◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Ir al canal en Telegram
• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
383
Suscriptores
Sin datos24 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
اکبر عبدی برای من یک تصویر و صدای کودکیه که توی سینمایی دزد عروسکها میگفت: آهای آهای ننه! من گشنمه.
و یه خاطره دور و نزدیک از تقلید این صدا توی خونه، وقتی که من یا مامان گشنمهمون میشد و میگفتیمش.
Repost from جایی منتظرم باش
ایران عزیزم
نمیشود تو را دوست نداشت. بارها سعی کردهام دیگر نداشته باشم، نشد. نمیشود طوری وانمود کرد انگار که به من ربطی نداری. بارها خواستم ربطی نداشته باشی، نشد. نمیشود به تو فکر نکرد. بارها خواستهام سرم را به زندگی خودم گرم کنم و دیگر به تو فکر نکنم، نشد. اتفاقی اینجا به دنیا آمدم. و اتفاقی دارم ادامه میدهم. و حالا که زندگیام بازیچهی دست اتفاقات شده، نمیشود که تو را دوست نداشته باشم. این هم احتمالا دست خودم نمیتوانسته باشد. اینکه به کجاها و چه چیزهایی دلبسته شوم. شاید در چین به دنیا میآمدم و الان تعصب پِکَن را میکشیدم. این احتمال وجود داشت که در نروژ به این جهان بیایَم. در آنصورت میتوانستم خوشحال باشم. حداقل اغلب اوقات. من هم اینجا خوشحال بودهام، گاهی. اما آدمِ همیشه خوشحالی نبودهام، هیچوقت. خوشحالی را میشناسم. با آن غریبه نیستم. اما همیشه هم آن را نداشتهام. خوشحالیها شبیه میوههای لوکس توی میوهفروشیها، برای من بیشتر فقط تماشاکردنی بودهاند. خوشحال که میشوم انگار همهچیز دربارهی من است. خوشحالها را میشناسم. اما برایم حسرتانگیز نیستند. حسرت ملتی را دارم که فیلسوفها در آن نان بپزند و فیلسوفها در آن طبابت کنند و فیلسوفها در آن بنویسند و فیلسوفها بخوانند و فیلسوفها در پیادهروهایش راه بروند و فیلسوفها در خیابانهایش برانند و فیلسوفها در آن عاشق بشوند و بچه فیلسوفها در آن بازی کنند و هیچ فیلسوفی این آرزو را به گور نَبَرد. اینجا دنیا آمدم شاید برای آنکه سوالهایم از اول هم همینجا قرار بوده که پاسخ داده شوند. آمدنم اتفاقی بود. و از آن پشیمان نیستم. اما کاش مرگم اختیاری و برای تو باشد. که خوشا مُردن. خوشا از عاشقی برای تو مُردن. زندگی در کنار تو و برای تو را بسیار دوست داشتم. و خوش گذشت. و اگر لازم شود با مرگ خود از آن محافظت خواهم کرد. تو را دوباره خوشحال خواهم دید. لحظهای به آن شکی ندارم.
.
از سال ۱۴۰۰ منتظر این تاریخم که یه تغییری توی زندگیم به وجود بیارم😂
هرچی نزدیکتر شدیم به این تاریخ فهمیدم همین که خوشحال بمونم اون روز کفایت میکنه.
چون هیچ اتفاق بزرگی توی این کشور با این تورم نمیتونم (خودم) انجام بدم.
