es
Feedback
◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹

Ir al canal en Telegram

• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
383
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
می‌خوام یه راز کوچولو رو بهتون بگم. شما من رو می‌بینید و احتمالاً توی تخیل‌تون می‌گید وای «بوگول» همه چی تمومه. قیافه، هوش، جذابیت، خلاقیت. ولی حقیقت چیه؟ «بوگول» از این چیزا نداره. من همه عمر توی زندگیم این دریاچه رو گز کردم. همیشه می‌دونستم یه چیزی کمه تا بالاخره فهمیدم اون چیه. من تک و تنها بودم، می‌تونم بهتون بگم وقتی مدت زیادی تنها باشی ذهنت به جاهای خیلی تیره و تاریک می‌ره. منظورم اینه که باعث می‌شه واقعا درک کنی که چرا به همدیگه نیاز داریم و ما موجودات زنده باهم کامل می‌شیم.
- از زبون بوگول، انیمیشن جابه‌جا.

روز ۷۶۵۲ - ۱۷ تیر ۱۴۰۵ یکی از دلایلی که روزنوشت نوشتن بهم می‌چسبه، اینه که یادم می‌ندازه چقدر زود دارم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شم و زمان رو از دست می‌دم. امروز که این نقاشی رو به بابا دادم، مامان گفت بچم چه با استعداده. و من فکرم درگیر این بود که چیشد من درگیر این علایق شدم؟ تنها چیزی که توی ذهنم مونده حرف معلم کلاس هشتممه. می‌گفت از سن دو تا پنج سالگی هرکاری برای بچه انجام بدید و درگیرش کنید تبدیل به استعدادش می‌شه. مامان همیشه برام نقاشی می‌کشید، هرچند کج‌وکوله، هنوزم یادمه دعوا می‌کردم که چرا (پو) رو شبیه (پو) در نیاورده؛ اون هم برای بار هزارم پاک می‌کرد و از اول می‌کشید. یه وقتایی هم وسط نقاشی من دو ساعت با خاله صحبت می‌کرد و تا جیغ من در نمی‌اومد، تلفن رو ول نمی‌کرد. آخرش هم رنگ‌آمیزی اون نقاشیا مال من بود و عجب لذتی داشت. یه وقتایی هم فکر می‌کردم شاید علاقه‌م به ادبیات و نوشتن به خاطر اینه که باز هم مامان برام کتاب داستان می‌خرید و تقریباً هرشب با یه داستان جدید من رو می‌خوابوند. هرچند که تمام مدت الکی چشم‌هام رو می‌بستم که مثلاً دارم می‌خوابم. اما تا دو ساعت بعد از خوندن داستان، ذهنم درگیرش می‌موند و خوابم نمی‌برد. من واقعاً پارادوکسیکالم. زندگی کاملاً خاکستریه. یه وقتایی فکر می‌کنم خانواده‌م تربیت درستی انجام دادن و یه وقتایی سرم رو از این تربیت به دیوار می‌کوبم. یه وقتایی بی‌نهایت دوسشون دارم و یه وقتایی دلم نمی‌خواد تا مدت‌ها ببینم‌شون. خانواده چیه واقعاً؟ همش به کنار! کاش امشب آمریکا انتقام آرژانتین رو از ما نگیره.

درحال هرکاری کردم به جز ارشد خوندن: پ.ن: چون که برای جوجو اردکام توسط خانواده حواشی زیاد بود، براشون منظره کشیدم🥲
درحال هرکاری کردم به جز ارشد خوندن:
پ.ن: چون که برای جوجو اردکام توسط خانواده حواشی زیاد بود، براشون منظره کشیدم🥲

اگه بابام بفهمه یه همچین پلنی برای اتاقم دارم…
+3
اگه بابام بفهمه یه همچین پلنی برای اتاقم دارم…

نویسندگی من به روایت تصویر:

