Panda world 🐼
Ir al canal en Telegram
به دنیای پاندا خوش اومدی✨ برات از نقاشی ها و داستان هام گذاشتم، دوست داشتی نظرت رو بگو، چه تو کامنتا چه ناشناسم. ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
231
Suscriptores
Sin datos24 horas
+167 días
+2030 días
Número de Publicaciones
Carga de datos en curso...
Reacciones
Comentarios
Estrellas de Telegram
PUBLICACIONES TOP por
Carga de datos en curso...
Análisis de publicación
Mensajes | Ver dinámicas | |||||
یعنی چی دیگه خونسو پر؟
میرم سرمو بکوبم دیوار | 30 | 0 | 28 | 5 | Loading... | |
بچه ها ناشناس فقط چون ناشناسه لطفا فحش ندید چیکارتون کردم مگه | 23 | 0 | 6 | 7 | Loading... | |
بقیه شرکت کننده ها رو شب یا فردا میذارم
اگر احیانا خواستید متنتون بفرستید، وقت هست تا کامل بذارم.
پیوی: @Karasakachiu
یا ناشناسم: http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-u0lx29zcHIrD | 22 | 0 | 0 | 4 | Loading... | |
sticker.webp | 24 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
کمی آنطرف تر لونان کنار دوستانش ایستاده بود، آرش و آوید دوقلو هایی که لقب های زیادی داشتند؛ چه حیف که 'دردسرساز ' در میان آنها نبود! حتی لونان هم میدانست نباید با هر کسی شوخی کرد اما این دو پسر؟ آنها هیچ حدی نمیشناختند! البته به کسی بی احترامی نمیکردند اما سر به سر هر کسی میگذاشتند، چه یک خدا و چه یک انسان،بین خودمان باشد؛ یک بار با سادگی و معصومیت تمام از آناهیتا -الهه آب ها و جنگ- خواستند نقش مادرشان را میان جامعه انسانی بازی کند تا بتوانند وارد یک عروسی اشرافی بشوند!
فرد چهارم در جمعشان پسری نسبتا لاغر با موهای بلند و موج دار بود، سوفرون؛ پسری که پدر، عمه و مادرش همگی جنگجو های قدرتمندی بودند که با دسیسه کشته شدند و او توسط دو پانتئون بزرگ از خدایان بزرگ شد، به همین دلیل او را فرزند خدایان می نامیدند.
هر چند که سوفرون توانایی خاصی در میدان مبارزه نداشت و اگر صادق باشیم تنها استعداد او خواندن خطوط باستانی خدایان بود، به جرئت میتوان گفت او تنها انسانی بود که میتوانست خط خدایان را مانند زبان مادری اش بفهمد.
سوفرون نگاهش را از دوقلو ها گرفت و به لونان خیره شد، برای یک لحظه لونان هم به چشم های او خیره شد انگار میخواست بدون حرف زدن متوجه شود که پسر برای چه به او نگاه میکند، از نگاهش میترسید، از چشم های عجیبش میترسید، آن چشم های سبز و مشکی، انگار سوفرون آماده است هر لحظه او را برای نجات فرد دیگری قربانی کند.
طولی نکشید که او چشم هایش را از لونان گرفت و به سمت دیگری از سالن نگاه کرد، لونان نمیخواست بداند، میترسید که بداند، رو به آرش و آوید کرد.
دوقلو ها بی توجه به فشار و تنش جو بین خدایان یا حتی بین سوفرون و لونان مشغول امتحان کردن خوراکی های مختلف بودند و نظر های متفاوت خودشان را راجب نوع لباس یا حتی ظاهر خدایان برای یکدیگر زمزمه میکردند و آرام میخندیدند.
لونان لبخندی زد اما آن لبخند روی لبش خشک شد، دلش همچین کسی را میخواست، یک برادر..یک شریک...کسی که در هر موقعیتی بتواند به او تکیه کند. حقیقت تلخ زندگی اش دوباره سیلی محکمی به صورتش زد < او تنها بود>.
