◃◂ خٰاطِرٰاتِ کِتٰابـی ▸▹
Ir al canal en Telegram
• ارتباط: @Marziyehalishahi_bot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
382
Suscriptores
Sin datos24 horas
+27 días
+130 días
Archivo de publicaciones
چون که برای تولد محیا قول یه نقاشی رو بهش دادم:
محیا جان، به نفست غلبه کن و تا وقتی بهت ندادم نبینش🎀
روز ۷۶۹۸ - ۲ شهریور ۱۴۰۵
واقعاً عجب موجود لجبازیام. به خاطر حرفی که بابا زد دیگه سوار ماشین نشدم، به خاطر حرفی که مامان زد موهام -یک سال خاطره- رو بریدم. چه مرگم شده. چرا از ۲۴ ساعت روز ۲۳ ساعتش روی تخت یا ناراحتم یا عصبی و یا گرممه و هیچ کاری نمیکنم. رسماً هیچ کاری. تابستون داره تموم میشه و من دورههام رو ضبط نکردم. با اینکه توی کل مدت جنگ میگفتم تموم که شه ضبط میکنم، نکردم. از دوربین ترسیدم، خیلی بیشتر از ترسی که قبلاً داشتم. هربار فکر میکنم چرا، من که بهش غلبه کرده بودم. یاد حرف سجادی -تراپیست دو روزهام- میفتم. گفت: مرضیه از کسایی که دوسشون داره انتظار نداره چیز بدی درمورد کاراش بشنوه. و من ازش شنیده بودم که «چرا انقدر ادا میریزی تو ویدیوهات، جدی باش!» کل فکرم این بود که این یه جمله انقدر من رو از برگشتن به ضبط فراری داده؟ در مقابل تمام تعریفهای دیگران و حتی خودش قد علم کرده و نمیذاره دیگه سراغ ضبط برم؟! دیروز به نرگس گفتم فکر کنم گیر کردم. همون جایی که باید پیاده میشدم و برای همیشه میرفتم اما پاهام به کف ماشینش چسبیده بود و حرفی که هنوز توی گوشمه. «برو تا پشیمون نشدم.» من گیر کردم لابهلای اون کلمات و نمیتونم خودم رو نجات بدم. لابهلای تمام کلماتی که اون روز رد و بدل شد. لابهلای اون آغوش عجلهای، صدای موتوری که از کنارمون رد شد و اعتراض به بغل کرد، اون که خندهش گرفت و منی که اشکام بیشتر شدن. هیچ علامتی مثل قبل برای اثبات حرفش نمیبینم. اون حسابی دل کنده و من گیر کردم بین کلمات و نمیتونم خودم رو نجات بدم. داداش من رو برد موتور سواری، بهم گفت این روزا خیلی غمگینی و من نمیدونم باید ازت بپرسم چیزی شده یا نه. فقط لبخند زدم و گفتم: چیزی نیست، زودی تموم میشه. اما چیزی هست و قرار هم نیست زود تموم شه. فقط دیگه نمیتونم درموردش صحبت کنم. وسط دعوام با مامان حواسم نبود دارم چی میگم، حواسم بود اما از دهنم پرید و مغزم نتونست کنترل کنه و ببندتش. گفتم: اون موقعی که از درد داشتم میمردم کدوم گوری بودی. از اون روز میاد توی اتاقم میشینه و هیچکاری نمیکنه. یه وقتایی به گلا آب میده که نشون بده داره یه کاری میکنه و اونقدرهام الکی نیومده. باز عصبی میشم. عصبی از اینکه این اون «نمیخوام تنها باشم نیست» نیاز ندارم کسی کنارم بشینه و هیچکاری نکنه. من نیاز داشتم با مامان دوست باشم، همیشه و همیشه. برای همین رفتم همه چیز رو بهش گفتم. برای همین به اینکه قراره پشتم باشه اعتماد کردم، چون اون مامانمه. دیروز بهم گفت نمیدونم چیکار کردم که انقدر بهم بیاعتمادی. و من یه جایی توی دعوام باهاش از دهنم پریده بود که: شبیه دشمنمی مامان. دارم متنفر میشم؛ از خودم که انقدر بد رفتاری میکنم و جواب همهی کارام هنوزم مراقبت ازمه. هربار به این فکر میکنم اگه یه روز بیدار شم و نباشه چطور با عذاب وجدان این کارام قراره کنار بیام. عجب موجود منفورِ دلتنگی شدم. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد از کی درست و حسابی کسی آغوش برام باز نکرده. بار یکسالی که بهم گذشت سنگینتر از توان قلبمه و نمیدونم این از اون دست غمهاست که رشدت میده یا نابودت میکنه. هنوز روی تختم، هنوز دراز کشیدم و حتی ناهار و شامم با تخت باهم میخوریم. فیلمام رو ضبط نکردم. پیجم دوباره داره میخوابه، روانشناسی نخوندم و حتی دارم پشیمون میشم از این هدف. من و چه به روانشناسی و روانشناس شدن. من و چه به نویسنده بودن و نوشتن. من و چه به نقاشی کردن. من و چه به خیاطی. من و چه به عشق، من و چه به عشق، من و چه به عشق.
