌هایشان ضربه بزنید. اگر در میدان آن‌ها و با قوانین آن‌ها وارد بازی شوید، در حالت تدافعی هیچ پیروزی‌ای وجود ندارد. با بلندترین صدایی که دارید، بهترین استدلال‌های خودتان را، در منطقی‌ترین، بهترین، مودبانه‌ترین و در تهاجمی‌ترین حالت ممکن فریاد بزنید. در مقام بالادست بودن اخلاقی را از دست ندهید. یادتان باشد که کسی که به اصطبل می‌رود و با خوک کشتی می‌گیرد، ابتدا خودش را در حد خوک پایین آورده است. شما قدرت عظیمی دارید. اگر در میانشان معدود افرادی هم باشند که به دنبال حقیقت باشند، خودشان راه حقیقت را پیدا می‌کنند و می‌بینند که در میان شما تنها نخواهند ماند.

شریف و عظیمید

Repost from Mohammad Aleph
بسیاری از کسانی که از آشوویتس زنده بیرون آمدند، هیچگاه آن خالکوبی شماره روی دستشان را پاک نکردند، زیرا برگشتن به «زندگی عادی» یک جورهایی غیر ممکن بود. آنها راوی چیزی بودند که نباید فراموش می‌شد. همیشه کسانی هستند که چنان رنج بزرگی را انکار کنند، آن شماره‌ها سندی بود بر اینکه «من آنجا بودم و دیدم چه شد. من سند زنده آن شرایطم.» حقیقت این است که شما هیچوقت قرار نیست هیچ چیز برایتان عادی بشود، یعنی نمی‌تواند که بشود. بعضی زخم‌ها چنان ویران‌کننده‌اند که حتی با تغییر نظم سیاسی موجود هم ترمیم کردنشان نسل‌ها زمان می‌برد. یک نسل می‌جنگد و زخم می‌خورد، نسل بعد راوی زخم نسل پیشینش می‌شود و نسل بعدتر می‌تواند ثمره زندگی عادی را بچشد. شما می‌جنگید تا نسل‌های بعدی‌تان این روزها را که شما به چشم دیدید، فقط در کتابهای تاریخ بخوانند. اگر اشتباه نکنم، سولژنیتسین بود که می‌گفت: مسئله اردوگاه‌های شوروی این بود که انسانی را می‌ساخت که دیگر بلد نبود عادی باشد. من پیتزا می‌بینم یاد سارینا می‌افتم. کلمن آب می‌بینم یاد ربیعی می‌افتم. رنگین کمان می‌بینم یاد کیان می‌افتم. به هرچیزی که نگاه می‌کنم، نشانه‌ای از یک رنج بزرگ است. نمی‌شود این همه جنایت را زیر فرش جارو کنی و بگویی هیچی نشده است و به زندگی ادامه بدهید، این جامعه کاملا ویران شده است.

Alfred Schnittke – The Ascent Suite.mp36.83 MB

۴. دولت محدود و آزادی فرد: در هیچ یک از دوره‌های سیاسی ایران معاصر، دولت به ابعادی که امروز رسیده، نبوده. بخش عمده اقتصاد، فرهنگ و دانشگاه در اختیار مستقیم، یا تحت نفوذ دولت است و عملا امکان هرگونه نقش‌آفرینی موثر از فرد گرفته شده. به شکل سنتی در برابر نهاد پادشاهی، نهاد‌های دیگه‌ای مثل روحانیت و بازار و اشراف وجود داشته و مانع سلطه مطلق یکی از اینها میشده. حتی پیش از ۵۷ هم روحانیت هنوز به عنوان یک تشکیلات مردمی، میتونست در برابر اراده شاه سد‌ بشه. بعد از انقلاب اما، به پشتوانه حمایت اکثریت مردم از روحانیت سیاسی، تقریبا تمام نهاد‌های دیگر-حتی روحانیت سنتی‌تر و غیرسیاسی- حذف می‌شوند و تدریجا بازار هم به اختیار دولت درمیاد. در این فضا که عملا هیچ نیرویی در برابر اراده حاکمیت وجود نداره، خود حاکمیت با ایجاد یک اپوزیسیون مصنوعی احساس تحرک رو به جامعه القا میکنه، بدون این که این نیرو توان هیچ‌گونه اثرگذاری سیاسی‌ای داشته باشه. همون پدیده‌ای که آیزایا برلین ازش با عنوان “دیالکتیک مصنوعی” یاد میکنه. ازین جهت به نظر من حفاظت یا بازگرداندن شکل تاریخی ایران میتونه با ایجاد توازن بین نیروهای تاریخی، بستر بهتری برای گذار به یک دولت مدرن ایجاد کنه. به جز ۵۷ در سه دوره تغییر سیاسی در ایران یعنی انقلاب مشروطه، تغییر سلسله قاجاریه به پهلوی و شهریور ۲۰ ایرانیان در معرض انتخاب بین جمهوری و از بین بردن بافت سیاسی سنتی ایران و پادشاهی بودند. درک علل تصمیم‌گیری محافظه‌کارانه روشنفکران این دوره‌ها، به خصوص برای ما که با طبعات انقلاب ۵۷ مواجه شدیم، حاوی نکات گرانبهاییست.