در همین افکار بود که دستی روی شانه اش قرار گرفت. اگر حضورش آشنا نبود احتمالا صدای فرياد از سر ترس لونان به آسمان هفتم رسیده بود. آنوبیس دستش را از روی شانه لونان برداشت. سوفرون را نگاه کرد اما لونان را مخاطب حرفش قرار داد :"وقتشه بریم"
لونان بحث نکرد، تغییر جو را حس کرده بود. همه چیز سنگین و ترسناک شده بود. مانند غرق شدن در یک مرداب، به تنهایی و در عمق یک جنگل تاریک...سریع به طرف حوروس رفت و در حالی که آنوبیس به دنبال آنها می آمد به خدای برتر پانتئونشان پیوستند. رع حرفی نزد اما سکوتش نشان دهنده موقعیتی بود که جایی برای شوخی ندارد. آرام از سالن خارج شدند و در سکوت به راهشان به سمت معبد شن ادامه دادند. | 25 | 0 | 4 | 2 | Loading... | |
شرکت کننده چهارم
چنلش
آنوبیس دوست داشت سر لونان را از تنش جدا کند.
زمانی که لونان با التماس از او خواسته بود که بگذارد با او به گردهمایی خدایان بیاید به نظر فکر خوبیه میرسید که یک نوجوان کله شق را با خودش ببرد؛ الان بیشتر شبیه یک فاجعه آخرالزمانی بود که به مسئولیت آنوبیس بر سر دیکر خدایان نازل شده بود!
لونان با چشم هایی پر از شوق به همه چیز نگاه میکرد و گهگاهی به یک ایزد نزدیک میشد و سوال های عجیب غریب میپرسید یا حرف های خجالت آور میزد. اگر حوروس سمت راست آنوبیس نایستاده بود؛ احتمالا لونان اکنون در جهان مردگان به سر میبرد.
حوروس در حالی که مچ دست آنوبیس را محکم تر فشار میداد تا به لونان حمله نکند زیر لب گفت :"بزار راحت باشه،یک انسان هر چند وقت میتونه اینهمه خدا رو توی یک مکان ببینه؟"
آنوبیس با پوزخندی عصبی جواب داد :"انسان های عادی شاید این موقعیت رو به راحتی به دست نیارن ولی این احمق؟ اون با ما زندگی میکنه، توی یه معبد پر از ایزد! تو زیادی باهاش مهربونی" حوروس لبخند ملیحی زد، میدانست حق با آنوبیس است. نسبت به لونان حس مسئولیت داشت، هر چند که او جنگجوی برادر ناتنی اش- آنوبیس- بود. لونان شبیه به کودکی های پدرش بود و این باعث میشد حوروس احساس گناه کند.
با زمزمه عصبانی آنوبیس حوروس به لونان نگاه کرد. لونان کنار ایزدی با مو های مشکی فر ایستاده بود، حوروس آن چشم های عمیق مشکی را میشناخت. کسی نبود که به راحتی در مراسم های خدایان شرکت کند مگر اینکه موقعیتی خاص یا اظطراری بود.
حوروس با صدایی آرام خطاب به برادرش گفت :"به نظرت چرا آذر اینجاست؟"
آنوبیس نگاه عاقل اندر سهیفه ای به حوروس انداخت :"داری باهام شوخی میکنی؟به عنوان وارث رع تو باید حواست به همه چیز باشه!"
حوروس با بی حوصلگی جواب داد :"فکر کردی برای چی دارم ازت میپرسم؟"
آنوبیس چشمانش را چرخاند :"چون آرش و آوید رو آورده... مادرت میگه چشمات حقیقت رو میبینن تو حتی نمیتونی چیزی که جلوت هست رو ببینی!"
حوروس با صدایی کمی دلخور گفت
:"فهمیدم." او به طعنه های آنوبیس عادت داشت، خودش هم گاهی از این طعنه ها به او میزد. رابطه برادریشان با همین طعنه ها شکل گرفته بود.
در آن طرف سالن لونان در کنار آذر -خدای راستی و آتش- ایستاده بود. سعی میکرد او را مجبور کند جواب سوال های احمقانه اش را بدهد،سوال هایی مانند "تو خدای راستگویی هستی... پس نقطه ضعفت دروغه؟ یعنی اگه حریفت دروغ بگه تو ضعیف میشی؟ آب چی؟ اگه آب روت بریزن بخار میشی؟"
آذر با قیافه ای بی حس به لونان زل زده بود و در ذهنش داشت او را خفه میکرد. او به نوجوان های حراف عادت کرده بود،مخصوصا بعد از اینکه آرش و آوید رسما به آتشکده نقل مکان کرده بودند. اما این پسر مو فندقی؟انگار از عمد سوالاتی میپرسید که روی اعصاب او برود. اگر میترا چند ثانیه دیرتر گوشه لباس لونان را میکشید و او را با خود میبرد احتمالا آذر او را به زور خوراکی چپاندن در دهانش ساکت میکرد!.
