es
Feedback
The shadow inside me

The shadow inside me

Ir al canal en Telegram

روح او هنوز آبی بود، میان تمام این تیرگی‌ها. talk to me: ‹ @Bluesafeplacebot 📬›

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
190
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
1:27 🪴

دیروز به یاد تو و آن عشق دل‌انگیز بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم در آینه بر صورت خود خیرم شدم باز بند از سر گیسویم آهسته گشودم عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم چشمانم را نازکنان سرمه کشیدم افشان کردم زلفم را بر سر شانه در کنج لبم خالی آهسته نشاندم گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست تا مات شود زین همه افسونگری و ناز چون پیرهن سبز ببیند به تن من با خنده بگوید که چه زیبا شده‌ای باز او نیست که در مردمک چشم سیاهم تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند این گیسوی افشان به چه کار آیدم امشب کو پنجه‌ی او تا که در آن خانه گزیند من خیره به آئینه و او گوش به من داشت گفتم که چِسان حل کنی این مشکل ما را بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش ای‌زن، چه بگویم، که شکستی دل ما را ‌⋆ فروغ فرخزاد

photo content
+1

1:32 🧚🏻‍♀🧚🏻‍♀🧚🏻‍♀

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم و پرستوها در گودیِ انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می‌آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن‌هایم برگ گل کوکب می‌چسبانم کوچه‌ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن‌های باریک و پاهای لاغر به تبسم‌های معصوم دخترکی می‌اندیشند که یک‌ شب او را باد با خود برد

0:23 زندگی شاید یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می‌گذرد زندگی شاید ریسمانی است که مردی با آن خود را از شاخه می‌آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی‌گردد زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمی‌دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی‌معنی می‌گوید: «صبح بخیر!»

امروز سبزم. اگر دست‌هایم را در خاک بکارم جوانه خواهد زد؟

شاید این را شنیده‌ای که زنان در دل «آری» و «نه» به لب دارند ضعف خود را عیان نمی‌سازند رازدار و خموش و مکارند آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو می‌زند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال ‌⋆ فروغ فرخزاد

دیدار تلخ به زمین می‌زنی و می‌شکنی عاقبت شیشه‌ی امیدی را سخت مغروری و می‌سازی سرد در دلی، آتش جاویدی را دیدمت، وای چه دیداری، وای این چه دیدار دلازاری بود بی‌گمان برده‌ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می‌گریزی زِ من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم ‌⋆ فروغ فرخزاد

photo content
+1

در این مدت دوری از اینجا، من و فروغِ عزیز دوست‌های جون جونی هم شدیم. به‌طوری که کار هر روزم شده بود خوندن دوباره دوباره شعرهاش!

احساس می‌کنم یه غباری نشسته روی تمام تلگرامم.

4_5780629554934586352.mp310.29 MB

4_5830283856527236615.mp39.39 MB

🧘🏻‍♀🧘🏻‍♀🧘🏻‍♀🧘🏻‍♀🧘🏻‍♀

«دختر نیستی که بفهمی» به قلم علی سلطانی

گفتم: «نمی‌دونم چه چیزی من رو به دُرچیدای داستان وصل می‌کرد اما دُرچیدا برایِ من، یادآوری از خودم بود. شاید رفتار و شخصیت‌های یکسان، شاید یکی بودن پنجره‌ی نگاه‌‌مون به زندگی یا حتی رنج‌های مشابه، که ما رو این چنین بهم نزدیک کرده بود، نمی‌دونم. اما هرچی که بود انگار با خوندن هر صفحه‌ای از زندگی پرفراز و نشیب دُرچیدا، تصویر خودم رو درون زخم‌های تن او می‌دیدم. گویی من دُرچیدا بودم و دُرچیدا من.»

به صندلی تکیه داد و دست‌هاش رو جلوی سینه‌هاش قفل کرد: «بنظرم دُرچیدا خیلی شبیه به تو می‌مونه. مثل تو اکثر اوقات آروم و کم‌ حرفه اما به وقتش می‌تونه طغیان کنه و دیگه اون هستی ساکتی که می‌بینی نباشه.» لبخند ریزی روی لبم نشست و گفتم: «پس هردوی ما مثل دریاییم. چون این خاصیت دریاست که قبل از هر طوفانی، آروم باشه طوری‌که حتی فکر طغیان کردنش هم به ذهنت نرسه. اما دقیقا وقتی که فکر می‌کنی راکد مونده، با موج‌هاش به سمت ساحل یورش می‌بره.»

photo content

«نمی‌ترسی درچیدا؟» «بیشتر از این می‌ترسم هیچ‌کاری نکنم و بعدا عذاب وجدان خفه‌م کنه.»