◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Ir al canal en Telegram
• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
387
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+430 días
Archivo de publicaciones
کتاب یک روزهی دوست داشتنی🥫🧊
در عین سادگی، مفاهیم به شدت قابل تاملی داشت. وسط ماجراهای کتاب هزار بار از دست ایرانی جماعت حرص خوردم، انگار خودم هم جزئی از کتاب بودم.
تنها مکانی که پیشبرندهی کتابهای منه، اتوبوس
۳۵ صفحه کتاب گذشته، همه دنبال باز کردن در شیشه مربان😂
داستان، پتانسیل درگیری و تنش خانوادگی رو داشت ولی پرداختش کشدار شد.
بعضی صحنهها کارکرد روایی نداشتن و فقط زمان فیلم رو بالا بردن.
کشش اصلی فیلم خیلی دیر شکل گرفت و زود هم تخلیه شد.
تعدادی از شخصیتها عملاً هیچ تأثیری در پیشبرد داستان نداشتن.
روابط بین شخصیتها به اندازه کافی پرداخته نشده، پس مخاطب با سرنوشتشون همدلی نمیکنه.
بازی حامد بهداد از نظر انرژی و بیان، خیلی تئاتری و پراداگم بود و با فضای نسبتاً واقعگرای فیلم هماهنگ نمیشد.
بعضی نقشهای فرعی بازیهای متوسط داشتن که قابل حذف یا جایگزینی بودن.
ریتم صحنهها ناهماهنگ بود؛ جاهایی خیلی کشدار، جاهایی بیدلیل سریع.
برخی لحظات که باید پرتنش باشن، به خاطر میزانسن یا تدوین، ضربه لازم رو نزدن.
۳ ساعت برای چنین داستانی زیاده. اگه ۴۰–۴۵ دقیقه حذف میشد، هم ضرباهنگ بهتر میشد هم مخاطب خسته نمیشد.
البته دیدن فیلم در سینمای ایران با دو بار قطعی برق هم مواجه بود.
اولش فکر کردم آبپاشه...
تا وقتی که فروشندش گفت یه نوع گله...
گل زامبی مناطق محروم...
چندشم شده حقیقتا😭
امروز نگاهم به مشهد جور دیگری بود...
تا به امروز ندیده یا نخواسته بودم ببینم؛ اما مردم اینجا جور دیگری هستند.
بعد از مدتها سوار اتوبوس شدم. شبیه هرچیزی بود جز اتوبوس، به حمام زنانه میماند. صدای همهمه برعکس سکوت زجرآور اتوبوسهای تهران بود. زنی صندلی خود را به پیرزن داد. پیرزن روزنامهای که خودش را با آن باد میزد به زن داد.
زن کف اتوبوس نشست. روزنامه را نصف کرد و بقیهاش را به پیرزن برگرداند.
پیرزن عقب برگشت خودش را باد میزد و یکی در میاد پشت سریاش را هم. میگفت: تقصیر راننده نیست که دیر حرکت میکنه اونم مأموره و معذور. شما میخوای بادت بزنم؟
زن سمتم برگشت و گفت: باد بزنمت اگه گرمه؟
لبهایم کش آمد. چیزی نتوانستم بگویم فقط سری به نشانه نه تکان دادم.
صندلی کنارم خالی شد. زن نشست. لبخندی زد و گفت: به نظرت با کفشم چیکار کنم؟ میخوام برم کربلا اما کفش سر میخوره در میاد.
مانده بودم، تنها توانستم لبخند بزنم و آرزوی سلامتی بکنم.
گفت خادم حرم امام رضاست. قرار شد کفی کفشش را عوض کند. گفت برود کربلا دعایم میکند.
جایم را به زن میانسالی دادم. تا آخرین لحظه پیاده شدنم دعایم کرد.
زن دیگری مسیرش را گم کرده بود. ۴ نفر با هم آدرس میدادند. آخرش هم یکی از عقب ماشین فریاد زد: «خانم جا نمونی همین جا باید پیاده شی.»
هنوز هم به عنوان یک مشهدی مصرانه از این شهر متنفرم اما امروز جور دیگری بود...
امروز باز هم من بودم و حرص خوردن و پدری که اگر نبود، جیغم سر فروشنده بالا میگرفت.
در مغازه آبنباتفروشی ایستاده بودیم تا برای مادربزرگ عزیزتر از جانم (از در چپ) آبنبات بخریم.