میترا گوشه لباس لونان را رها کرد"دنبالم بیا"لونان بی درنگ سایه به سایه ایزد به سمت دیگر سالن رفت اما نتوانست کنجکاوی اش را مخفی کند:"چرا؟کجا میریم؟ آم...تو کی هستی؟ یعنی منظورم اینه که کدوم خدایی؟"
میترا لبخند کوچکی تحویل چشم های پر از کنجکاوی لونان داد و همانطور که به سمت دیگر سالن میرفتند جواب داد :"من میترا هستم،ایزد پیمان ها"
به گروهی نسبتا آسنا رسیدند، لونان بلافاصله چندین نفر را شناخت، آرش، آوید و سوفرون، همرزم و دوستانش. در کنار آنها دو خدا ایستاده بودند،به محض نزدیک شدن میترا و لونان همگی گروه به آنها نگاه کردند.
میترا آن دو ایزد را معرفی کرد :"ایندُرا خدای صاقه و برادرش سوریا حدای خورشید این دو بهترین دوستای من هستن."لونان از سر حترام کمی سرش را خم کرد،با خودش فکر کرد که این دو خدا به عنوان دو برادر واقعا شبیه نیستند،ایندُرا مو های بلند فندقی داشت،کمی تیره تر از مو های لونان،سوریا؟مو های او طلایی بود، برای یک لحظه لونان به چشم های آن دو نگاه کرد و آنجا بود که شباهتشان را فهمید، هر دو برادر نگاهی به طلایی گندمزار و به عمق کوهستان داشتند،سلامی به آنها کرد و سپس سریعا به دوستانش در بحثشان پیوست. میترا کنار سوریا ایستاد :"اون پسر واقعا پر از شگفتیه"
ایندرا دست به سینه ایستاده بود، از گوشه چشم نگاهی به میترا انداخت :"کدوم؟سوفرون؟"
میترا لبخند ملیحی زد و جواب داد :"لونان؛هر چند که سوفرون هم توانایی های خاص خودش رو داره"
سوریا زمزمه کرد :"این نسل پر از شگفتیه."
میترا با لبخندی تایید کرد. | 27 | 0 | 2 | 2 | Loading... | |
sticker.webp | 30 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
شرکت کننده سوم
@ne4gin4 | 30 | 0 | 4 | 3 | Loading... | |
sticker.webp | 30 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
خدمتکارها موهای سفید رنگم را که تا پایین شانه هایم هست به مدلی اشرافی و زیبا درآوردند،کمی از آنها را جلوی چشمانم ریختند و یک بخشی از موهای جلو را به پشت بردند و زیر دیگر موهایم بستند بخشی از موهای رویی پشتم را نیز از رو بستند تا جلوه ایی نو بگیرد. لباس هایی از سرو و کاج بر تنم کردند و دمم را شانه زدند،آرایش و زیورآلاتم نیز کامل شده همه چیز کامل است. بلند شدم و خودم را درون آینه چک کردم به زیبایی و باوقاری همیشه هستم. اولین قدم ها را به سمت سالن برداشتم وقتش رسیده تا متانتم را به همه نشان بدهم.
بعد از معرفی من و سلام جمعی ایی که دادم خوشبختانه کسی من را نشناخت، مدتی گذشت و زمان جشن رقص رسیده وقتش رسیده. که شریکی برای رقص انتخاب کنم پس از تخت شاهنشاهیم پایین آمدم و کمی میان مهمانان گشتم تا ببینم شریک خوبی برای یک رقص کوتاه پیدا میشود یا نه،چشمم به اطراف بود و مردها یکی یکی جلو می آمدند و از بی توجهی من عقب میکشیدند باز هم یکی دیگر جلو آمد دیگر خسته شده ام.
مرد:《بانوی من افتخار رقص میدید؟》
چیزی نگفتم و به طرفی دیگر نگاه کردم تا برود ولی عجب سیریشی هست اصلا نمیره و همچنان حالت درخواست رقص رو حفظ کرده.
مرد:《بانو من به شما یک آبنبات لیمویی بدهکارم》
چه میگوی...