چند مورد به ذهنم میرسه که میخوام بگم: ۱.امیدوار بودم و امیدوارم خون این همه کشته شده حداقل‌ به هممون بفهمونه که ما دشمن هم نیستیم و اونی که خشونت میورزه کیه. 2. شاید بهتر باشه قبل از بیانیه دادن هممون یک “به نظرم” هم اضافه کنیم. متوجه باشیم که تجربه زیسته‌مون به گرایش‌ها و تفکراتمون شکل میده. و هیچ کس بار کل حقیقت رو به دوش نمیکشه. این که افراد نظر مختلف و متضاد دارن کاملا طبیعیه. این که از شنیدن نظر مخالف عصبی بشید و بشیم هم طبیعیه. با توهین صدای هیچ کس حذف نمیشه. هر حرف مخالفی‌ بالاخره سطحی از خشونت رو داره و باید بر همین اساس به رسمیت شناخته بشه. اگر مخالفین نظر شما تظاهرات بکنند یا فحش بدن، صدای شما رو حذف نکردن. شما هم حق دارید این‌ کارها رو بکنید. هر چند میتونید بنا به شخصیتتون و صلاح دیدتون ازش پرهیز کنید. اونی که صدای مقابلش رو داره با گلوله و زندان حذف میکنه کس دیگه‌ای هست. 3. احتمال این رو بدید و بدیم، طرف مقابل هم بعدی از مسئله رو میبینه که از نظر من پنهانه. این تصور که بلافاصله طرف مقابل رو متهم کنید به “تاریخ نخوانده‌ها” یا “تحت تاثیرها” یا “درگیر نوستالژی استبدادها” خیلی منزجر کنندست. تاریخ رو میشه از زوایای مختلف دید و نتایج مختلفی گرفت. شما و ما هر کدام یک نظر داریم و بس. حق نداریم از ذهن کسی به زور از “تحت تاثیر” بودن یا “درگیر نوستالژی شدن”حراست کنیم. 4. فکر نمی‌کنم هیچ‌ یک از ما مخالف دموکراسی باشه. مسئله اینه که باتوجه به تجربه ۵۷ و صندوق رایی که ازش‌ فقط بدبختی و فاجعه بیرون اومد، باید فهمیده باشیم که صندوق رای به تنهایی کافی نیست. البته ما تجارب شکست خورده دیگه‌ای از دموکراسی هم در مشروطه و هم در دهه ۲۰ داریم که همشون امروز باید فهم ما رو از این مسئله بهتر کرده باشند. در فهم من توی این تجارب ما از دموکراسی چهار مسئله غایب بود که باعث شکستشون شد: 1. ضرورت یافتن حفظ دموکراسی: دموکراسی زمانی میتونه پایدار باشه که حفاظت ازش برای جامعه و دولت تبدیل به ضرورت شده باشه. هزینه ترک دموکراسی میتونه خطر جنگ داخلی، کودتا، یا انقلاب باشه و این موارد بیشترین خطر رو برای یک اقتصاد آزاد و یک طبقه متوسط قوی دارند. من موردی نمیشناسم که جامعه پیش از این که طبقه متوسط گسترده‌ای داشته باشه به یک دموکراسی پایدار رسیده باشه. 2. ارجحیت لیبرالیسم و سکولاریسم به هر صندوق رای: حقوق فردی مثل آزادی بیان، آزادی پوشش، آزادی مذهب، مالکیت خصوصی و … نمیتونه به رای گذاشته بشه. این ترسناک‌ترین جنبه صندوق رای ۵۷ بود. که به خواست اکثریت، بسیاری حقوق انسانی و طبیعی زنان و مردان و کودکان ازشون گرفته شد. در هر دموکراسی سالمی نهادی وجود داره که از این حقوق در برابر صندوق رای حفاظت میکنه. نهادی باید وجود داشته باشه که قدرت حفظ اون‌ها رو در برابر اراده اکثریت داشته باشه. در دوران پهلوی علارغم عدم وجود دموکراسی، بیشتر حقوق فردی از جانب نهاد پادشاهی به عنوان یک نهاد سکولار تضمین می‌شد.(قانون اساسی مشروطه هم چندان اصول سکولاریسم رو در بر نداره) در طول تاریخ اروپا هم در طول فرآیند رهایش معمولا پیش از به وجود اومدن دموکراسی مفاهیمی مثل برابری در برابر قانون شاه و آزادی‌های فردی به دست اومد. که اتفاقا با فاصله‌گیری قدرت شاه از مردم و اشراف و از بین رفتن سیستم امتیازدهی قدیمی تونست شکل بگیره. اکتفا به درج شدن این حقوق در قانون اساسی به شرطی میتونه به تنهایی موثر باشه که اون قانون مثل قانون اساسی آمریکا و فرانسه جنبه اسطوره‌ای پیدا کرده باشه. در نظام‌های پادشاهی مشروطه مدرن هم، از مشروعیت تاریخی نهاد پادشاهی، که مشروعیتش رو از صندوق رای نمیگیره استفاده میشه برای تثبیت حقوق فردی و شاه به عنوان نماد یک‌پارچگی و قانون نقش ایفا میکنه. 3. تعادل و توازن احزاب سیاسی و پذیرش پلورالیسم: تمام احزاب چپ و راست باید حضور دیگری رو به رسمیت بشناسند و اولویتشون رو در چهارچوب منافع ملی تعریف کنند. شما نمیتونید در یک نظام دموکراسی سالم حزب ولایت فقیه یا کمونیسم یا فاشیسم یا بعثی داشته باشید. این‌جور احزاب نمیتونن در کنار احزاب دیگه فعالیت کنند. در دوران پهلوی تشکیلات مختلف سیاسی مردمی که وجود داره مثل فداییان خلق، مجاهدین خلق ،حزب توده، فداییان اسلام به هیچ وجه حضور دیگری رو نمی‌پذیرند و اولویت خودشون رو حفظ منافع ملی نمیدونند. من فکر نمی‌کنم در اون دوران، گذار به دموکراسی نتیجه بهتری از چیزی که ۵۷ تجربه کردیم می‌داد. جریان مصدقی و حزب آزادی مجموعا متعادل‌تر بودند، با این حال به شدت سویه‌های غرب ستیزانه‌ داشتند و بعد از ۳۲ عملا وارد یک دوره قهری شدند که عملا هرگونه توافق و همکاری سیاسی رو غیرممکن می‌کرد. مخالفت همه این احزاب با انقلاب سفید میتونه به خوبی این مسئله رو نشون بده.

