ᯓ𝖬𝖺𝗁𝗌𝗎𝗇'ماهسانــ𓂃⁶¹³🦋
Ir al canal en Telegram
- 𝘁𝗵𝗲𝘆 𝗱𝗼𝗻'𝘁 𝗸𝗻𝗼𝘄 '𝗮𝗯𝗼𝘂𝘁 𝘂𝘀. 🐋🍜 ماهسانــ یعنی، ماه درآغوشِ خورشیدᯓ ☾𖤓 ⭒ ᴜɴᴋɴᴏᴡɴ : @maahsunn_bot 💙✨️ ⭒ 𝗔𝗽𝗼𝗕𝗮𝗻𝗴𝗽𝗼! 🫶🏻🌼 ᴊɪᴋᴏᴏᴋ ɪꜱ ᴍʏ ꜰᴏʀᴍᴜʟᴀ ꜰᴏʀ ʜᴀᴘᴘɪɴᴇꜱꜱ.🐥🐰 ⭒ ᴀ ᴡʀɪᴛᴇʀ! 👼🏻
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
391
Suscriptores
+1724 horas
+197 días
+5130 días
Archivo de publicaciones
𝖐𝖔𝖔𝖐𝖒𝖎𝖓
𝖏𝖎𝖐𝖔𝖔𝖐
𝖏𝔢𝖔𝖓 𝖏𝖎𝖒𝖎𝖓
به نامِ آن... که از میانِ غبارِ اساطیر، الههیِ نور و خون را بر کشید...
درود ماهزادم...
در این قلمرو، کلمات فراتر از زبان هستند؛ آنها بازتابی از تلاطمِ میانِ «شکوهِ آفرودیت» و «عجزِ یک انسان» اند.
((اینجا، جایی است که آسمان در برابرِ نگاهِ یک مرید، خم میشود. روایتِ پیوندی اثیری که در آن، الهه نه تنها حاکم، بلکه آرامشِ قلبِ خسته و فانی است؛ جایی که عشق، تنها یک واژه نیست، بلکه یک تقدیرِ ناگزیر است
جایی که انسانی، برایِ تنها یک نگاه از آن الههیِ دوردست، از تمامِ روشناییِ جهان چشمپوشی کرد تا در تاریکیِ او، حقیقت را لمس کند))
https://t.me/+o1i-SS43ukJmNjNk
افتخار همراهی؟؛))
نازدونه های ماهسان، دوتا از بچه ها گفتن چنلشون تازه تاسیسه و لینک چنل هاشون و فرستادن.
من اینجا میذارم اگر دوستداشتید برید سر بزنید🫂💗🥂
+1
───── ᯓ #jm◡̈🌻✨
خورشید داره نه تنها لای موهاش خونه کرده، بلکه اون و در آغوش گرفته :)
ᯓ 𝙈𝘼𝙃𝙎𝙐𝙉
پاییزه و بارون های پاییزی نزدیکه، خط داستانی عزیزکرده های منم بد با بارون گره خورده...
꒰ #sun #verona #edit ꒱
-به ماه قلبم..
توهم داری می شنوی..
صدای بارون و میشنوی..
گوش کن!
اون داره حرف میزنه..
داره میخونه..
داره تو گوش مردم این شهر داستان من و تو رو زمزمه میکنه!..
یعنی الان کجای این دنیا خونه داری؟
من و یادته؟..
چیزی از خاطراتمون به یاد داری؟
انقدر از تو گفتم که درختای نارنج این باغ، همه عاشق تو شدن..
هنوزم وقتی بارون میاد منتظرم تا صدای دویدنات و بشنوم..
هنوزم هرشب به ماه غمگین توی آسمون نگاه میکنم و تو رو آرزو میکنم..
یعنی کی میشه دوباره ببینمت؟
ماه من..
توی اون سرزمین کسی خورشید گرفتگی رو دوست نداشت!
اما من قول میدم اگر بیای؛
این بار کل این سرزمین و عاشق کنم!
عاشق تو، عاشق ما..
عاشق خورشید گرفتگی و ماه..
به صدای بارون گوش بده..
اون داره داستان من و تورو میگه.
_ماهسان!
───── ᯓ #jikook
ᯓ 𝙈𝘼𝙃𝙎𝙐𝙉
دلم میخواست موقع انتشارش بهتون نشون بدم ولی نمیدونم بالاخره نوشته و منتشر میشه یا نه.. یه چیزی کلمات و از من دزدیده و بهم پس نمیده، یه چیزی دستام و بسته و قدرت نوشتنتم و توی یه شیشه حبس کرده و اجازه نمیده نزدیکش بشم.. یه چیزی من و از خودم کنده.
و این ننوشتن داره برام گرون تموم میشه.
موند به قلبم حسرتش به دست بیارمت. ولی عشق همینی هست که هست، بخوام نخوام ندارمت :) 00: 35