به او که نگاه کردم شادی 12 سال پیش در ذهنم تداعی شد او...خودش است یک فریسِن،رنگ پوست سیاهش همچون چوب های قصر آرامش بخش است همان نشان ارتش روی پیشانی اش هست،چشمان عسلی اش که به من خیره شده اند و درخواست رقص میدهند نمادی از نجابت و وقار را در خود دارند؛ دستم را داخل دست مرد گذاشتم.
《امیدوارم بتونی من رو راضی کنی》
《امیدوارم خوشحالی آبنبات لیمویی شما را به شما برگردانم.》
گونه هایم کمی داغ شده،چرا؟خجالت میکشم؟خوشحالم؟همچین احساساتی رو به خاطر یک حرف کوچک از یک مرد نظامی دارم؟من که همیشه از نظامی ها متنفر بودم؛اصلا ازدواج با یک نظامی یعنی دیگر حق زندگی در قصر را ندارم....نه نه نه نه من به چی فکر میکنم.
درحالی که سرخ شده بودم با مرد رقصیدم اما این زیاد طول نکشید آن فریسن سیاه رنگ که بویی از زمستان نبرده بود بوی زمستان من را میداد آبنبات لیمویی هایی که در زمستان شکوفه میزنند و شادی به ارمغان میاورند یا نه چیزی برتر از آن این زندگی است این خوشحالی است. دیگر چیزی نمیبینم جز برف زمستان در باران های بهار دیگر چیزی نمیبینم جز آفتاب تابستان در رنگ های فرو ریخته پاییز این تداعی رقص شش سالگی من است رقصی که شادی اش در قلبم خاک خورده بود حالا بیدار شده مانند ققنوسی که به دنبال سعادت است به رقص درآمده و در آتش زمستان سفیدی را به ارمغان میاورد.
آن رقص باشکوه یک ساعتی به طول انجامید اما چنان کوتاه بود گویا یک ثانیه گذشته. پس از رقص مرد حدود را رعایت کرد و دور میشد اما قبل از اینکه کاملا برود سئوالی آرام اما از ته قلب پرسیدم.
《اسمتون چیه؟》
مرد با تعجب و شاید کمی امید ادای احترام کرد
《ژنرال فِلدِریون هستم》
《زیر لب زمزمه کردم:《فِلدِریون خوشبتم- کمی بلند تر ادامه دادم- شاهزاده آستِریون هستم》
گونه های سیاه رنگ مرد که حالا ورزیده تر از آن لپ های کودکانه بودند سرخ شد انگار سرخ شدن او بامزه بود چنان بامزه که نیاز بود بر تاریخ سانتورها نوشته شود.
___
چند سالی از آن تعامل گذشت هر از گاهی خواه ناخواه به هزار و یک بهانه پیش میامد که من و فلدریون یکدیگر را ببینیم. به سن ازدواج که رسیدم او را انتخاب کردم البته فلدریون از قبل شجاعتش را جمع کرده بود و با وجود رعایت حدود غیر مستقیم پیشنهاد ازدواج داده بود به هر حال پیشنهاد مستقیم ازدواج به شاهزاده سانتورها از جهت یک پایین رتبه یک توهین است و حکم اعدام دارد. درواقع در رسوم سانتورها شاهزاده خودش همسرش را انتخاب میکند و آن همسر موظف است تا ابد از شاهزاده و فرزاندانشان محافظت کند و عشق بورزد و اگر ذره ایی کوتاهی کند جرم به حساب میاید و شاهزاده میتواند هر لحظه همسرش را اعدام یا زندانی کند. آستریون که به پدر و مادرش گفت فلدریون را برای ازدواج انتخاب کرده ابتدا با مخالفت های شدید روبه رو شد زیرا ازدواج با یک نظامی یعنی اخراج از قصر آخر امنیت نظامیان تضمین نشده و امکان بیوه شدن شاهزاده وجود دارد. اما مملکت به یک شاهزاده کامل نیازمند هست البته این تفکر سانتورها در آن زمان بود.
