es
Feedback
Belqis novels

Belqis novels

Ir al canal en Telegram

" عضو انجمن ونوس " فعالیت چنل↶ 🗓️ هر روز به‌جز جمعه‌ها 📌 از بخش پین چنل می‌تونید، رمان موردنظرتون رو پیدا کنید. 📖 برنامه پارت‌گذاری: زیر سایه‌های آزرث ➜ روزهای زوج شیطانی که او دید ➜ روزهای فرد 💬 گفت‌وگو با نویسنده↶ @belqisnovelbot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
974
Suscriptores
+524 horas
-127 días
+32830 días
Archivo de publicaciones
خدارو چه دیدید شاید، اگه ری‌اکشن این سه تا پارت سه‌تاشونم به ۴۵ برسن بازم پارت آپ میکنم🤷🏾‍♀️

کاملا درسته😏

نه یادش نرفته عادت کرده نزاره نزاره که ما یاداوی کنیم هی پیام بدیم خواهش تمنا کنیم فعالت کانالش زیاد بشه لذت ببره 😒 فتیش ری اکشن و فعالیت داره

در برابر ری‌اکشن کاملا مقاومت کنید

پارت هدیه‌ام تقدیمتون کردم😏🍒

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART203
_ «این کم‌کم چند صد هزار تا قیمتشه! میشه باهاش یه خونه خرید!» الهام زیر لب گفت: _ «آلما، یکم آروم‌تر...» _ «چطور آروم‌ باشم؟!» با ناباوری به ساعت نگاه کردم. _ «من اگه همچین ساعتی داشتم شب‌ها کنارم می‌خوابوندمش!» هارون یه نفس آروم بیرون داد و سرشو پایین انداخت. نمی‌دونستم داشت لبخندشو قایم می‌کرد یا حرصشو. اسرین خنده کوتاهی کرد. _ «خب آره، این مدلش تازه اومده.» اما خیلی زود لبخندش کمرنگ شد. نگاهش از من جدا شد و روی عمه نشست. _ «راستش... اول می‌خواستم واسه هومن بگیرمش.» چشم‌هاش پایین افتاد. _ «ولی حالا که نیست...» صداش لرزید. _ «خیلی جاش خالیه.» فضای نسبتا شوخ سالن یه‌دفعه سنگین شد. اسرین سریع بینی‌شو بالا کشید و سعی کرد لبخند بزنه. بعد رو به هارون گفت: _ «گفتم به تو هدیه‌ش بدم.» شونه‌ای بالا انداخت. _ «چه فرقی داره؟ هارون باشه یا هومن...» نگاهش روی هارون ثابت موند. _ «تو هم به همون اندازه واسم عزیزی.» ابروهام بالا رفت. اون جمله رو که شنیدم، یه لحظه به هارون نگاه کردم. بعد دوباره چشمم افتاد روی ساعت. _ (ولی انصافاً ساعتش خیلی خوشگله...) با اکراه جعبه رو سمت هارون گرفتم. _ «بگیرش...» بعد با حسرت اضافه کردم: _ «مبارکت باشه؛» گرچه ته دلم گفتم _ (کوفتت بشه؛) نگاهم هنوز روی ساعت بود. _ «امیدوارم قدرشو بدونی.» بعد با آهی از ته دل اضافه کردم: _ «واقعاً خوش‌به‌حالت... آدم همچین فامیل پولدار و خوش‌سلیقه‌ای داشته باشه، دیگه چی می‌خواد؟» وقتی جعبه رو گرفت، تازه متوجه شدم یه اخم خیلی کمرنگ بین ابروهاش نشسته. نه چیزی گفت و نه واکنشی نشون داد. فقط جعبه رو از دستم گرفت. منم با آخرین نگاه حسرت‌آلود به ساعت، برگشتم و سر جام نشستم. _ (خدایا... یه روزی منم پولدار می‌شم...؟!) همون‌طور که چیپس سرکه‌ای رو فرو می‌کردم توی دهنم، چشم‌هامو ریز کردم و به روبه‌رو خیره شدم. هدیه الهام یه تیشرت مشکی ساده از یه برند معروف بود؛ از اون لباس‌هایی که ظاهرشون داد می‌زنه «من ساده‌ام»، ولی قیمتشون داد می‌زنه «من ساده نیستم!» مطمئن بودم همون تیشرت به تنهایی اندازه خرج یه ماه من قیمت داشت. ولی خب... هدیه الهام کجا و ساعت پتک فیلیپ اسرین کجا. عمه هم که کلاً دست توی جیبش نکرده بود. و همین موضوع باعث می‌شد نگرانی‌هام درباره پس گرفتن پول بیچاره‌م روزبه‌روز جدی‌تر بشه. در واقع، تئوری «خسیس بودن عمه» داشت کم‌کم از مرحله فرضیه خارج می‌شد و وارد فاز تحقیقات میدانی می‌شد.


Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART202
همون مدل آدمایی که یه جمله می‌گن و بعد منتظرن ببینن چقدر تونستن حرصت بدن. ولی خب... منم آلما بودم. ظرفیت حرص خوردنم بالا بود، اما نامحدود نه. ریلکس گفتم: _ «کاش شما دوتا هم یه کم به فکر شکمتون بودید، اون‌وقت مغز ما رو با این جر و بحثاتون تیلید نمی‌‌کردید.» چشم‌های اسرین گرد شد. _ «مثلاً فک...» _ «خیلی ممنون.» این بار هارون وسط حرفش پرید. نه بلند حرف زد، نه اخم کرد.‌ فقط همون دو کلمه رو گفت. ولی لحنش جوری بود که ادامه بحث رو همون‌جا خفه کرد. احتمالاً دیگه حوصله کل‌کل نداشت. حقم داشت. از وقتی الهام رسیده بود، اون دو تا دختر اندازه چند هفته با هم درگیر شده بودن. البته هارون خبر نداشت که کل‌کل با من، پروژه‌ایه که معمولاً به نتیجه نمی‌رسه. خوشبختانه از اون استعدادهای ذاتی رو داشتم که آدم‌ها رو بدون داد و فریاد، سر جاشون می‌نشوندم. شاید تنها اخلاق بدی بود که ته دلم از داشتنش خوشم می‌اومد. آخرسر هارون تصمیم گرفت اول کادوی اسرین رو باز کنه. همین که درِ جعبه بالا رفت، چشم‌هام گرد شد. صداهای اطراف کم‌کم محو شدن؛ نه الهام رو می‌شنیدم، نه عمه رو، نه حتی صدای دست زدناشون‌رو، فقط صدای اسرین از یه جای دور به گوشم می‌رسید. _ «مبارکت باشه، با کلی وسواس واست انتخابش کردم، گرچه لیاقتت خیلی بیشتر از ایناست ولی...» دیگه نتونستم تحمل کنم. همون‌جا که نشسته بودم، ناخودآگاه خم شدم جلو و وسط حرفش پریدم. _ «خدای من... اون یه پتک فیلیپه؟! درست میگم؟!» همه نگاها یه‌دفعه چرخید سمت من. ولی من تمام تمرکزم روی ساعتی بود که توی دست هارون قرار داشت. _ (باورم نمیشه دارم از نزدیک میبینمش!) اسرین و الهام یه نگاه به هم انداختن. اسرین لبخند کمرنگی زد. _ «آره.» بعد رو به هارون گفت: _ «می‌دونم ساعت‌های خیلی گرون‌تر و خاص‌تر از اینم داری، ولی خواستم بدونی یادت بودم.» دیگه رسماً کنترلم از دستم در رفته بود. از جام بلند شدم و رفتم کنار میز. یه کم خم شدم تا از نزدیک‌تر ببینمش. _ «اجازه هست؟» بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونم، بدون هیچ خجالتی دستم رو دراز کردم و جعبه رو از دست هارون گرفتم. چشمام برق می‌زد. _ «آره... مشخصه...» نگاهم از روی ساعت تکون نمی‌خورد. _ «لعنتی... این... این...» یه لحظه سرم رو بلند کردم و به اسرین نگاه کردم. اونم جوری نگام می‌کرد که انگار از هیجان من بیشتر از خود کادو تعجب کرده بود. ته نگاهش نوشته بود : " این دختر چقدر ندید پدیده! " و خب... راستش رو بخواین، در اون لحظه دقیقاً همین‌طور بود. با ناباوری گفتم: _ «مدل ناتیلوسه، مگه نه؟!» اسرین سر تکون داد. _ «آره.» _ «اصل اصله؟!» _ «آره!» چشمام دوباره برگشت روی ساعت و یه دور دیگه براندازش کردم. زیر لب زمزمه کردم: _ «این کم‌کم چند صد هزار تا قیمتشه! میشه باهاش یه خونه خرید!»

