es
Feedback
Haha?.

Haha?.

Ir al canal en Telegram

HESAM / LOREN 18 | 'HE/HIM' ARTIST~ __ ID bot: @Heslorenbot Hidden: t.me/HidenChat_Bot?start=6268708669

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 115
Suscriptores
+324 horas
+277 días
+15730 días
Archivo de publicaciones
Haha?.
1 114
الان عصبیم فردا میام باز

Haha?.
1 114
عاشق این آهنگم

Haha?.
1 114
دس به قلمت شاهکاره دخترررر

Haha?.
1 114
اوکیه ناز کاری نکردم

Haha?.
1 114
https://t.me/mitititi2/9783 چیز اینجوری نبودی الان خوشحال نیستم اون موقع انگار خوشحال بودیی

Haha?.
1 114
https://t.me/mitititi2/9778 امیدوارم جبران کنم برات خیلی مهربونی واقعا واقعا لازم نبود بازم میگم😭😭😭😭

Haha?.
1 114
sticker.webp0.18 KB

Haha?.
1 114
ها

Haha?.
1 114
برقصم براتون؟

Haha?.
1 114
Gng wtf

Haha?.
1 114
چجوری شم؟

Haha?.
1 114
sticker.webp0.18 KB

Haha?.
1 114
نه

Haha?.
1 114
سارینای خوشگلل نازززز میشه دوباره مثل یکم قبل شییی بخاطر ما

Haha?.
1 114
https://t.me/mitititi2/9769 مگه چندش تر از تو وجود داره

Haha?.
1 114
این دوستمون حمایت کنید~

Haha?.
1 114
مرا ببوس، مرا ببوس، برای آخرین بار. تو را خدانگهدار، که می‌روم به سوی سرنوشت. «گذشته‌ها گذشته.»‌ کنون هیچ‌چیز جز اشک و اندوه بر میان سطورم دیده نمی‌شود. من مانده بودم و آن یادی که از تو به جای مانده بود. گویا درونم خلاء بزرگی ایجاد شده، می‌خواهم پرش کنم، اما هرگاه نامت، یادت، عطرت را حس می‌کنم، همان بنده‌ای می‌شوم که بتی را می‌پرستید. بت من، حال شکسته و بر پایم ریخته بود، بی‌خدا شده بودم و نومیدی در هر قطره‌ی غم که بر گونه‌هایم بوسه می‌زد، مشخص بود. تویی که با پیچش موهایت، با چشمان گیرایت، مرا به هفت آسمان می‌بردی؛ اکنون در جهان سوزان، تماشایم می‌کنی. لبانم بر سخن باز نمی‌شوند، چشمانم جز اشک چیزی برای نمایش ندارند، دستانم توان نوشتن ندارد. تو مرا تباه کردی، من خود انتخاب کردم که با لمس و گرمای دستان تو تباه شوم. کذب است گر از زبان من نقل شود : «او تنها یک خیال بود، در روح من ریشه ندوانده بود.»‌ من معبودی بودم که عابدم، در مقابلم هزاران تکه شد. شوکه شده بودم، اما لبخند زدم و باقی ماندم و بر تکه‌هایش سر نهادم. من معبودی بودم که عابدم، خودش یک کافر فانی بود. نادیده گرفتم و باز نیز پرستیدمش. من معبودی بودم که عابدم، نمی‌دانست چه می‌کند. خود را به آن راه زدم. سکوت. آن جا فهمیدم نمی‌دانم... واقعاً نمی‌دانم. من که دگر خدایی ندارم، اما از خدایت می‌خواهم، جوهر سرنوشتش تنها برایت خوبی بنویسد. حال برای آخرین بار لبان داغت را روی لبانم بذار، در آغوشم بگیر و بگذار تنم بویت را بگیرد. برای آخرین بار مرا صدا بزن و با لبخند به من خیره شو. برای آخرین بار دوستم داشته باش. برای آخرین بار.
— پرستشگرِ بی‌فروغ

Haha?.
1 114
وا

Haha?.
1 114
دکمه سیکتیرت اون بالاس بزنش خوشحال شیم

Haha?.
1 114
خوبه دیگه همین موقع تازه آن شدم باز از امشب