بعد از مدت ها بالاخره عروسی آستریون و فلدریون به عمل انجامید و بعد از ۳ سال آنها یک بچه ی خاص به دنیا آوردند کودکی که حتی در میان سانتورها خاص بود پس اسمش را اکلیوس گذاشتند این کودک نتیجه ی عشق بی قید و شرط آستریون و فلدریون هست این کودک عشق و زیبایی سرزمین سانتورهاست و به دنیا آمده تا خوشبخت باسد و برای خودش بخندد ، او تداعی زیبایی این عشق است | 28 | 0 | 22 | 4 | Loading... | |
شرکت کننده دوم
داستان از زبان خانم آستریون*
امروز یک جشن بزرگ در جنگل مرکزی برگزار میشود وقتش رسیده که من هم بروم. تمام نگهبانان، داخل قصرِ من آمده اند ، تا مانع بشوند اما کور خوانده اند. پنجره ی تمام قد اتاقم را باز کردم،سم هایم را به آرامی روی زمین بالکن که از جنس چوب است گذاشتم تمام این قصر داخل درختان سرو هزارساله ساخته شده. صدای شور و آواز جشن تا اینجا میرسد با کلی ذوق پاهای جلویم را به بالا بردم و شهیهه ایی از خودم درآوردم و به بیرون از بالکن پریدم،برای لحظه ایی در هوا هستم و لحظه ایی بعد به روی زمین فرود میایم سم هایم خوب ضربه را میگیرند و زانوهایم را کمی خم میکنم. من شاهزاده ی سانتورها هستم که میخواهم به جشن سانتورها برود،چه عیبی دارد؟باید خوشحال باشند که شاهزاده شش ساله انقدر اهمیت میدهد. سربازها سریع متوجه نبود من شدند و هیاهو راه انداختند اما دستشان به من نمیرسد، سریعا به سمت جنگل دویدم ،سنگ جادویی محافظ بر سینه ام بالا و پایین میپرد و از خودش صدا تولید میکند این صدایی برای محافظت نیست صرفا بالا و پایین میپرد،آخر این گردنبند هم هیچوقت به کار نمیاید؛گوشواره های سنگ عقیق هنگام دویدن بر گوش هایم سنگینی میکنند ولی این چیزها جلوی من را نمیگیرند حتی النگوهای طلایی سنگین و تاج نقره ایی هیچ یک نمیتوانند من را در آن قصر زندانی کنند، به هر حال هیچکس به گرد پای نژاد اورلوف نمیرسد!
بالاخره به جشن رسیدم،صدای سوت و آواز بلندتر از هر زمانی هست؛سانتورها ساز میزنند و آهنگ معروف سانتور را میخونند؛با یکدیگر میرقصند و آبنبات میخورند،دنیای جشن؛دنیای من هست. با خوشحالی وارد جشن شدم هر طرف را که نگاه کنی جنبه ایی از شادی را میبینی،برق چشمانم میلرزد و سینه ام را از شادی پر میکند. یک آبنبات لیمویی خریدم این همان چیزی است که نیاز داشتم! آبنبات را میمکم و از مزه اش خودم نیز دارم تبدیل به لیمو میشوم. دستم را روی لپم گذاشتم و با خوشحالی گفتم:《خوشمزسسس》
همان لحظه چشمم به پسری افتاد،بهش میخورد چند سالی از من بزرگتر باشد، برخلاف دیگران که در جشن به سرور مشلغولند آن پسر مانند نظامیان کاملا خشک و سخت آنجا ایستاده بود و یک نشان نظامی هم بر پیشانی اش کشیده بود ولی او خیلی کوچک است برای وارد شدن به ارتش حتما دارد شوخی میکند،پس بگذار من هم با او شوخی کنم. دستم را جلوی دهانم آوردم و ریز خندیدم سپس با لبخند به سمت پسر رفتم و ناگهانی آبنبات لیمویی را جلوی او گرفتم.
《میخوری؟》
پسر از تعجب لال شده بود،انگار خیلی باورش شده نظامی هست.
پسر با صدایی رسا و چشمان بسته درحالی که صدایش را کلفت میکرد تا بزرگتر از سنش به نظر برسد گفت:《لطفا برو،من تلاش در حفظ نظم دارم.》
خندیدم و چند قدم به او نزدیکتر شدم،دستم را به کمرم زدم و با لبخند و شوخی گفتم:《کی به نظم اهمیت میده؟الان جشن هست!باید خوشحالی رو حفظ کنم نه نظم.》
پسر که از حرفم متعجب شده بود گفت:《خب..اره منطقیه ولی..》
نذاشتم حرفش کامل بشود و آبنبات لیمویی را در دهانش گذاشتم لیمو برای لحظه ایی در چشمانش برق زد،گونه هایش بر آن پوست سیاه رنگش سرخ شده بود.