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART201
روی پول‌های عزیز و بی‌گناهم که حالا تبدیل شده بودن به کیک و بادکنک و خرت‌وپرت‌های تولد. عمه گفته بود: _ «تو خرید کن، هرچقدر شد بهم بگو تا هزینه‌شو برات واریز کنم.» منم مثل یه آدم ساده‌دل هرچی ته حسابم مونده بود خرج کرده بودم. همون‌طور که لبمو می‌جویدم، نگاهم از روی میز سر خورد و روی عمه نشست. _ (نکنه بدحساب باشه؟) ابروهام تو هم رفت. _ (حتی نپرسید چقدر خرج کردی!) یه لحظه قیافه‌م جمع شد. _ (اگه پولمو نده چی؟) قلبم یه لحظه فشرده شد. _ (منِ خاک‌برسر به امید اینکه پولمو پس می‌ده، همه پس‌اندازمو خرج کردم!) چشم‌هامو محکم بستم. _ (آلما، دیوونه شدی؟ معلومه که می‌ده. صاحب این همه مال و ثروت که نمیاد پول چند تا چیپس‌ و پفک و آتوآشغال رو بالا بکشه!) با همین دلگرمیِ نصفه‌نیمه یه نفس عمیق کشیدم و چشم‌هامو باز کردم. نگاهم رفت سمت میزی که هارون پشتش نشسته بود. اسرین سمت راستش بود و الهام سمت چپش. هارون اما هیچ توجهی به اون دوتا نداشت و مستقیم به کیک نگاه می‌کرد. _ (عاه... پسر، درکت می‌کنم.) به کیک خامه‌ای خیره شدم. _ (واقعا خوشمزه به نظر میاد.) الهام خم شد و یه بوسه روی گونه هارون زد. _ «تولدت مبارک باشه عزیزم. نمی‌خوای کادوهاتو باز کنی؟» همون لحظه اسرین بازوی راست هارون رو کشید. _ «ببین، اگه اول کادوی منو باز نکنی خیلی ناراحت می‌شم!» الهام بدون مکث و با خونسردی گفت: _ «خب ناراحت شو، چه اهمیتی داره؟» اسرین پوزخندی زد. _ «آره دیگه، آدم آویزونی مثل تو که بدون دعوت همه جا پیداش می‌شه، طبیعیه ناراحتی بقیه براش مهم نباشه.» بعد فوری لحنش عوض شد و با مظلومیت برگشت سمت هارون. _ «ولی می‌دونم هارون دوست نداره من ناراحت بشم... مگه نه؟» هارون با همون لبخند ملایمش سر تکون داد و کادوی اسرین رو گرفت. اما هنوز کامل نگرفته بود که الهام بازوی دیگه‌ش رو کشید. اون‌قدر محکم که هارون یه کم به سمتش متمایل شد. _ «هارون، پس من چی؟!» نگاهم ناخودآگاه روی صورت هارون نشست. اینجا دیگه حتی منم حس کردم هارون توی ذهنش داره تا ده می‌شمره که چیزی نگه. لبخندش محو شده بود. کاملاً بی‌حالت و مستقیم به الهام نگاه می‌کرد. الهام هم وقتی اون نگاه بی‌حالت رو دید، یکم جا خورد. _ «منظورم... یعنی... خب... کادوی منم باز کن.» هارون بدون هیچ واکنشی نگاهشو از صورتش گرفت و روی پاکت کادو انداخت. بعد آروم اونم از دستش گرفت. من و عمه دقیقاً مثل دو نفر که بلیط سینما گرفتن و منتظر صحنه حساس فیلمن، روی مبل نشسته بودیم و نگاه می‌کردیم. سکوت سنگینی روی جمع افتاد. چند ثانیه گذشت. برای همین من تصمیم گرفتم ایثار کنم و نقش ناجی کیک رو بازی کنم. _ «حضار گرامی، کیک داره وارد مرحله ذوب شدن می‌شه. قصد ندارید نجاتش بدید؟» اسرین چشم غره‌ای رفت. _ «تو هم که فقط به فکر شکمتی!» اخلاقش یه جاهایی شدیداً منو یاد سپیده می‌انداخت؛ همون مدل آدمایی که یه جمله می‌گن و بعد منتظرن ببینن چقدر تونستن حرصت بدن.