مرسی که روزنوشت‌های طولانیم رو می‌خونید. جدی🫂✨

هر ابزاری که می‌خواست استفاده کنه رو قبلش می‌گرفت جلوی چشمم، می‌گفت ببین با این قراره فلان کار رو بکنم و انقدر درد داره، یا درد نداره، یا فقط فشارِ کشیدنش رو حس می‌کنی، قول می‌دم دردت نگیره. و من فقط لبخند بودم و لبخندم هربار باعث می‌شد نخ بخیه‌ای که می‌کشید به کناره‌های خط کشیده‌ی لبم گیر کنه. مامان که طاقت نیاورد روی صندلیای انتظار بشینه، اومد داخل. از صدای دکتر که گفت شما مادرشید فهمیدم. مامان پرسید: حالش خوبه؟ فشارش زود میفته آخه. دستیار دکتر گفت: آره حاج خانم، بیا ببینش داره می‌خنده همش. و درحالی که دندونم همزمان توی سرم صدای شکستن می‌داد صدای خنده‌م یه بار دیگه توی اتاق پیچید. دکتر هر دندونی رو که می‌کشید، می‌آورد جلوی چشمم. می‌گفت: به قد و قیافه‌ت نمی‌خوره یه همچین دندون گنده‌ای داشته باشیا بچه. توروخدا نگاش کن چه گنده‌اس، چه ریشه‌های درازی داره. من نگاهم از بین قرمزی خون، روی دندون و سه تا ریشه‌ای که ازش آویزون بود نشست. دکتر بابایی یه تنه کاری باهام کرد که تمام ترس و تنفرم از دندون پزشکی به خنده تبدیل شد. حتی وقتی از اتاق بیرون اومدم یه جوری خوشحال بودم و همچنان می‌خندیدم که همه‌ی نگاه‌ها روی من بود و مامان که یه جوری حرص می‌خورد و عصبی بود انگار اون جای من عمل کرده بود. هر پنج دقیقه‌ هم تا دهنم رو باز می‌کردم یه چیزی بگم چشم‌غره می‌رفت و دهنم دوباره بسته می‌شد. خاکستری بودن امروز برای دردسرهای رانندگی کردن تا خونه، گرفتن داروها و دعوا با خانمی که قرار بود آمپول دگزا رو توی ماتحتم فرو کنه، بود. مجالی برای نوشتنش نیست جز گفتن یک حرف، بی‌وجدان بودن افرادی که باید سرکارشون از جون مایه بذارن، در رفتارشون انسانیت به خرج بدن اما توی وجودشون متاسفانه از این خبرا نیست.