روز ۷۶۹۸ - ۲ شهریور ۱۴۰۵
واقعاً عجب موجود لجبازیام. به خاطر حرفی که بابا زد دیگه سوار ماشین نشدم، به خاطر حرفی که مامان زد موهام -یک سال خاطره- رو بریدم. چه مرگم شده. چرا از ۲۴ ساعت روز ۲۳ ساعتش روی تخت یا ناراحتم یا عصبی و یا گرممه و هیچ کاری نمیکنم. رسماً هیچ کاری. تابستون داره تموم میشه و من دورههام رو ضبط نکردم. با اینکه توی کل مدت جنگ میگفتم تموم که شه ضبط میکنم، نکردم. از دوربین ترسیدم، خیلی بیشتر از ترسی که قبلاً داشتم. هربار فکر میکنم چرا، من که بهش غلبه کرده بودم. یاد حرف سجادی -تراپیست دو روزهام- میفتم. گفت: مرضیه از کسایی که دوسشون داره انتظار نداره چیز بدی درمورد کاراش بشنوه. و من ازش شنیده بودم که «چرا انقدر ادا میریزی تو ویدیوهات، جدی باش!» کل فکرم این بود که این یه جمله انقدر من رو از برگشتن به ضبط فراری داده؟ در مقابل تمام تعریفهای دیگران و حتی خودش قد علم کرده و نمیذاره دیگه سراغ ضبط برم؟! دیروز به نرگس گفتم فکر کنم گیر کردم. همون جایی که باید پیاده میشدم و برای همیشه میرفتم اما پاهام به کف ماشینش چسبیده بود و حرفی که هنوز توی گوشمه. «برو تا پشیمون نشدم.» من گیر کردم لابهلای اون کلمات و نمیتونم خودم رو نجات بدم. لابهلای تمام کلماتی که اون روز رد و بدل شد. لابهلای اون آغوش عجلهای، صدای موتوری که از کنارمون رد شد و اعتراض به بغل کرد، اون که خندهش گرفت و منی که اشکام بیشتر شدن. هیچ علامتی مثل قبل برای اثبات حرفش نمیبینم. اون حسابی دل کنده و من گیر کردم بین کلمات و نمیتونم خودم رو نجات بدم. داداش من رو برد موتور سواری، بهم گفت این روزا خیلی غمگینی و من نمیدونم باید ازت بپرسم چیزی شده یا نه. فقط لبخند زدم و گفتم: چیزی نیست، زودی تموم میشه. اما چیزی هست و قرار هم نیست زود تموم شه. فقط دیگه نمیتونم درموردش صحبت کنم. وسط دعوام با مامان حواسم نبود دارم چی میگم، حواسم بود اما از دهنم پرید و مغزم نتونست کنترل کنه و ببندتش. گفتم: اون موقعی که از درد داشتم میمردم کدوم گوری بودی. از اون روز میاد توی اتاقم میشینه و هیچکاری نمیکنه. یه وقتایی به گلا آب میده که نشون بده داره یه کاری میکنه و اونقدرهام الکی نیومده. باز عصبی میشم. عصبی از اینکه این اون «نمیخوام تنها باشم نیست» نیاز ندارم کسی کنارم بشینه و هیچکاری نکنه. من نیاز داشتم با مامان دوست باشم، همیشه و همیشه. برای همین رفتم همه چیز رو بهش گفتم. برای همین به اینکه قراره پشتم باشه اعتماد کردم، چون اون مامانمه. دیروز بهم گفت نمیدونم چیکار کردم که انقدر بهم بیاعتمادی. و من یه جایی توی دعوام باهاش از دهنم پریده بود که: شبیه دشمنمی مامان. دارم متنفر میشم؛ از خودم که انقدر بد رفتاری میکنم و جواب همهی کارام هنوزم مراقبت ازمه. هربار به این فکر میکنم اگه یه روز بیدار شم و نباشه چطور با عذاب وجدان این کارام قراره کنار بیام. عجب موجود منفورِ دلتنگی شدم. هرچی فکر میکنم یادم نمیاد از کی درست و حسابی کسی آغوش برام باز نکرده. بار یکسالی که بهم گذشت سنگینتر از توان قلبمه و نمیدونم این از اون دست غمهاست که رشدت میده یا نابودت میکنه. هنوز روی تختم، هنوز دراز کشیدم و حتی ناهار و شامم با تخت باهم میخوریم. فیلمام رو ضبط نکردم. پیجم دوباره داره میخوابه، روانشناسی نخوندم و حتی دارم پشیمون میشم از این هدف. من و چه به روانشناسی و روانشناس شدن. من و چه به نویسنده بودن و نوشتن. من و چه به نقاشی کردن. من و چه به خیاطی. من و چه به عشق، من و چه به عشق، من و چه به عشق.
این سختترین نقاشی کوفتیای بود که تو این یه سال (الکی نقاشی کردن) کشیدمش.
و الان از نقاشی کردن متنفرم از هرچی آفتابگردونه بیشتر🙏
ولی تک تک موهای سرم خاطره داشت و من نمیخواستم کوتاهشون کنم. الان غمگینم شدیداً.
+1
روز ۷۶۹۶ - ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
نحس بودن مرداد رهام نمیکنه، انقدر ادامه پیدا کرد که رسید به موهام. توی هر برهه از زندگیم که خواستم خودم رو از بخشی از خودم جدا کنم، رفتم آرایشگاه و موهام رو کوتاه کردم.
اما امروز طی تصمیم آنی وقتی دیدم نمیتونم خودم رو از خودم برای همیشه رها کنم، رفتم توی آشپزخونه. کشو رو باز کردم و قیچی نونبری رو برداشتم و همونجا موهام رو کوتاه کردم. فقط چون وقتی روی تخت پتو رو بغل میکردم که ناراحت باشم و گریه کنم، دور گردنم عرق میکرد و اعصابم رو بیشتر به هم میریخت. و تنها حرفی که مامان زد این بود که «چرا قیچی نونبری رو خراب میکنی!»