Repost from N/a
ᴛʜᴇ ᴅᴇᴠɪʟ ꜱʜᴇ ꜱᴀᴡ BELQIS/🔸️PART204
واقع، تئوری «خسیس بودن عمه» داشت کم‌کم از مرحله فرضیه خارج می‌شد و وارد فاز تحقیقات میدانی می‌شد. چیپس رو جویدم و توی فکر فرو رفتم. _ (البته بابامم خسیسه...) یه لحظه مکث کردم. _ (خیلی هم خسیسه.) ابروهام بالا رفت. _ (اصلاً امکان داره این یه ژن خانوادگی باشه!) نگاهم رفت سمت عمه. _ (نکنه توی کروموزون‌هاشون یه ژن مخصوص صرفه‌جویی بیش از حد وجود داره؟) ولی خب... از یه طرف هم حق رو بهش می‌دادم. این تولد بیشتر یه بهونه بود تا چند ساعت همه از حال و هوای سنگین ختم و عزاداری فاصله بگیرن. قرار نبود جشن آن‌چنانی باشه. چهرم در هم شد، جوری انگار میخواستم گریه کنم؛ _ (ولی خب این دلیل نمیشه جورشو من بکشم که!) با این حال، ته دلم هنوز به یه چیز اعتقاد راسخ داشتم. _ (هدیه من از مال همشون ارزشمندتر بود.) با اطمینان سری تکون دادم. واقعاً هم همین‌طور بود. من همه فروشگاه‌های شهر رو زیر و رو کرده بودم، خرید کرده بودم، دنبال وسایل دویده بودم، کیک گرفته بودم، شام درست کرده بودم، دسر آماده کرده بودم، تنقلات چیده بودم و تا نصف شب سر پا وایستاده بودم. درسته اسرین میز رو تزئین کرده بود، ولی اگه بخوایم منصف باشیم، میز خالی بدون خوراکی همون‌قدر کاربرد داشت که چتر توی حموم.‌ همه این بساط رو من راه انداخته بودم. بعد آخرش... به من توپیده بودن که چرا کادو نگرفتی! لبم جمع شد. _ (خیلی هم ممنون...) چیپس بعدی رو برداشتم. البته ته دلم خوب می‌دونستم همه این حرفا بیشتر برای دلداری دادن به خودمه. واقعیت خیلی ساده‌تر بود. کارتم ته کشیده بود. پول نداشتم. یعنی نه اینکه نخوام کادو بخرم... اصلاً چیزی توی بساطم نمونده بود که بخوام باهاش کادو بخرم. به عبارت دیگه، اگر هم می‌خواستم برای هارون هدیه بگیرم، نهایتاً می‌تونستم یه آدامس با طعم نعنا تقدیمش کنم و روش بنویسم: _ «تولدت مبارک، با آرزوی موفقیت و بوی خوش دهان.» همین فکر باعث شد گوشه لبم بالا بره. _ (البته با این وضع حسابم، همون آدامسم شاید قسطی در می‌اومد.) [ هارون ] باید از عصمت ممنون می‌شدم که این تولد رو تدارک دیده بود؛ البته آلما مُصِر بود همه‌چی کار دست خودشه. نگاهم ناخوداکاه کشیده شد سمتش؛ روی مبل اسپرت جلوی تلویزیون نشسته بود و تمام حواسش به گوشی بود. مشخص بود داشت ریلزهای اینستاگرام رو بالا پایین می‌کرد. لپش هم به خاطر آبنبات چوبی که توی دهنش بود، به طور بامزه‌ای باد کرده بود. باید اعتراف می‌کردم دست‌پخت خیلی خوبی داشت؛ حتی شاید از عصمت هم بهتر. _ (فقط امیدوارم اینجا زیاد آشپزی نکنی...) دلم نمی‌خواست ذائقه‌ام به این غذاها عادت کنه؛ نمیخواستم چیزی که قرار بود موقتی باشه، تبدیل به عادتی بشه که بعد‌ها دل کندن ازش سخت بشه. تکیه‌ام رو از مبل گرفتم که الهام دوباره کنارم نشست. چشمامو بستم و ناخودآگاه صورتمو کمی عقب کشیدم. بوی تند بدنش حالمو بهم می‌زد؛ ترکیبی از عرق و بوی کارهایی که خدا می‌دونست کجا انجام داده بود. صداش با همون لحن نازدار همیشگی توی گوشم پیچید. _ «می‌دونم ازم ناراحتی که امشب سرزده اومدم هارون؟» نگاهمو از آلما گرفتم و با گوشه چشم بهش نگاه کردم که ادامه داد: _ «فقط می‌خواستم بهت دلگرمی بدم.»


sticker.webp0.00 KB

بچه‌ها راجب vip " شیطانےڪه‌اودید " توضیحاتے دادم🫣✨️گیلاسای من ببخشید قول دادم زدم زیرش💔🍒

sticker.webp0.00 KB

بچه‌ها خوندید؟!

To Age Mano Mikhasti UpMusics.mp34.55 MB

sticker.webp0.01 KB

خوب خداروشکر خیلی‌ش رو تو vip آپلود کرده بودم😂ولی یه قسمتی‌ش رفت به فنا🎀

بیشعور استیکر نفرست پس چرا انقدر ری‌لکسی😶؟

بچه‌ها اگه یه رمان‌رو بنویسید، و یهو وقتی خوابالو هستید دستتون بخوره و حذف بشه‼️ 🔸️چه واکنشے نشون میدید؟!

sticker.webp0.00 KB

🤷🏾‍♀️آره خلاصه که... ری‌اکشن چیز خیلی خوبیه‼️