روز ۷۶۵۱ - ۱۶ تیر ۱۴۰۵
من به ترکیب بعضی از روزهام می‌گم خاکستری، مثل امروز. مامان معتقد بود باید به دندون عقل نهفته‌م فرصت شکوفا شدن می‌دادم، این رو حتی وقتی دکتر دندون عقلم رو جلوی چشمام گرفت تا درست ببینمش هم گفت. دکتر هم نه گذاشت نه برداشت، گفت: اگه می‌خواستین بچه رو به کشتن بدین می‌تونستین فرصت شکوفایی به دندوناش بدین. هربار که از یه اتاق به یه اتاق دیگه می‌رفتم برای گرفتن عکس و تشخیص، با پدیده جدیدی درمورد دندونام مواجه می‌شدم. یه جا گفت ۳ تا دندون عقلتو باید بکشی، تو تشخیص گفت هر ۴ تا رو باید بکشی و چندتایی هم پوسیده موسیده و ترمیمی داری. مونده بودم کی اینا کی وقت کردن انقدر خراب شن که یادم اومد آخرین باری که رنگ دندون پزشکی رو دیده بودم ۱۴ سالم بود. منم جای دندونام توی این ۷ سال پوسیدم چه برسه به اونا. منشی که می‌خواست نوبت کشیدن دندونم رو بذاره یه نگاه به بغلیش کرد و گفت: با بابایی بذارم؟ تقریباً خودم رو انداختم روی میزش و سعی کردم با مظلوم‌ترین حالت ممکن بگم: می‌شه با یکی بذارین که خوب بکشه با کمترین درد؟ نه تنها نگاهم نکرد، بلکه کارتم رو بین کارت‌های دیگه‌ش جا داد و گفت: برو یک و نیم بیا. چپ‌چپ نگاهش کردم. خودم رو از روی میز بلند کردم و صاف وایستادم، نهایت کاری که تونستم بکنم چشم‌غره بود و گفتنِ باشه می‌رم دوباره میام. وقتی وارد اتاق دکتر شدم و کنارش وایستادم. سمتم که برگشت با خودم گفتم اِ این همون دکتر خوشگل‌اس که وقتی توی اتاق تشخیص بودم از کنارم رد شد و غرغر می‌کرد درمورد بیمارستان. ولی متاسفانه نمی‌تونستم این رو بهش بگم. بزرگوار صدا و سیما و اخلاق رو همه با هم داشت. این وسط دستیارشم هر لحظه یه ببخشید می‌گفت، کنار می‌رفتم، از کشو یه چیزی برمی‌داشت. باز ببخشید می‌گفت، باز تکون می‌خوردم، باز یه چیزی برمی‌داشت تا آخرش مجبور شدم برم دم در وایستم بلکه کمتر توی دست و پا باشم. هی به دستیارش می‌گفتم: درد داره؟ درحالی که آمپولای گنده و پنس رو روی میزی که پارچه سبزی روش پهن بود می‌چید، می‌خندید و می‌گفت: نه بابا نگران نباش. مریض قبلی دکتر که رفت، برگشت سمتم. اولین حرفی که زد گفت: چقدر تو کوچولویی‌ چند سالته. خندیدم، هیستیریک بود. گفتم: ۲۱. گفت: نهایت خیلی زور زده باشی ۱۳ ۱۴ باشی. کارت درمانم رو توی سیستمش اسکن کرد و به دستیارش گفت: نه جدی جدی ۲۰ سالشه‌ها. دستیارش که یه خانم تقریباً ۳۰ ساله بود و هربار از کنارم رد می‌شد یه لبخند تحویلم می‌داد، یا با انگشت شکمم رو قلقلک می‌داد و من از خنده به سمت دیوار می‌چرخیدم، گفت: ریز میزه‌اس اما از اوناس که قر می‌ریزه‌ها. یه بار دستیارش وسط قلقلکا بغلم کرد. بازم خندیدم. روی صندلی‌ نشستم. نور زرد چراغش جلوم روشن بود. دکتر داشت توی سامانه یه چیزی وارد می‌کرد. اونم نهایت ۳۵ سال بیشتر نداشت. انقدر مهربون برخورد کرد باهام که فقط می‌گفتم خدا به زن و بچش ببخشدش همیشه. برگشت گفت: اون نور توی چشم بچه نخوره، خاموشش کن. نیشم شل شد. یه نگاه به عکس دندونام کرد. گفت: باباجان این دندون راستت کیست داره بکشمش اون رو؟ رسما جیغ زدم که نه توروخدا، چپی درد می‌کنه. من به هوای کشیدن یه دندون رفتم، وقتی گفت دوتاش رو بکشیم یه جون دیگه از جونام کم شد. گفتم: زنده می‌مونم؟ جفت‌شون خندیدن. گفت: برات ضد غش می‌زنم هیچ آسیبی بهت وارد نشه‌. اولین جراحیته؟ گفتم: آره. گفت: خب اشکال نداره با هم تفاهم داریم منم اولین جراحیمه. و قیافه من چند لحظه مات موند و باز هیستیریک خندیدم. لالوی صحبتاش درمورد جراحی کردن دکترای دیگه و مریض قبلی‌ش که جراحی بدی رو تجربه کرده بود و حالا داشت ازش مشاوره می‌گرفت، فهمیدم حرفه‌ای‌تر از این حرفاست که جراحی اولش باشه. تا بهش گفتم بعد جراحی می‌تونم رانندگی کنم؟ به دستیارش گفت: توروخدا نگاش کن با نیم وجب قد رانندگیم می‌کنه. و من فقط خندیدم و خندیدم و خندیدم. گفت: برای این بچه آمپول فلان و فلان و فلان بذار کنار. برای بقیه نذاریا این ترفندای من لو بره فردا داروخونه‌ها تمومش می‌کنن، حالا بگرد و پیدا کن. برای مردا هم که اصلاً نذار اونا حقشونه درد بکشن، این بچه گوگولیه گناه داره. و من بازم خندیدم و یادم رفت که خودش هم مرده. بالای سرم که اومد، یه نگاه به سرهمی سبزم کرد که گلای سفید روش با جوراب ساق بلندم ست بود. گفت: توروخدا نگاه کن چه لباسش قشنگه. ساده، شیک، پوشیده. بعضیا خدایی عجیب غریب پا می‌شن میان دکتر. چقدر این بچه نازه آخه. و من به این فکر می‌کردم که امروز این دکتر، در عرض یک ساعت بیشتر از آدم‌های دورم توی هفته اخیر نازنازی و لوسم کرد. انقدر که تهش کم مونده بود بهش بگم توروخدا بذار ماچت کنم مرد.