سوگند به خون همراهنم سوگند به اشک مادران هرگز به تیغشان نمیرد، فریاد جاودان مان

فکر می‌کنم در میان انبوه هنرمندان و روشنفکران معاصر ایران، که علارقم تمام هیاهویشان، هر چه از زمان می‌گذرد، بیشتر و بیشتر رنگ
فکر می‌کنم در میان انبوه هنرمندان و روشنفکران معاصر ایران، که علارقم تمام هیاهویشان، هر چه از زمان می‌گذرد، بیشتر و بیشتر رنگ میبازند، بهرام بیضایی روز به روز جایگاه استوارتری خواهد یافت. بیضایی برای من عیار هنرمند بودن است، یادآور تصویر انسانی‌ست که از آن‌چه انجام می‌دهد، آگاه است، تاریخ را می‌شناسد و به آینده‌ای دوردست می‌نگرد. حضورش تاثیرگذار بود و سکوتش در این سال‌های تاریک، هر لحظه طنین‌اندازتر می‌شد. زمانی که همه هم‌نسلانش، در رویاهای خود سیر می‌کردند و کابوس را روی زمین رقم می‌زدند، بیضایی بیدار بود و آگاهانه در پی نجات کلمات و مفاهیم برخاست. کلمات می‌مانند، زبان می‌ماند، ایران می‌ماند و قهرمان‌ها، انقلاب‌ها و ایدئولوژی‌ها و تمام کینه‌هایشان فراموش می‌شوند. @VoxBalanae