یه وقتایی حس میکنم خدا با من سر شوخی داره، با بندههاش درجهی صبرم رو میسنجه…
به اینجا رسیدن اصلیتش به وجود شماست. از انجمنی که روزی آغاز دوستی من با غریبهترین آدمها بود. ممنونم از همتون🩷✨
روز ۷۶۶۵ - ۳۰ تیر ۱۴۰۵
یکی بهم گفت چیزی نگو، چیزی هم ننویس. ولی من برام مهم نیست. احتمالاً اگه این متنم رو بخونه میگه بازم کار خودت رو کردی. یه چیزی توی وجودم وول میخوره این رو بنویسم، بعدش هم اهمیت ندم کی چی میگه و چه فکری میکنه. مهم اینه خودم چی رو خواستم. نگاهم به دنیا همیشه مثبت بود، حتی بعد این همه بدبختی؛ چه از نظر موقعیت ژئوپلیتیکی کشور، چه توی این ۲۱ سال زندگی که ۶ روز بیشتر بهش نمونده تجربه کردم. امروز یه سیلی خورد توی صورتم. شاید هم امروز نه، خیلی وقت پیش. همیشه سعی میکردم رو بازی کنم، با آدمای دوروبرم، حالا هر بنی بشری که بودن. بعضی وقتها فکر میکنم و میبینم اگه تا الان هیچ بلایی سرم نیومده فقط به خاطر اینه که خدا شیشه رو بغل سنگ نگه داشته و اگر نه حماقتایی که من کردم یه پرونده قتل رو دوش خانوادهم مینداخت. بعضی وقتها هم به این فکر میکنم که آدمها در یک سری موقعیتها حرفهایی میزنن و رفتاری نشون میدن که قبل از شکستن طرف مقابل خودشون رو میشکنن. همش هم در نهایت از خاطراتی میاد که درگذشته سپری کردن. من امروز دوتا از دوستای قدیمیم رو توی چاله چولههای زندگیم دفن کردم. یه جوری که نه دیگه بتونم توی روشون نگاه کنم، نه حالم به هم نخوره وقتی میبینمشون. امروز یکی از اون سیلی بزرگا خورد توی صورتم، نه که دنیا زده باشه و از این حرفا، نه، اتفاقاً دنیا خیلی واضح از خیلی وقت پیشتر داشت بهم میگفت با کیا طرفی، خودم رو زدم به خریت، مثل همیشه. امروز فهمیدم سیاست کثیف نیست، آدما با کثافت وجودشون خرابش میکنن. همیشه سعی کردم آدم دوری از سیاست باشم تا وقتی که یکی از دوستام دورم رو خط قرمز کشید به خاطر سیاست. یه وقتایی هم مثل امروز فکر میکنم این بحثا از بیخ الکیه، بحث شعور و شخصیت رو که نمیبندن به ریش سیاست و اگر نه مگه غیر از اینه که بعضی از عزیزترینهام سیاست وعقایدی متفاوت ازم دارن و حتی به روی هم نیاوردیم تا کنار هم بمونیم. این وسط یه عده یاد گرفتن به اسم آزادی زورگویی کنن. ولی مگه غیر از اینه که آزادی کنار اومدن با عقاید و تفکرات متفاوت از همدیگه است؟ خلاصهی این روزنوشت نه برای شما، که برای یادآوری و بازگشت خودم به متنه. دوست و آشنا رو آدم وقتی میشناسه که خودش نیست، اونجایی که میبینه کی پشتش و گرفته، کی به هوای خوابوندن بحث خودشو کشیده عقب تا پروپاچش گلآلود نشه. و بعضی روزا عجب مقدسن وقتی بعضیا رو از زندگیت خط میزنی درحالی که مدتها باهاشون خاطرات خوبی ساخته بودی؛ اما نمیدونستی چه ذاتی توی وجودشون پنهان کرده بودن. اینم لطف خداست، حالا یکم زشتتر.
یارو دورههای یه نویسنده رو شرکت کرده، ریکورد کرده، اومده به من میگه تبلیغ کن بفروشیم یه درصدیش هم مال تو.
مگه من مثل ذات بعضیا حروم خورم آخه. گور بابای عقاید، این کارا چیه میکنید اصلاً.
Repost from N/a
Homayoun-Shajarian-Sohrab-Pournazeri-Irane-Man-128.mp36.57 MB
Repost from پارس توییت
بشقاب غذا از دست بچه افتاد و جملاتی مثل مگه کوری؟ چرا حواست نیست؟ حواست کجا بود؟ فقط برای من کار درست میکنی از مغزم گذشتن و با تحمل فشار زیادی گفتم فدای سرت مامان پیش میاد با هم جمعش میکنیم. خیلی سخت بود خیلی.
✍️ Sayeh