واقعا خداروشکر تو ایران به دنیا اومدم و با دلار 60هزار تومنی زندگی میکنم داشتن یه خونه کوچیک و زندگی بی دغدغه شده واسم آرزو خداروشکر که نهایت تفریحم شده یه دور دور خیلی ساده تو خیابون خداروشکر که دیروز تو فروشگاه مردی دیدم که موجودی کارتش کفاف اینو نمی‌داد تا سه تا پاکت شیر حساب کنه عزیز دلی که می‌نویسی خداروشکر تو ایران به دنیا اومدم که اعتکاف شرکت کنم و بهترین بنده خدا باشم دمت گرم ولی مشتی همش همینا نیس میدونم که خودت هم اینو می‌دونی ❤️بازم خداروشکر که باز توان داریم و همچنان ادامه می‌دیم که این از عنایت خداوند بزرگه

قول داده بودم امروز مامانمو بنشونم پای تلویزیون برای باخت مسی دعا کنه چون دعاهاش می‌گیره. سر کشیدن دوتا دندونم بیهوش بودم، خواب به من غلبه کرد. نشد به مامان بگم. سرنوشت مسی دگرگون شد اصلا😂😂

شاید اگه در جواب همه چیز می‌گفتم «به درک» زندگی ساده‌تر می‌گرفت بهم.

خب آخه چراااا انقدر تفاوتتتت

والا من کشیدم اگه میزاییدم انقدر درد نمیکشیدم که سر این دوتا دندون درد کشیدم به زور امپول و تریاک یک کوچولو دردم کم میشد یه هفته تا دوهفته درد داشتم ورمم همینطور

دوتا دندون عقل کشیدم خیلی راحته خونریزی ممکنه داشته باشه و یکم درد ؛کمم ولی می ارزه 🤌🏻

می‌شه از تجربه کشیدن دندون عقل‌تون اینجا بگید https://t.me/khaterate_ketabi ببینم فردا چه گلی به سرم بگیرم؟😭 از الان گریه کنم یا زوده؟

و در نهایت عزیزم! هیچ‌چیز در دنیا ارزش این را ندارد که لیست کارهای روزت را به خاطرش تیک نزنی. در نهایت خودت می‌مانی که مراقب‌ترینِ خودت هستی.

شما رو نمی‌دونم، اما آشپزی و ظرف شستن وقتی عصبیم برام بهترین کار دنیاست. نجات‌دهنده در پختن غذاست🥘
+1
شما رو نمی‌دونم، اما آشپزی و ظرف شستن وقتی عصبیم برام بهترین کار دنیاست. نجات‌دهنده در پختن غذاست🥘

تازه مامانم برگشت گفت این پنگوئنا چین مادر من پنِ چه گوئنی آخه😭