es
Feedback
پـژواک ـہاے دࢪیـ‌︪︩ـــا

پـژواک ـہاے دࢪیـ‌︪︩ـــا

Ir al canal en Telegram

‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌🐚 ׁ𝂊 ،‌پنهان در مه اندیشه‌های یک ذهن ‌‌در جستجوی آرامش. ׁ‌ .......... http://t.me/Chevalet_bot?start=ETuBkHjXKHej

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
290
Suscriptores
-124 horas
+67 días
+430 días
Archivo de publicaciones
sticker.webp0.10 KB

sticker.webp0.00 KB

+3
02) Jef Martens - Colder Somehow.mp35.93 MB

sticker.webp0.05 KB

چیز زیادی بلد نیستم؛ اما یک چیز را خوب می‌دانم: هیچ‌چیز به پای سلامت روان نمی‌رسد. چه کار عالی که خودت را اول می‌گذاری و برایت ارزش قائلی. اصلاً هم لازم نیست بابت این کار احساس بدی داشته باشی. :) سلامت روان حق همه است! می‌دانم که در این شرایط زندگیِ معمولی حرف بی‌معنی‌ای است، ولی حرف من سر جای خودش هست: اگر جایی، چیزی یا کسی ذهنت را مشغول می‌کند، همان جا رهایش کن. بگذار برود به جهنم! اگر جایی که ایستاده‌ای دارد اذیتت می‌کند، راه بیفت. بدو. از آن خرابه بیرون بزن. به همه‌شان هم بگو به جهنم؛ تو مهم‌ترینی

sticker.webp0.14 KB

من درحال ظرف شویی در آزمایشگاه ✨

sticker.webp0.14 KB

sticker.webp0.00 KB

01) Eduardo Tarilonte - Autumn Moon Over The Lake.mp36.07 MB

sticker.webp0.00 KB

برای من این‌ها فقط باور نیست، یک سبک زندگی‌ست که در دنیای امروز گم شده‌ایم. اینکه پایم را بگذارم روی خاک و بدانم زیر پایم هزا
+1
برای من این‌ها فقط باور نیست، یک سبک زندگی‌ست که
در دنیای امروز گم شده‌ایم. اینکه پایم را بگذارم روی خاک و بدانم زیر پایم هزاران سال تاریخ خوابیده، به من آرامش می‌دهد. اینکه به یک پرنده نگاه کنم و فکر کنم شاید پیام‌آورِ چیزی باشد که نمی‌بینم... این را دوست دارم. 🕊️ راستی، یک چیزی که همیشه دلم می‌خواهد به آن فکر کنم این است: اگر ما هم مثل آن‌ها با زمین حرف می‌زدیم، زمین چه چیزی به ما می‌گفت؟

sticker.webp0.00 KB

درباره گریه‌ی زمین: یک پیرمرد ریش‌سفید یک بار گفت: «زمین برای ما کتابخانه‌ست، کلیساست، و مادر.» وقتی معدنچی‌ها آمدند و کوه‌ها
درباره گریه‌ی زمین: یک پیرمرد ریش‌سفید یک بار گفت: «زمین برای ما کتابخانه‌ست، کلیساست، و مادر.»
وقتی معدنچی‌ها آمدند و کوه‌ها را می‌کندند، می‌گفتند «دارید زخمِ تنِ مادر را عمیق‌تر می‌کنید». برای آن‌ها هر فصلی یک پیام داشت، هر بارانی یک وعده، هر رعدی یک هشدار. (آیا صدای رعد، فریادِ مادر است؟) درباره اینکه ما مهمانیم، نه صاحب: جذاب‌ترین باورشان این بود که آدم به اندازه‌ی نیازش از طبیعت برمی‌دارد، نه به اندازه‌ی طمعش. می‌گفتند: «وقتی آخرین درخت را ببری، آخرین ماهی را صید کنی و آخرین رود را آلوده کنی، تازه می‌فهمی که پول را نمی‌شود خورد.» 🌊

sticker.webp0.00 KB