مغازه آنقدر کوچک بود که من و بابا و مامان روی هم کلش را گرفته بودیم. دو مرد هیکلی دم در ایستاده و منتظر ورود بودند. کمی خودم را کنار کشیدم. یکی وارد شد و قیمت پرسید. تا دهانش را برای تخفیف باز کرد، فروشنده که مرد عینکی و میانسالی بود انگشت اشارهاش را به سمت در گرفت. برگهای رویش چسبیده شده و قیمت رسمی دولت را نشان میداد.
«قیمت رسمیه، تخفیف چی؟»
مرد سکوت کرد. لبخندی بر لبهایم نشست و تا خواستم از قانونمداری یک شخص در بجنورد لذت ببرم بابا کارتش را برای پرداخت بیرون کشید.
«کارت به کارت میکنید لطفاً؟»
اخمهایم درهم رفت. بابا تک خندهای کرد و گفت:
«شما میتونید مالیات رو دور بزنید ما دولتیها چی؟ فشارش روی مردم میاد.»
«فشار چی؟ انقدر مالیات میگیرن میخورن به کسی هم نمیرسه.»
چشمغرهای نثار مرد کردم و پشیمان از لبخند چندی پیشم شدم. شمارهکارتش را از گوشهی میز بیرون کشید و سمت بابا گرفت.
چند بار دهانم باز شد که چیزی بگویم، مثل همیشه سکوت کردم و بیرون رفتم. کاش میشد تکهای از خشمم را بر سرش خالی میکردم.
قبل از دولت و فرهنگسازی و برنامهریزیهای نکردهاش، این مردماند که درست بشو نیستند.
+1
دلم میسوزد، مثل ایران که در سیاست ناکارآمد دولتهای عصر حاضر میسوزد.
دولتهایی که از کشورداری فقط چیدن قوانین و دور زدنش را یاد گرفتند.
دولتهایی که فراموش کردند برای ذخیره منابع برنامه بریزند و فرهنگسازی کنند، منتظر ماندند تا کف گیر به ته دیگ بخورد و بعد کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرند.
دولتهایی که فقط از جمهوری اسلامی، اسلامیاش را وام گرفتند آن هم در افراطیترین وضع.
امروز هم پارک ملی گلستان، بیهیچ رودخانهای میسوخت. در گرمای بیرحم خورشید، لهله درختان دیده میشد. باد سوزاننده بود و خشخش برگهای خشک حاکی از هقهق.
حتی ادیت هم به عکسهایم جان نداد.امروز یک لشکر گاو به مامان حمله کرد. وقتی بابا داد میزد: «دو دقیقه از گوشی دل بکن بیا بریم چوب جمع کنیم.» هندزفری را محکمتر در گوشم فشار دادم و گوشی را در جیب فرو بردم.
وقتی برگشتیم که خودمان را بار زده بودیم. مامان مثل هلیکوپتر دست تکان میداد. چوبها را در آتش ریختم و سمتش رفتم.
یک گاو قهوهای از آنهایی که شاخش اندازه موهایم است چشمغره نثارم کرد و رد شد. مامان چهار زانو نشسته بود و میخندید. «گاوا بهم حمله کردن»
«ها؟»
ایرپاد را از گوشم در آوردم و گیج نگاهش کردم.
«پوست هندونه برای یکیشون انداختم، خورد. دو دقیقه بعد گلهای حمله کردن. دست و پام میلرزه هنوز. صدای جیغمو نشنیدی؟ این پسرا نجاتم دادنا و اگر نه اون مرد که از جاش جم نمیخورد. ترسیدم گوشی بابا رو له کنه. وای میخواست میوههامونو بخوره.»
چپچپ نگاهش کردم.
«همین دو دقیقه پیش گفتم آشغال فقط پلاستیک نیست. پوست میوه هم آشغاله، بابا نریز تو طبیعت.»
«تجزیه می...»
«تجزیه چی وقتی ده نفر دیگه هم این کار و کنن و بشه آشغال دونی؟»
میدانستم باز هم برای خفه کردن جیغ جیغهایم باشه میگوید؛ اما دوباره همان آش و همان کاسه.
امید که حمله گاوها درس عبرتی برای نریختن آشغال در طبیعت باشد.
«نداری» غذای مونده نیست؛ که بخوریش، بالأخره تموم شه. نداری رو هرچی بیشتر میخوری؛ بدتر، بیشتر میشه!
برادران لیلا | ۱۴۰۱