《چه مزه اییه؟》
《مزه ی لیمو میده!》
لبخند لطیفی زدم:《این مزه ی شادیه!》
"دیدگاه پسر: پسر که از قبل میدانست آبنبات کوچکتر از حد معمول هست و احتمالا از قبل توسط دختر سفید رنگ با آن گونه های سرخ و لپ های بامزه خورده شده لحظه ایی فکر کرد این مزه ی شادی هست،مزه ی شادی دختری که روبه رویم ایستاده"
سپس پسر را در حال و هوایش رها کردم و به سمت محل جشن رفتم ؛ بی هدف شروع به رقصیدن کردم،این رقص سانتورهاست،سنت ما،گذشته و آینده ی ما این زندگی ما سانتورهاست،رقصی به زیبایی برف های زمستانی در بهاری پر از باران همراه با آفتاب تابستان در پاییزی با هزاران رنگ ریخته.
___
بعد از آن جشن پسر هیچوقت چهره ی معصوم و پر از شیطنت دختر را فراموش نکرد رقصش را هزاران بار در ذهن به تصویر کشید و از زیبایی اش در حیرت بود هرچند بعد از چندین سال شاید فکری برایت تکراری شود اما موهای به رنگ برف دختر هربار که در ذهن پسر تداعی میشدند زمستان سرد و طاقت فرسا را زیباتر از هر فصل دیگری میکردند.
__
یک مراسم رسمی دیگر! آرام بر روی تخت نشسته ام تا خدمتکاران من را آماده کنند. این جشن تولد من هست اما در حقیقت یک مراسم رسمی برای معرفی من یعنی شاهزاده ی سانتورها با دنیای سانتورهاست فقط امیدوارم کسی من را نشناسد چون من همیشه خیلی از قصر فرار کردم پس احتمال اینکه آشنایی من را ببیند و بشناسد...وای نه افتضاح میشه ممکن است دیگران خانواده ام را برای عدم تضمین امنیت ملکه ی آینده به شدت سرزنش کنند. | 29 | 0 | 1 | 2 | Loading... | |
sticker.webp | 30 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
شرکت کننده اول
افسانه ماه برفی
زمانی زمستونی به دنیا افتاد که پایان نداشت.
آسمون تیره بود، زمین یخ زده، و خورشید انگار مرده بود.
هیچکس بهار رو به یاد نمیآورد… جز مادربزرگ. اون برای نوه کوچکش راجعبه بهار تعریف میکرد. گلهای رنگی، باد خنک و دستهای سرسبز.
و حالا بچه فقط یک آرزو داشت: اینکه یکبار، فقط یکبار، بهار رو ببینه.
شبی، کرم شبتاب کوچکش رو توی دست گرفت.
نور ضعیفش مثل چراغی اتاق دستهاشو روشن میکرد.
چشمهاشو بست و آرزو کرد زمستون تموم بشه.
پس کرم شبتاب بال زد. بال زد و از دستهای یخزده پسر بچه جدا شد و بالا رفت. بالاتر از کوهها، بالاتر از ابرها تا دعای اون بچه رو به خدا برسونه.
اما زمستون از دعاها هم نفرت داشت.
برفها جلوش رو گرفتن. به بالهاش چسبیدن. هرچه بیشتر تلاش کرد، برف بیشتری دورش پیچید. سنگین شد و نورش کم شد… و درست قبل از رسیدن به آسمون، از حرکت ایستاد.
میگن تمام برفهای دنیا بهش چسبیدن
تا نذارن پیام اون بچه شنیده بشه، امان از اینکه دیگه برفی توی هوا نموند و بهار برگشت.
و همونجا، در آسمون، اون نور کوچک یخ زد.
اینطوری ماه ساخته شد.
ماهی از جنس برف و نوری سرد و غمگین. | 31 | 1 | 8 | 4 | Loading... | |
sticker.webp | 36 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
کثافت
نمیبخشمتتتتت من اون موقع نبودممممپبمیمسنیکنثنث | 50 | 0 | 6 | 0 | Loading... | |
باو اوایل خودتون میگفتین چقد ایلای رومخه بکشش🗽✨️✨️ | 52 | 0 | 2 | 0 | Loading... | |
Sin texto... | 53 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
sticker.webp | 54 | 0 | 0 | 2 | Loading... | |
My divinity—the price of your eternal laughter
what a paltry bargain.
#Mut
#Khonsu | 39 | 1 | 0 | 5 | Loading... | |
بدترین قصه عاشقانه که خوندم ایلای بیزامون و پایانش بود. ( آکا بدهکاری به ما) | 53 | 1 | 0 | 0 | Loading... |

